همهمه ای به پا بود پسرهای نوجوونی که درحیاط مدرسه روی سرو کله ی هممیپریدن وازسرشوق شطینت دادوفریاد به راه مینداختن.هنوز زمان زیادی تاشروعکلاس های روزمره ی خسته کننده باقی مونده بود وبچه ها تمایل داشتن این زمانرو باسربه سر گذاشتن باهم سپری بکنن اما...........با شنیده شدن قدمهای پسرکی درورودی حیاط تنها همه سکوت اختیارکردن واشوبچندلحظه پیش به خاموشی پیوست.همه درکنارهم ایستاده بودن وبه پسرکی که بهشنفرین شده میگفتن ونگاه میکردن وتلنگری با ارنج به پهلوی هم میزدن دراینسنگینی فضا تنها صدای کلاغ هابودکه تانزدیکی ورودی سالن همراهیشمیکردن.درسته ازدیدگاه همه کیونگسو عجیب ونفرین شده بود وهمه ی این هابرمیگشت به شش سال پیش........زمانی که کیونگسو پسر بچه ای 01 ساله شاد وسرزنده بود ومیخواست مثل هرکسدیگه مزه ی شادی رو بچشه اما اتفاقی افتادکه باعث شد همه ازش فاصله بگیرندوربشن اونقدر دور که کیونگسو در دیواری از تنهایی یخ بزنه....مشغول بازی بااسباب بازی هاش بود که به طور ناگهانی پسربچه ای قوی هیکلوزور گو به سمتش گام برداشت وبی مهابا ماشینش رو برداشت و پابهفرارگذاشت کیونگسو به دنبالش دوید وپسرک قدمهای بلندی برمیداشت وهمینباعث میشد که کیونگسو درهنگام دویدن نفس کم بیاره.پسرقویتر به سمتجلومیدوید و گاهی به عقب نگاهی مینداخت وزبون درازی میکرد کیونگسو برای3 @SHINEE239لحظه ای متوقف شد وتنها به مسیری که پسر بچه طی میکرد خیره شد خیرهوخیره...........که درنهایت پسر به صورتی که توسط جن تسخیر شده باشه اسباب بازی رو رها کردوبهتشنج افتاد این اولین بار نبود بلکه بارها ادامه پیداکرد تا به حال که کسی جرئتنداشت تا پا درنزدیکی کیونگسو بذاره یا برای دوست شدن باهاش ازخودش میلینشون بدهتنهایی براش تنها همدم بود کیونگسو پسرکی با قلب مهربون بود که تمایلی برایاذیتدیگران نداشت اما همیشه کارها اشتباه پیش میرفتن و کیونگسو ناخواسته بهاطرافیان ضربه میزد.پابه کلاس گذاشت ودردورترین صندلی ممکن جای گرفت باچشم به اسمانی ابریودلگیر خیره بود شکایتی نداشت چون چاره ی دیگه ای هم جز صبرکردن نمیدید.همه بچه ها از دور نگاهش میکردن وزیرلب چیز ی میگفتن کیونگسو به تمام ایننگاه ها وپچ پچ ها عادت داشت پس نفس عمیقی کشید ومنتظر شروع کلاس شد.روزی سرد وبی روح مانند روزهای دیگه سپری شد و کیونگسو درحصاری از تنهاییوسکوت به سربرد.کوله اش رو بی حوصله برروی دوشش قرارداد وبه ارومی زمانی4 @SHINEE239که از خروج تمام بچه ها اطمینان پیداکرد خارج شد و به سمت خروجی حرکت کرددرهمین حین بود که توسط کوله اش به عقب کشیده شد وبه روی زمین پرتابشد .سری بلند نکرد وخیلی اهسته وسایلی که پخش زمین شده بودن رو از زمینبرداشت ولباسش رو تکوند وخواست به راهش ادامه بده اما گروهی ازپسرهایجوون مدرسه احاطه اش کردن کیونگسو سعی کرد بی تفاوت به راهش ادامه بدهولی توسط یکی دیگه از پسر هابه عقب کشیده شدودوباره برروی زمین افتاد-دیدید همچینم که میگفتن ترسناک نیستپسر قدبلندی این حرف رو زد و به سمت کیونگسو خیز برداشت وبه کمک لباسشاززمین جداش کرد وبه چشمهاش خیره شد-میبینی ما ازت نمیترسیمکیونگسو دست پسر رو از یقه اش جداکرد و به ارومی گفت-چه خوبکه پسر این بار به دیووار کوبیدش وکیونگسو روبین دیوار اسیر کرد-تو چرا میخوای وانمود کنی ترسناکی هان؟؟؟کیونگسو نگاه بی حالی به پسر انداخت وبه سمت دیگه ای خیره شد وبه سکوتبسنده کرد اما انگار پسر ودوستاش به دنبال دردسر بودن5 @SHINEE239-نمیخوای حرف بزنی هان؟؟هان؟؟؟وصورت کیونگسو رو بیشتر بین دستهاش اسیرکرد وفشار دادصبرکیونگسو رو به پایان بود اما نباید عصبی میشد وتعادلش رو ازدست میداد چونتنبیه سختی از طرف پدرش درپی داشت پس بازهم دردل تکرار کرد بایدصبورباشم باید صبور باشم تا این که پسر اشتباه بزرگی رو مرتکب شد-چیه نکنه اون پدر دخترباز عوضیت پول داده تا تورو توی این دبیرستان نگهدارنبا خارج شدن این توهین از دهان پسر صبرکیونگسو لبریز شد ونگاهی پراز خشم بهپسر انداخت با چشمهایی سرد بهش خیره شد پسر بلند زد زیر خنده-چیه...فکرکردی من الان ترسیدم؟؟ وبعد بالحن تمسخرامیزی گفت-ووووای......وایییییی اون نگام کرد من مردمدرهمون لحظه به روی زمین افتاد وشروع به لرزیدن کرد به ثانیه نکشید که همه یپسرها پا به فرارگذاشتن وکیونگسو موند وترسی که بهش رخنه کرد نه ازاخراج شدنبلکه از پدرش میترسید/////////////////////////////////////////////////////////////////6 @SHINEE239ناظم با ترکه ای در دست طول وعرض اتاق رو طی میکرد و پسر دیگه ای که شاهدماجرا بود ترسیده درگوشه ای از اتاق جای گرفته بودو با حالتی که ازش به دور بودتنها به خودش میلرزید با ورود پرسروصدای مادر پسر ناظم به سمت درب دویدوتعظیمی کردزن گستاخ تر از چیزی بود که به نظر میرسید.سریعا سری به اطرافچرخوند وبادیدن کیونگسو بهش حمله برد وپسرک رو از موهاش گرفت وکشید.بازهم دردسری دیگه.ناظم با مشاهده صحنه ی پیش رو سریعا زن رو به سختی از کیونگسو جداکرد ودرمقابل کیونگسو سینه سپرکرد-خانم هان دقیقا دارید چیکارمیکنیدزن خپل و گستاخ پوزخندی زد وصداش رو رها کرد وگفت-چطور میتونید بگید دارم چیکارمیکنم......این پسر نفرین شده است ......فرزندشیطانه......اون یه جنه.....باید از این مدرسه بره.اگه به جای اون پسر الان بچه ی من ازحال رفته بود شما چیزی داشتیدکه بگیداین مدرسه محل تحصیل فرزندهای افراد سرشناس زیادی بود و یقینا ناظم ومدیربرای تنبیه بچه ها یا رسیدگی به مشکلات دستشون بسته بود.کیونگسو دوباره تنهاسکوت کرد وبه انگشتهای دستش چشم دوخت ودر هرثانیه دعا میکرد تا پدرش7 @SHINEE239برای رسیدگی به این مشکل حاضرنشه.صدای فریاد های بی امان زن بود که فضاروپرکرده بود اما کم کم کیونگسو متوجه قدم های فرددیگه که به اتاق نزیک میشدشداین صدا صدای قدمهای پدرش بود با هر قدمی که پدرش به سمت اتاقبرمیداشت لرزش تن کیونگسوهم واضح ترمیشد.که دراخر.........مرد به نسبت قد بلند به همراه بارونی مشکی که به تن داشت درمقابل دربایستاد کیونگسو سر نمیچرخوند وبه نگاه خیره اش برروی دستش ادامه داد.-اوووه جناب کیم ببخشید که وقتتون روگرفتیم وازتون خواستیم به اینجا بیایدزن هم که تا الان اشوب عظیمی به پا کرده بود کاملا با دیدن کای سست شد ومحوتماشا شدکای بااستایل خاصی وارد شد وبا نگاه هایی مطمئن گفت-امیدوارم مسئله ی مهمی باشهکه زن اینبار با صدایی اروم وملایم ادامه داد-اوووه از اقایی محترمی مثل شما به دوره که بچه ای به این شکل تربیت کردهباشه کای لبخند زیرکانه ای زد-امیدوارم این پسرکوچولوم دردسری درست نکرده باشه زن کمی به خودش اومدوبا لحنی حق به جانب گفت8 @SHINEE239-ولی درست کرده.....یه پسردیگه هم تشنج کرد وازحال رفت...این فقط همینیک بار نبوده بارها این اتفاق افتاده یادتون هست یا لازم به یاد اوریه؟؟؟کای نگاهی به کیونگسویی انداخت که سرش پایین بود واز ارتباط چشمی امتناعمیکرد-اوووه من واقعا متاسفم که خانمی به زیبایی شما رو ازده خاطر کردم شما که پسریبه این خوبی تربیت کردید میشه به منم راه حلی بدیدزن که دردلش از این تعریف قند اب میشد با اعتماد به نفس ادامه داد-تنبیه اش کنیدتا بدونه نباید به دیگران اسیب بزنه کای سری تکون داد ودوبارهادامه داد-الان باید باهاش چیکارکنم که شماها رضایت بدید پسر بی هوا مابین صحبت هایکای پرید وگفت-همین الان جلوی چشم ما تنبیه اش کنیدانگار دیدن کتک خوردن کیونگسو برای همه ارزویی دست نیافتنی شده بود .کیونگسوبازهم در سکوتش فرو رفت .نمیدونست که پدرش الان قصد چه کاری داره اما باگرمی سیلی سنگینی که به صورتش نشست.به خودش لرزید وچشمهای معصومشرو.به سمت پدرش چرخوند زن وپسرش شادی درصورتشون موج میزد ولی کایزیر نگاه های پاک پسرکش9 @SHINEE239داشت خورد میشد دومین کشیده روهم روی صورتش خوابوند و کیونگسو برای مانعشدن اشکهاش لبهاش روگاز گرفت.سیلی سوم روهم زد وپوست لطیف ونرم پسرک به دلیل سنگینی دست پدرشکاملا قرمز ومتورم شدکه با صدای ناظم متوقف شد-جناب کیم کای بهتره تمومش کنید کیونگسو اشتباهی مرتکب نشده و اون پسر بیدلیل تشنج کرده.هم ازدست کیونگسو دلگیر بود وهم ازدست این زن گستاخ وهمه ی این جریاناترو برسر پسرک خالی کرد.کای اهمیتی به حرف ناظم نداد ودر حالی که یقه ی کتش رو مرتب میکرد روبهسمت زن برگشت و خیلی اروم درچشمهاش خیره شد واهسته زمزمه کرد -بهترهپسر بی قوراه ات رو از این مدرسه ببری وگرنه بدمیبینی زن مسخ شده سریعالبخندی زد ورو به ناظم گفت-اووه حالا که فکرمیکنم میخوام مدرسه ی پسرم رو عوض کنمکیونگسو بازهم سکوت کرد و تنها بغضی که به گلوش چنگ می انداخت رو قورتمیداد .کای به همراه منشی اش جلوتر حرکت کرد وکیونگسوهم به دنبالشون راهافتاد تمام مسیر تا ماشین سرش پایین بودودرتمام مسیر سرش پایین بو وگذاشتباد سرد مانع سرازیر شدن اشکهاش بشن10 @SHINEE239کای هم سکوت کرده بود هرچند که یک دنده ترازاین حرفها بودویقینا برایعذرخواهی پاجلو نمیذاشت اما با دیدن قرمزی گونه پسرش کلافه شدوکرواتش روشل کرد.با ورودشون به عمارت به سمت اتاقش دوید ودرب رو محکم بست به طوری کهصدای کوبیده شدنش دراتاق اکوشد.کای نفس عمیقی کشید ومنشی اش به ارومیگفت-فکرنمیکنید زیاده روی کردیدکای دستی درموهاش برد و دکمه سراستینش رو شل کرد-نمیدونم هیچ چی نمیدونماین پسربچه دلیلی برای نجات کای محسوب میشد میتونست به وسیله ی پسرکخودش وجمعیتی بزرگی رو نجات بده اما با بزرگ وبزرگتر شدن کیونگسو این کایبود که بیشتر به اسارتش درمیومد.از دست کیونگسو عصبی بود چون بارها بهش یاداوری کرده بود که باید خودش روکنترل کنه وبا هراشتباهی امکان داشت دیگران متوجه تفاوتش با خودشون بشنپس توی تنبیه اش کوتاهی نکرد و با کمربندی دردست به سمت اتاقش رفتهنوز جای سیلی های محکم وپی درپی ازبین نرفته بود که متوجه ورود پدرش باکمربندی دردستش شد .خوب میدونست که تنبیه اش چیه پس پیراهنش رو دراورد11 @SHINEE239.کای باقدم های استوار وارد شد وبه پوست سفید پسرکوچولوش خیره شد دوستداشت تمام تن پسرک رو با دندون های نیشش بدره و طعمش رو بچشه اما اینکارخلاف عهدی بود که چندین سال پیش با انجمن بستنزدیک رفت واولین ضربه رو به تن سفیدش زد وکیونگسو تنها لبهاش روبه همفشارداد ضربه ی دوم و سوم با هرضربه پاهای کیونگسو سست میشد ودراخر بااخرین ضربه بر روی زمین افتاد .کای هم دووم نیاورد و پسرکش رو دراغوشگرفت و بوسه ای به گونه اش زدولی بازباغروری که داشت ادامه داد-این درسی بود که باید یادبگیری کوچولوی منکیونگسو چندین سال بود که بارفتارهای عجیب وسرد پدرش کناراومده بود اما اینباربراش خیلی سخت بود اونقدر سخت که دلیل تنبیه اش روهم نمیفهمیدکای متوجه لرزش تن ظریف کیونگسو دراغوشش شد و سر کیونگسو روبامخالفتی کهداشت به سمت خودش چرخوند وبه صورت بانمکش نگاه کرد .اما اینبار اینصورت زیبا غرق دراشک بودکای خواست حرفی بزنه اما کیونگسو به ارومی زمزمه کرد-دیگه دوستت ندارم پاپاواز اتاق خارج شد کای کمی صبرکرد تا متوجه حرف کیونگسو بشهودرنهایت تمامخشمش رو برروی میز تحریر اتاق خالی کرد.12 @SHINEE239شب از نیمه گذشت کای منتظر پسر کوچولوش بود تا بازهم بیاد و دراغوشش جایبگیره اما خبری از کیونگسو نشد به ارومی به سمت اتاقش رفت ولی.............درب باز بود وخبری از کیونگسو نبودهوا هم خودش رو به دیوانه گی زده بود و گاه سرد میشد وگاه میبارید واین دقیقاشبیه حال کیونگسو بود.توی خیابون های تاریک و بی روح سایه ی پسری دیده میشدکه ترسیده راهی رو طی میکرد.شاید خودسری و غرورش به پدرش رفته بود اما واقعیت این بودکه کای کیونگسورو بیش از اندازه لوس کرده بود یا شاید برای حفاظت ازش هیچ وقت اجازهنمیداد که به تنهایی از خونه خارج بشه وحتما باید همراهش منشی میفرستاداما اینبار کیونگسو از دست پدری مغرور و سخت گیر فرارمیکرد ومیخواست معنی استقلالداشتن رو بچشه و کمی باخودش تنها باشه.اشکهای مزاحمش رو پاک میکردوهم چنانجای ضربه های پدرش به کمرش دردداشتن .همیشه از عصبانیت کای وحشتداشت چراکه کای درهنگام عصبانیت چهره ی مهربونش رو کنار میذاشت وبهبدترین شکل برخورد میکرد.از پدرش دلخور بود ونگاهی به گردنبند عزیزش انداخت که کای درزمان تولد تا بهحال به گردن کیونگسو انداخته بود وازش قول گرفته بود هرگز از گردنش خارجنکنه.باعصبانیت گردنبند رو از گردنش کشید که باعث پاره شدنش شد .نمیخواست13 @SHINEE239مثل یک بچه ننه رفتارکنه پس سعی کرد درخیابون با قاطعیت قدم برداره دقیقا مثلپدرش.درواقع کیونگسو تماما کارهای کای رو تقلید میکرد واز کودکیش به این شکلبود.بعداز کمی طی کردن بی هدف خیابون ها متوجه سایه ی دو فرد در پشت سرش شدگویا داشتن تعقیبش میکردن ترسیده قدم برمیداشت و دو مرد هم قدم هاشون روبلند تر کردن ودرنهایت شروع کرد به دویدن مطمئن شد که مردها رفتن و بهپشت نگاهی انداخت درسته خبری از اون دو مرد نبود نفس راحتی کشید وسریچرخوند اون دومرد دقیقا مقابلش بودن.از ترس هینی گفت وعقب عقب رفت.صورت دومرد به خوبی دیده میشد.دومرد با صورتی رنگ پریده انگار جنازه بودن ولی یک چیز عجیب بود.........اون هم چشمهای قرمزشون بود.قلب کوچک کیونگسو بی امان میتپید و خودش روبرای فرارازخونه سرزنش میکرد.در دلش شماره ها رو معکوس شمرد تا به یک رسیدنفسش رو حبس کرد و شروع کرد به دویدن ولی اینبارهم دومرد دقیقا مقابلشظاهرشدن . میتونست قسم بخوره که اون دو جن بودن .دومرد نزدیک ونزدیک ترمیشدن و صدای نفس زدن هاشون دقیقا مثل حیوانی درنده بود.در تاریکی کیونگسوبرقی از دندون نیششون دید شاید این یک کابوس تلخ بود پس سعی کردچشمهاش رو ببنده و دوباره بیدار بشه امااااا.........14 @SHINEE239-پاپااااااااااااااااااااااا/////////////////////////////////////////////////////////////از روی حرص و ترس طول اتاق رو طی میکرد نمیدونست الان اون پسر کوچولوکجاست وحسابی نگران بود به طوری که صدای قلب یخیش به اسمون هامیرسید.کریس درمقابلش نشسته بود وبه صندلی تکیه زده بود وبی تفاوت گفت-کایییی اروم باش بچه که نیست برمیگرده وبه ارومی جامی ازخون رو نوشیدکای لبش رو میگزید وبرای بار هزارم دستی درموهاش فرو برد-کریس دهنت رو ببند اون فقط یه پسر بچه است واگه بلایی سرش بیادچی؟؟تقصیر منه.....منه احمق نباید زیاد بهش سخت میگرفتم کریس پوزخندی زد وبه تمسخر گفت-کاییی منم عموشم ناسلامتی بلند خندید ولی باز ادامه داد-نکنه به جای این که اون فرشته کوچولو رو عاشق بکنی خودت اسیرش شدیکای عصبی تر از اونی بود که به حرفای بی سروته کریس گوش بده پس با لحنیخشن گفت-فقط دهنت رو ببندکریس متوجه حال وروز کای نبود پس بازهم ادامه داد15 @SHINEE239-شنیدم که خون یه فرشته خوش طعم ترین خونهکای دیگه صدای کریس رونمیشنید وتنها باتپش های قلبش انس گرفته بو دکهناگهان"پاپاااااااااااااااا"کای ترسیده از حرکت ایستاد و رو به کریس گفت -پسر کوچولوم صدام میکنه......یهاتفاقی افتاده کریس متحیر از این همه وابستگی کای با تعجب گفت=پسرکوچولوتتتتت؟؟کای کتش رو برداشت حال وروزش به هم ریخته بود-من باید برمکریس مقابلش ایستاد-تو نمیدونی الان اون تو چه وضعیهکه کای برای اولین بار صداش رو بالابرد وگفت-واسه همین دارم دیوونه میشمکریس متوجه وخیم بودن شرایط شد پس گفت-منم باهات میام16 @SHINEE239ودرچشم بهم زدنی با سرعت نور ناپدید شدن.کای مکانی رو که صدارو شنیده بودشناسایی کرد بابی قراری به اطراف چشمی چرخوند وبه دنبال کیونگسو میگشت کهکریس به ارومی به پهلوی کای زد و فاصله ای رو نشون داد.کای بادیدندوخوناشام که به کیونگسو حمله بردن تاب نیاورد وسریعا بهشون حمله برد وضربه یدردناکی بهشون زدبانگرانی به کیونگسویی که لباسهاش خونی بود وتنش زخمی نگاهکردوبه سمتش رفت دوخوناشام به سمت کای حمله بردن که با مقاومت کریسهردو به عقب برگشتن.کریس کاملا اروم بود این ظاهری بود که اکثرا حفظش میکردولی.....خنجری از چوبش رو خارج کرد و از پشت به یکی از اون دو زد خوناشام دیگه که تازهمتوجه موقعیت شد پابه فرارگذاشت.کریس بازهم با ارامش به سمت دیگه ایقدم برداشت تا کای وکیونگسو رو برای مدتی تنها بذارهکیونگسو به شدت ترسیده بود ولرزش تنش رو به وضوح دیده میشد .ازدیدنپدرش ذوق زده بود وخوشحالی درچهره اش موج میزد هرچندکه صورتش غرقدراشک بود.کای بدون هیچ حرفی ابتدا سیلی محکمی به صورت کیونگسو زد اماکیونگسو دلگیرنشد میدونست پدرش بیش از اندازه نگران بوده والان حاضر بودهزاران سیلی بخوره ولی طعمه ی اون افراد وحشی نشه.پس بی هوا خودش رو بهاغوش پدرش انداخت و به سختی و گریه گفت-متاسفم پاپا17 @SHINEE239کای هم کیونگسو رو بیشتر دراغوش کشید و نفس عمیقی کشید تا بوی پسرکی رو کهبند دلش شده بود استشمام کنه و درنهایت غرور رو کنارگذاشت وبوسه ای بهموهای کیونگسو زد-من متاسفم که ترسوندمتکیونگسو سرش رو در گردن کای فرو برد و برای مدتی بلند بلند گریه کرد وکای هماغوشش رو برای اروم گرفتن پسرکش تسلیم کرد.درنهایت این فضای لطیف بهلطف کریس شکسته شد-خب دیگه بسهه... گندش رو درنیارید بهتره بریم خونهکای عادت های عجیبی داشت وکیونگسو کاملا به این حالات عادت داشت یکیازاین عادت ها حمام رفتن دوتایشون باهم بود.از زمانی که کیونگسو پسر بچه ایریزه میزه بود تا به حال بیشتر اوقات باهم حمام میرفتن.کیونگسو درداخل وان بهسینه ی پدرش تکیه زده بود وبا انگشتهای کای ور میرفت هنوز هم ساکت بودچون نمیدونست چیزی که دیشب دید کابوس بود یا واقعیت.کای لیف رو روی دستهای برفی و سفید کیونگسوش میکشید وبه تفاوت رنگپوستشون باهم خیره بود پوست کیونگسو کاملا نرم ولطیف بود وهمه ی این هادلالتی بر فرشته بودنش بود.به جای شلاق هایی که به تنش زده بود وجای ناخونهای دراز اون خوناشام ها روی تن بلورین کیونگسو خیره شد.18 @SHINEE239طبق عادت کودکی کیونگسو لبهاش رو زخم های کیونگسو گذاشت ومکی زد کیونگسوازلمس لبهای پدرش برروی تنش کمی معذب شد جلوتر رفت-پاپا داری چی کار میکنی؟؟کای هم خودش از حرکتش شوکه شد ولی باز با تسلط پاسخ داد-دارم زخمای کوچولوم رو میبوسم تا خوب بشه کیونگسو اخم مصلحتی کردوبادلخوریگفت-من دیگه بچه نیستم که با این حرفا گول بخورم وخواهشا به من نگید کوچولو منبزرگ شدم کیونگسو این حرف رو زد اما خوب میدونست که بوسه های پدرش بهصورت اعجاب انگیزی زخمهاش رو درمان میکنه.وکای بی توجه به حرفای کیونگسو بوسه ی دیگه ای به تنش زد مزه ی خون تویدهنش پیچید شاید حق با کریس بود طعم خون این فرشته کوچولو بی نظیر بود طوریکه کای برای چندلحظه چشمهاش رو بست وطعمش رو مزه مزه کردبا هربوسه ی کای زخم های تن کیونگسو ناپدید میشدن.دراین بین کیونگسو باابهامی که داشت گفت-اونا چشمهاشون قرمز بودکای کمی صبرکرد تا متوجه منظور کیونگسو بشه وکیونگسوبازهم ادامه داد19 @SHINEE239-دندوناشون تیز بودکای خواست تا کیونگسو رو اروم بکنه -تو ترسیده بودی واشتباه دیدی عزیزمکیونگسو باهمون لحن ادامه داد-اونا خیلی ترسناک بودنکای باشنیدن این حرف تمام تنش یخ زد نمیدونست چرا اما میترسید که کیونگسوبفهمه کای هم یک خوناشامه و با این وضع یقینا ازش متنفرمیشد.کای از کودکی این فرشته رو بزرگ کردقراربود کیونگسو وابسته واسیرش بشه اماهمه چیز برعکس شد از همون ابتدا کای درگیر کیونگسوشد با ورود کیونگسو زندگیبی هدف و تنهای دویست ساله اش به پایان رسید وسرشار از امید ولبخندشد.ازابتدا که کیونگسو نوزادی بانمک ودرخشان بود وابسته اش شد ورفته رفته با شکلگرفتنش و بزرگترشدنش وواضح شدن اون چهره ی فرشته مانند احساسات کای همبهش تغییر کرد وحسی ناشناخته تبدیل شد.کیونگسو چندین روز بود که به مدرسه نمیرفت البته کای بهش اجازه ی رفتن بهمدرسه رونمیداد.بعداز اون جریان کای بهش توضیح داد که دیگه نباید گردن بندشرو دربیاره و کیونگسو هم به ناچارگوش داد هرچند که نمیدونست این گردن بند هالهای که فرشته ها دارن رو پنهان میکنه و اون رو از شر خوناشام های حریص دورنگهمیداره.20 @SHINEE239بعداز سپری شدن روزهای تکراری درون خونه کای کیونگسو رو به مدرسه جدیدشفرستاد.مدرسه ای که از دیدگاه کیونگسو شاید شروع تازه ای به همراه داشت.باپیاده شدن از ماشین درمقابل مدرسه ای تاریک وسیاه ایستاد این مدرسه شبیهقلعه ای صدساله بود.اسمون ابری وتیره بود صدای قارقار کلاغ ها با ناله ی گربهها عجین شده بود باورودش به حیاط کلاغ ها پروازکردن وگربه های سیاه به گوشهای پناه بردن.صدای رعد وبرق تمام فضا رو پرکرد.کیونگسو ترسیده به سمت دربرفت ودرب ورودی با صدایی که گویا سالها بازنشه بود بازشد.راهرو های نفس گیروتاریک رو طی کردتا به دربی که به نظر کلاسش بود رسید بهارومی درب رو بازکردسکوت سنگینی بودباباز شدن درب سه نفر سری به سمتشچرخوندن یک پسر قدبلند ودوپسر ریزه میزه هرسه بی روح بودن انگار خونیدربدنشون جریان نداشت.بادیدن کیونگسوپوزخندی زدنوکیونگسو باتعجب خیره به اون سه بود.شاید نمیدونست که این مدرسه خطرناکتراز تصورشه واون به مدرسه ی .......خوناشام ها دعوت شده بودبا ورودش به داخل کلاس سه فرد حاضر به سمتش سری چرخوندن. کیونگسو متوجهسنگینی نگاه هاشد اما هم چنان قاطعانه به سمت داخل قدم برداشت مدت ها بودکه به نگاه های معنا دار اطرافیان عادت کرده بود واین نگاه ها رو به پای عجیب21 @SHINEE239بودنش گذاشت.چشمی چرخوند ومتوجه میزی شد که اسمش رو روش قراردادهبودند.به سرعت به سمتش حرکت کرد شاید میز سنگری بود که میتونست خودشرو ازدید دیگران به دورنگه داره.فضای کلاس هیچ شباهتی با یک کلاس عادینداشت جدا از سرد وبی روح بودن دراین کلاس باحضور کیونگسو تنها چهار نفرحضورداشتند دقیقا برخلاف مدرسه ی قبلیش که از درون مدرسه صدای جیغ وفریادوشادی بچه ها میومد دراینجا تنها صدای ناله هایی نامشخص بود که به گوش میرسیدو ازاون گذشته جو کلاس ودکوراسیون داخلی شبیه اتاقی مجلل بود.بلاخره سه فرد نگاه هاشون رو از کیونگسو گرفتن وبه کار خودشون مشغول شدن.جوسنگینی بود همه تنها سکوت اختیار کرده بودن .هرچند که برای کیونگسو مورد بیتوجهی قرارگرفتن عادت شده بود واگه زمانی کسی بهش پیشنهاد دوستی میدادشاید معذب میشد یا شاید هم از سر خوشحالی درجا قبول میکرد.درهرصورت چیزی که واضح بود عادی نبودن این مدرسه وافراد درونش بود.بهارومی وباسکوتی که همیشه داشت کتابهاش رو روی میز قرارداد.که تا سر بلند کردمتوجه کوبیده شدن شدید دست فردی برروی میز شد با بهت به پسر مقابل روشنگاه کرد درکمترین زمان پسرک دندون های نیشش رو تیز کرد وبا چشمهایی قرمزبه کیونگسو خیره شدوباصدایی ترسناک غرید دقیقا شبیه دوفردی که چند شب گذشتهدنبالش کرده بودن.22 @SHINEE239کیونگسو که تا الان سعی داشت خودش رو نترس نشون بده اینبار دیگه به راحتینتونست برترسش غلبه کنه وخیلی غیر ارادی دستی به میز زد وخودش رو از ترسبه همراه صندلیش به عقب هول داد قلبش میکوبید ومیکوبیدودستهاش در کناره یصندلی قفل شده بود با چشمهایی گرد شده به مقابل خیره شده بودکه پسرک بهحالت عادی برگشت و بلند به زیر خنده زد -دیدید .......دیدید بلاخره یکی ازمترسیدپسرک ریزه اندام دیگه ای باحالت دلخور به سمتش گام برداشت-یاااااا بکهیون چه مرگته ببین رنگش پریده.واز طرف دیگه پسره بلند قدی که به بیرون خیره بود وکتابی در دست داشتپوزخندی زد-مگه این که این ازت بترسهکیونگسو به شدت ترسیده بود به شکلی که پاهاش از زیر میز میلرزیدپسرک خوشقیافه دستی دراز کرد وخواست جویای حالش بشه اما کیونگسو ترسیده تر ازچیزی بودکه حتی یک لحظه هم دراون کلاس بمونه پس سریعا کوله اش رو روی دوششانداخت و با بالاترین سرعت کلاس رو ترک کرد.با خروجش از کلاس سه پسرحاضر با تعجب تنها رد راهی رو گرفتن که کیونگسو میرفت وپسرک شیطونی که23 @SHINEE239کیونگسو رو به شدت ترسونده بود بابهت و خیره به درب گفت -کاره بدیکردم؟؟؟که پسر دیگه ی هم قدوقواره اش جواب داد-اون خیلی عجیب بود اینطور نیست سهون؟؟سهون که از پنجره به دویدن پسرک درحیاط خیره بود خیلی اروم وبه طوری که تنهاخودش متوجه شد گفت -شاید اون یکی ازما نیست/////////////////////////////////////////////////راهرو های تاریک وباریک این مدرسه ی نفرین شده رو بابیشترین سرعت طیمیکرد همه چیز خاکستری بودو صداهایی که از در ودیوار مدرسه به گوش میرسید وافرادی که از کیونگسو درخواست کمک میکردن وناله سرمیدادن.این صدای شیاطینی بود که تنها یک فرشته قادر به شنیدنش بود وکیونگسو به وضوحصدای ناله ها و فریادهای از سر دردشون رو میشنید.درب رو باز کردوپاش رو خارج از مدرسه گذاشت با خروجش ازاون مدرسه ی ترسناکونفسگیرصدای غرش اسمون شدید شد ابرهای سیاه اسمون روگرفته بودن.اینبرای کیونگسو یک کابوس ترسناک بود یک تجربه ی تلخ.......24 @SHINEE239میدوید و میدوید ومیخواست خیلی زود به پیش پدرش برگرده .شاید تنبیه میشد شایددر داخل اتاق تاریک زندانی میشد یا حتی توسط کمربند کتک میخورد اما براش هیچاهمیتی نداشت.همین بودن درکنار کای برای کیونگسو ارامشی وصف ناپذیربود.میخواست این تنها یک خواب باشه وبا چشم بازکردن بازدراغوش پدرش باشهو بابوسه ی کای برروی گونه اش بفهمه که این تنها یک کابوس تلخ بوده.بارون به صورت نامنظم میبارید وبا بادی شدید ادقام شده بود و کیونگسو در حالیکه به سختی کیفش روگرفته بود تا باد نبره وچشمهاش که به دلیل برخورد بارانباهاشون به سختی باز بود رو به راهی نامعلوم خیره کرده بود.کاملا خیس بود شانسی که داشت خونه فاصله ی زیادی بااین مدرسه ی ترسناکنداشت.بارها ازدیگران شنیده بود این مدرسه متروکه است وکسی در داخلشوجودنداره اما چطور ممکن بود اون سه فرد داخلش باشن.بازهم میدوید تا شایددرسردی ها یخ بزنه و دردنیایی دیگه چشم بازکنه.......دردلش تنها پدرش رو صدا میزد تنها قهرمان زندگیش که حالا اون رو به اینجاکشونده بود/////////////////////////////////////////////////////////////////کای بااستایل مردونه وجنتلمنی که داشت به مبل سلطنتی تکیه زده بود وقهوه ی25 @SHINEE239مورد علاقه اش رو با دقت مینوشید.که کریس درحالی که باوسایل اتاق ور میرفتپرسید-قضیه ی مدرسه ی اون فرشته کوچولوت چیشد؟؟میخوای کجا بفرستیش؟ کایدرحالی که فنجون قهوه اش رو تکون میدادگفت -به مدرسه ی مایرلتکریس باشنیدن اسم مدرسه لیوان قهوه ای که سعی داشت برداره رو برروی زمینرها کرد وصدای شکسته شدن لیوان درفضا پیچید با شوک به سمت کای که همچنان اروم بود رفت وباصدایی به نسبت بلند گفت-دیوونه شدی؟؟تو اون بچه رو انداختی تو دهن شیر میفهمی چیکارکردی؟؟ کای باارامش مقداری از قهوه اش رو نوشید-درهرصورت باید یاد بگیره که دنیا به همین ادمای عادی اطرافش ختم نمیشهکریس باحالت عصبی پوزخندی زد-مزخرف نگو.....اولا که ادمای اطرافش خیلی هم عادی نیستن مثلا خوده پاپاش یهخوناشامهوبلند وباعصبانیت خندید-تو ادم نمیشی.......لااقل باید قبلش اماده اش میکردی........اگه یه وقت مثلسری قبل بهش حمله بشه میخوای چیکارکنی؟؟ کای باخون سردی سری چرخوند26 @SHINEE239-باید یاد بگیره چطور با دیگران مقابله کنه کریس بالحن خشن گفت-یادبگیره.....یادبگیره.......به چه قیمتی باید یادبگیره....کای تو اون پسربچه رو لوسکردی وحالا به صورت کاملا یهویی میخوای به حال خودش رهاش کنی وبذاری روپای خودش وایسته میفهمی داری چه غلطی میکنی؟کای تماما حق روبه کریس میداد وخودش هم بیش ازحداز کاری که کرده بودپشیمون بود اما چندروز پیش تصمیمش رو گرفت فهمیده بود که جریانات چندینساله که اشتباه پیش میره وخودش رو بیش از حد وابسته ی کیونگسودید.درهرصورت این جریان باید درست پیش میرفت و کیونگسو تنها عاشق کایمیشد واین تنها عاشقی نبود درصورت شکل گرفتن عشق باید قلب کیونگسوروازسینه خارج کنن ودراین صورت طلسم عملی میشه و رهبری جهان به دستخوناشام ها میوفتاد.اما اگه همچنان زندگی برای کای به این شکل جریان پیدا میکرد دراخر نه تنهانمیتونست قلب پسرک رو ازسینه خارج کنه بلکه به شدت وبیشتر وبیشتر وابستهمیشد.درهمین حال وهوا بودن که صدای خدمتکاررو شنید-قربان گویا ارباب جوان ازمدرسه برگشتن واصلا حال خوبی ندارن کریس که بهمبل تکیه زده بود پوزخندی زد27 @SHINEE239-بیا اینم نتیجه اش هنوز هیچ چی نشده گنده اش دراومد کای یقه ی پیراهنش رومرتب کرد وباجدیت از اتاق خارج شد.اما بادیدن شرایطی که کیونگسو داشت ماتش برد.کاملا خیس بود وبه شدت بهخودش میلرزید.پسرک با دیدن پدرش لبهاش رو به هم فشارداد وسعی کرد مثلیک بچه لوس گریه نکنه.کای باارامش وقاطعیت پرسید-الان مگه نباید مدرسه باشی اینجا چیکارمیکنی؟؟ کیونگسو بازهم سکوت کردوسرشرو پایین انداخت کای جلورفت وسرپسرک رو بالاگرفت-مگه پاپابهت نگفت وقتی باهات حرف میزنه باید بهش توجه کنی؟؟مردمکچشمهای کیونگسو میلرزید واین قلب کای روهم به لرزه مینداخت.کای سعی کردچهره ی جدی اش رو حفظ کنه-جوابی نداری......هوم؟؟؟کیونگسو بازهم سکوت کردولبهاش روبه هم فشار داد-خوبه پس بهتره بری مدرسهکه کیونگسو اروم وباصدایی لرزون زمزمه کرد -من نمیرم.........کای بازهم بارامش برگشت.این ارامش خیلی اخطار جدی بود ونشون دهنده یطوفانی درپشتش محسوب میشد28 @SHINEE239-ببخشید نشنیدم؟؟ کیونگسو بالکنت گفت-ن...نمیرم.....کای سر کیونگسو رو به شدت بالاگرفت باخشم خیره شد-میدونی پاپا دوست نداره که پسر کوچولوش رو با ترکه به شدت تنبیهکنه.....میدونی ام که ترکه دردش بیشتره؟؟وبرگشت تا به راهش ادامه بده وکیونگسو اخرین راه کار روهم امتحان کرد وازپشتبه شدت کای رو دراغوش گرفت درحالی که میلرزید گفت-نمیخوام پاپا....نمیخوام.......بذارکنارت بمونم ...مگه نمیگی دوستم داری پسچراباید برم اونجا....اونا ترسناکن ومثل مانیستن...کای قلبش اتیش گرفت وکاملا سست شد .برگشت وپسرک رو دراغوش گرفت-به زودی میفهمی دلیل رفتنت به اون مدرسه رو............فقط امروز میتونی بمونیخونه اما از فردا باید به اون مدرسه بری....کیونگسو درحالی که صداش از مانع شدن برای گریه دورگه شده بود گفت-پاپا خیلی ظالمه وهیچ وقت من رو دوست نداشتهپسرک بیچاره نمیدونست که الان تنها طعمه ای دردست خوناشام هاشده وپروندهی یک فرشته ی گمشده سالهاست که بسته نشده.29 @SHINEE239صبح روز بعد به اصرار وترسی ک از پدرش داشت راهی مدرسه شد ازترس منشیوارد حیاط شد ولی بادورشدن ماشین شخصی سریعا ازمدرسه خارج شد .روزها یی پیدرپی بارونی بود وکیونگسو بازهم چتری به همراه نداشت.سریعا ازمدرسه فاصلهگرفت ودرنزدیکی چهار راهی به دیوار تکیه ز .یک روز به مدرسه نمیرفت....دوروزنمیرفت اما دراخر که پدرش میفهمید وهمین الان هم امکان داشت مدرسه بهکای خبرداده باشه.ناامید بود پدر عزیزش اخیرا به شدت ترسناک شده بود وکیونگسواین رو اصلا دوست نداشت.زیر بارونی شدید نشسته بودو کاملا موش اب کشیده شده بود به احتمال زیاد سرماهم خورده بود چون اب بینی اش سرازیر بود درهمین احوال بود که متوجه کفشهای فردی درمقابل خودش شدباترس سری بالاگرفت اما....این فرد ترسناک نبود بلکه هاله ی دورش به کیونگسو احساس ارامش میداد پسرخوش قیافه به سمت کیونگسو چترش رو گرفت وبالبخندی زیبا که برلبش بود بهکیونگسو خیره شدودستی جلواورد تا کیونگسو رو بلند کنه.کیونگسو نمیدونست چرابهشاطمینان داشت پس دستش رو گرفتدستهاش گرم بودن برخلاف تن ودست یخ پدرش دست های این پسر جوون گرمولطیف بود برای اولین بارکیونگسو هم به فردی به غیراز پدرش لبخندی زد.30 @SHINEE239والان دوپسر زیر اسمون سیاه شهربودن زیر یک چترکه به شدت مثل یک ستارهمیدرخشید وبهم چشم دوخته بودندرزیر اسمونی سیاه وتاریک چتری دیده میشد که زیرش دوپسر جوان رو دربرگرفتهبودصدای شرشر بارون روی چتر سرمه ای به گوش میرسید و دراین بین تنها ایندوپسر به چشمهای هم چشم دوخته بودن.بدون هیچ حرفی بدون هیچ حرکتی تنهاسکوت ونگاه بود......پسر جوان وقد بلند لبخند دل نشینی بروی لبش نشوند وباچشمهایی مهربون بهکیونگسو چشم دوخت.دستی بالااورد و دستی بر روی موهای لخت وخیس کیونگسوکشید بهم ریختشونوباعث شد قطرات اب در اطراف پخش بشن بازباهمون لبخند دلنشین درحالی کهکلاه سویشرتش رو سرمیذاشت چتر رو دست کیونگسو داد-بهتره بری خونه کوچولوکیونگسو برای اولین بار ازشنیدن صدای فردی سرتا سر قلبش به رعشه افتاد حسخالی شدن چیزی درداخل قلبش داشت نمیخواست ...نمیخواست دراین خیابونخلوت وتنها بمونه وسرما درتنش رخنه کرده بود وخیلی خفیف میلرزید.اون پسر31 @SHINEE239کیونگسویی رو که سالها سکوت میکرد وبادیگران سرد بود به ارامش دعوت میکردپس چتر رو به زمین انداختودرحالی که بارون بی امان خیسش میکرد به راهی که اون پسر جوان رفته بود قدمگذاشت وبه امید رسیدن بهش در روی زمین خیس قدم های بلندی برمیداشت.نمیدونست چطور توسط یک پسر به این حد پریشون شده اما بعداز سالها میخواستازکسی بخواد که دوستش باشه درسته اون فرد میتونست تنها یک رهگذر دراونخیابون باشه.......نفس نفس میزد مسافتی طولانی دوییده بود والان برسر دوراهی قرارداشت.بهسختی دستی روی زانوش گذاشت وبرای گرفتن نفس خم شد.خبری ازاون پسرعجیب نبود انگار اب شده بود ودرداخل زمین رفته بود کیونگسو نا امیدانه بهاطراف نگاهی کرد.برای اولین باربعدازمدتها براش فردی صمیمی به نظر رسیده بود وکیونگسو درنگاه اول مسخومجذوب شده بودراه رفته رو درحال برگشت بود ناامید وبی رمق .تنش نایی برای راه رفتن نداشتودرجه دمای بدنش رفته رفته بالاترمیرفت گویا این بارون اخر سر کاره خودشروکرد32 @SHINEE239درفکر پسر جوان بود ومتوجه تن وبدن خیس اب خودش نبود سری بالاگرفت وبهسختی دربین قطرات بارون ازدور چهره ی اشنای یک مرد رو دید.خواست تا طبیعیرفتار کنه وازکنارش رد بشه اما به یاد اورد.........اون مرد همون مردی بود که چندین شبه گذشته به همراه فردی دیگه بهش حملهکردن.ترسیده سری بالاگرفت مرد بدون این که قدمی برداره نزدیک ونزدیکترمیشد گویا پرواز میکرد وغیب وظاهر میشد درهرصورت شرایط ترسناکی بودکیونگسو قدم های نامتعادل و ترسیده ای به سمت عقب برمیداشت مردپوزخندی شیطانی برلب داشت.دیگه صبرنکرد بابه یاد اوردن چهره ی وحشت ناک فرد پا به فرار داشت میدونستبه دام میوفته میدونست این مرد شیطان صفت دراخر میگیرتش وفرار فایده اینداشت اما درهرصورت بهتراز صبرکردن درزیر بارون وانتظار برای مرگ بود.میدوید ومیدوید.....تنش رمقی نداشت وحسابی اوضاع واحوالش به هم ریخته بودنفسی برای کشیدن نداشت این کابوس های ترسناک قصد نداشتن که دستازسرش بردارن باخودش میگفت چطورشدکه به اینجا رسید ....ای کاش بزرگ نمیشدوهنوزهم دراغوش امن پدرش جای میگرفت .ناخواسته اشکی ریخت نمیخواستناامید باشه اما به نظرمیرسید استقامت معنا نداره ودراخر اسیر میشه.به امید واهی فرارمیدوید و دراخر............33 @SHINEE239باسر به داخل سینه ی فردی فرو رفت .بافکربه این که اون فرد ترسناک موفقدرگرفتنش شده چشمهاش رو بست ومحکم مشت به سینه ی فرد میکوبید وسعیداشت از بندش رها بشه وقتی دید مقابله تاثیری نداره لگد محکمی به پای فرد زدتا پسر خم شد تا پاش رو بگیره کیونگسو سعی در فرارکرد که صدایی شنید-صبرکن...نترساین صدا.......همون صدای پسر جوان بود سری باتعجب چرخوند وباچهره ی اغشتهاز درد پسر روبه روشد به اشتباه فکرکرده بود پسری که دراغوشش فرورفته هونمرد ترسناکه اما اون همون پسر به شدت دوست داشتنی بود.کیونگسو ترسیدهوبیحالتر ازاون بودکه تلاشی برای معذرت خواهی بکنه پس درحالی که پاهاشسست میشد وچشمهاش درتاریکی فرو میرفتن داشت برروی زمین سقوط میکردکه دراخر دراغوش پسر ازحال رفت.چشم باز کرد .نور به نسبت شدیدی به چشمهاش میخورد وکیونگسو به سختی بهاطراف نگاهی کرد.بوی دلپذیری سرتاسر فضارو دربرگرفته بود.دکوراسیون اسپرتوسفید رنگ اتاق براش دلپذیر بود این اتاق دقیقا نقطه ی مخالف اتاق خودشبود.34 @SHINEE239کای هیچ گاه برای دیزاین نظری از کیونگسو نمیخواست وازگذشته تابه حالدکوراسیون اتاقش تنها سیاه وقرمز بود به شکلی که انسان رو دردنیایی از افسردگیغرق میکرد با خوشحالی سری به سمت راست چرخوند.پنجره ای بزرگ درمقابلش دید که درپشتش گلخانه ای فوق العاده زیبا ورویا ییداشت کیونگسو درحالی که تنها یک پیراهن بزرگ مردونه که تا زیر باسنش رسیدهبود به تن داشت به سمت گلخانه رفت وبه ارومی درب رو بازکرد .هوای خنکگلخانه ونوری که بر روی گلها نشسته بود همه وهمه بهش ارامش میداد باخودشفکرکرد که شاید مرده وبه بهشت برده شده.اگه اینطور بود خوشحال بود چون سالها بود که میخواست مادرش رو ملاقات کنه.مادری که هرگز ندید.باعشق گلها رو بو میکرد وبه دورخودش میچرخید وبلند خنده سرمیداد .درسته کیونگسواین بار ازته دل میخندیدخنده ای که سالها از روی لبش محو شده بودن.بیخبر بودکهاین حالاتزیباش میتونه حتی یه شیطان روهم درگیر بکنه چه برسه به پسری که درگوشه ایایستاده بود ویواشکی درصحنه ی روبه روش غرق بود.ازدید پسر جوان کیونگسو بوی یک خوناشام رومیداد ولی تمام صورت وحالاتش تنهاطرح واثر هنری از یک فرشته بود.35 @SHINEE239بالبخند ودرحالی که به دیوار تکیه زده بود درچهره ی پسرک.....در لبخندش...غرق بودو ناخواسته لبخندی روی لبهای خودش هم شکل گرفت.ناخواسته پسر به لیوان کنار میز خورد وازافتادن لیوان صدایی به گوش کیونگسو رسیدباتعجب سری چرخوند وباچهره ی خندان پسر جوان روبه روشدیعنی اینجا بهشت نبود؟؟؟پسر بلند قد به سمتش گام برداشت وبالبخندی که انگار برروی لبهاش مهرخوردهبود دستی برموهای کیونگسو کشید-حالت بهتره؟؟کیونگسو که احساس غریبی میکرد کمی خجالت کشیده عقب رفت وسری به نشونهی تایید تکون داد.پسر بلند قد دستی جلو برد -اسمم چانیوله میتونی چان صدامکنیکیونگسو مردد دست چان رو دردست گرفت وبه ارومی وباصدای دلنشینش گفت-کیونگسوامچان خواست تا حرفی بزنه ولی کیونگسو ترسیده پرسید-یعنی من نمرده ام؟؟؟ چان باچشمهایی گرد شده گفت-نه....چطو....36 @SHINEE239که کیونگسو مابین حرفش پرید وبا چهره ای سرشار از استرس ادامه داد-ازکی اینجام؟؟چان که هنوز ازرفتارکیونگسو شوکه بود گفت-از دیروز حالت خوب ن........که کیونگسو باز به میان حرفش پرید-وووووای بدبخت شدم-چی ....چی شده؟؟؟که کیونگسو سریعا لباسهاش رو درمقابل چشمهای چانیول عوض کرد-باید برم ....دیر شدهچانیول هم که متوجه نمیشد که کاملا یهویی چه به سر پسر اومد پس تنها کاری کهتونست انجام بده رسوندن کیونگسو بود.درراه متوجه سکوت پسرک ولبخند محوشده از روی صورتش شدکیونگسو تمام طولمسیر رو ناخن به دندون گرفته بود وپاهاش رو به شدت تکون میداد.از عکسالعمل کای برای یک شب برنگشتن به خونه میترسید وبه خوبی میدونست که کایبه راحتی از این موضوع چشم پوشی نمیکنه.37 @SHINEE239ازچانیول خواست تا درابتدای خیابان نگه داره .هیچ تمایلی نداشت که پدرش اونرو بههمراه چانیول ببینه چون یقینا تا به چند روز درباره ی چانیول و رابطه ای که داشتسوال میشد.پس بعداز پیاده شدن ازماشین سریعا تعظیمیکرد و به اهستگی گفت-ممنون برای این که کمکم کردید ومتاسفم برای اینکه به دردسر انداختمتونوبازهم به چانیول اجازه ی ادامه ی صحبت ندادوخیلی سریع شروع به دویدن کردچانیول لبخندی زد وبه راهی که کیونگسو طی میکرد خیره شد-بازهم همدیگه رومیبینیم پسر کوچولوباتشویشی که درونش بود وقلبی که صدای کوبیدنش به فلک میرسید پا درعمارتگذاشت وبا هزاران ترس وارد راهرو شد خدمتکار ازدیدن کیونگسو شادمان شد.شاید کیونگسو نمیدونست که یک روز نبودش باعث شده بود که کای از رویکلافگی بهانه گیری کنه وتا به حال سه خدمتکار رو اخراج کنه وبرخی از وسایل روبشکنه.خدمتکار از حضور کیونگسو کای رومطلع کرد.کریس سریعا از اتاق خارج شد وشروع کردبه غر زدن38 @SHINEE239-به به بلاخره اقا تشریف فرما شدنکیونگسو از خجالت وترس تنها سری پایین گرفته بودوبه انگشت های دستش چشمدوخته بودولی کریس هم چنان ادامه داد-درسته بچه نیستی وهرغلطی بخوای میتونی بکنی اما ادم بزرگشم وقتی یه جا گورشرو گم میکنه خبرمیدهخواست تا بازهم به این همه غرزدن ادامه بده که کای ازاتاق خارج شدوحرفکریس نصفه موند.درظاهر اصلاعصبی به نظر نمیرسید و کاملا اروم بود ولی دستی کهبه شدت مشت کرده بود خبراز حال پریشون وعصبیش میداد.نگاهی به کیونگسوننداخت وتنها درحالی که خیلی مقتدرانه به سمت اتاقش گام برمیداشت باخشمیکه درصداش بود گفت-همین الان بیا اتاقمکیونگسو میدونست که چه مصیبت بزرگی گریبان گیرش شده پس به ناچار به دنبالپدرش راه افتاد .خیلی خفیف میلرزید واقعا این وجه از کای ترسناک بودباورودش به اتاق کای هم چنان ساکت بود ودستکشش رو از دستش خارج میکرد.ترکه رو برداشت حدس کیونگسو درست بود تنبیه سخت وغیرقابل بخششی بهدنبالش بود.کای برگشت وبه میز تکیه ای زد وخیلی اروم گفت -اگه به پاپا بگیکه دیروز کجا بودی تنبیه نمیشی39 @SHINEE239کیونگسو هم که میدونست دروغ گفتن به پدرش چاره ساز نیست حقیقت روبهزبون اورد-ازمدرسه فرارکردم وازسرما خوردگی که داشتم حالم بدشد ویه اقایی کمکم کردکای که حتی به یک کلمه ای که از دهان کیونگسو خارج شده بود ایمان نداشت پسبهش گفت پیراهنش رو ازتنش خارج کنه.کیونگسو انتظارداشت پدرش حرفش روباورکنه اما اینطورنبود پس تبعیت کرد وپیراهن رو ازتنش خارج کرد.کای با ترکه بهدستش زد و این یعنی دستهات رو بالابگیر.دستهاش رو دربالای سرش گرفتوکای دوباره سوالش رو تکرارکرد-دیروز کجا بودی؟؟وکیونگسو دوباره همون جمله رو برزبون اورد- ازمدرسه فرارکردم وازسرما خوردگی که داشتم حالم بدشد ویه اقایی کمکم کردکایاولین ضربه ی محکم رو با ترکه به کمرش زد وکیونگسو لبهاش روبهم فشارداددوبارهپرسید-دیروز کجا بودی؟بازهم همون جواب....ضربه ی بعدی پرسش بعدی ....ضربه پرسش.....ضربهپرسش...و تنها پاسخ کیونگسو همون بود.که برای اخرین بار با فریاد پرسید40 @SHINEE239-دیروز کجا بودی؟؟انقدر صدای فریاد پدرش ترسناک بودکه برای لحظه ای تمام تنش لرزید.تنشغرق درعرق بود وچندقطره خون ازپشتش میچکید.هنوز کاملا از سرماخوردگی بهبود پیدانکرده بود وضعیف بود پس بااخرین ضربه یدردناکی که بهش وارد شدبرروی زمین افتاد ویک قطره اشک از گوشه ی چشمشسرازیر شدبرروی زمین به دراز افتاده بود .کای هم باهر ضربه ای که به تن پسرکش میزد ذرهای از قلبش نابود میشد.میدونست کیونگسو دروغ نمیگه اما درطی روزی که سپریکرده بود بهاندازه ای اضطراب وتشویش تحمل کرده بود که میخواست ازاین طریق خودش رواروم بکنهباهمون چهره ی جدی که سعی در حفظش داشت تن پسرکش رو دراغوش گرفتوبه ارومی روی تخت گذاشت.کیونگسو درتب میسوخت وحسابی درعرق غرقبود.پتو رو رویهردوشون کشید وبیشتر کیونگسو رو به خودش فشرد بیشتر بوییدش.در یک روزنبودنش کای مرگ رو به چشم دید حال چطورمیخواست قلب این پسرک روازتنش خارج کنه.41 @SHINEE239کیونگسو درحالی که رنگش به رنگه گچ بودگفت -من.........من دروغ نگفتمپاپا....قسم میخوردمکای دیگه تحمل نکرد نمیتونست تحمل کنه پس بوسه ای به گونه ی کیونگسو زد-میدونم....میدونم........اما من یه لحظه هم نمیتونم بدون تو باشم خواهش میکنم یهبارهم شده حال وروز پاپارودرک کندراغوشش گرفت وتن پسرکش رو لمس کرد بلاخره بعدازیک روز تشویش بهارامش رسید.همه چیز برعکس وخلاف برنامه پیش میرفت....قراربود قلب کیونگسو اسیر کایبشه اما کای اسیر کیونگسو شد واز طرفی حالا انگار کیونگسو قلبش رو درپی پسریجذاب به اسم چانیول جا گذاشته بودواگه کای این رو میفهمید............نیمه شب بودکه متوجه تب ولرز شدید کیونگسو دراغوش خودش شد .ترسیدهصورت پسرکش رو عقب کشید وبادلهره به چهره ی غرق درعرقش چشمدوخت.کیونگسو توی حال خودش نبود وبه شدت به پهلوی کای چنگ مینداخت.این عادتش از کودکی بود زمانی که ازچیزی درد میکشید تنها به تن پدرش چنگمینداخت یا فشاروارد میکرد واصلا اه وناله ی انچنانی به راه نمی نداخت.کای با اضطراب صورت پسرکش رو دردست گرفت و درحالی که موهای خیسشرو ازپیشونیش کنارمیزد به ارومی پرسید42 @SHINEE239-کیونگسوی من جاییت دردمیکنه؟؟کیونگسو که دراون حال هم میخواست قوی به نظر برسه باتکون دادن سرش جوابمنفی دادولی کای بالمس پیشونی کیونگسو متوجه درجه تب شدیدش شدو مثلهمیشه بادیدن حال مریض کیونگسو مثل پسری نوجوون دست وپاش رو گم کردوسریعا خدمتکار روصدا زد.کریس بادیدن حال پریشون کای ورفت وامد پی درپی خدمه ترسید تا کای درتنبیهپسرکزیاده روی کرده باشه وکاری دستش داده باشه.پس خواب ازسرش پرید وباشتاببه سمت اتاق رفت-چی شده کای؟؟؟؟....سره اون بچه چه بلایی اوردی؟؟؟زنده است؟؟ کای مثلمرغی پرکنده تنها باعصبانیت قدم برمیداشت-نمیدونم....نمیدونم....تنش تو حرارت میسوزه وحسابی میلرزهکریس هم کمی ترسید و به سمت کیونگسو یی که توسط خدمه احاطه شده بود رفتودستی روی پیشونیش گذاشت ومحض احتیاط پتو رو کنار زد تا ببینه کای بلایبدتری به سر این پسر بچه نیاورده باشه وزمانی که خیالش راحت شد بابیخیالی اتاقروترک کرد وبازهم بارامش گفت43 @SHINEE239-کسی بایه سرماخوردگی نمرده .....فقط مراقب باش تا تبش ازاین بیشترنشهوگرنه کارش تمومهکای باحالی پریشون دستمال رو ازدست خدمتکارگرفت بهشون دستورداد تا اتاقروترک کننموهای لطیف و ابریشمی پسرکش رو به ارومی نوازش میکرد .ازاین که ازرویعصبانیت تااین حدزیاده روی کرده حسابی ازدست خودش ناراحت بود پس بهارومی جلو رفت وپوست پیشونی سفید کیونگسو روبه نرمی بوسه ای زدودستمالرو برروی پیشونیش قرارداددرهرلحظه درجه دمای بدنش روچک میکرد ودستی به صورت کیونگسو میکشید.کایترسیده بود ازیک سرماخوردگی به نسبت شدید پسرکوچولوش قلبش به لرزه افتادهبود حال چطورمیخواست قلب کسی روکه سالها تنها دلیل تنفسش شده بود روازتن خارجکنه.میخواست ازش دوری کنه ولی باهرقدم که از کیونگسو دورتر میشد قلبش بیشترخواستن این پسرک روفریاد میزد.سیگاری روشن کرد به اسمون تیره ی زندگیش چشم دوخت .کاش هیچ وقتکیونگسو روندزدیده بود ای کاش هیچ وقت به اون چشمها زل نمیزد چون یقینامیدونست توسط چشمهای کیونگسو طلسم شده44 @SHINEE239ای کاش هردو یک انسان بودن این شاید ساده ترین ارزو بود ولی کای برایاولین بار ارزومیکرد که ای کاش مثل دوتا انسان باهم ملاقات داشتن نه فرشتهو خوناشام....صبح کیونگسو دراغوش برهنه ی پدرش چشم بازکرد .حالش به نسبت بهترشدهبود.سرش رو به سختی بالاگرفت وبه نیم رخ جذاب کای چشم دوخت.نمیتونستازتنها کسی که درزندگیش داشت دلخورباشه واز طرفی میدونست که کای چقدرنگران شده اما هنوز درد کمرش براش یاد اور شب وحشتناکی بود که سپری کردهبود وبایاداوری چهره ی عصبی کای ناخواسته بغضی به گلوش چنگ انداخت.خواستتا همه چیزی که به سرش اومده رو فراموش کنه وتنها به پسر فرشته صفتی که روزگذشته ملاقات کرده بود فکرکنه.حتی بافکربه چانیول لبخندی ناخواسته برلبش نقش بست.واقعیت تنهایی غیرانکارکیونگسو درحصاری ازتاریکی بود وهرکس تنها کوچیک ترین محبتی درحقش میکردپسرک با اشتتیاق در قلبش رو براش بازمیکرد.بایاد مدرسه ای که بازهم باید به اصرار کای به اونجا میرفت لبخندازروی لبش محوشد.گاهی به ضعیف بودن خودش اعتراف میکرد ودوست داشت تمام عمر درکنارقوی ترین مرد زندگیش یعنی پدرش بمونه.بایاد اوری کودکیش خواست تا بازهمطعم بوسیدن گونه ی پدرش روبچشه والان که کای درخواب به سرمیبرد بهترینزمان بود45 @SHINEE239باشیطنت ولی ارامش خاصی سری جلوبرد ولبهای داغش رو روی گونه ی کایگذاشت وبه ارومی بوسیدوباخیال اینکه کای هنوز خوابیده یواشی ازاتاق خارج شد.کای به ارومی چشم بازکردوصدای دورشدن قدم های پسر رومیشنید دستی بررویگونه اش کشید ولبخندی زد هنوزهم لبهاش خواستنی بودن-نمیتونی باقلب پاپا انقدربازی نکنی/////////////////////////////////////////////////"دوروزبعد"باتردید از اتومبیل خارج شد اینبار تنها نبود وکای دقیقا کنارش ایستاده بود.دستهاشدرداخل جیبش بودن وخیلی بااقتدار سینه به جلوداده بود.کیونگسو اینبار باید حتما بهکلاس میرفت درواقع راهی برای فرارنداشت.باتردیدی که درنگاهش بود به کای خیره شد کای هم که نمیخواست درمقابلچشمهای کیونگسو تسلیم بشه دست کیونگسو رو دردست گرفت ودرداخل حیاطهولش داد-پیچوندن مدرسه ممنوعکیونگسو باعجز به کای خیره شد کریس که فهمید کای داره کم کم نرم میشه کوله یکیونگسو رو گرفت وبه داخل مدرسه کشیدش.کیونگسو پی درپی صدای ناله ها روازدرودیوار این مدرسه میشنید وباز ته قلبش خالی شد46 @SHINEE239کریس درب کلاس وبازکرد وبه سه پسر حاضر درکلاس لبخند دندون نمایی زد-هاییی گایز.....این پسرک خوشگل که میبینید کیونگسوعه....دستی به سرکیونگسو کشید وادامه داد-یکم ازادمیت به دوره امیدوارم باهم دوستای خوبی باشیدودرحالی که درپشت کیونگسو ایستاده بود وکیونگسو چهره اش رونمیدیدبه بکهیوناشاره ای کرد وگفت-هییی توجوجه.....نبینم دیگه مسخره بازی دربیاری فهمیدی که چی میگمودندون نیش تیزش رو به بکهیون نشون داد وباعث شد بکهیون از ترس بهعقب قدم بردارهودستی برروی شونه ی کیونگسو گذاشت و به ارومی زمزمه کرد -خواهشا اینباردردسر درست نکنوکلاس رو ترک کرد لوهان وبکهیون تنها باسکوت خیره به کیونگسو بودن وسهونهم طبق معمول کاملا بی احساس به کتاب داخل دستش چشم دوخته بود.لوهانبالبخندی پاجلوگذاشت ودستی درازکرد-بابت چندروز پیش متاسفم....این احمق یکم کله شقه وبکهیون بادلخوری دستلوهان روکشیدوبه سمت خودش برد47 @SHINEE239-یاااا باهاش حرف نزن اون خیلی عجیبهکیونگسو بازهم درتنهایی خودش اسیر شد .عادت داشت به این تنهایی وبی محلیعادت داشت پس تلاشی هم برای پیداکردن دوست نکردسهون درگوشه ای ازکلاس تمام اعمال کیونگسو رو خیلی زیرکانه زیرنظرداشتانگاربه چیزی بو برده بودلوهان که میخواست کمی این جو سنگین روعوض کنه دستی به دورگردن سهونانداخت وباشیطنت گفت-این مزخرفات چیه میخونی؟؟سهون عینکش روکمی بالا داد ودرحالی که نگاهش روی کیونگسو بود ادامه داد -استدلال های چندگانگی جهان......ترکیب 5دستگی زمین خاکی بادنیای ماوراییبکهیون ولوهان با چهره هایی مات ومبهوت خیره شدن بکهیون باتعجب گفت -اینافحش بود؟؟؟ لوهان بلند زد زیرخنده-ولش کن اصلا نباید ازش سوال میپرسیدیم....همون طور ادامه بدهدستگی 5سهون کاملا با قصد این جواب رو داده بود ومیخواست کیونگسو رومتوجهجهان بکنه وخوشبختانه ذهن کیونگسو هم بااین کلمه درگیرشد.48 @SHINEE239ثانیه ها دراین کلاس خشک وبی انگیزه به اندازه ی یک سال سپری میشد.لوهانوبکهیون باهم سربه سرمیذاشتن ولی هیچ کس توجهی به کیونگسو نداشت دوبارهشروعی تکراری درپیش داشت واون هم تنهایی محض بود.باشنیدن صدای زنگ انگار کلید برقفل زندانش انداختن و اجازه ی رهایی بهشداده شد باخوشحالی که پنهانش کرده بود کوله اش رو برداشت وسریعا کلاس روترک کرد.به سمت حیاط میدوید ولی هم چنان صدای صدای زجه هایی رو ازراهرومیشنید ترسیده بود واصلا انکارنمیکرد درحال دویدن وفاصله گرفتن بود کهبافردی برخوردکردوبه زمین افتادسری بالاگرفت باچهره های ترسناک گروهی ازپسرها روبه روشد.واضح بودکه سال بالایی هستن .سعی داشت خودش رو اروم جلوه بده اما اونهاخیلی ترسناک به نظرمیرسیدنتعظیم مختصری کردوخواست تا سریعا موقعیت روترک کنه.درهنگام عبور بودکه یکیازپسرهادستش روگرفت ومانعش شد وبا گلایه گفت -هووووی بچه.....نباید مثلادم معذرت خواهی کنیکیونگسو هم باگستاخی دستش رو ازبند دست پسر رها کرد ودوباره سری خم کرد -معذرت میخوام اقا49 @SHINEE239وبازخواست بره که پسری دیگه دستش روگرفت.صدای ناله ها واذیت کردن هایاین پسرهای گستاخ همه باهم عجین شده بود وکیونگسو رو تا مرز جنون پیش میبرد-بچه ها این پسر یه بوی عجیبی نمیدههمه اشون برای لحظه ای برروی کیونگسو دقیق شدن ونگاه های خیره اشون روبرروی پسرک بستنپسردیگه ای باانگشت اشاره به سره کیونگسو میزد وپی درپی تکرارمیکرد-مطمئنی تو یکی ازماهایی هووم...هوووم؟؟؟سه چهارنفری میشدن که برروی سرش ریختن.ازدید کیونگسو حالا این مدرسه هیچفرقی بامدرسه ی قبلیش نداشت و درکل همه وهمه درپی اذیت کردنش بودن.کیونگسومیخواست فریاد بزنه وبگه چیزی که عجیبه این مدرسه است وشماهایید امابازسکوت کرد.سکوت سختی که همیشه گریبان گیرش میشد سکوتهای کیونگسو هم مثل کایترسناک بود .درگوشه ای از راهرو نشسته بود وپاهاش رو درخودش جمع کرده بودوتنها لگدمیخورد دیگه تحمل نکرد مثل بچه گربه ای خشمگین سربالا گرفتوباچشمهایی که گردونافذشده بودبهشون چشم دوخت.50 @SHINEE239پسرها برای چندلحظه سکوت کردن وهمه به کیونگسو چشم دوختن کیونگسوباخشمبهشون خیره بود کم کم همشون به حالت مسخ شده ای به تشنج افتادن .دوبارهکیونگسو اشتباهی مرتکب شد ولی اینبارهم تقصیری نداشت.شوکه بود ازاشتباهی که مرتکب شده بود نمیدونست باید چیکارکنه به پدرش بارهاقول داده بود که متوجه ورود سه نفرشد .درسته همکلاسی های عجیبش لوهانوسهون وبکهیون بودن.لوهان وبکهیون بادیدن چهار پسری که برروی زمین افتاده بودن وکیونگسویی کهزانوهاش رو دراغوش گرفته بود ترسیدن ولی سهون اجازه ی کاری به اون دو ندادودست کیونگسورو گرفت ودرحالی که به سمت یکی از کلاس ها میبرد به لوهان وبکهیون گفت کهمکافاتی که درست شده رو جمع وجورکنن.لوهان که نمیفهمید سهون داره چی میگهبلندفریادزد-سهون داری چیکارمیکنی؟؟اون پسر رو کجامیبری؟؟سهون کیونگسو رو داخل کلاس پرت کرد وبرای مانع ورود لوهان وبکهیون شدندرب روقفل کرد وسریعا روبه سمت کیونگسو چرخیدوکیونگسو رو بین دو دستش که به دیوار کوبیده شد اسیر کرد-میدونی چیکارکردی؟؟51 @SHINEE239کیونگسو ترسیده از اشتباهی که کرده باترس جواب داد-متاسفم متاسفمسهون عصبی مشتی به دیوارکوبید-موضوع این نیست احمقکیونگسو که پسر ساکت ومتشخص کلاس رو تا به حال عصبی ندیده بود با ترسدستهاش رومشت کرد وباچشمهای معصومش به سهون چشم دوخت.سهون باخشمادامه داد-تو جاسوسی ؟؟؟کیونگسو ترسیده سری به نشونه ی نه گفتن تکون دادوسهون بلند تر دادزد-پس یه فرشته تو مدرسه ی ما چیکارمیکنه؟؟کیونگسو حتی یک کلمه ازحرف های سهون رو هم متوجه نمیشدودرحالی که اشکدرچشمهاش حلقه زده بود گفت-ف..فرشته...سهون دستی به موهاش کشید وبه ارومی گفت-نگو که نمیدونی تو یه فرشته ای52 @SHINEE239کیونگسو تن ترسیده اش رو به دیواری تکیه زده بود وبا چشم هایی گرد شده ماتومبهوت خیره به سهون بود .اصلا چیزی ازحرفای سهون سردرنمیاورد وحسابی گیجشده بود.پس تنها بلند شد وبا ارامشی که مسببش تعجب بیش از حدش بود ارومزمزمه کرد-دروغهسهون دیگه به جوش اورد ویقه ی کیونگسو رو گرفت وبه سمت خودش کشید وباچشمهایی که از خشم قرمز بود گفت-احمق تا کی میخوای چشمت رو روی دنیا ببندی....تا الان داشتی به عنوان چیزندگی میکردی؟؟کیونگسو که از تماس چشمی امتناع میکرد با ناراحتی گفت-دقیقا شبیه همه مثل یه انسانسهون عصبی بود وهمون طورکه کیونگسو رو ازیقه گرفته بود فریاد زد-چیه فکرکردی من ...بکهیون...لوهان...یا حتی خودت یه انسانیم.....ابله دنیا فقط بهانسان ها ختم نمیشهکیونگسو که حالا اشک از شدت بهت وناراحتی داخل چشم هاش حلقه زده بود ارومگفت53 @SHINEE239-دروغه...دروغسهون محکم کیونگسورو به عقب هل داد وباعث برخوردش با دیوار پشت سرشد-ارههه تو فکرکن دروغه....اما تا حالا دیدی یه انسان بتونه کسی رو به تشنجبندازه...اون انسانایی که میگی بدن سردو چشمای قرمز دارنکیونگسو که کم کم داشت عمق حرف های سهون براش واضح میشد بلند و درحالیکه اشک هاش روی گونه اش سرازیر بودن فریاد زد-ایناااا مزخرفهه.....همش دروغهودرب رو بازکرد وبه سمت خارج از کلاس دویدو بکهیون ولوهان بهت زده بهدویدن پسرک خیره شده بودن.لوهان نگاه پراز غمی به سهون انداخت. ازجریاناطلاعی نداشت اما هیچ وقت سهونی رو که همیشه اروم بود تابه این حد عصبیندیده بود حس بی مفهومی از حسادت بهش دست داد همیشه باور داشت کهمیتونه نزدیک ترین ادم به سهون باشه ولی اینبار سهون برای پسردیگه ایناراحت بودباز به ارومی به سمت سهون قدم برداشت وبرای اروم کردنش شروع کرد بهنوازش پشتش ولی سهون به شدت دست لوهان رو پس زد وباصدای لرزونیگفت-فقط برید بیرون54 @SHINEE239لوهان میخواست بفهمه که کارهای سهون بهش مربوط نیست ولی گاهی به حدمرگ از توجه سهون به کیونگسو نفرت پیدامیکرد .پس ترجیح داد به همراه بکهیونسهون رو تنها بذارن/////////////////////////////////////////////////////////////////اشکهاش رو با سراستینش پاک میکرد باخودش بارها میگفت امکان نداره که یکفرشته باشه....دقیقا کیونگسو شبیه فردی بود که سالها انتظار دیگه ای از خودش داشت ولی روزیچشم بازمیکنه و میبینه اصلا فردی که فکرمیکرده نیست.ازهوای همیشه ابری نفرتداشت اما متاسفانه بازهم اسمون بیرحمانه میغرید و کیونگسو رو زیر قطراتبارونش خیسمیکرد.همیشه از گریه بدش میومد اما این اواخر خیلی ضعیف به نظر میرسید انقدرضعیف که دیگه حتی اغوش گرم پدرش هم بهش ارامش نمیداد شاید دنبال امنیتیاز جانب هم نوع خودش بود.درکنار دیواری به زمین افتاد. وصدای سهون درگوشش میپیچید"تویه فرشتهای"اول خواست این ها رو تنها حرفی از سر بچه بازی درنظر بگیره اما سهونجدی تر از هرلحظه ای بود اما چرا درطی این مدت پدرش بهش حرفی نزده بود باخودش میگفت که شاید کای هم یه فرشته است....55 @SHINEE239دردلش پدرش رو سرزنش میکرد برای اینکه مدتها ازش این موضوع رو پنهانکرده بود چندین بار کیونگسو به اطرافیان اسیب زد ولی کای هیچ وقت حرفی بهشدرباره فرشته بودن نزد....یک فرشته....یک فرشته.......الان انقدر ذهنش درگیر موضوعات پیچیده ای بود که میخواست برای لحظه ایذهنش پاک بشه و به گذشته برگرده.قصد نداشت درباره ی این موضوع حتی با پدرش هم صحبت کنه ومیخواست منتظرباشه وببینه کای تا چه زمانی این موضوع رو پنهان میکنه..سعی کرد با حالی,که تعریف چندانی نداشت درساعت تعطیلی مدرسه درمقابلدرب خروج باشه تا کسی از نبودش شک نکنه.با دیدن ماشین کریس به سمت ماشین رفت الان تنها سوالی که با دیدنهرفردی به ذهنش میرسید که این فرد چه موجودی میتونه باشه؟؟؟بابیحالی وکسالت سلام مختصری داد وداخل ماشین نشست.کریس با چهره ایخندان گفت-باز چت شده که اخمات توهمه....نکنه بازاذیتت کردنکیونگسو درحالی که به عبورخیابون ها از جلوی دیدش خیره بود مختصرجواب داد56 @SHINEE239-نهکریس خواست تا حال وهوا رو تغییربده-نظرت درباره یه هات چاکلت خوش مزه چیه؟؟کیونگسو تنها با سکوت به بیرون خیره موند وجوابی ندادوکریس پوزخندی زد وگفت-اخلاقت دقیقا مثل کای گندهبا رسیدن به عمارت کیونگسو بازهم با ناراحتی به سمت پذیرایی رفت و به کایکه مشغول مطالعه ی روزنامه بود تعظیمی کرد اصلا حال وروز خوبی نداشتخواست تا سریعا دوربشه که با حرف کای متوقف شد-سلام ات رو نشنیدمکیونگسو بدون برگشت به سمت کای به ارومی وهمراه با بغضی که داشت گفت-سلاموسریعا به سمت اتاقش دوید کریس ابرویی بالاانداخت-ازدست این پسره هرروز اوضاع داریم...زودتر قلبش رو دربیار راحتمون کنکای با سردی به کریس گفت-با مدرسه اش تماس بگیر وببین چی شدهکریس بعداز چنددقیقه صحبت با مدیر تکیه ای به چهارچوب زد وگفت57 @SHINEE239-گل پسرت دسته گل اب داده بوده کای نگاه بی حالی به کریس,انداخت-چی شده؟کریس جلوتر گام برداشت-زده چندتا ازاون کله گنده های خوناشام رو ناکارکردهکای بانگرانی گفت-موقعیت کیونگسو روفهمیدن؟؟ کریس هووفی گفت وبا کلافگی جلورفت-یه جوری دست به سرش کردم اما جناب کیم بهتره قبل ازاین اشتباه هافکراینجاش رو میکردی پوزخندی زد-الان اگه فهمیده بودن بدن سفید وخوشگلش زیر دندون....که کای بی توجه به حرف های کریس به سمت اتاق کیونگسو رفت-مطمئنا اخلاقای کیونگسوهم به همین مرتیکه رفتهعصبی نبود واین بار به کیونگسو حق میداد که درمقابل خوناشام ها از خودش دفاعکنه.خواست که درب اتاق روبازکنه اما صدای گریه ها وزاری های کیونگسوبه وضوحبه گوشش رسیدن.پسر کوچولوش معمولا به اهستگی گریه میکرد ولی اینبارشرایط براش اونقدر سختبود که داشت با گریه هاوهق هق های بلند خودش رو اروم میکردکای دستی روی58 @SHINEE239درب کشید شاید میخواست قلب زخمی کیونگسو رو لمس کنه اما بی فایده بودالانترجیح داد پسرکش رو تنهایی بذاره.پس پشت درب نشست و با گریه های کیونگسو قطره اشکی از چشم خودش همجاری شد موقع خواب بود وکای متوجه دغدغه های کیونگسو نمیشد .اواسط شب بود که کیونگسو بیداربود وهرازچندگاهی قطره ی اشکش سینه ی برهنهی کای روخیس میکرد وبه اتیش میکشید.کای که دیگه صبرش به سررسیده بوددستیدرموهای کیونگسو برد ونوازش کرد کیونگسو که از بیدار بودن کای شوکه شد سریعااشکهاش روپاک کرد-متاسفم پاپا بیدارتون کردمکای بازهم موهای نرم کیونگسو رو نوازش کرد-چیشده که کوچولوی من داره این مرواریدا رو هدرمیدهکیونگسو خودش رو عقب کشید وبا چشمهایی که همیشه کای دربرابرش تسلیم بودپرسید-پاپا من خیلی ضعیفم میشه تا ابد کنارم بمونی ومن برات همون کیونگسو کوچولوباشم....همون کیونگسو کوچولوی سابق و لوس59 @SHINEE239کای تنها به چشمهای کیونگسو که درونش اشک میدرخشید خیره شدوجلو کشیدش وبوسه ای به پیشونیش زد-من همیشه کنارتم کیونگسوی مندروغ میگفت ....این ها تنها دروغ محض بودن کای همیشه ای با کیونگسو نداشتوروزی باید با دست خودش به زندگی پسرکش خاتمه میدادولی شاید همون روزکای هم میمددو زندگیشون باهم به خاتمه میپیوست/////////////////////////////////////////////////////////////فرداروز تعطیل بود وکیونگسو میخواست با کسی دراین رابطه صحبت بکنه تاشایداروم بگیره وسنگینی ازروی دلش برداشته بشه اما باکی میتونست حرف بزنه...هنوزگرگ ومیش بود که کیونگسو پیامی به چانیول داد فردی که حتی با لبخندش هممیتونست کیونگسو رو اروم بکنه وبرخلاف انتظار چان هم سریعا جواب دادوگفتنیم ساعت دیگه دردو کوچه پایین تر منتظرش میمونهکیونگسو بدون اطلاع به کای لباس تن کرد واز خونه بیرون زد شاید دیوانه گی بوداماازاین که قراربود چانیول رو ببینه قلبش به تپش افتاده بود کمی زودتر به محلقراررسیده بود ودائما نگاهی به ساعتش می انداخت که صدای پای فردی رو شنیدوبا فکراینکه چانیوله بالبخندسری چرخوند اما با چهره ی ترسناک اون مرد همیشگی60 @SHINEE239روبه روشد عقب عقب رفت و اب دهنی قورت داد ارزو میکرد که ناجیش یاچانیول زودتر سربرسه ولی مرد هر لحظه نزدیکترمیشدو..../////////////////////////////////////////////////کای ترسیده چشم بازکرد و به اعتراف نگاهی انداخت ولی کیونگسو نبود بانگرانیپیراهنی تن کردو بلند صدازد-کیونگسو....کیونگسو......اما خبری نبودکه کریس ازاتاق خارج شد ودرحالی که چشمهاش رو میمالید گفت-چته اول صبحی صدات رو انداختی پس کله ات کای بادلهره جلو جلو رفت-نیست.....کیونگسوی من نیست کریس خمیازه ای کشید-خب شاید جایی رفتهکای یقه ی کریس رو دردست گرفت-اما من لعنتی صدای التماسش رو میشنومکریس هم جدی شد ولباس تن کرد وکتش رو برداشت-زودباش بریمباهرقدمی که برمیداشت صدای گریه های کیونگسو واضح ترمیشدکای دعا میکرد کهاینبار61 @SHINEE239کیونگسو از قدرتش استفاده کنه با رسیدن به ابتدای کوچه صدا واضح وواضح تر شدقول داد که اگه دستش به مرد برسه پوستش رو زنده زنده بکنه اما.....چیزی رو دید که خنجری به قلبش زد وکای درجاش یخ زدکیونگسو کوچولوی خودش دراغوش پسر خوش قیافه و قدبلندی فرو رفته بود وحلقهی دستش رو دور کمر پسر محکم کرده بود .پسرهم متقابلا نوازشش میکرد کایدردلش تکرارمیکرد-دست کثیفت رو بکش کنارعوضی اون تنها برای منهترسیده تراز هرزمان ممکنی بود به ارومی به عقب قدم برمیداشت وچشمهاش روروی هم میفشرد واماده ی مرگ بود .اصلا علت این زیرنظرداشتنش توسط اینمرد ترسناک رونمیدونست اما راهی هم دراین کوچه ی بن بست برای فرارنداشت .باید از خودش دفاع میکرد اما با به یاد اوردن اون شب ترسناک براشهرکاری غیرممکن شد درهمین حال وهوا بود ک متوجه ایستادن فردی درمقابلششد باچشمهایی ترسون پلک باز کرد.و پشت سر پسری قدبلند رو درمقابلش دید از بوی شیرین تنش تشخیص داد کهاون فرد چانیوله که ازش دار ه محافظت میکنه.سرش رو کمی از کنار چانیول بیروناورد ومرد درحالی که خون بالا اورده بود برروی زمین افتاده بود.62 @SHINEE239کیونگسو گمان کرد این کار خودش بوده پس ترسیده به پهلوی چانیول چنگ انداختوباصدایی لرزون گفت-من کشتمش....م..من ...کشتمشچانیول که تازه متوجه شد کیونگسو روپاک از یاد برده سریعا به سمت کیونگسوبرگشت و درحالی که دراغوش گرفته بودش نوازشش کرد-هیشششش.....این تقصیر تو نبود ....این تقصیر من بود کیونگسوچانیول کاملا گیج بود. طوری که به نظر میرسید کیونگسو از قدرتهای فرشته ها هیچخبری نداشت واین چانیول رو کاملا شگفت زده میکرد پسرک رو بیشتر دراغوشگرفت وبا نوازش های پی در پی سعی دراروم کردنش داشتکیونگسو حتی باگرمای تن چانیول هم اروم گرفته بود وصدای هق ق هاش اروم شدو فقط به ارومی اشک میریخت .چانیول برای لحظه ای متوجه نگاه های فردی رویخودشوکیونگسو شد ولی تا سری چرخوند دراطراف خبری نبود.تن کیونگسو خیس عرق بودپس کتش رو دراورد و روی کیونگسو انداخت.درحالی که صورت کیونگسو رو نوازش میکرد با ملایمت گفت-الان بهتری؟؟63 @SHINEE239کیونگسو سری به نشونه ی تایید تکون داد وچانیول دستی برروی شونه اشانداخت وبه داخل ماشین هدایتش کرد-خوبه پس بشین باهم صحبت کنیمدرکنارهم داخل ماشین نشسته بودن وبه صدای کلاغ هایی که داخل محیط میپیچیدگوشمیدادن.هم چنان دست همدیگر رو دردست داشتن وکیونگسو بابهت به کوچه یخالی خیره بود.-گاهی وقتا حقیقت ادم رو خیلی تنها میکنه...خیلی...چانیول به نیمرخ کیونگسو چشم دوخت-ممکنه بخوابی و صبح بیداری بشی و خودت رو به عنوان جانور دیگه ای ببینی بازچانیول ساکت بود-من خسته شدم از گریه های یواشکی شبانه...از تظاهر ...از ادعای قوی بودن خستهشدم و هیچ کس نیست که واقعا کنار باشه و ارومم کنه حتی.........و به ارومی اشک هاش رو پاک کرد-این اشکای لعنتی......وباز درحالی که اشک میریخت ادامه داد64 @SHINEE239-من فقط تنهام خیلی تنها وکسی این رو نمیفهمهچانیول ساکت بودشاید تنها داشت سکوت میکرد تا حرفهای نزده ی پسرک رو بهخوبیبشنوه وبذاره بار سنگینی از روی قلبش برداشته بشه وقتی دید کیونگسو دیگه حرفینمیزنه تنها لبخند شیرینی زد-میخوام یه جایی ببرمت تا حال وهوات عوض بشهوپاش رو روی پدال گاز گذاشت وبابیشترین سرعت دور شدنبعد از مدتی درمقابل ساحل بزرگ دریا متوقف شد کیونگسو باشنیدن صدای موجهایدریا ذوق زده از ماشین پیاده شد ومثل پسر بچه ای با ذوق نشون داد-دریا....دریاچانیول کتش رو که روی شونه ی کیونگسو بود رومرتب کرد باز لبخندی زد وبه اینفکرمیکرد که زمان تبدیل اشک ولبخند کیونگسو تنها یک ثانیه است و این برایچانیول لذت بخش بود.کیونگسو با خنده به سمت ساحل میدوید و بااومدن موج بهسمتش به عقب برمیگشت.دراخر هردو روی شن های گرم نشستن وبه دریا چشم دوختن واینبار چانیول شروعبه صحبت کرد65 @SHINEE239-از بچگی فهمیدم که دنیا فقط به من ختم نمیشه وپر شده از انواع ادمهایمختلف...کم کم بزرگ شدم ویادگرفتم که من برای یه هدفی درست شدم وترساون هدف باعث شد که از زندگی عادی دور بشم......انسان ها...فرشته...خوناشام....نگهبان وشیاطین.......فهمیدم که باید فرشته باشم و تمام زندگیم رو وقفمراقبت از انسان ها بکنم حتی اگه اونها مرتکب گناهی بشن فرصت جبران دارنولی فرشته ها تنها مثل عروسکی خیمه شب بازی میمونن....مقداری از قهوه اش نوشید.-بارها خودم رو سپری کردم تا از انسان ها دربرار خوناشام ها مراقبت کنم ودراخرارزو کردم که ای کاش هیچ وقت یه فرشته نبودم.....دراخر دستی درموهای کیونگسو کشید وبازبا لبخند دلنشینش گفت-تو شبیه فرشته های دیگه نیستی و این عجیبه که تابه حال درباره ی خودتنمیدونستی ودرانجمن ما عضونیستی اما بهت نصیحت میکنم همین طور مخفی بذارکه یک فرشته ای و مثل یه انسان زندگی کن.....همیشه فرشته بودن خوب نیستکیونگسو باچشمهای درشتش به چانیول خیره بود وبرقی درنگاهش میدرخشید چانیوللبخند دندون نمایی زد-چیشده نکنه میخوای من رو بااون چشمات بخوری؟؟ کیونگسو باخجالت سری پایینانداخت66 @SHINEE239-م..متاسفم...فقط نمیدونستم که شمام یه فرشته اید کیونگسو ادامه داد-یعنی پدرم هم یه فرشته است؟؟ چانیول لبخندی زد-باید باشه چون یک فرشته تنها پدر ومادرش هم فرشته هستن کیونگسو باناراحتیگفت-پس چرا بهم دراین باره حرفی نزد چانیول هم جواب داد-هرکس دلایلی برای کارش داره وباید صبرکنیکیونگسو لبش رو کنار لیوان گذاشت تا سربکشه ولی قهوه داغ بود وباعث شدکیونگسوبااخمی که برروی پیشونیش نشونده بود اخی بگه.چانیول که محوچهره ی بانمککیونگسو بود زد زیرخنده وصورت کیونگسو روبادستش قاب کرد وباچشمهایشیطونش به کیونگسو خیره شد-چطور ممکنه اینقدر کیوت باشیوکیونگسو از تمجید چانیول گونه هاش گل انداخت وچانیول با لبخندی که برلبداشت گونه ی کیونگسو رو لمس کرد-حتی خجالت کشیدن هاتم بانمکه67 @SHINEE239فضای سنگینی بود وکیونگسو بااین تمجیدها هرلحظه قلبش رو بیشتر تسلیم چانیولمیکردو بیشتر وابسته میشدنزدیک ظهر بود که به خونه برگشت .دلهره ی شدیدی به قلبش رخنه کرده بود وهرلحظه صدای ضربان قلبش اوج میگرفت .باورودش به داخل عمارت جو بهشدت ترسناک بود وکای باشنیدن صدای درب به خدمتکار اجازه ی هیچ کاری ندادو تنها بادست اشاره زد که برن.خدمتکار کمی مردد بود ولی با فریاد کای تمامبدنشون به لرزه افتاد-گفتم گورتون روگم کنیدکیونگسو دستهاش رو درهم قفل کرد وبه در چسبید کای به ارومی جلو رفت-کجا بودی؟؟کیونگسو زبونی روی لبهای خشکش کشدو به زحمت گفت-با دوستم بودمکای پوزخندی زد وابرویی بالاانداخت-که بادوستت بودی؟؟؟.....میشه بپرسم کدوم دوستت .؟؟....تا جایی که یادمه تودوستی نداشتی..68 @SHINEE239کیونگسو قفسه ی سینه اش به شدت بالاپایین میرفت وکای هرلحظه نزدیکترمیشد.با دندون هایی که بهم میفشرد غرید -مگه ازت سوال نپرسیدم؟؟کیونگسو سرش پایین بودواز تماس چشمی امتناع میکرد-پسر...پسرخوبیهکای دستی به پشتش زد وسینه ای جلوداد-اسمش چیه؟؟....از چه خانواده ایه؟؟....چندسالشه؟؟؟....چیکارس؟؟....کیونگسو نگاهی به کای انداخت -پاپا فقط میدونم پسر خوبیه...کای دستش رو درکنار سر کیونگسو به دیوار کوبید-فقط پسره خوبیه....همین......کای با دست پله های بالای اتاق رو نشون داد- گم میشی تو اتاقت وتا نگفتم بیرون نمیای..کیونگسو باچشمهای درشتش مردد نگاه کرد کای اینقدر عصبی بود که امکان داشتکاری دست خودش و کیونگسو بده-کر شدی؟؟نمیفهمی پاپا بهت چی میگه؟؟کیونگسو درحالی که لبهاش رو گازمیگرفت به ارومی به سمت پله ها قدم برداشت69 @SHINEE239نمیدونست که حرفی روکه میخواد باید بزنه یا نه ولی دیگه ازاین همه سکوت خستهبودپس اروم چشمهاش روبست وبی توجه به عواقبش گفت-اما من دوستش دارم پاپاکای با شنیدن این حرف از حرکت ایستاد و چشمهاش روگرد کرد وتا خواست بهسمت کیونگسو برگرده کیونگسو به سمت اتاقش دویدودرب روبست کریس دستیزد وبالبخند بیرون اومد-اوه اوه ...چه داستان جنایی قراره شروع بشهکای از خشم خودخوری میکرد وچشمهاش قرمز بود دندون نیشش رو برحسب غریزهتیز کرد ونفس عمیقی کشید-کریس اطلاعات اون پسر رو برام دربیار کریس تکیه ای به دیوار زد-امر دیگه؟؟؟کای مشتش رواونقدر بهم فشار داد تا از کف دستش خون سرازیر شد-بدنش رو تیکه تیکه میکنم وقلبش رو از تنش بیرون میارم تا بفهمه نباید بهفرشته ی کس دیگه ای دست درازی بکنهفضای سرد خونه از همیشه ترسناک تر بود کای تنها باسکوت به دیوار روبه رو چشمدوخته بود ولی ذهنش درگیر هزاران سوال بی پاسخ بود .چیزی که میترسید رو به70 @SHINEE239چشم دید....دید روزی رو که کیونگسو به غیر از خودش به فرد دیگه ای دل ببنده .ازاتش حسادت داشت میسوخت واصلا نمیتونست کیونگسو پسر کوچولوش رو با فرددیگه ای ببینه و طاقتش سلب شده بود.کیونگسو در گوشه ای از اتاق پناه گرفته بود وزانوهاش رو دراغوش داشت.نمیدونست چرا بدون فکراون حرف رو زده واصلا درباره ی احساسات چانیولنسبت به خودش اطلاع نداشت.درباره ی حرفی که زده بود پشیمون بود به شدتپشیمون......کریس تنها از دور نظره گر حال وروز کای بود واصلا به خودش جرئت نزدیک شدنرو نمیداد.سکوت کای نشون دهنده ی یک تصمیم گیری سرسختانه بود به رزومه ایکه درباره ی چانیول دردست داشت خیره بود وگاهی پوزخند عصبی میزد.فرشته ایکه قلب پسر کوچولوش رو دزدیده بود. به دنبال سخت ترین تنبیه براش میگشتو سخت درفکربود.بعداز چندین ساعت فکروخیال درنهایت تصمیم گرفت خواست برای اولین بارخیلی منطقی با کیونگسو دراین باره صحبت کنه واز تنبیه استفاده نکنه پس به سمتاتاق پسرکش رفت.با صدای در زدنی که به گوشش رسید کمی ترسید انتظار داشت که پدرش برایتنبیه اومده باشه اما بابازکردن درب خبری از تنبیه نبود وکای تنها بانگاه های71 @SHINEE239پرسشگری منتظرش بود.دست کیونگسو روگرفت وباخودش به سمت اتاق کارشبرد-باید باهم صحبت کنیمکیونگسو به وحشت افتاد دستهای سرد پدرش ازخشم میلرزید وکیونگسو نمیدونستچه چیز این مسئله اینقدر دردناکه که کای روتابه این حد عصبی کرده.کای درحالی که دستی برروی چهارچوب پنجره داشت وکرواتش رو شل میکردگفت-خب شروع کن بگوکیونگسو باانگشت های دستش ورمیرفت وبادهنی خشک شده از ترس پرسید-چی...چی بگم پاپاکای بدون نگاه به کیونگسو ادامه داد -درباره ی اون پسره که دلت رو بردهاینرو باکنایه گفت وکیونگسو درحالی که نگاهش به دستهای عرق کرده اش بود گفت-اسمش چانیوله....کای با سردی پرسید-کجا همدیگر رو دیدید؟؟72 @SHINEE239کیونگسو به سختی وهزار ترسی که داشت جواب داد -روزی که از مدرسه فرارکردمدیدمش کای پوزخند معنا داری زد-چیکارست؟؟چندسالشه؟؟کیونگسو میدونست که چانیول هم یک فرشته است اما دوست نداشت دراینرابطه با کای صحبت بکنه وتنها درحالی که لبهای خشکش رو تر میکرد گفت-ن..نمیدونمکای کاسه ی صبرش لبریز شد و تمام اسنادی که روی میز داشت رو بایک حرکتپخش زمین کرد وطوری فریاد زد که بند بند وجودکیونگسو به لرزه افتاد -پس تو چیمیدونی؟؟؟کیونگسو ترسیده خودش رو عقب کشید و با چشمهای زیبا ولرزونش به کای نگاهیانداخت کای که متوجه ترسیدن کیونگسو شد ومثلا سعی داشت اینبار منطقی رفتارکنهنفس عمیقی کشید ودستی در دودطرف میزش گذاشت -خب ادامه بده..کیونگسو نگاه درمونده ای به کای انداخت وباترس شدیدی که داشت گفت-پاپا دیگه چیزی نیست که بگمکای درحالی که باخودش تکرارمیکرد باید اروم باشه گفت-پس چطور عاشق اون پسره ی عوضی شدی؟؟73 @SHINEE239کیونگسو که ازلحن کای به وحشت افتاده بود عقب عقب میرفت-خو...خودتون گفتید عشق احساسیه که وقتی شکل بگیره مسخت میکنه تورو طلسمتمیکنه و اهمیت نداره که اون فرد پسره یا دخترکای برای این که این حرف رو زده خودش رو لعنت کرد.کای دستی درداخلموهای غرق عرقش برد بدن سردش به شدت عرق کرده بود.-فعلا باهاش درارتباط نباش کیونگسو ترسیده رو به پدرش کرد-اما پاپا اون تنها.....کای فریاد زد-کیونگسو بس کن ومثل ادم به حرفم گوش بدهازصدای فریاد های کای ناخواسته اشک درداخل چشمهای زیبای کیونگسو نقشبست وبه ارومی ادامه ی حرفش رو زد -دوستمهکای باعصبانیت رو به روی کیونگسو ایستاد ودستش رو به دیوارکوبید -برای یکبار به حرف پاپا گوش بده.کیونگسو درحالی که اشکهاش روی گونه اش سرازیر بود سرش روپایین انداخت -پاپا برای همین کارتون مامان ولت کرد؟؟74 @SHINEE239کای بابهت عقب عقب رفت وبه کیونگسو چشم دوخت .حرفی نداشت بزنه تنهاذهن پسر کوچولوش روبادروغ پرکرده بود .کیونگسو متوجه ناراحتی کای وسکوتش شدنمیخواست کای رو بیشترازاین عصبی کنه .پدری روکه از کودکی تنها باحمایتهاش کیونگسو رو اروم میکرد پس در اوج عصبانیت پاهاش رو از زمین جداکردودستی بردور گردن کای انداخت و دراغوشش فرو رفت دوست نداشت که مثلپسر بچه ها گریه کنه ولی ناخواسته درحالی که اشک میریخت گفت-متاسفم پاپا....من اشتباه کردم...کیونگسو بدترین پسریه که میتونه یه پدر داشتهباشه...وباهق هق هایی که داشت گفت-دوستت دارم پاپا...حتی بیشتراز هرکس دیگه ای که قراره تو زندگیم بیاد پسلطفا عصبی نشوکای که ازگریه های پسرکش قلبش رنچیده بود اون هم کم کم اروم شد وکیونگسورو دراغوش گرفت-چون دوستت دارم فقط یه بار به حرفم گوش بده وبوسه ای به موهای کیونگسوزد.به صفحه ی گوشیش خیره بود وبه تماس هایی از طرف چانیول که اجازه ی جوابدادن نداشت چشم دوخته بود.نمیدونست باید چیکارکنه ولی هیچ تمایلی برای75 @SHINEE239عصبی کردن دوباره ی پدرش هم نداشت پس تنها گذاشت این تماس ها بیپاسخ بموننبرای رفتن به مدرسه اماده شد حالا که حقیقت خودش رو شناخته بود کمتراز اونمدرسه ی رنجش اور میترسید./////////////////////////////////////////////////////////////////هرسه داخل کلاس بودن بااین تفاوت که رفتارهای سهون ولوهان روزبهروزسردتر میشد وتنها کسی که این موضوع رو درک میکرد بکی بود .برای لوهانخیلی سخت بود که تمام تلاشش رو بکنه تا این فاصله بین خودش و سهونبرداشته بشه ولی یه پسری مثل کیونگسو نیومده مرکز توجه سهون باشه.کیونگسو باز باحالت سردی که داشت وارد کلاس شد ولی اینبار به اولین نفری کهخیره شد سهون بود وبعداز نیم نگاهی سرجاش نشست.جوکلاس از همیشه سرد تروسنگین تر بود ونگاه های لوهان کیونگسو رو اذیت میکرد.دربین زنگ تفریح بازهم سکوت وسکوت....هرسه متوجه ضعیف تر شدن این پسرک اروم شده بودن وکیونگسو بی حال سرشرو بر روی میز قرارداده بود وتمام ذهنش پربود از فردی به اسم چانیول.76 @SHINEE239درحال وهوای خودش بود که متوجه شربت ویتامینی رو میزش شد تا سر بلند کردمتوجه دور شدن سهون شد .کیونگسو میدونست که این رفتارهای سهون از سرهحمایته اما کسی که بیشتر وبیشتر دچار سوتفاهم میشد لوهان بود.بعداز این که لوهان وبکی کلاس رو ترک کردن سهون وکیونگسو باهم تنها شدن ودرسکوت کلاس کیونگسو پرسید-از کجا فهمیدی که یک فرشته امسهون درحالی که به بیرون خیره بود برخلاف انتظار باقاطعیت گفت-چون من یه زمانی عاشق یه فرشته بودم کیونگسو باتعجب وچشمهایی گرد شدهنگاهش کرد -پس چی شد؟؟سهون باغمی که تو نگاهش بود جواب داد-اخر عشق یک فرشته وخوناشام مرگه......کیونگسو ادامه داد-یعنی حاضر نبودی براش بمیری؟؟ سهون پوزخند غمگینی زد-من برای مردن براش اماده بودم ولی نمیخواستم اون به خاطرم زجر بکشهکیونگسو بعداز چند لحظه ترسیده پرسید77 @SHINEE239-تو...تو یه خوناشامی سهون با چهره ای ناامید گفت -حتما این روهمنمیدونستی؟؟کیونگسو باترس سری به نشونه ی نه گفتن تکون داد.سهون خواستتا بیشتر دراین رابطه توضیح بده که بکی ولوهان وارد شدن وبحثشون بی سرانجامموند.بکهیون باخنده دستی به دور گردن سهون انداخت وگفت-میبینم باهم خیلی صمیمی شدیدولوهان تنها بانگاهی از سره غم بهشون خیره مونده.نمیدونست باید چیکار بکنه اماچیزی که واضح بود رابطه ی خوب کیونگسو وسهون بود./////////////////////////////////////////////////اخرین ضربه رو هم زد و تن چانیول روی زمین افتاد هردو زخمی وافگار بودن ولیچانیول اصلا شرایط خوبی نداشت .هردوبه جون هم افتاده بودن تا پسر بچه ای روبه دست بیارن ودراین مبارزه زور کای بیشتر چربیده بود.صورت چانیول از شدت زخم وکبودی قابل تشخیص نبود وحسابی ورم داشتوخراش های اشکاری روی صورت وتن کای دیده میشد.کای باچشمهایی قرمزشدهودندون نیش تیزش به چانیول چشم دوخت و با یقه اش اون رو از زمین جداکرد-اینبار ولت کردم بری ولی باره دیگه دور وبره کیونگسو ببینمت....باتاکید ادامه داد78 @SHINEE239-میکشمتچانیول درحالی که سرفه میکرد ومزه ی خون رو درون دهانش احساس میکرد گفت-تو کیش هستی؟؟ ونفس نفس زنان ادامه داد-تو حق نداری برای کیونگسو تعیین تکلیف بکنی واون خودش حق انتخاب دارهکه کای برای بار هزارم مشت محکمی به صورت چانیول زد و دوباره از یقه اشگرفت و از زمین فاصله اش داد-اون برای منه ...فقط من میفهمی/////////////////////////////////////////////////////////////////دلهره ی غیر قابل وصفی داشت از زمانی که از مدرسه برگشته بود دیگه نه میسکالی و نه پیامی از چانیول ندیده بود با خودش میگفت شاید بعداز دریافت نکردنجوابی ناامید شده ولی چیزی درون دلش اشوبی به پا کرده بود که باعث هجومهزار فکرمنفی به خودش شد درحال حاضر تنها میخواست با چان حرف بزنه حتی اگهبه قیمت عصبانیت کای تموم میشد.موبایل رو برداشت و منتظر شد تا چان جواب بده بعد از چندین بوق صدای خفیفو سرشار از درد چان رو شنید با نگرانی پرسید79 @SHINEE239-چانیولا....منم کیونگ...چانیول درحالی که به سختی صحبت میکرد ادامه داد -ک..کیونگسو..ازبا باز شدن محکم درب کیونگسو تلفن رو از دستش رها کرد و با ترس خیره شد بهکایی که غرق در عرق بود لباس هاش پاره بود وتنش زخمی.نگاه های سردش خبراز عصبانیت مجدد میداد.درحالی که ترسیده بود بانگرانی گفت-پاپا....وبا نگرانی دستی روی صورت زخمی کای کشید وباچشمهایی ترسیده به جای جایصورت کای خیره بود کای کیونگسو روکنار زد و موبایل رو برداشت نگاهی به اخرینتماس انداخت و بادیدن اسم چانیول موبایل روبه دیوار کوبید وباعث شد کیونگسواز ترس گوشش رو بگیره وباالتماس و اشک گفت-پاپا التماست میکنم اروم باشکای هیچ چیز نمیشنید وتنها خون بود که جلوی چشمش روگرفته بود.به سمتکیونگسو حرکت کرد ومحکم به دیوار پشت سرکوبیدش.کیونگسو ازشدت برخورد اخخبلندی گفت این اواخر کای خیلی متفاوت شده بود وهیچ شباهتی به پدر مهربونگذشته نداشتکای با عصبانیت چونه ی کیونگسو رو دردست گرفت وباخشم بهش خیرهشدکیونگسو تمام تنش به وضوح میلرزید پدرش دقیقا شبیه خوناشامی شده بود که80 @SHINEE239چند وقت پیش بهش حمله کرد نمیدونست چه بلایی قراره به سرش بیاد ولی باکوبیده شدن لبهای کای برروی لبش بابهت خیره شدوچشمهاش تا بیشترین حد گردکرد.دستها وتنش سست شد این یک بوسه ی عادی نبود وکسی دراین شرایطانتظار بوسه ی عادی رو نداشت.کای تشنه بود تشنه ی لبهایی که از کودکی کیونگسو براش ممنوع بودن از اینبدست نیومدن حریصتر شده بود والان دیگه صبرش به سررسیده بود میخواستبااین بوسه خودش رو اروم کنه.لبهای داغ کیونگسو که به لبش کشیده میشد تنهاتزریقی از خواستن به وجودش بود ولی برای کیونگسو....بوسه ی اولی بودکه توسط پدرش ازش گرفته شد.بوسه ی داغ وپراحساسی کهکیونگسو رو گیج کرده بود.اتاق تاریک....صدای رعد وبرق و لبهایی که برلبهاش نشسته بودن و کیونگسو رودردریایی از ابهام غرق میکردن.کای بوسه میزد وبوسه میزد شاید کیونگسو همراهینمیکرد اما همین طعم لبها برای کای کافی بود.لبهایی که سالها درمقابلش بودنوازش منع بود اینبار با لذت تمام طعم بهشتی این لبها رو میچشید و به اینده فکرنمیکرد.از دیدگاه کای تمام تن این پسرک خوش مزه بود.کیونگسو با چشمهایی گرد شده از تعجب تنها سست دربرابر پدرش ایستاده بود وخیلی اروم به خودش میلرزید.کای برای اخرین بار تماما لب کیونگسو رو برلبهاش81 @SHINEE239کشید و برای لحظه ای عقب کشید ولی پشیمون شد و بوسه ی ارومی مجددا برایروی لبش کاشت ودرحالی که لبهاشون باکشش ازهم جدا میشد عقب کشید و بهچهره ی کیونگسوخیره شد.پسرک مات ومبهوت بود به پنجره ی مقابل خیره شده بود کای برای لحظه ای بهخودش اومد وعقب کشید وترسیده از اتاق خارج شد وپسر کوچولوش رو با دنیایی ازابهام تنها گذاشت.کبونگسو طاقت نیاورد وپاهاش سست شد وروی زمین افتاد وباتعجب دستی برروی لبش کشید اون برای اولین بار طعم بوسه رو چشبده بود ولینه بامعشوقه اش بلکه با پدرش.اون شب برای هردو طولانی ترین شب عمرشون محسوب میشد و انگار طلوعیهمراه نداشت .اون شب بدون اغوش هم سپری شد هردو در زندانی از دیوارهابودن و به چیزی که به سرشون اومده فکرمیکردن.صبح روز بعد هردو از هم دوری میکردن حتی اگه کای میخواست به خودش بگه کهاتفاقی نیوفتاده اما بادیدن لبهای کیونگسو دوباره خاطرات اون شب براش تداعیمیشد.کیونگسو نمیدونست که بااون بوسه چی به سرش اومد ولی به طور اعجابانگیزی تماما ذهنش با اون بوسه پربود و دیگه اثری ازچانیول در ذهنش نبودلااقل برای مدتی..82 @SHINEE239بابی حالی به سمت مدرسه قدم برمیداشت,این اواخر کای کمتر باهاش صحبتمیکرد شاید خوده کای هم اززکارش شوکه بود وتوان نگاه درچشمهای پسرکش رونداشت.توی هوای همیشه ابری حیاط مدرسه سایه ی گروهی از پسرها رو دید کهفردی رو احاطه کردن با کنجکاوی نزدیک شد وصدای اشنایی شنید -و...ولم..کنیداین صدای لوهان بود اما چرا گریه میکرد .کیونگسو درگوشه ای پنهان شد و یواشکیبه حرفاشون گوش داد-اهو کوچولو میدونی که خیلی خوشگلی.....حالا اگه یه کام از لبات بگیرم چیمیشهدرکمال تعجب اون ها داشتن به لوهان دست درازی میکردن .کیونگسو بایدکاری میکرد کاملا مردد بود نمیدونست که کار درستی میکنه یا نه ولی سعی کرد یکبارازقدرتش برای کار درستی استفاده کنه.پس در مقابل لوهان پرید وسپر بلاش شد بااخمی که رو پیشونیش نشونده بود دستش رو در مقابل اونها بازکرد-دارید چه غلطی میکنید پسر پوزخندی زد-بکش کنار جوجه کیونگسو ادامه داد-دوست ندارید که امارتونو به مدیر بدم که پسر با خشم جلوتر اومد-تو خره کی باشی83 @SHINEE239وجلوتر اومد که کیونگسو تنها نگاه خیره اش رو بهشون دوخت باز نگاه کرد و نگاه کردکه پسر روی زمین افتاد وحالت لرزش و تشنج کرد .حواسش به پشت سر نبودچون پسر بلند قد دیگه ای با چماقی سعی داشت به سرش بزنه و تنها صدای فریادلوهان روشنید-کیونگسووووووووووچشمهاش رو بست واماده ی مرگ شد ولی اتفاقی نیوفتاد وصدای سهون روشنید-ویدیو ی اذیت وازارت به دست مدیر میرسهیعنی تمام مدت سهون درگوشه ای داشت ازاین صحنه فیلم برداری میکردودرحالی که دست لوهان رو دردست گرفت دستی به موهای کیونگسو کشید-کارت خوب بود پسرلوهان هم ازکیونگسومتشکر بود اما باکشش دستش زمانی برای تشکر پیدانکرد.لوهاندرحالی که مچ دستش فشار وارد میشد به سمت کلاس رفت سهون لوهان رو بهسمت کلاس پرت کرد-احمقق بهت گفتم که باهم به مدرسه میایم چرا تو حرف گوش نمیدی لوهان کهبغض کرده بود سرش رو پاییین انداخت -فکرکردم دیگه نمیخوای دوست همباشیم سهون پوزخند عصبی زد84 @SHINEE239-چرانباید بخواملوهان با بغضی که به گلوش چنگ میزد گفت-بعداز جریان اون فرشته.......که سهون بین حرفش پرید-متاسفم ولی ازاین به بعد باهم میام مدرسهدرسته سهون بعداز جریان عشقش به اون فرشته خیلی تغییر کرد وهرروز سردترمیشد ولی کم کم داشت دریچه ی امید به سمت لوهان بازمیشد.شاید فرصتی برایعاشق کردن سهون داشت/////////////////////////////////////////////////////////////شب هنگام بود که به ارومی سمت اتاق پدرش رفت میخواست مثل همیشهدراغوش کای باشه وفراموش کنه که چه اتفاقی افتاده به ارومی درب زدولی خبرینشد برای بار دوم به در کوبیدواروم گفت-پاپا منم کیونگسو میشه بیام پیشت؟؟؟ ولی باز جوابی نگرفت-پاپا میدونم لوسم ولی بدون تو.....که متوجه اه وناله ی پراز شهوت زنانه ای از اتاق اخر راهرو شد گیج بود85 @SHINEE239ونمیدونست که اون اخر چه خبره دراتاق پدرش رو باز کرد وکای داخل اتاق نبود ویقینا کریس هم نبود چون عموش هیچ وقت برای رابطه داشتن دست دختریرونمیگرفت و داخل خونه نمیاورد معمولا درهتل کار رو یکسره میکرد.پس تنهاپدرش میتونست باشه.متوجه احساساتش نمیشد و شاید کاملا حسادت میکرد به زنیکه الان زیر پدرش بود ولی این احساسات عقلانی نبود .قلبش به درد میومد پسبه اتاقش رفت وناخواسته باز اشکی در چشمهاش جمع شدشاید کای نمیدونست که کیونگسو اولین خواب سکسش رو با پدرش دیده ...شایدنمیدونست که کیونگسو بارها با لمس تن برهنه اش داغ کرده.کیونگسو از ترساحساساتش میخواست به چانیول پناه ببره اما با یک بوسه گیج تر شد ودراخر.......چندین شب گذشت و جریان به این شکل بود صدای اه وناله ی زنها ولی دراخرباکمال تعجب دراوج صدا فروکش میکرد.کای با یقه ی پیراهنی باز و درحالی که نفس نفس میزد خودش رو برروی کاناپهپرت کرد که همون لحظه کریس باعصبانیت داخل شد-این چه کثافت کاری که راه انداختیکای درحالی که سرش رو به پشت تکیه داده بود ادامه داد -داشتن سکسکاراشتباهیه؟؟ کریس پوزخند عصبی زد وادامه داد86 @SHINEE239-نه اشتباه نیست ولی وسط سکس خونشون رو بخوری وبکشیشون اوج حماقته ازطرفی تو یه پسر نوجوون داری این غلطا چه معنی داره کای چشمهاش رومحکم بهمفشار داد-دهنت روببند کریسکریس از حماقت کای عصبی بود-نمیشه که عصبانیتت به خاطر کیونگسو روسره اون بدبختا خالی بکنی و اگه انجمنبفهمه چی که کای فریاد زد-فکرکردی برای من اسون بودکه هرشب تن کسی رو میخوام بغلم باشه ونتونمکاری بکنم ..فکرکردی راحته که فقط به خاطر اون فرشته ی لعنتی باکسی رابطهنداشتم چرا؟؟چون هروقت خواستم رابطه داشته باشم چهره ی اون پسرک جلو رومبودهکریس سیلی محکم به کای زد اینبارخیلی جدی بود-این رو زدم که بفهمی گند زدی به نقشه ی هفده سال پیش وسیلی دیگه ای بهصورتش زد-اینم برای اینکه مثل یه بزدل میمونی واون بچه روهم گیج کردی87 @SHINEE239کای دستی به جای سیلیش کشید درطی این سالها اولین بار بود که از برادر بزرگشسیلی میخورد وبراش خیلی سنگین محسوب میشداینبار صدای اه وناله ای به گوش نمیرسید کیونگسو خوش حال بود که بلاخره کایدست ازاین کارکشیده و به تمام ذوقی که داشت به سمت اتاق حرکت کرد و تاخواست درب رو باز کنه نگاهش به داخل اتاق افتاد درگوشه ای تنها خیره شد.جسدزنی که درمقابلش بود وپدرش مثل یه حیوون وحشی خونش رو میمکید کیونگسوباورنمیکرد باورنداشت که پدرش یه.....خوناشام باشهبا ترس به سمت اتاقش دوید و دستی روی سرش گذاشت و محکم فشارمیداد تاشاید ازاین خواب ترسناک بیدار بشه اما براش ممکن نبود ودوباره درحالی که مثلپسر بچه اشک میریخت به هق هق افتاد نمیدونست باید چیکاربکنه تنها چیزی,که بهذهنش رسید تلفن خونه رو برداشت و...-چ...چان...بیییا دنبالمخسته بود از تمام شوک هایی که در زمانی کوتاه بهش وارد شد .....خسته بود ازلحظاتی که هیچ کس درک نکرد تنهاست.88 @SHINEE239شاید با فهمیدن این که یک فرشته است ضربه ی بزرگی بهش وارد شد اما بادیدنپدرش دراون صحنه تمام بند بند وجودش خاکستر شد.تماما این لحظاتش پر بود ازترس وترس....انتظار نداشت پدری که با بوسه های گرمش تمام دردهاش رو درمانمیکرددرشرایطی مثل الان تبدیل به یک حیوان درنده بشه اینبار قلبش بود که دردمیکرد خراشی ایجاد شده بود که درمانی نداشت .هزاران سوال بی جواب داشت کهذهنش رو درگیر کرده بودن .پایان این داستان باید تلخ باشه خیلی تلخ شاید برایکیونگسو.باشنیدن توقف ماشینی دربرابرخودش وبا نمایان شدن چانیول دیگه طاقت نیوردوبه سمتش دوید وخودش رو در اغوشش قرارداد .اینبار اینقدری شوکه بود که گریهنکنه ولی از درد شدید بغضی که در گلوش داشت به تنگ اومده بود.تمام طول مسیر به چراغ های روشن خیابونها چشم دوخته بود چانیول صحبتی نمیکردو به خوبی حال و روز بد کیونگسو رومیدید.باور نداشت تنها مردی که درتمام طولزندگیش قهرمانش بود یک خوناشام باشه.در طول مسیر لبخندهای مغرورانه کای,اغوش های گرمش,صدای اطمینان بخشش براش مجسم میشد.....نه تماماحساسات کای واقعی بود تمام بوسهاش حتی اخرین بوسه......89 @SHINEE239بارسیدن به خونه ی چانیول هردو تنها سوکت اختیار کرده بودن و چانیول متوجهلرزش لبهای کیونگسو شد انگار سعی داشت مانع بغضش بشه پس خواستوادارش کنه تا حرفی بزنه مگه اینکه از درد قلبش کمتر بشه-اوووم کیونگسو چیزی میل داری بیارم؟؟کیونگسو سری تکون داد .چانیول معذب دستی به گردنش کشید وادامه داد-چیزی شده؟؟کیونگسو باز سری به نشونه ی نه گفتن تکون داد.چانیول لبخند اجباری زد-اووه خب....اگه...نمیخوایکه کیونگسو مثل یه پسر بچه به زیر گریه زد و درحالی که اشک های درشتش رویصورتش جاری میشدن گفت-او....اون یه خوناشامهههچانیول با چشمهایی گرد شده به کیونگسو چشم دوخت ونگاه پر تعجبش رو به پسرکدوخت-خو....خوناشام...عزیزترین کس من ادم ها رو به بدترین شکل میکشهچانیول که تازه متوجه جریان شده بود کیونگسو رو دراغوش گرفت و به ارومی90 @SHINEE239نوازشش کرد .کیونگسو براش ارامش خاطر بود که لااقل دراین شرایط نفسگیر کسیمثل چانیول کنارش هست که بهش اغوشش رو هدیه بده////////////////////////////////////////////////////////کای درحالی که سردرد شدیدی داشت به سختی چشم باز کرد معده اش از شدتمصرف عرق و الکل زیاد به بدترین شکل میسوخت تن عریان وتیکه پاره شده یدختر درمقابلش بود و دور لب کای هم چنان خون خشک شده قرارداشت.تلوتلوخوران از جا بلند شد دلش به شدت برای تن کوچولو و بغل گرفتنی کیونگسو تنگشده بود روزهای متعددی بود که میدید پسرکش روی تخت به تنهایی به خوابرفته ولی کای عصبی بود از دست خودش و نمیخواست به پسرک معصوم وپاکشلطمه بزنه.به امید دیدن کیونگسو درب اتاق رو باز کرد ولی رو تختی کاملا مرتب بود وخبریاز کیونگسو نبود.کای تشویشی درون قلبش به پا بود نمیدونست چرا اما مثل دیوانهها پی در پی کیونگسو رو صدا میزد-کیونگسو.....کیونگی.....کیونگسو.......و خدمه رو کنار میزد تا ببینه کیونگسو داخل اتاقهای دیگه نیست.ولی خبری نبود باعصبانیت به سمت خدمتکار برگشت-کیونگسو رو ندیدید؟؟خدمتکار تعظیمی کرد91 @SHINEE239-اواسط شب از خونه خارج شدنبا شنیدن این حرف خونش به جوش اومد و گردن دخترک رو دست گرفت-توی هرزه نباید بهم خبر بدی که پسرم رفته......پس تو این خونه چه غلطی میکنیدکه کم کم رنگ صورت دخترک به کبودی زد و کای با صدای کریس متوقف شد -داری چه غلطی میکنی احمقکای با عصبانیت به سمت کریس برگشت و دختر رو ول کرد-نیست.....نیست کیونگسوی من نیست....میفهمی کریس.....نیست کریس کمینگران شدولی سعی کرد به خودش مسلط باشه -بازم شروع کردی کای ....شایدرفته....که کای بین حرفش پرید-کجا ....کدوم گوری رفته که دیگه صداش رو هم نمیشنوم که خدمتکار با ترس ولرزگفت-تقریبا ساعت دوازده شب بود که ایشون با گریه از خونه خارج شدنکای سیلی محکمی زد-پس تو چه گوهی میخوردی که بهم نگفتی92 @SHINEE239کریس کای رو به سمت خودش کشید وبه دختر گفت بره.کای پریشون ودر حالی کهاز عصبانیت قرمز شده بود گفت-کجاست....وبا ناله ادامه داد-فرشته ی من کجاست کریس با تاسف سری تکون داد-شاید صدای هرزگی پدرش رو شنیدهکای درحالی که باعصبانیت قدم برمیداشت گفت -امکان نداره کریس پوزخندیزد-چرا ممکن نیست ناسلامتی اون فرشته است واگه تمرکز کنه میتونه صدای نالههای کثیف اون دخترا رو از بین دیوارها بشنوهکای کلافه روی صندلی نشست و دستش رو روی چشمش گذاشت واروم زمزمهکرد-اشتباه کردم کیونگی.....پاپا اشتباه کرد لطفا تنهاش نذار///////////////////////////////////////////////////////////