انگشت های باریکش اروم راهشون رو از مابین موهاش به پشت پلکهاش پیدا کردن و بعد از چند بار مالش دادنی که برای پوست حساس پلکش یه کم زیادی خشن بود باالخره دستش پایین اومد و کنار بدنش افتاد. امروز براش خیلی طوالنی و خسته کننده گذشته بود و بکهیون از فکر اینکه فردا ظهر باید دوباره برگرده سر شیفت از همین االن حس خفگی میکرد. همینطور که یه دستش روی فرمون دوچرخه اش مونده بود و اون رو به جلو هدایت میکرد قدم هاش رو سرعت داد تا زودتر مسیر کوتاه باقی مونده رو هم طی کنه و بتونه بدون اهمیت به اینکه معده اش داره بهش برای خوردن یه چی التماس میکنه بره توی تختش و برای ساعت های پیش رو چشمهاش رو روی دنیای بیرون ببنده و تو مکانی فارغ از صدای ناله و اعتراض بیمارها به سلول های خسته و کالفه مغزش استراحت بده... اما ظاهرا دنیای بیرون قصد نداشت دست از سرش برداره چون وقتی به چند قدمی ساختمون خونه اش رسید اخرین چیزی رو که ممکن بود تصورش از سرش بگذره اونجا دید... مهمون فراریش که به دیوار روبروی خونه تکیه داده بود و با یه سیگار توی دستش داشت به سمتش نگاه میکرد. چندین و چند بار با پشت دست، پلکش رو دوباره مالید تا مطمئن شد چیزی که داره میبینه از اثرات دو شب بی خوابی نیست و وقتی مطمئن شد توهم نزده در کسری از ثانیه قلبش در واکنش به این اطالعات جدید شروع به محکم کوبیدن کرد...کوبیدنی که بکهیون واقعا ایده ای نداشت از کجا نشأت داره میگیره و حتی تا قبل این لحظه فکر نمیکرد ممکنه... اب دهنش رو قورت داد و اروم دوباره دوچرخه اش رو به جلو هل داد و با کارش چانیول هم تکیه اش رو از دیوار گرفت. وقتی فاصله اش چند متریشون به یکی دومتر رسید بکهیون تازه یادش اومد که اون ادم چه برخوردی باهاش داشته و چقدر بی ادبانه بدون خداحافظی یه دفعه رفته و حالت چهره مشتاقش خیلی سریع عوض شد و بی حس شد... اصال مایل نبود دوباره خودش رو کوچیک کنه بنابراین جوری که انگار چانیول اصال اونجا نیست از کنارش رد شد و رفت سمت در خونه اش و باعث شد یه پوزخند از کارش روی لبهای پسر بلندتر شکل بگیره. -اوه پس به توصیه هام عمل کردی و تصمیم گرفتی دیگه احمق نباشی... چانیول با نیشخند گفت و خیلی خونسرد اینبار کنار در تکیه داد و بهش خیره شد. لبهای بکهیون روی هم فشرده شدن اما حرفی نزد. 3این چهره جدید اصال بهت نمیاد نایتینگل ... با اینکه به نفعته اما وقتی بی عقلی بامزه تری... چانیول بعد از چند لحظه که با تمسخر تالش های بکهیون رو برای باز کردن در خونه اش که یهو یه امر غیر ممکن شده بود تماشا کرده بود گفت و بکهیون دوباره خودش رو وادار کرد واکنشی نشون نده و فقط سعی کنه در کوفتی رو باز کنه تا بره داخل و از مقابل اون یه جفت چشم لعنتی که معلوم نبود چی تو سر صاحبشون میگذره فرار کنه. اینکه بکهیون تصمیم گرفته بودادعای بی توجهی کنه ظاهرا تاثیری روی رفتار مهمونشمیگم اگه انقدر سخته من میتونم کمک کنم بازش کنی... که باز هم ناخونده سر رسیده بود نداشت چون چانیول خیلی خونسرد گفت و با دست به در اشاره کرد. لبای بکهیون دوباره به هم فشرده شدن... چرا همیشه تو بدترین مواقع ممکنه همه چی با ادم لج میکرد؟ کم کم داشت امیدش رو برای باز شدن در از دست میداد که باالخره قفل با صدای تق ارومی باز شد و بکهیون یه نفس عمیق از روی راحتی کشید. -هی واقعا میخوای اینجوری بری تو و به منم محل ندی؟ سه ساعته که منتظرم برگردی... Nightingale Florence: اسم یه پرستار معروف انگلیسیه که همیشه میخوان پرستار مثال بزنن از اسمش 3 استفاده میشه چانیول به محض اینکه پسر کنارش یه قدم به داخل برداشت بازوش رو چسبید و با جدیت گفت و باعث شد بکهیون بی حرکت بشه. -میدونم که بی خبر رفتنم کار درستی نبود... اما حاال که برگشتم...پس دست از مسخره بازی بردار و انقدر کینه ای نباش... به محض اینکه جمله چانیول تموم شد با لحن خشکی گفت و به خودش اجازه داد کهچی میخوای اینجا؟ باالخره فکر کنه اونقدر شجاع و با اعتماد به نفس هست که دوباره تو اون چشم های پیچیده خیره بشه. -اوه پس زبون داری هنوز... چانیول با نیشخند گفت و تکیه اش رو از دیوار گرفت. بکهیون جوابی نداد و فقط با چشم هایی که جدیت توشون موج میزد به پسر روبروش در انتظار جواب خیره موند. -اومدم زخمم رو چک کنی... خودت وصله پینه اش کردی بهرحال... چانیول بعد از چند لحظه سکوتِ بی علت گفت و بکهیون نگاهش رو گرفت. -چرا نمیری بیمارستان؟ دیگه که دردسر نمیشه...الزم نبود تا اینجا بیای... -دلم میخواست تا اینجا بیام... چانیول با لحنی که هیچ جوره نمیشد حسش رو ازش برداشت کرد گفت و چشم های متعجب بکهیون ناخواسته دوباره به سمتش کشیده شدن. چند لحظه بدون اینکه قادر باشه مسیر نگاهش رو عوض کنه به مردمک چشم های درشت چانیول که هیچ واکنشی رو منتقل نمیکردن با گیجی خیره موند و قلبش با هر ثانیه ای که گذشت تپش بیشتری گرفت. چانیول باالخره سکوت بینشون و البته ارتباط چشمیشون رو شکست و گفت و بکهیونمیذاری بیام تو یا نه؟ یه نفس عمیق کشید و سریع نگاهش رو چرخوند. مغزش داشت داد میزد که دیگه به قول لوهان و حتی خود چانیول دست به حماقت نزنه اما قلبش برعکس این رو میگفت اما هیچ علتی بهش نمیداد... در رو کامل باز کرد و اروم از جلوش رفت کنار. ظاهرا بی علتی قلبش موفق شده بود حتی از هزارتا دلیل مغزش هم جلو بزنه. چانیول رو نگاه نکرد تا متوجه پوزخندش بشه و فقط منتظر موند تا پسر بزرگتر از جلوش عبور کرد و وارد خونه کوچیکش شد و بعد دوچرخه اش رو داخل کشید و اروم در رو پشت سرشون بست. وقتی وارد هال شد چانیول روی همون مبلی که یه مدت پیش کنار هم روش پیتزا خورده بودن نشسته بود و داشت مسیرش رو نگاه میکرد. -مشکلی برای زخمت پیش اومده؟ باز شده؟ بکهیون اروم پرسید و کیفش رو روی یکی از مبلهای تکی گذاشت و چانیول سر تکون داد. چانیول با یه چهره جدی خیلی راحت دروغ گفت و بعد دیدن حالت نگرانی که صورتنه فقط گاهی تیر میکشه... فکر کردم ممکنه چیز جدی باشه... بکهیون به خودش گرفت سعی کرد جلوی نیشخندش رو بگیره. یا اون پسر زیادی ساده بود یا خودش زیادی تو دروغ گفتن ماهر بود! بکهیون بدون معطلی اومد سمتش و جلوی مبل زانو زد و بدون اینکه اجازه بخواد کت اسپرتش رو کنار زد و بلیزش رو باال داد. چشم های شفافش باریک شده بودن و داشتن با دقت زخم چانیول رو وارسی میکردن و نگاهش اونقدر صادقانه نگران و مضطرب بود و پوزخند چانیول بدون اینکه متوجه بشه با دیدنش محو شد. -مداوم درد میکنه یا گاهی؟ بکهیون با یه اخم کوچیک پرسید و سرش رو باال اورد. -نه مداوم که نه...گاهی... چانیول زیر لب گفت و نگاه پسر مضطرب جلوش دوباره پایین رفت. -چطوری تیر میکشه؟ حالت سوزش و خارش داره یا تیر های شدید و یهویی میکشه؟ -حالت سوزش داره... چانیول مردد زمزمه کرد و بعد بکهیون دستش رو باال اورد و اروم با نوک انگشت خط قرمز رنگی رو که از جای زخم باقی مونده بود لمس کرد و بعد با احتیاط فشارش داد. چانیول سری به حالت نه تکون داد و جوابش باعث شد بکهیون یه نفس عمیق از رویفشار میدم درد میگیره؟ راحتی بکشه. همینطور که نگاهش هنوز روی زخم بود اروم گفت و بعد سرش رو باال اورد و با دیدننگران نباش... فقط داره زخمت از تو جوش میخوره... طبیعیه... چانیول که سرش رو خم کرده بود تا به مسیر انگشتهاش نگاه کنه از فاصله نزدیک, جا خورد و با چشم هایی که درشت شده بودن سریع سرش رو عقب کشید. چانیول با دیدن حالت صورت بکهیون که شبیه بچه گوزنی شده بود که نور ماشین تو تاریکی شب روش افتاده خنده ارومی کرد و عقب نشست. بکهیون با گیجی نگاهش کرد و بعد اروم سر تکون داد. توقع تشکر شنیدن اونم ازمرسی اقای پرستار... چانیول رو اصال نداشت. -الزم نیست دیگه نگرانش باشی... کامل خوب شده... البته چون من به خوبی دکترها نیستم جاش میمونه...که اونم بعدا میتونی یه فکری به حالش بکنی... بکهیون زیر لب توضیح داد و بعد از جا بلند ش -خب... این توضیحات یعنی اینکه باید دیگه برم؟ چانیول با ابروهای باال داد پرسید و نگاه بکهیون چرخید سمتش. چانیول به صورت کنجکاو و چشم های پر سوال پسر روبروش خیره شد. اگه میخواستمگه برای همین نیومده بودی...؟ بهش بگه واقعا برای چی اینجاست و ازش میپرسید ارتباطش با اون اژدهای پیر چیه چه جوابی میشنید؟ چند لحظه ساکت موند و بعد به حرف اومد. -اره علتی که گفتم اون بود... ابروهای بکهیون یه کم باال رفتن. خیلی خونسرد جمله اش رو تموم کرد و متوجه شد که حرفش تا چه حد اون پرستاراما اون در واقع یه بهانه بود که دوباره ببینمت... ساده رو گیج کرده. -یعنی چی... واسه چی بخوای دوباره من رو ببینی؟ چانیول لبخندی زد و روی مبل جا به جا شد. -سواالی سخت نکن... -این سوال سختی نبود.. بکهیون اروم پرسید و بعد لبه مبل روبرویی نشست. -خب... مدلی که رفتم باعث شد تا حدی عذاب وجدان داشته باشم در نتیجه فکر کردم برگردم و ازت تشکر کنم و... دهن بکهیون شوکه باز و بسته شد. -و چی؟ سریع پرسید. چانیول خیلی خونسرد و مونوتن گفت و بعد حرفش تقریبا تا یک دقیقه سکوت کاملو اینکه اگه مایل باشی میتونیم دوست باشیم... بود. بکهیون اصال و ابدا نمیدونست باید چه واکنشی نشون بده. تمام مدتی که چانیول اینجا بود حتی نخواسته بود که با همدیگه هم کالم بشن و بکهیون حتی هنوز اسمش رو کامل نمیدونست و حاال یهو اون پسر بی حوصله برگشته بود , ازش تشکر کرده بود و میگفت میخواد دوست باشن. این جمالت صادقانه و خیلی ناخواسته از دهنش بیرون پریدن و چانیول با همون حالتمن...من فکر میکردم از من خیلی بدت میاد... جدی بهش خیره شد بد اومدن؟ واقعیت این بود که اون حتی در اون حد به بکهیون اهمیت نمیداد که بخواد ازش بدش بیاد... اگه اینجا بود فقط به خاطر وظیفه عجیب و نامتعارفی بود که از جانب پدرش بهش محول شده بود. ما یه چند روزی هم خونه بودیم... تو هم کمکم کردی... فکر نکنم بد باشه اگه دوستنه اینطور نیست... من اون موقع شرایط جالبی نداشتم... اما حاال فرق میکنه... بهرحال بشیم هوم؟ نگاه بکهیون با این حرف به دست هاش منتقل شد و چند لحظه همون جا موند. اگه میگفت نه و از چانیول میخواست که بره دیگه هیچوقت همدیگه رو نمیدیدن... همه چی همین جا تموم میشد... چند سال بعد بکهیون فقط یادش میموند که یه روزی یه شجاعت گنده کرده و یه غریبه رو اورده زیر سقف خونه اش و بهش کمک کرده... غریبه ای که اون موقع احتماال تو ذهنش دیگه نه اسم داشت نه چهره خاصی... چی باید میگفت؟ میتونست نگاه جدی و دلهره اور چانیول رو روی خودش حس کنه و این تصمیم گیری رو براش سخت میکرد...سرش رو باال اورد و چشم هاش چند لحظه "تصمیم گیری" تبدیل توی چشم های کشنده چانیول خیره شدن و بعد حتی پروسه به یه چیز بی اهمیت شد. -من حتی اسمت هم کامل نمیدونم... اروم زمزمه کرد و پوزخند پیروزمندانه ای روی لبهای پسر روبروش نشست. -پارک چانیول... اسم کاملم اینه... دست چانیول جلو اومد و صدای بم اش توی فضای خالی هال پیچید. بکهیون اب دهنش رو قورت داد و به دستی که خیلی معصومانه جلوش منتظر فشرده شدن بود خیره شد. چرا انقدر سخت به نظر میرسید...؟ - بیخیال...فقط داری دست میدی...قبال شجاع تر بودیا! چانیول وقتی مکثش رو دید با لحنی که اصال سعی نکرده بود تمسخر توش رو مخفی کنه گفت و بکهیون بعد اون حرف سریع دستش رو جلو اورد و اروم دست چانیول رو گرفت. چانیول سری به نشونه فهمیدن با ابروهایی که باال رفته بود تکون داد و بعد خنده ارومیبیون بکهیون... هم کرد. همینطور که دست بکهیون رو اروم فشار میداد با نیشخند گفت و بکهیون بعد از چندخیلی دوست داری خودت رو معرفی کنی نه؟ بار پلک زدن متوجه منظور چانیول راجب معرفی بی علت و دوباره خودش شد و معذب و خیلی سریع دستش رو عقب کشید. -نه... ناخواسته بود... اروم توضیح داد و بعد به دستاش خیره شد -چیز دیگه ای هست که بخوای بدونی؟ چانیول وقتی سکوتش رو دید پرسید و بکهیون نگاهش رو باال اورد. اخم های چانیول با این حرف سریع تو هم رفتن اما اول چیزی نگفت و نگاه مضطربخب...اگه بخوام صادق باشم دلم میخواد بدونم چرا اون روز به اون وضع افتاده بودی... بکهیون تا وقتی به حرف اومد روی صورتش موند. -مربوط به خانوادمه... و راجب اونا دوست ندارم حرف بزنم...من قراره دوستت باشم... نه خانواده ام... زیاد خوشم نمیاد راجب مسائل خصوصی حرف بزنیم... بکهیون اخم کمرنگی کرد و دست هاش رو توی هم گره کرد. -من باید بدونم با کی دارم دوست میشم یا نه؟ چانیول مکثی کرد و بعد متقابال بهش خیره شد. -با پارک چانیول! اگه بخوای میتونی خودت بشناسیش اما قرار نیست چیزی راجب چیزایی که بهت مربوط نیست بدونی! چانیول انقدر رک بود که از این حرف بکهیون نمیدونست حس کنه بهش توهین شده یا صداقتش رو تحسین کنه. پسر روبروش چند لحظه نگاهش کرد و بعد دوباره به حرف اومد. -خودت چی؟دوست داری راجب خانواده ات حرف بزنی؟ با لحن پر منظوری پرسید چون از قبل میدونست که بکهیون جدا از خانواده اش زندگی میکنه و رابطه جالبی ندارن... اینا همش به لطف اون فایلی بود که اقای جئون بهش داده بود. بکهیون با این سوال سریع اخم کمرنگی کرد و بعد معذب توی جاش جا به جا شد. -نه... حداقل االن نه... متوجه شدم چی میگی... راجب چیزایی که خوشت نمیاد حرف نمیزنیم... خونسرد گفت و چانیول سری تکون داد. -خب... از اونجایی که تو اون مدتی که اینجا بودم خیلی ازم پذیرایی کردی میخوام به شام مهمونت کنم... البته اگه خوابت نمیاد... بعد از یک نگاه به چشم های خسته بکهیون گفت و منتظر نگاهش کرد. بکهیون واقعا خسته بود اما اصال و ابدا دلش نمیخواست دعوت کسی رو که تمام اون مدت رسما باهاش عین یه خدمتکار رفتار کرده رد کنه، پس سری تکون داد. -نه... بهرحال باید یه چیزی بخورم... اما بیرون نه... اگه میشه همین جا... -مشکلی نیست... چانیول خونسرد گفت و بعد گوشیش رو از جیبش بیرون اورد. -خب دوست داری چی بخوری؟ -یه چی که اسون خورده بشه... بکهیون بعد یه خمیازه گفت و خودش رو روی مبل دراز کرد. حرکتش باعث شد چانیول حس کنه داره به خنده میافته اما نخندید. فقط شماره گرفت و پیتزا سفارش داد و بعد دوباره روی مبل جا گرفت. بکهیون چشم هاش رو بسته بود و نفس های عمیق میکشید و یکی از دستهاش از کنار مبل اویزون بود. تقریبا تا وقتی صدای زنگ در از جا پروندش خودش رو تو حالتی پیدا کرد که به پسر خواب الوی مبل روبرویی خیره شده و باال پایین شدن های قفسه سینه اش رو میشماره. صدای در بکهیون رو هم بیدار کرد و چانیول بدون حرفی رفت تا غذا رو تحویل بگیره و چند دقیقه بعد دوتاشون روی مبل جلوی تلویزیون درست مثل دفعه قبل نشسته بودن و یه برنامه طنز رو که چندتا بازیگر و خواننده مهمونش بودن تماشا میکردن. بکهیون خیلی اروم غذا میخورد و مدام خمیازه میکشید و مشخص بود اصال نمیفهمه داره چی تماشا میکنه و چانیول فقط به اون اراجیف اهمیتی نمیداد. بکهیون بعد از چند دقیقه اروم گفت و باعث شد سر چانیول به سمتش بچرخه امابرای دوست شدن با هم یه کم زیادی کم حرف و معذبیم... بکهیون گردنش رو به پشتی مبل تکیه داده بود و چشم هاش بسته بود پس حرفی نزد و فقط نگاهش رو دوباره به جای قبلی برگردوند. دلش میخواست بگه من برای دوست بودن با هر کسی زیادی بی حوصله و بی عالقه ام اما علتی نداشت راجب خودش حرف بزنه... این دوستی نبود فقط یه وظیفه مسخره جدید بود که بهش داده شده بود. انقدر به صورت های شاد ادم های توی تلویزیون خیره موند که یهو سنگینی چیزی رو روی شونه اش حس کرد و چرخید. بکهیون به سمتش متمایل شده بود و سرش افتاده بود روی شونه خودش... اخم روی پیشونیش با سماجت داشت بهش میگفت که هلش بده عقب اما نمیخواست بکهیون بیدار بشه و متوجه بشه و دوباره جو بینشون سرد بشه. چرخید و دوباره به صفحه تلویزیون خیره شد اگرچه که حاال خوردن نفس های اروم و داغ بکهیون به گردنش داشتن عصبیش میکردن. دندون هاش رو روی هم فشار داد و بعد با حرص چرخید. خیلی با احتیاط دستش رو به گونه بکهیون تکیه داد و سرش رو عقب داد و بعد از جا بلند شد. باید با این لعنتی رابطه دوستی برقرار میکرد پس نمیتونست مثل خودش رفتار کنه... نه تا وقتی که هنوز برای این پسر اهمیت پیدا نکرده بود. دستش رو زیر بدن بکهیون برد و بلندش کرد. سبکی وزنش اصال متعجبش نکرد چون از هیکلش با اینکه تپل به نظر میرسید معلوم بود که وزن زیادی برای یه پسر نداره... بدون اینکه به صورت بکهیون نگاه کنه رفت سمت اتاق خوابی که خودش یه مدتی رو توش سر کرده بود و با پا در رو هل داد. بکهیون رو روی تخت گذاشت و با اخم پتوش رو روش کشید و بعد سریع از اتاق خارج شد. -لعنتی... زیر لب زمزمه کرد و تلویزیون رو خاموش کرد. باید میرفت یا میموند؟ چند لحظه مردد سر جا موند و بعد خودش رو روی مبل انداخت و هوفی کشید. اگه میموند شانس اشنایی بیشتری داشتن... باید میموند...
-این یه جوکه نه؟ خدایا جوک باشه... پروردگارا جوک باشه... من هنوز جوونم... واسه مردن خیلی خوشگلم... وای یکی بگه جوکه ... لوهان همینطور که تقریبا سرش رو بین پاهایی که روی صندلی کمک راننده جمع کرده بود, فرو برده بود, زیر لب درست مثل ورد خوندن های یه جادوگر روانی پشت هم بی وقفه زمزمه میکرد و هیستریک خودش رو تکون میداد و سعی داشت طوری رفتار کنه که انگار اصال و ابدا نمیدونه اون بیرون چه خبره! شاید یه ساعت قبل... یه ربع قبل یا حتی یه دقیقه قبل ، اینکه جلوی سهون شجاع و خفن به نظر برسه در حد نفس کشیدن براش حیاتی جلوه میکرد اما به محض اینکه سهون با بیسیم یه تماس راجب یه دزدی مغازه تو دو تا خیابون پایین تر داشت و خیلی وحشیانه دور زد درصد اهمیت خفن به نظر رسیدنش با هر متری که به اون مغازه نزدیک شدن پایین و پایین تر اومد و االن هیچی ازش باقی نمونده بود. اون دزدهای احمق تو مغازه چاقو کشیده بودن و سهون بدون لحظه ای مکث رفته بود تو و درگیر شده بود و صدای داد و بیداد بود که از داخل میومد و لوهان از سمت دیگه درب شیشه ای مغازه میتونست درگیری سهون با اون دو نفر روانی رو به وضوح ببینه و از تصور اینکه در چند قدمی دوتا دزده چاقو کشه داشت خودش رو خیس میکرد و اصال هم براش شرمنده نبود چون جونش رو خیلی دوست داشت! خب اون به طور کل پسر کله خرابی بود و سر نترسی داشت اما در کنار اینا عاقل هم بود و هیچ احمقی نمیپرید تو مغازه ای که احتماال دوتا قاتل توشن و ممکنه بهت حمله کنن...جز اون اوه سهون احمق... داشت کم کم ایمان میاورد که پدرش میخواسته از شرش راحت بشه که وادارش کرده دست به این کارها بزنه ، چون جز این هیچ توضیح منطقی دیگه ای برای اینکه به چه علت پدرش وادارش کرده بیافته تو همچین شرایطی نداشت!!! با کوبیده شدن یه چی روی کابوت وحشت زده از جا پرید و با چشم های ماورای عصبانی سهونی مواجه شد که یقه یکی از دزدهای مغازه رو از پشت نگه داشته بود و داشت با عمق وجود بهش چشم غره میرفت. -میخوای از لونه ات بیای بیرون یا شلوارت خیسه؟ سهون طوری داد زد که لوهان اگه تا اون لحظه خودش رو خیس نکرده بود مسلما دیگه االن باید میکرد. اما ظاهرا هنوزم اونقدری که توقع داشت بیخیال شخصیتش نشده بود و دیدن چشم های عصبانی و پرتمسخر سهون دوباره تحریکش کردن و لحظه بعدی با زانوهایی که داشتن خفیف میلرزیدن اروم از ماشین پیاده شد . سهون مردی رو که با خودش اورده بود خم کرد روی کاپوت ماشین و صورتش رو به اونجا چسبوند و بعد با اخم به لوهان نگاه کرد. لوهان وحشت زده نگاهش رو به سمت صورت مرد که زیادی نخراشیده و وحشی بهعرضه داری اینو دست بند بزنی تا برم اون یکی رو بیارم یا قراره گند بزنی؟ نظر میرسید برد و اب دهنش رو قورت داد و خودش رو وادار کرد سرش رو یه کم یه حالت اره تکون بده. -نگران نباش... ساق پاش رو شکوندم جایی نمیتونه بره ...فقط دست بند کوفتی بهش بزن... سهون طوری خونسرد این جمله رو گفت که انگار شکستن ساق پای مردم یکی از روتین هاییه که هر روز قبل صبحونه بهش میرسه و بعد یارو رو به سمت لوهان شوت کرد و باعث شد ناله دردناکش بلند بشه. لوهان با دست های لرزون دستبندی رو که کنار کمربندش بود باز کرد و زیر چشمی نگاهی به سهون که داشت میرفت سمت مغازه کرد و بعد رفت سمت مردی که کنار ماشین روی زمین ولو شده بود اب دهنش رو دوباره قورت داد و سعی کرد اخم کنه تا جدی به نظر برسه و بعد دستش رو زیر بغل مرد انداخت و به زور از جا بلندش کرد چون اون مرد برعکس جثه الغرش عجیب سنگین بود...البته لوهان احتمال میداد طرف خودش رو زیادی ول داده تا اذیت کنه... مرد زیر لب فحش داد و تکیه اش رو به ماشین داد و لوهان با اخم های تو هم مشغوللعنتی های حرومزاده ... بستن دستبند به دست هاش شد . -اگه انقدر بی عرضه ای که موقع دزدی گیر میافتی پس فقط انجامش نده و بقیه رو مقصر ندون... بی حوصله گفت و قفل دستنبد رو چک کرد و باعث شد مرد دزد تکون پر حرصی به خودش بده که کامال بی فایده بود. صدای فحش و داد وادارش کرد بچرخه و چشمش به سهون افتاد که همراه مرد جوونتری که از قبل دستبند به دست داشت از مغازه بیرون اومدن...این یکی هم مثل قبلی داشت تقال میکرد خودش رو ازاد کنه و بینیش خونی بود... سهون بدون مکث در صندلی عقب رو باز کرد و پسر جوون رو پرت کرد داخل ماشین و بعد اومد سمت لوهان و مرد کنار اون رو هم به همون سمت کشید. پشت سر سهون یه زن میانسال که لوهان حدس میزد صاحب مغازه باشه با چشم های گریون بیرون دوید -ایگو خیلی ازتون ممنونم جناب پلیس...اگه نمیرسیدین بدبخت میشدم...اگه پسرم اینجا بود هیچوقت این اتفاقات نمیافتاد...چون دیدن یه زن تنهام دست به همچین کاری زدن... زن بازوی سهون رو بعد از اینکه در ماشین رو بست چسبید و با چشم های اشکی و صدای لرزون گفت. لوهان توقع داشت سهون بازوش رو با حرص بکشه و خیلی خشک بگه وظیفه اش بوده اما وقتی سهون چرخید و لبخند روی صورتش توی چشم های لوهان افتاد تقریبا یه بار دیگه تا مرز خیس کردن خودش از شوک رفت, چون این لبخند چیزی بود که لوهان تا حاال حتی چیزی نزدیک بهش رو روی صورت اون افسر سرد ندیده بود . دراومدید و تپش قلبتون افتاد تشریف بیارید اداره پلیس...خودم بهتون مراحل شکایتاین چه حرفیه اومونیم...من فقط وظیفه ام رو انجام دادم... وقتی یه کم از شوک رو توضیح میدم...نگران هیچی هم نباشید... خسارتی رو هم که وارد شده ازشون میگیریم... زن جوون با حرف سهون لبخند پر اشکی زد و یه دفعه سهون رو بغل کردو مشغول دست کشیدن به کمرش با حالت مادرانه ای شد. -ایگو مرسی پسرم...مادرت به داشتن همچین پسری افتخار میکنه.. سهون خنده ای کرد و اونم با مالیمت دستی به پشت زن کشید و تا وقتی خود زن عقب نرفت همون جا وایساد, در حالی که فک لوهان در چند قدمیش پخش زمین شده بود و دیگه محال بود جمع بشه . زن باالخره عقب رفت که خداحافظی کنه اما یه دفعه با دیدن بازوی سهون چنگ ارومی به صورت خودش انداخت . -بازوت داره خون میاد پسرم ... بریده بریده گفت و سهون با یه اخم کمرنگ نگاهی به بازوش کرد و به وضوح از دیدن استین پاره شده اش و زخم جا خورد و لوهان شوکه تر شد چون چطور یه نفر حتی متوجه زخمی شدن خودش هم نمیشد؟ قبل از اینکه سهون حرفی بزنه زن میانسال دوید داخل مغازه اش و چند لحظه بعد با دوتا شیشه نوشیدنی تقویتی و یه بسته ای که لوهان هیچ ایده ای نداشت چرا با خودش اورده برگشت . -اینا رو بخورید ... رو به لوهان گفت و دوتا شیشه رو داد دستش و بعد چرخید سمت سهون. تند تند گفت و دهن سهون احمقانه باز و بسته شد و در مقابل چشم های شوکهاین بهتر از هر چیزی جلوی خون ریزی رو میگیره... خجالت هم نداره ... جفتشون زن میانسال دکمه استین سهون رو باز کرد و باال دادش و بعد یه پد بهداشت رو با کمک نوار چسب روی زخم چاقویی که روی بازوی سهون افتاده بود چسبوند و بعد استینش رو پایین داد . لوهان داشت از شدت حس ترکیدن برای خنده به یه بخش جدیدی از مغزش دسترسی پیدا میکرد اما وقتی سهون چرخید تا سوار ماشین بشه و یه چشم غره شدیدا عصبانی بهش رفت موج خنده رو تو خودش خفه کرد و سریع سوار شد . شاید عین جک شروع نشده بود اما عین جک تموم شده بود! ━━━━━━༻❁༺━━━━━━ با لرزیدن چیزی زیرش و صدای ناهنجاری که خیلی خفه خودش رو به گوشهاش رسوند از جا پرید و سریع نشست و چشم هاش به خاطر ناگهانی باز شدن به سوزش افتادن. با گیجی اطراف رو نگاه کرد که با صدای جدیدی که شنید دوباره تقریبا از جا پرید . نگاهش سریع به سمت منبع صدا چرخید و با دیدن پسر قد بلندی که با باال تنه لختچند دقیقه اس داره یه بند زنگ میخوره... نمیخوای جواب بدی؟ و یه کاپ قهوه تو دستش به چارچوب در تکیه داده بود مردمک هاش گشاد شدن و ماتش برد . -تو ... -گوشیت .. چانیول بی حوصله گفت و کاپ قهوه اش رو به لبهاش نزدیک کرد و بکهیون با گیجی دستش رو زیر بدنش برد و گوشیش رو از جیب شلوار جینی که باهاش حتی خوابیده بود دراورد . با دیدن شماره ناشناس هوفی کشید و با پشت دست پلکش رو مالش داد و گوشی رو به گوشش نزدیک کرد . -ها...یعنی بفرمایید... -پول بریز حسابم! صدای لوهان خیلی حرصی و بی مقدمه تو گوشش پخش شد و بکهیون فقط ابلهانهها؟ حرفش رو تکرار کرد و پلک زد . -شماره حساب برات فرستادم... در حد یه گوشی درست درمون برام پول بریز اون یکی به فاک رفت...بای ... لوهان قبل از اینکه واکنشی از دوستش بگیره قطع کرد و بکهیون پوکر گوشی رو از کنار گوشش پایین اورد و متوجه شد چانیول هنوز سر جای قبلیش ایستاده . چانیول با دیدن صورت متعجبش ابروهاش رو یه کم باال داد و بعد بکهیون به اطراف نگاه کرد . -من کی اومدم اتاق؟ پرسید و به سمت پسری که هنوز جلوی در اتاقش ایستاده بود برای گرفتن جوابش چرخید. پسر جلوی در با خونسردی گفت و باعث شد بکهیون شوکه تر بشه و دوباره تند تندتو نیومدی من لطف کردم اوردمت...دفعه بعد از این لطف ها خبری نیست البته... پلک بزنه . -اوه... ببخشید... اروم گفت و خودش رو به سمت لبه تخت کشید تا بلند بشه. -راستش میخواستم برم اما فکر کردم ممکنه پا شی و ببینی باز بی خبر رفتم و بهت بربخوره و دفعه بعد مجبور بشم دوباره یه مراسم جدید برای به دست اوردن دلت برپا کنم... چانیول با نیشخند گفت و بکهیون که حاال تا حدی خجالت زده شده بود لبش رو گاز گرفت و سعی کرد نگاهش به سمت در نره. -متاسفم که باعث شدم معطل بشی ... چانیول سری تکون داد . -نه مهم نیست... بهرحال از خودم پذیرایی کردم ... گفت و لیوان قهوه تو دستش رو باال اورد .بکهیون اروم خندید و سری تکون داد . -راحت باش.. به طور عجیبی داشت از اینکه چانیول باهاش صمیمی رفتار میکنه لذت میبرد ... وقتی بعد از اینکه به صورتش اب زد تا خواب الودگی از سرش بپره و اومد به هال چانیول روی مبل نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت . چند لحظه از پشت نگاهش کرد... نمیدونست چرا انقدر نسبت به این ادم حس سردرگمی داره... خودش هم نمیدونست چرا به دوستی باهاش در حدی اهمیت داده بود که حتی با شرط مزخرفش راجب اینکه سوالی ازش پرسیده نشه کنار اومده بود... اخم کمرنگی با این فکرها روی پیشونیش اومد اما خیلی سریع کنارش زد . -صبحونه میخوری؟ پرسید و چانیول با شنیدن صداش به سمتش چرخید .دوباره یه پوزخند لعنتی دیگه... با این حرف پسر کوچیکتر تقریبا خودش رو مجبور کرد که نگاهش رو از صورت ادمتوقع داشتم بگی دیگه باید برم ... روبروش که به طور عجیبی پوزخند خیلی خاص ترش میکرد بگیره . -منم توقع داشتم بعد اون مدت بدونی که ادمی نیستم که یکی رو یهو از خونه بیرون بندازه... مگه اینکه خودش بذاره بره ... تیکه اخر رو درحالی که مستقیم به چشم های چانیول زل زده بود گفت و رفت سمت اشپزخونه به لطف مهمونش دیگه الزم نبود قهوه درست کنه. پس فقط تخم مرغ از یخچال اورد و یه املت ساده درست کرد و نون هاش رو تست کرد . وقتی چرخید و دید چانیول پشت میز نشسته تقریبا جا خورد اما به روی خودش نیاورد و یکی از بشقاب ها رو جلوش روی میز گذاشت . چانیول تشکر ارومی کرد و بکهیون فقط سر تکون داد . چانیول یه دفعه پرسید و باعث شد لقمه توی گلوی بکهیون بپره و در حالی که نگاه پرچه روزهایی شیفت داری؟ تمسخر پسر دیگه روی صورتش بود چندتایی سرفه کنه . -چـ... چطور مگه؟ چانیول تیکه نونی رو که تو دستش بود روی میز گذاشت و خونسرد شونه باال انداخت . -خب باید بدونم تا دفعه بعد سه ساعت جلوی در کاشته نشم نه؟ بکهیون لبش رو از تو گاز گرفت و قاشقش رو پایین اورد . -بازم میای اینجا؟ چانیول ابروهاش رو باال داد . -خب اره... نمیخوای بیام؟ بکهیون تند تند دست هاش رو تو هوا تکون داد -نه منظورم این نبود... هروقت خواستی بیا... چانیول دوباره یه پوزخند کوچیک زد. -خوبه...اما تو ظاهرا بیشتر اوقات سرکاری و وقتی هم کار نداری خوشت نمیاد بیرون وقت بگذرونی...پس اگه بخوام ببینمت چاره ای هم جز اینجا اومدن ندارم ... بکهیون نمیدونست چرا داره از این حرفها تپش قلب میگیره. اینکه چانیول انقدر واضح داشت برای دیدنش اشتیاق نشون میداد براش خیلی لذت بخش بود. با شناخت ناقصی که از اون پسر به دست اورده بود باور داشت که چانیول ادمیه که خیلی کم نسبت به کسی یا چیزی اشتیاق نشون میده و اینکه تو دایره توجه اون پسر عجیب قرار گرفته بود بهش این حس رو میداد که شاید خیلی خاصه... چانیول بعد چند لحظه همینطور که زیر چشمی نگاش میکرد گفت و بکهیون سریعنگفتی شیفتات چه وقتاییه ... سرش رو باال اورد . -اممم.. هفت روز هفته و حتی بعضی شبها ... با لبهای اویزون و لحن گرفته ای گفت و بعد با حرص قاشقش رو توی ظرف کوبید . ابروهای چانیول با این حرفش باال رفتن . -اوه...خب امروز کی باید بری؟ بکهیون نفس عمیقی کشید -طرفای بعد از ظهر ... پسر قد بلندتر با یه اخم کمرنگ سری تکون داد . -خوبه... پس تا اون موقع وقت داری ... بکهیون با کنجکاوی نگاهش کرد . -من میرم باشگاه... میخوای تو هم بیای؟ دهن بکهیون باز و بسته شد. اون اصال و ابدا عالقه ای به ورزش کردن نداشت و البته شرایطش رو هم نداشت... -خب... راستش من... زیاد اهل ورزش و این کارا نیستم ... چانیول خنده کوتاهی کرد . حرفش رو درحالی زد که نگاهش روی بازوهای تپل بکهیون که از بلیز استین کوتاهشبله مشخصه ... بیرون زده بودن مونده بود . -شاید برات بهتر باشه شیوه ات رو عوض کنی ... چانیول با نیشخند گفت و بکهیون حس کرد گونه هاش از خجالت رنگ گرفته. نمیتونست علت اصلیش رو برای باشگاه نرفتن بگه و نمیخواست فرصتش رو برای همراهی چانیول از دست بده پس فقط دوباره سرش رو پایین انداخت اروم گفت و مشغول خوردن باقی غذاش شد و اصال متوجه پوزخندی که روی لبهایباشه ... چانیول دوباره شکل گرفت نشد... چانیول توقع داشت همه چی سختتر باشه اما این پسر زیادی اسون بود..
هافرین پسر خوب...عجب پسر خوبی ... بود با لحن پر محبتی چندین بار جمالتش رو تکرار کرد و بعد تیکه چوب رو از بین دندون های سگ بیرون کشید و چند قدم عقب عقب رفت و باعث شد پنج شیش تا سگِ دورش از هیجانِ یه دور دیگه از این بازی به جنب و جوش بیافتن و هیجان زده پارس کن با سرعت جلو اومد و بعد با تمام قدرت چوب تو دستش رو به سمت دیگه محوطه بزرگ و چمن کاری شده عمارت جئون پرت کرد و همه سگ ها به سرعت به اون سمت حمله بردن و جونگ کوک با دور شدنشون خودش رو روی چمن ها ولو کرد و یه نفس صدادار و عمیق کشید. امروز خیلی سریعتر از چیزی که فکر میکرد خسته شده بود... نگاهش مشغول رصد کردن ابرهای باال سرش که نشون از بارون داشتن شد و بعد گردنش رو عقب تر داد و موفق شد تهیونگ رو هم که کنار دیوار با همون اخمِ خشکِ همیشگی ایستاده بود توی زاویه دیدش بیاره . نمیدونست چی تو این دنیا میتونه یه نفر رو انقدر سرد و بی حس نگه داره اما میدونست که دلش میخواد بدونه... مطمئن بود حتی اگه جلوی اون پسر یکی جون هم بده نمیتونه توجهش رو جلب کنه...شاید حتی پلک هم نزنه... با صدای پارس سگ ها و نزدیک شدنشون خودش رو روی ارنج های دستش باال کشید و نگاهش رو برای چند لحظه از تهیونگ جدا کرد. سگ ها با سر و صدا دورش جمع شدن و جونگ کوک نفس عمیقی کشید و مشغول نوازش سر نزدیک ترینشون شد... اگه این حیوون ها بلد بودن حرف بزنن اون هیچوقت به دوست نیاز پیدا نمیکرد...همین االن هم که حرف نمیزدن اینا بهترین و البته تنها دوست هاش بودن! سرش دوباره و خیلی ناخواسته به سمت تهیونگ چرخید و متوجه شد اون با حالت عجیبی داره نگاهش میکنه و حتی وقتی نگاه جونگ کوک رفت سمتش دست از تماشا برنداشت و گیجش کرد . چند لحظه طول کشید تا جونگ کوک معنی اون نگاه رو حدس بزنه و وقتی فهمید حس کرد میخواد با صدای بلند شروع به خندیدن کنه . چرخید و پوزخندی زد و بعد از جا بلند شد و خیلی ناگهانی تیکه چوب رو از دهن سگ برنده بیرون کشید و به سمت تهیونگ پرت کرد و باعث شد سگ ها به سمتی که اون ایستاده بود هجوم ببرن. تهیونگ انقدر سریع به حرکتش واکنش نشون داد و عقب پرید که جونگ کوک حتی اگه میخواست هم نمیتونست مقاومت کنه در نتیجه با صدای بلند زیر خنده زد و باعث شد نگاه پر حرص تهیونگ به سمتش راهی بشه . همینطور که سر یه دونه از جِرمن های کنارش رو نوازش میکرد پرسید و تهیونگ دراز سگ ها میترسی؟ جوابش فقط دندون هاش رو روی هم فشار داد . جونگ کوک زبونش رو یه کم بیرون اورد و با لحن حرص دراری پرسید و تهیونگاوپس... نکنه از ترس زبونت بند اومده ؟ همینطور که از دایره ای که سگ ها دورشون تشکیل داده بودن خودش رو خارج میکرد زیر چشمی فقط نگاهش کرد . -میدونی اینا ترس رو بو میکشن... پسر کوچیکتر با نیشخند شروع کرد و بعد مستقیم به چشم های تهیونگ خیره شد -همین طور هم توهین به صاحبشون رو ... زبونش رو روی لبش کشید و گفت و بعد نگاهش رو از صورت تهیونگ جدا کرد . -مثال اگه االن ازشون بخوام بهت حمله کنن ... تهیونگ یه دفعه وسط حرفش پرید و جونگ کوک که توقع همچین واکنشی رو نداشتخب بگو چرا نمیگی؟ شوکه نگاهش کرد. چند لحظه به صورت هم خیره موندن و بعد تهیونگ یه دفعه با دوتا قدم بلند اومد سمتش و باعث شد جونگ کوک ناخواسته یه کم عقب بره که البته سریع فهمید حرکتش چقدر میتونه برای خودش تحقیر بار باشه و جلوی خودش رو گرفت تا واکنش بیشتری نشون نده . -چرا انقدر زوم کردی رو من؟ همه ادم های این خراب شده مردن که گیر کردی رو من؟ تهیونگ حاال به حد خطرناکی نزدیک رسیده بود و همینطور که زل زده بود تو چشم هاش با لحن خشکی پرسید و نفس هاش تقریبا با صورت جونگ کوک برخورد کردن. تقریبا هم قد بودن و یه فاصله چند سانتی متری که تو چشم هم نمیومد از هم جداشون کرده بود و این باعث میشد جونگ کوک برای اولین بار حس کنه که زیادی زیر ذره بین یکی رفته چون تهیونگ جوری بهش زل زده بود که انگار دنبال شنیدن کلماتش نیست و فقط میخواد فکرش رو بخونه . -من زوم نکردم رو تو!! باالخره موفق شد به حرف بیاد و با یه لحن اعتراضی و پر غرور اعالم کرد و باعث شد تهیونگ خنده ارومی بکنه . جونگ کوک با گیجی پلک زد و به پسری که حاال دوباره چند قدم ازش فاصله گرفتهباشه... بود خیره شد. تهیونگ امروز کت و شلواری که بهش دادن رو نپوشیده بود و یه کت چرمی که داد میزد صاحبش زیادی ازش کار کشیده تنش بود و یه هد بند قرمز هم به سرش بود که باعث شده بود موهاش یه کم از روی پیشونیش عقب بره . تهیونگ با تمسخر یه دفعه گفت و ابروهاش رو باال داد و جونگ کوک متوجه شد باکه زوم نیستی رو من؟ حماقت تمام باز هم در حین خیره شدن به اون لعنتی لو رفته. -نه! تنها علتی که گاهی نگات میکنم اینه که نمیفهمم چه مرگته و همین کنجکاوم میکنه ... با یه لحنی که سعی داشت بی اهمیت جلوه بدتش گفت و خیلی سریع خم شد تا با یکی از سگ ها ور بره و از این جو مسخره خارج بشه . با صدایی که یهو توی محوطه پیچید برای اولین بار حس کرد دستیار پدرش رو دوستارباب جوان!!! داره و سریع به اون سمت نگاه کر -چی شده؟ دستیار از نفس افتاده همینطور که خم شده بود و دست هاش رو به زانوهاش تکیه دادهوقت پدرتون ازاد شد... میتونید باهاش حرف بزنید... بودتا نفس بگیره گفت و جونگ کوک فقط سر تکون دادو راهش رو به سمت عمارتشون کج کرد اما یه دفعه متوقف شد و چرخید. -برو غذای اینا رو بیار و بهشون بده... وقتی مطمئن شدی همشون خوردن میتونی برگردی ... با نیشخند خطاب به تهیونگ گفت و قبل از اینکه دیدن قیافه عصبانیش نصیبش بشه دوباره چرخید و راه افتاد سمت ساختمون اصلی....در حد ده درصد حس میکرد دلش خنک شده! ━━━━━━༻❁༺━━━━━━ صدای نعره معاون پدر لوهان از داخل اتاق خیلی واضح به گوشش رسید و تقریبا از جاتو کی میخوای ادم بشی افسر اوه؟؟ پروندش . گوشهاش رو یه کم تیز کرد تا جواب سهون رو بشنوه اما هیچی صدایی نیومد و همین باعث شد دوباره صدای معاون بلند بشه -اخه کی بخاطر یه دزدی مغازه ساده میزنه پای یکی رو میشکنه؟ میدونی اگه به خاطر زیاده روی تو کارت ازت شکایت کنه چه بالیی سرت میاد؟ میخوای تعلیقی بخوری؟ میخوای گند بکشی به سابقه ات؟ -اون مرتیکه روی یه پیرزن دست بلند کرده بود قربان! کاری که باهاش کردم حقش بود و ذره ای پشیمون نیستم! این ادم ها مشکلی با زندان رفتن ندارن و اتفاقا یه جایی که مفت بهشون غذا بده رو خیلی هم دوست دارن...اگه یکی درست گوشمالیشون نده هیچوقت دست از کثافتکاریهاشون برنمیدارن... باالخره صدای سرد سهون که خیلی هم خونسرد بود از پشت در اومد و لوهان خودش رو ناخواسته به در بیشتر نزدیک کرد. این لعنتی عجب کله شقی بود! تو نیست... تو فقط وظیفه داری اونا رو بیاری اینجا! متوجه هستی یا جور دیگه ایقضاوت اینکه باید چه تنبیهی بشه وظیفه تو نیست افسر اوه... اعمال حکم هم وظیفه حالیت کنم؟ معاون میانسال که صداش حاال حتی کفری تر هم به نظر میرسید دوباره داد زد و لوهان چشم هاش رو چرخوند. اون مرتیکه داشت زیادی قضیه رو گنده میکرد چون حتی لوهان هم میدونست میتونن این اتفاق رو خیلی راحت به عنوان دفاع از خود رد کنن و قال قضیه رو بکنن... احتیاجی به این همه داد و قال نبود . -فهمیدی چی گفتم معاون دوباره داد زد و اینبار سهون ظاهرا تصمیم گرفت جواب بده چون چند لحظه بعد دوباره صدای بی حسش از پشت در به گوش لوهان رسید . -بله قربان ... -مرخصی ... با این جمله لوهان طوری عقب پرید و از در فاصله گرفت که تقریبا مچ پاش پیچ خورد. سریع صاف وایساد و سعی کرد به در نگاه نکنه تا وقتی که صدای باز شدنش اومد . سهون به محض بسته شدن در پشت سرش با اخم خطاب بهش گفت و لوهان نگاهشچرا اینجا وایسادی؟ رو به سمت افسر قد بلند و البته زخمی کنارش داد . با یه لحن حق به جانب گفت و سهون با یه اخمی که دیگه تکراری شده بود ، بهش زلنگفتی کجا برم ... زد . خشک گفت و خودش جلو راه افتاد و لوهان بعد از اینکه پشت سرش اداش رو دراوردفکر کردم عقلت میرسه که باید برگردی دفترم اما ظاهرا اشتباه میکردم ... خیلی سریع دنبالش رفت . سهون به محض ورود به اتاق کارش بلیزش رو که روش پر از لکه های خون بود دراورد و پرت کرد یه سمت و لوهان با نیش باز مشغول رصد کردن هیکل مافوقِ هات ا جلوش شد که البته وقتی دوباره نگاهش به پد بهداشتی روی بازوی سهون افتاد نیش بازش تبدیل به خنده شد و باعث شد سهون با اخم های تو هم بچرخه سمتش . -چیز خنده داری اینجا هست؟ لوهان بدون اینکه از لحن کفری سهون بترسه تند تند سر تکون داد . سهون هوفی کشید و با همون اخم لبه میز نشست و با حرص سعی کرد چسب هاییبله... بازوی جنابعالی ... که زنه زده بود رو باز کنه و لوهان بعد از چند لحظه تماشای تقالهاش رفت سمتش و جلوش ایستاد . -بذار من انجامش بدم ! -رسمی حرف بزن ! لوهان سرش رو باال اورد و با یه لحن مونوتن همینطور که زل زده بود به چشم هایبذارید من انجامش بدم ! سهون گفت و سهون در جوابش فقط بیشتر اخم کرد . لوهان اینبار توجهی نکرد و دستش رو جلو برد و چسب ها رو جدا کرد و بعد با احتیاطالزم نیست ! نوار رو که غرق خون شده بود از روی زخم برداشت . -اما زنه راست میگفت... کارش درسته ... همه خون رو جذب کرده با نیشخند گفت و نوار رو انداخت توی سطل کنارشون و با اخم چند لحظه ای زخم سهون رو نگاه کرد . یه دفعه پرسید و نگاهش رو باال اورد, سهون با ابروهایی که با لجبازی رفته بودن تو همچطور نفهمیدی چاقو خوردی؟ زل زده بود بهش . خونسرد گفت و از لبه میز بلند شد و رفت سمت کمد کنار اتاق و یه جعبه کمک هایحواسم جای دیگه بود... اولیه از توش بیرون اورد . -مطمئنی نمیخوای نشون دکتر بدیش؟ دوست من پرستاره اگه بخوای ازش میخوام یه سر بیاد اینجا ... سهون جواب پیشنهاد سخاوتمندانه اش رو باهمون لحن بی حس همیشگی داد و لوهانالزم نکرده ... با لبهای اویزون دست هاش رو زیر بغلش زد . -میدونی مجبور نیستی همیشه اخم کنیا!!! فحش که بهت ندادم که این قیافه مسخره رو به خودت گرف یه دفعه با حرص گفت و سهون که داشت یه دستی وسایل توی جعبه رو زیر و رو میکرد چرخید سمتش و طوری نگاهش کرد که لوهان سریع فهمید دوباره چیزی گفته که نباید میگفته. -منظورم این بود که با اون اجومای مغازه دار که خیلی خوش برخورد بودی...اما با من یه جوری رفتار میکنی انگار به خواهرت تجاوز کردم و بعد حامله کردنش زدم به چاک... زیر لب گفت و سهون برای چند لحظه روی صورتش نگاه بی حسش رو نگه داشت و بعد دوباره مشغول گشتن توی جعبه شد...طوری که انگار اصال حرفهای لوهان رو نشنیده... -میخوای باز کمکت کنم؟ لوهان بعد از چند لحظه که امیدش برای گرفتن یه ری اکشن از سمت اون پسر ناامید شده بود با تردید پرسید اما سهون فقط سرش رو به حالت نه تکون داد. چند لحظه بعد سهون یه مقدار باند رو باالخره برداشت و دوباره لبه میز نشست اما اینبار لوهان حتی صبر نکرد که تالش هاش رو ببینه , رفت سمتش و خونسرد باند رو از دستش بیرون کشید . بی حوصله گفت و بعد از توی جعبه مایع ضدعفونی کننده رو برداشت و روی یه تیکههرکاری کنی یه دستی نمیشه ... پنبه یه کم ازش خالی کرد. در کمال تعجبش سهون اعتراضی نکرد و فقط بی حرکت موند لوهان نیشخندی زد و بعد پنبه رو محکم روی زخم کم عمقی که روی بازوی سهون افتاده بود کشید . توقع یه ناله دردناک داشت اما سهون فقط بی حرکت موند و باعث شد لوهان شوکه نگاهش کنه و بعد سریع نگاهش رو بدزده. شاید باید از بدجنسی خودش شرمنده میشد اما اصال اینجوری نبود و فقط واکنش نشون ندادن سهون حرصی ترش کرد. پنبه رو انقدر روی زخم کشید تا کامل تمیزش کرد و بعد با حرص یه تیکه از گاز بهداشتی رو جدا کرد و تقریبا روی زخم سهون کوبید. اون عوضی حتی یه ناله کوچیک هم نکرده بود تا دلش خنک بشه! -میدونی حتی قبل اینکه با هم آشنا بشیم من راجبت شنیده بودم ... زیر لب گفت و یه نگاه کوتاه به سهون کرد. سهون بعد از چند ثانیه سکوت باالخره پرسید و لوهان سعی کرد لحنش زیاد حرصیچی شنیده بودی؟ نباشه. -هربار یه گندی باال میاوردم بابام افسر اوه بی نظیرش رو میکوبید تو سرم... "چرا عین افسر اوه وظیفه شناس نیستی؟ " ، "چرا نمیتونی عین افسر اوه حرف گوش بدی؟ " , "افسر اوه فالنه... افسر اوه بیساره ".. لوهان جمله های پدرش رو با صدایی که یه کم کلفت کرده بود تا شبیه گوینده اصلی جمله بشه گفت و پوفی کشید . سهون همینطور که با دقت پیچیده شدن باند دور بازوش رو تماشا میکرد گفت و نگاهمن عالقه ای به اینکه عزیز دل پدرت باشم ندارم ... لوهان دوباره اومد سمت چشم هاش . -منظورت چیه؟ سهون اخم کمرنگی کرد و لبه میز جا به جا شد . -مدت هاست میخوام انتقالی بگیرم و پدرت قبول نمیکنه که برم... دیگه خسته ام کرده... توقع داره بعدا جانشین خودش بشم و تو این اداره لعنتی بپوسم ... حرکت دست های لوهان روی بازوی پسر جلوش متوقف شد. حاال اونم یه اخم کمرنگ کرده بود . -اداره مرکزی... جایی که روی پرونده های واقعی کار میکنن نه این خزعبالتی که ماهاواقعا؟ کجا میخوای بری؟ باش سر و کله میزنیم!!! اینا به درد بچه ننه هایی عین تو میخوره! لوهان مکثی کرد و بعد دوباره مشغول ور رفتن با باند شد.سهون انقدر بهش توهین میکرد که دیگه براش بی معنی شده بود. -اما... مگه ماموریت های اونجا خطرناک نیست سوالش باعث شد نگاه سهون با تمسخر بچرخه سمتش . لوهان لبهاش رو روی هم فشار داد و سعی کرد نخواد یه چاقو برداره و زخم سهون رووای چرا زودتر نگفتی نمیدونستم! خودش هم یه دور عمیق کنه . -پدرم داره در حقت لطف میکنه که مانعت میشه!!! رفتار امروزت قشنگ گویای این بود که تا چه حد احمق و کله شقی...انگار ارزوی مردن یا همچین چیزی داری... خشک گفت و گره ای به باند انداخت. سهون با عصبانیت بازوش رو عقب کشید و از جا بلند شد . با لحن پر حرصی گفت و رفت سمت کمد تا یه بلیز تمیز تنش کنه و لوهان تو اینمن احتیاجی به لطف پدر تو ندارم...خودم برای زندگیم تصمیم میگیرم!! فاصله یه دور دیگه دندون هاش رو روی هم فشار داد . -اگه میخوای بمیری خودت رو بنداز جلوی قطار...یا اصال به خودم بگو با کمال میل کارت رو تموم میکنم ... با تمسخر زمزمه کرد و از میز فاصله گرفت و با پا در جعبه کمک های اولیه رو بست . -مراقب حرف زدنت باش بچه جون . لوهان اینبار فقط لبهاش رو روی هم فشار داد و چیزی نگفت. امروز به اندازه کافی استرس کشیده بود و اصال مایل نبود خودش رو با کسی که رسما از جون خودش هم سیر بود درگیر کنه...
"چرا قبول کردم باهاش بیام؟" این سوالی بود که بکهیون در طول مسیرشون وقتی داشت سعی میکرد قدم های کوتاهش رو با قدم های زیادی بلند چانیول هماهنگ کنه تقریبا صدبار از خودش پرسید و باز هم نتونست یه جواب قانع کننده برای سوالش جفت و جور کنه... باشگاه یکی از اخرین جاهایی بود که بکهیون حتی ممکن بود در بیست کیلومتریش دیده بشه و برای نرفتن به اونجا دالیل خیلی بیشتری از تنبلی داشت...پس چرا...؟ سوال راجب علت رفتارهاش وقتی چانیول دور و برش بود خیلی بی فایده بود چون یا جوابی نداشت و یا هرچی که از سرش میگذشت در حد مرگ میترسوندش و باعث میشد نخواد اصال بهش فکر کنه و خب بهرحال اون از اول اشنایی با این پسر عجیب توی اون کوچه تاریک دکمه اف مغزش رو زده بود . شایدم همون شب یه روح تسخیرش کرده بود و کنترل بدنش رو به دست گرفته بود...البته اگه میخواست منطقی تر به قضیه نگاه کنه روحی تسخیرش نکرده بود...بلکه چانیول اینکار رو کرده بود... وقتی جلوی یه ساختمون نسبتا قدیمی که یه تابلوی نئون بی ریخت داشت ایستادن بکهیون اب دهنش رو قورت داد و زیر چشمی نگاهی به چانیول که خونسرد داشت گوشیش رو چک میکرد شد. نگاهش باعث شد توجه چانیول به سمتش جلب بشه. چانیول قبل از باز شدن در گفت و خودش جلو داخل رفت و بکهیون بعد یه نفس عمیقنگران نباش اونقدرام سخت نیست ... دنبالش کرد . احتمال میداد اینجا یه باشگاه خصوصی باشه چون تابلوی خیلی تو چشمی نداشت و حتی در هم بسته بود و ظاهرا چانیول بهشون خبر داد تا در رو باز کنن. به محض اینکه داخل شدن یه مرد قد بلند هیکلی اومد سمتشون و با نیشخند یه بغلهی چانیوال ... نصفه نیمه به چانیول داد و نگاه بکهیون با نگرانی به اطراف چرخید. زیاد شلوغ نبود ا همین تعداد ادم هم برای معذب کردن بکهیون کافی بود... همه افراد حاضر توی باشگاه بدن های رو فرمی داشتن و معلوم بود باشگاه اومدن یکی از روتین های زندگیشونه درحالی که بکهیون... هوفی کشید و منتظر شد چانیول معرفیش کنه . چانیول بعد یه کم خوش و بش با دوستش باالخره چرخید و به بکهیون اشاره کرد . -این دوستمه هیونگ... از این به بعد گاهی میارمش با خودم...الزمه یه کم چیز میز یاد بگیره ... مرد مقابلشون خیلی راحت سر تا پای بکهیون رو یه دور دقیق اسکن کرد و بعد نیشخندی زد. -از نظر من که خیلی چیزها باید یاد بگیره... راحت باش ... گفت و بعد یه ضربه به شونه چانیول ازشون فاصله گرفت و بکهیون به خاطر تیکه ای که اون مرد خیلی واضح بهش انداخته بود اخم کرد. چانیول به سمتش چرخید و با دیدن حالت نگران صورت بکهیون پوزخند کمرنگی زد و یه کم سرش رو بهش نزدیک کرد و باعث شد بکهیون تند تند پلک بزنه. -گفتم که...نگران نباش... قرار نیست سخت باشه... در واقع نیاوردمت اینجا که عضله بیاری... فقط فکر کردم بد نیست یه کم دفاع از خود یاد بگیری... چشم های بکهیون از این حرف غیر منتظره تا حدی گشاد شدن...برای چی باید همچین چیزی رو یاد میگرفت؟ با گیجی پرسید و چانیول رو که داشت به سمت گوشه باشگاه که یه رینگ بوکس بودچرا؟ میرفت, دنبال کرد. -نمیدونم... شاید چون دفعه بعد که خواستی حماقت کنی ممکنه یه ادم روانی رو بیاری زیر سقف خونه ات... اون موقع الزمه بلد باشی از خودت دفاع کنی...هر احمقی باید در این حد بلد باشه... لحن چانیول انقدر خشک و بی حس بود که بکهیون نمیتونست به خودش اجازه بده که با فکر اینکه اون نگرانش شده خوشحال بشه... اما همین که در همین حد کم هم برای پسر روبروش اهمیت داشت حس خوشایندی بهش میداد...اگه چانیول همچین چیزی میخواست اون مشکلی نداشت امتحانش کنه...با اینکه براش سخت بود اما سعی اش رو میکرد...شاید اون وقت دوست جدیدش دیگه به حالتی که انگار داره با یه بچه ارتباط برقرار میکنه نگاهش نمیکرد و حتی باهاش صمیمی تر میشد...دلش میخواست صمیمی بشن...واقعا میخواست...اما علتش...خب ترجیح میداد به این هم فکر نکنه... به زحمت لبخندش رو خورد و بعد از نگاه به چانیول که خیلی خونسرد از زیر طناب ها رد شد و وارد رینگ شد اون هم همین کار رو کرد. چانیول کتش رو دراورد و پرت کرد گوشه رینگ و بعد به سمت بکهیون که هیچی نشده ماتش شده بود، چرخید این جمله طوری ناگهانی از دهن چانیول بیرون پرید انگار که اون یه ذره حس خوشاینددارم فقط کاری که برام کردی رو جبران میکنم!! بکهیون رو بو کشیده و خواسته خرابش کنه. پسر کوچیکتر دست هاش رو توی هم حلقه کرد و سعی کرد به اون تلخی ای که چانیول توی فضای اطرافشون پخش کرده بود توجهی نشون نده. لبهاش رو که بی اراده داشتن اویزون میشدن خیلی سخت کنترل کرد و بعد به صورت جدی پسر سمت دیگه رینگ خیره شد. برام پول ریختی... االنم این حرف رو میزنی... درحالی که حتی اگه جبران هم بود دیگهقبال هم بهت گفتم من توقع جبران ندارم اما تو یواشکی شماره کارتم رو برداشتی و جبران شده... با لحن ارومی گفت و سعی نکرد به چشم های بی حس چانیول نگاه کنه. خودش هم نمیدونست چرا با وجود این رفتارهای خشک چانیول باز هم میخواد باهاش در ارتباط باشه... اون انقدرام یه دوست جدید نیاز نداشت...یه لحظه دلش برای خودش و اون حماقت چند ثانیه ای که فکر کرده بود این پسر ممکنه نگرانش شده بود سوخت... -وقتی جبران شده که من حس کنم جبران شده ... چانیول با جدیت گفت و اومد تقریبا وسط رینگ. -بیا اینجا!! -چی اینبار با لحن جدی تر و صدای بلندتری گفت و بکهیون با قدم هایی که حس میکردگفتم بیا اینجا... حرفم واضح بود! اصال توسط خودش برداشته نمیشن جلو رفت و روبروی چانیول ایستاد... البته تا حدی جلو رفت که براش مقدور بود و اونم حالتی بود که هنوز سه چهار قدم بینشون فاصله بود . چانیول با یه اخم کمرنگ چند لحظه نگاهش کرد و بعد خودش خیلی سریع یه قدم به جلو برداشت و قبل از اینکه بکهیون متوجه بشه دستش رو پشت گردنش انداخت و جلو کشیدش جوری که لحظه بعدی دماغ بکهیون در حد چند سانتی متر با قفسه سینه پسر روبروش فاصله داشت و حس میکرد دیگه محاله جرات کنه نفس بکشه... چون میترسید... و نمیخواست به خودش بگه از چی...اما واقعیت این بوداستشمام عطر چانیول براش ترسناک بود و دلیلش هم ترسناکتر ... چانیول بی توجه و البته بی خبر از افکار توی سرش دستش رو پشت گردن بکهیون جا به جا کرد و باعث شد ضربان قلب پسر کوچیکتر خیلی سریع سرعت بگیره ... بکهیون اب دهنش رو قورت داد و بعد لبهاش رو روی هم فشار داد چون فکر میکردتصور کن یکی اینجوری یهو گیرت انداخته... چیکار میکنی؟ اونقدری نزدیک به هم هستن که چانیول بتونه حتی صدای همچین چیزی رو بشنوه . -تقال میکنم ولم کنه با لحنی که هم سوالی بود هم خبری همینطور که به جلوی تیشرت مشکلی چانیول خیره بود گفت و بعد منتظر واکنشش شد . چانیول بی حوصله پرسید و بکهیون دستش رو باال اورد و به قفسه سینه پسر جلوشچجوری؟ فشار اورد و سعی کرد بین خودشون فاصله بندازه اما چانیول میلیمتری از جاش تکون نخورد . تقالی اضافی عین دست و پا زدن تو باتالقه... بهتره اصولی کار کنی... به نظرت چیکارفقط احمقا همچین کاری میکنن...اینجوری فقط انرژی میسوزونی... وقتی گیر افتادی کنی من عقب میرم؟ بکهیون مکثی کرد و بعد یهو یه لبخند گنده زد. -باید به ناحیه چشمات ضربه بزنم ... چانیول با این حرف نیشخند کمرنگی زد . -توقع نداشتم جواب درست بدی!! پسر کوچیکتر با صداقت و نیشی که معصومانه باز شده بود گفت و چانیول خنده خشکیتو فیلم دیدم ... کرد . -خوبه... پس انجامش بده بکهیون شوکه پلک زد. یعنی چانیول واقعا ازش توقع داشت که بهش ضربه بزنه؟ -منظورت اینه که بزنمت؟ چانیول خیلی خونسرد گفت و بکهیون چند لحظه مکث کرد و بعد با تردید دستش رواره ... باال اورد تا بتونه یه ضربه درست به حالتی که توی فیلم دیده بود به ناحیه چشم چانیول بزنه اما قبل از اینکه کاری از پیش ببره چانیول مچش رو خیلی سریع گرفت و پیچوند و وادارش کرد بچرخه و صدای ناله پر درد بکهیون باال رفت. چانیول کنار گوشش گفت و بکهیون در اون لحظه حتی نمیتونست روی درد مچشاگه بخوای هربار انقدر لفتش بدی که زنده زنده قورتت میده طرف احمق کوچولو!!! تمرکز کنه چون گرمای نفس های اون پسر درست میخوردن به گوشش و گاهی به گردنش و باعث میشد نفس های خودش رو فراموش کنه. چانیول یه دفعه ولش کرد و هلش داد عقب . -دوباره امتحان میکنم...سعی کن ناگهانی دفاع کنی... باید تظاهر کنی که قصد تقال کردن نداری و به محض اینکه طرف خیالش یه کم راحت شد یهو واکنش نشون بدی.... فهمیدی؟ بکهیون با گیجی محض سر تکون داد و چانیول دوباره گردنش رو چسبید و جلو کشیدش و بکهیون اینبار طرفای چند ثانیه بی حرکت موند و بعد خیلی سریع د چانیول رو کنار زد و دست دیگه اش رو باال برد و انگشتاش رو چند سانتی متری چشم سمت راست چانیول متوقف کرد . چانیول از حرکتش دوباره نیشخندی زد . -بد نبود... بعد نگاهش رو به سمت دست بکهیون داد . -این انگشتای خوشگل کامال مناسب همچین ضربه ای ان.. همین که حتی سطحی بخورن به چشم طرف اون مجبور میشه چشمش رو بگیره و تو میتونی فرار کنی ... بکهیون خیلی اروم زیر لب گفت و گیج از تعریفی که االن ازش شده بود دستش رواوهوم ... پایین اورد. درست حس یه بچه رو داشت که معلم جذابش داره بهش با یه تعریف کوچولو تپش قلب و گونه های قرمز میده...چانیول حق داشت که بهش میگفت احمق! -اگه یقه ات رو چسبید چی؟ جوری که زیاد نتونی دستت رو باال و سمت صورتش بیاری؟ بکهیون با حالت سوالی نگاهش کرد و چانیول دوباره بی مقدمه جلوی لباسش رو گرفت و جلو کشیدش . -حاال چی "حاال هیچی... " بکهیون اگه میخواست صادق باشه باید این رو میگفت چون االن فاصله بینشون از قبل هم کمتر شده بود و نفس های چانیول داشت میخورد مستقیم به صورتش و واقعا شرایط براش گیج کننده شده بود. تپش های قلبش دیگه هیچ منطقی نمیشناختن و بدنش در عین گر گرفتن داشت میلرزید . چانیول با تمسخر پرسید و پسر کوچیکتر معذب نگاهش رو از صورت ادم جلوش جدافقط نگاش میکنی؟ کرد . اروم گفت و بعد دستش رو باال اورد و روی دست چانیول گذاشت و شستش رو محکمنه... گرفت و یه کم کشید . رسما فقط یه زمزمه کم جون از بین لبهاش خارج شد و بعد سریع دست چانیول رو ولاینجوری درد میگیره و فشار انگشتاش کم میشه و میتونم یقه ام رو ازاد کنم ... کرد . -اینم تو فیلم یاد گرفتی؟ سریع جواب داد و از ته دل ارزو کرد چانیول فقط یقه اش رو ول کنه تا بتونه بره عقباره ... و باالخره درست نفس بک چانیول تو شرایطی که بکهیون فقط و فقط داشت به عقب رفتن فکر میکرد یه دفعهچرا داری میلرزی؟ پرسید و چشم های درشت شده پسر کوچیکتر باال اومدن تا توی چشم های پسر جلوش خیره بشن . -نـ... نمیلرزم ... به زحمت گفت و چانیول در جوابش فقط نیشخند زد . -متوجهی که االن جلومی و بین بدنامون فاصله ای نیست و دارم لرزیدنت رو حس میکنم؟ واسه چی دروغ میگی؟ بکهیون اینبار فقط تونست اب دهنش رو قورت بده و لبش رو از تو گاز بگیره . -ترسیدی؟ چانیول با جدیت پرسید اما جوابی نگرفت.بکهیون حتی اگه تمام توانش رو به کار میبرد نمیتونست جواب همچین سوال سختی رو بده. -وقتی حتی تو شرایطی که واقعی نیست اینجوری رنگت پریده و هل کردی فکر کنم تو واقعیت نتونی حتی نفس بکشی ... با اینکه داشت به غرورش توهین میشد و حس حقارت میکرد اما چیزی نگفت و فقط اروم خودش رو عقب کشید تا چانیول ولش کنه اما دست های پسر بلندتر از یقه اش جدا نشدن و سر جا نگهش داشتن دیگه این وضعیت داشت براش غیر قابل تحمل میشد . با درموندگی نگاهی به چشم های جدی چان کرد و زیر لب گفت. نگاه چانیول بدونمیشه ولم کنی؟ تغییری تا یه مدتی که برای بکهیون بیش از حد طوالنی جلوه کرد خیره به مردمک های لرزونش موند و بعد باالخره یقه اش از بین انگشت های پسر بلندتر رها شد . بکهیون سریع خودش رو عقب کشید و یه نفس عمیق کشید . این حسای عجیب غریب و اضطرابی که بهش دست میداد اصال نرمال نبود و واقعا نگرانش میکرد . -فکر کنم تا تو بخوای از این حالت بچه دبستانی های ترسیده و بی عرضه دربیای یه سال طول بکشه ... چانیول بی حوصله گفت و عقب رفت و از توی جیب کتش بسته سیگارش رو خارج کرد و یکی رو روشن کرد و بکهیون همینطور که به دودهای رقصانی که از بین لبهای درشت اون پسر خارج میشد خیره بود به این فکر کرد که چرا اون ادم اصال باید به اینکه اون احمق یا بی عرضه اس اهمیت بده؟ چرا بهش نمیگفت گورش رو از زندگیش گم کنه...؟ چرا هنوز عین یه احمق اینجا ایستاده بود و مات نگاهش میکرد...؟ کاش یکی شجاعتر از خودش پیدا میشد و جواب این سوال ها رو تو صورتش میکوبید.. “knowing you is like knowing a strager who I had a past with…” "شناختن تو مثل شناختن یه غریبه ایه که باهاش یه گذشته داشتم..." Chapter :21 تکیه اش رو اروم از دیوار گرفت و همینطور که به جلوی پاهاش خیره بود کش و قوسی به گردنش داد. اگه میخواست با خودش صادق باشه فعالیت داشتن رو به بی حرکت ایستادن ترجیح میداد...اون ادم یه جا ایستادن نبود...از وقتی که یادش میومد یه چیزی وجود داشت که بخواد به خاطرش بدوه...اما حاال زندگی برای اولین بار بهش اسون گرفته بود و داشت برای بی حرکت ایستادن پول میگرفت پس جای اعتراضی نبود ... اخم کمرنگی با صداهایی که ناخواسته از داخل اتاق به گوش هاش میرسید کرد. پولدارای لعنتی و مشکالت پر زرق و برقشون... با خودش فکر کرد و باز به دیوار تکیه داد . -کی میخوای یاد بگیری که با پدرت سر هر چرتی بحث نکنی؟ "جوابش رو نده...جوابش رو نده ..." ناخواسته با خودش فکر کرد و منتظر شد ببینه چی میشه اما اون بچه احمق به هرحال به حرف اومد . -وقتی که شما یاد بگیرید من پسرتونم نه زندانیتون!!! کلمه اخر به طور کامل از دهن جونگ کوک خارج نشده بود که تهیونگ به وضوح صدایی که رو صد در صد صدای برخورد کف دست اقای جئون با صورت پسر کوچیکترش بود شنید و حتی از صداش هم میتونست حدس بزنه که اون سیلی چقدر دردناک بوده... حتی اگه خودش رو تحت فشار هم میذاشت نمیتونست بفهمه که اون پسر احمق چرا انقدر اصرار به خارج شدن از اینجا داره! اینجا بهشتی بود که پدرش رسما براش طراحی کرده بود و بعش اجازه میداد اینجا فرمانروایی کنه... اون بیرون جز گند و کثافت چیزی نبود ... صدای باز و بسته شدن در از افکارش بیرون کشیدش و بدون اینکه سعی کنه به سمت جونگ کوک نگاه کنه کمرش رو از دیوار فاصله داد و دنبال شاهزاده این قصر کوفتی راه افتاد... بهرحال واسه این کار بود که بهش حقوق میدادن...قدم های اون پسر از همیشه بلندتر شده بودن و تهیونگ حتی از پشت هم میتونست عصبی بودنش رو حس کنه اما بهش حق نمیداد...باور داشت خوشی خیلی سریعتر از غم میزنه زیر دل ادم ها و روانیشون میکنه...واقعا نمیفهمید اون بچه احمق چرا انقدر خودش رو واسه مزه کردن جهنم به اب و اتیش میزنه ... جونگ کوک بدون یه کلمه حرف یه راست رفت سمت استخر و به محض اینکه در شیشه ایش رو هل داد بلیزش رو از سرش باال کشید و بعد از پرت کردنش به یه گوشه و دراوردن شلوارش بدون معطلی تو اب شیرجه زد و با حرکتش مقدار زیادی از اب استخر به اطراف پاچید. تهیونگ با همون نگاه بی حوصله همیشگی به حرکات سریع اون پسر توی اب خیره شد. تقریبا تا بیست دقیقه جونگ کوک فقط بی وقفه طول و عرض استخر رو وجب کرد و بعد باالخره اومد لبه اش و با گذاشتن دست هاش روی همونجا بی حرکت شد و نگاه تهیونگ خیلی ناخواسته بازم به سمتش سر خورد . موهای مشکلی جونگ کوک به پیشونیش چسبیده بودن و نگاهش به سمت پایین بود... انگار که داره روی سطح زمین دنبال یه چیزی که به چشم هیچکس نمیومد میگرده... جونگ کوک چرخید و لبه استخر نشست و پاهاش رو توی اب فرو بردو محوطه دورشون باالخره تو سکوت کامل فرو رفت... سکوتی که چند دقیقه بعد دوباره به دست پسر کوچیکتر شکسته شد . ابروهای تهیونگ باال پریدن و ناخواسته یه نیشخند اومد روی لبش. این بچه انقدر کلیشهسیگار داری؟ بود که گاهی حس میکرد از وسط یه فیلم دست دوم بچگونه راجب یه نوجوون تو دوره بلوغش بیرون کشیدنش . -چند سالته تو؟ با تمسخر گفت و به پشت سر جونگ کوک خیره شد . -اونقدری هست که بتونم سیگار بکشم .. جونگ کوک با لحن پر حرصی گفت و تهیونگ اینبار به خودش اجازه داد بخنده . نمیدونست چرا زخم زبون میزنه...برای این بود که اون پسر که عجیب تو چشمش بیاما ظاهرا اونقدری نیست که بذارن تنهایی بری از خونه بیرون ... عرضه بود اونقدری پول داشت که بتونه کل زندگیش رو زیر و رو کنه یا فقط دلش میخواست یه خوشی دم دستی و ارزون با مسخره کردن اون بچه واسه خودش جور کنه؟ کاش جوابش رو میدونست! اتفاق بعدی انقدر سریع افتاد که تقریبا شوکه اش کرد. جونگ کوک قبل از اینکه حتی متوجهش بشه از جا بلند شد و یه دفعه یقه اش بین انگشت های اوت پسر بود و کمرش محکم کوبیده شد به دیوار . پسر جلوش از الی دندون هاش تقریبا روی صورتش زمزمه کرد. قطره های اب هنوز ازمیدونی اگه بخوام میتونم کاری کنم که افتاب فردا رو نبینی نه؟ موهاش می چکیدن و چشم هاش طوری از عصبانیت برق میزد که انگار االن اون جرقه ها قراره گر بگیرن . -اوه واقعا؟ پس چرا انجامش نمیدی؟ سرش رو یه کم جلو اورد و فاصله صورت هاشون رو تقریبا به هیچ رسوند . جونگ کوک نگاه عصبانیش رو به سمت چشم هاش کشوند و همونجا نگهش داشت . -مشکل کوفتیت چیه تهیونگ با این سوال یه اخم کمرنگ کرد . جونگ کوک با حرص لبهاش رو روی هم خط کرد و بدون اینکه بذاره اخمش از بینمشکل من؟ مشکل تو چیه بچه جون؟ خوشی زده زیر دلت؟ ابروهاش برداشته بشه هوفی کشید . -به تو ربطی داره؟ تهیونگ بی حوصله شونه باال انداخت . حرفش رو قطع کرد تا دست هاش رو باال بیاره و انگشت های پسر جلوش رو از یقهنه... مسلما نداره... اما ... لباسش جدا کنه . شیک میپوشی و هرچی بخوای داری... مرضت چیه که انقدر درگیر بیرون زدن ازاما خیلی خنده داری... بابات اینجا برات یه کاخ درست کرده...شکمت سیره ...لباسای اینجایی؟ جونگ کوک تک خند پر حرصی زد و یه قدم رفت عقب . -زندگی همینه؟ اینکه شکمت سیر باشه و لباس تنت باشه؟ تهیونگ چند لحظه مکث کرد . -حتی اگه اینم نباشه وقتی گشنه ای نمیتونی به چیز دیگه ای فکر کنی چند لحظه بینشون رو سکوت گرفت .هیچ کدومشون نمیدونستن حق با کدوم یکیه... فقط میدونستن که انقدر دنیاهای متفاوتی دارن که محاله توش یه نقطه مشترک برای شروع یه مکالمه ای که توش نخوان به هم طعنه بزنن پیدا کنن . جونگ کوک یه دفعه با لحن ارومتری پرسید و بهش خیره شد. چشم هاش هیچ حسزندگی اون بیرون چجوریه؟ خاصی رو منتقل نمیکرد اما تهیونگ رو یاد یه بچه ای مینداخت که انگار داره از پشت شیشه تلویزون دنیا رو تماشا میکنه و هی دست هاش رو برای لمس چیزای اون تو به شیشه میزنه . خنده سردی کرد . -کثافت...هم سیرها تو کثافت غرقن هم گشنه ها... ادم خوبی هم باشی سعی میکنن عین خودشون بکننت...پس ... دوباره مکث کرد و اومد جلو و یه دفعه چونه جونگ کوک رو بین انگشت هاش گرفت . -پس توی قصر خوشگلت بشین... لباس های خوشگل بپوش و سرت به کار خودت باشه... حیف این صورت قشنگه که روش رو کثافت بگیره ... نیشخندی زد و بعد از حرکت دادن اروم شستش روی چونه جونگ کوک یه دفعه دستش رو عقب برد و ازش فاصله گرفت و بی توجه به پسری که مات سر جا مونده بود از محوطه استخر خارج شد . -اون بیرون نمیتونه اونقدارم بد باشه وقتی ادمایی عین تو رو داره .. جونگ کوک ناخواسته زیر لب گفت و نفسی رو که حتی نمیدونست حبس کرده رها کرد. ━━━━━━༻❁༺━━━━━━ چهار روز و نیم... این مدت زمانی بود که گذشته بود... مثل همه روزهای دیگه بکهیون سرش به شدت شلوغ بود... از اتاق این بیمار به اتاق اون بیمار و از این شیفت به شیفت بعدی و چرت های چند دقیقه ای که فقط بهش سر درد میدادن... اما میتونست بگه که این چهار روز و نیم رسما طوالنی ترین چهار روز و نیم عمرش بودن! و این به خاطر خستگی کارش نبود... اون دیگه یه بخش قدیمی از وجودش شده بود...بکهیون حاال یه دل مشغولی جدید داشت... اینکه پارک چانیول کجاست و کی دوباره بهش سر میزنه...چانیول با بدجنسی تمام نه تنها حرفی راجب رد و بدل کردن شماره نزده بود بلکه با رفتار عجیب و خاصش جوی رو به وجود اورده بود که بکهیون هم جرات نکرده بود و البته روش هم نشده بود ازش درخواست شماره اش رو بکنه... در نتیجه حاال هیچ ایده ای نداشت که چطوری میتونه از اون پسر قد بلند که حاال لقب دوستش رو به دوش میکشید خبر بگیره . خودش هم نمیدونست چرا داره انقدر به این مسئله توجه نشون میده... اونها دوست های چندین و چند ساله نبودن که مدام از هم با خبر باشن و بکهیون رسما از اون پسر جز اسمش و این واقعیت که اخالق زیاد جالبی نداره چیزی نمیدونست! اما میخواست بیشتر بدونه...خیلی خیلی بیشتر...یه حس دیوونه کننده ای تو عمق وجودش ازش میخواست که تالشش رو بکنه و اعتماد چانیول رو به دست بیاره و برای اون ادم خاصی بشه...حسی که بکهیون نمیدونست چه اسمی روش بذاره و چه واکنشی بهش نشون بده . وسطای کشیدن یه اه عمیق بود که با نشستن یه دست روی شونه اش از جا پرید و خیلی سریع چرخید . جونگده با همون لبخند شیرین همیشگیش پرسید و بکهیون رو وادار کرد سعی کنهبه چی فکر میکنی پرستار بیون؟ خودش هم لبخند بزنه . -هیچی... فقط دارم نفس میگیرم تا بدو بدوی بعدی! با یه خنده کوتاه گفت و لیوان کاغذی قهوه رو به لبهاش نزدیک کرد . -نمیخوای شیفتات رو کم کنی؟ با اومدن اون کاراموزای جدید هممون میتونیم نفس راحت بکشیم...تا دیر نشده برو اقدام کن ... جونگده کنارش نشست و از جیب روپوش سفیدش یه بسته ادامس بیرون اورد و همینطور که یکیشون رو توی دهنش جا میداد گفت. بکهیون اخم کمرنگی کرد و بعد سری به نشونه نه تکون داد . -چرا جونگده با چشم های درشت شده که به خاطر واکنش دور از ذهن بکهیون بود پرسید و بکهیون نفس عمیقی کشید . -اگه اینجا نیام باید بشینم تو خونه... اونجوری اذیت میشم... سرم شلوغ باشه بهتره... فکر و خیال نمیکنم...عادت کردم ... حرفهاش باعث شد جونگده اخم کنه اما اهمیتی نداشت. دوستش محال بود شرایط زندگیش رو درک کنه...جونگده یه خانواده بزرگ و صمیمی داشت... از اون خانواده هایی که همیشه صدای خنده هاشون کل خونه اشون رو برداشته... یکی دوبار به اصرار خودش بکهیون رو برای شام برده بود خونه اشون و با اینکه لحظات خوشی رو گذرونده بودن صمیمیت خانواده جونگده سرد بودن روابط خانوادگی خودش رو تو چشمش اورده بود و این اصال جالب نبود که خوشبختی دوستت بهت حس بدی بده . -بیخیال مهم نیست... وقتی حس کنم نمیتونم تحمل کنم کمش میکنم... نگران نباش ... با یه لبخند گنده گفت و از روی نیمکت چوبی که یه گوشه دنج از حیاط بیمارستان بین درخت ها قایم شده بود و فقط کارکنا از وجودش خبر داشتن بلند شد . -یه کم دیگه باید داروهای اقای هان رو بدم... بهتره برگردم داخل ... سریع گفت و با قدم های اروم از جونگده ای که هنوز هم اخم داشت فاصله گرفت.از سوال جواب های احتمالی جونگده که همیشه از تودار بودنش گالیه میکرد میترسید و البته حوصله جواب دادن هم نداشت... به محض اینکه چند قدم دور شد افکارش دوباره به همون جایی که قبل اومدن دوستش بودن برگشتن... پارک چانیول ... لبهاش روی هم خط شد و انگشت هاش مشغول فشار دادن لیوان کاغذی شدن... این لعنتی چرا از فکرش بیرون نمیرفت؟ گوشیش رو از جیب روپوشش بیرون کشید و رفت تو لیست مخاطب هاش و شماره لوهان رو پیدا کرد. از بچگی تا حاال لوهان همیشه جواب همه سوال هاش رو داشت! خوشبختانه لوهان دوباره به لطف خودش گوشی خریده بود و در دسترس بود . هی لو... میگم به نظرت چه علتی میتونه داشته باشه که ادم همش به یه نفر فکر کنه؟ " یعنی همش پشت هم منظورمه... بعد طرف رو هم زیاد نشناسی... یعنی بشناسی ها اما نه اونقدرا..." ارسال پیام رو زد و ارزو کرد که لوهان منظورش رو بفهمه و البته روی مود مسخره بازی نباشه و بعد به سمت ساختمون بیمارستان قدم هاش رو تند کرد. وقتی به پذیرش رسید سینی قرص ها اماده اونجا بود و بکهیون برای اینکه مجبور نشه با مسئوالی وراج اونجا هم کالم بشه سریع قاپیدش و با قدم هایی که بلندترم شده بودن به سمت اتاق اقای هان که یکی از مهمون های همیشگی بخششون بود، راهی شد . به محض ورودش به اتاق یه جیغ بچگونه گوشاش رو پر کرد و بعد یه جفت دست دور پاهاش حلقه شد . -اوپا ... خنده ارومی کرد و دستش رو الی موهای دختربچه برد . با لبخند پرسید و باعث شد دختر بچه ازش فاصله بگیره. این بچه به طور عجیبی اونچطوری خانوم کوچولو؟ از بابا بزرگ خوب مراقبت میکنی؟ رو یاد برادر زاده ای که مدت ها بود از دیدنش محروم شده بود مینداخت و بهش حس تلخ و شیرینی میداد . شیرین زبونی دختر کوچولو لبخندش رو بیشتر کرد و همینطور که میرفت سمت تختاره... بابا بزرگ میگه من رو که میبینه دردش یادش میره ... به حرف اومد . با لبخند مهربونی خطاب به پیرمرد که اخمهاش توی هم بود گفت و باعث شد اوناما بهرحال بابابزرگت باید داروهاشم بخوره... مگه نه اقای هان؟ پشت چشمی نازک کنه . -اینا چیه هی به خورد من میدی بچه جون؟ بازم همون سوال همیشگی... بکهیون خنده ارومی کرد . با محبت گفت و لیوان اب رو به دست مرد مسن داد و تا وقتی که قرص ها از گلوشچیزایی که الزمه بخورید... راجبش با دکترتون بحث کنید...من هیچ کارم ... پایین رفتن همون جا ایستاد. بعد با دقت امپول ویتامین رو توی سرمش تزریق ک تمام مدت نوه اقای هان با عالقه بهش خیره موند. به محض پایین اومدن دستش گوشیش صدای ارومی داد و بکهیون اون رو از جیبش خارج کرد . هممم... راجب کی حرف میزنی؟ این چیزایی که گفتی به نظرم نشونه اینه که روی " طرف کراش داری و بهش عالقه پیدا کردی... البته تا توضیح ندی معلوم نیست... و تو هم نرمال نیستی پس نمیشه دقیق فهمید کککک " همین پیام کوچولو باعث شد بکهیون حس کنه یه دفعه گوشهاش داغ شده...این فکر از سر خودش هم گذشته بود اما مدام پسش زده بود اما حاال دیگه نمیتونست بهش بی توجهی کنه ... -خوبی پسر جون؟ با صدای اقای هان نگاهش با حالت گنگی از گوشی کنده شد و باال اومد . -بـ... بله... بعدا دوباره بهتون سر میزنم ... سریع گفت و با قدمهای بلند از اتاق بیرون زد . نباید اینجوری میشد...اون نمیخواست به کسی عالقه مند بشه... وقتی فهمیده بود گرایشش چیه به خودش قول داده بود تا وقتی که برای همیشه از تیررس نگاه خانواده اش خارج نشده با هیچکس وارد رابطه نشه و حاال... حس کرد نفسش سخت باال میاد... شاید بهتر بود این دوستی ای رو که هنوز حتی شکل نگرفته بود بهم میزد... لعنت... باید چیکار میکرد؟ از خودش متنفر بود که انقدر ساده و بی تجربه اس که حتی درست متوجه نشده واسه چی دور و بر چانیول همش معذبه و تپش قلب میگیره...چرا حماقت کرده بود و باهاش وارد این رابطه دوستی کوفتی شده بود؟ این مدت که بیشتر باهاش وقت گذرونده بود باعث شده بود این احساسات شدت بگیره... چنگی تو موهاش انداخت و یه اه نسبتا بلند کشید. -اون راست میگه که احمقی بیون بکهیون...خیلی هم احمقی...