자 흐라, [18.12.20 23:14]
جونگین
صبح روز بعد با پرتو های خورشید که مستقیم تو صورتم میتابید، بیدار شدم. تو
جام تکون خوردم و اتفاقی کیونگسو رو بیدار کردم. چشماش باز شد و بهم نگاه
کرد. لبخندی بهش زدم و موهاشو که روی صورتش افتاده بود، بالا زدم:
"صبح بخیر خوشگله"
وقتی میدیدم که چقدر شکننده به نظر میرسه، قلبم درد میگرفت. چشمای
بزرگش بهم خیره شد و لبهای صورتیش بهم لبخند زد: "صبح بخیر"
شقیقه ش رو بوسیدم و دستمو به سمت سینه ی برهنه ش سر دادم.
احساس میکردم چون باعث شدم اون اینجا به خاطر من لخت کنارم دراز بکشه،
آدم وحشتناکیم. این احساسم واقعی بود و امیدوار بودم که با این وجود کمتر آدم
وحشتناکی به نظر برسم.
برام عجیب بود که چرا اگه تو به عنوان یک آدم بد شروع کنی، مجبوری تا
آخرش هم بد بمونی؟ مهم نیست که چه احساساتی در اون زمان تغییر میکنند، تو
باز هم همون آدمی.
کیونگسو پرسید: "به چی داری فکر میکنی؟"
یک دفعه ای متوجه شدم همه ی این ها واقعیه. اون به خاطر من اینجا لخت
دراز کشیده، فقط من. داشتم چیکار میکردم؟ این پسر منو دوست داشت و منم هم
میدونستم که دوسش دارم. این چیزی بود که من میخواستم؟ اگر اوضاع بخواد
به همین منوال پیش بره، فکر نکنم بتونم این ماجرا رو تمومش کنم.
من عاشق شده بودم. آروم ولی عمیق.
دستش رو گرفتم: "به تو"
"به چیه من؟"
"اینکه چقدر زیبایی"
کیونگسو خندید. هیچوقت قبلا ندیده بودم اینطوری بخنده: "زبون نریز"
به چشماش نگاه کردم: "مگه زبون ریختن چشه؟ من فقط چیزی که تو ذهنم بود
رو گفتم"
به سقف نگاه کرد:" تو الان داشتی به یه چیز دیگه فکر میکردی"
"چی انقدر مطمئنت کرده؟"
نزدیک تر رفتم و بینیم رو تو گردنش پنهان کردم و پوستش رو با ملایمت
بوسیدم: "من تو رو توی ذهنم دارم"
آروم خندید. بوسه هایی رو که روی پوستش میذاشتم، غلغلکش میداد.
"وایسا"
بهش نگاه کردم: "چیه؟"
با چشمای گرد شده پرسید: "ما نباید الان مدرسه باشیم؟"
شونه هامو بالا انداختم: "کی اهمیت میده؟"
قبل از اینکه پاهاشو از تخت آویزون کنه، من سریع دستامو دورش پیچیدم. اون
دیگه نمیتونست تکون بخوره.
با ناله گفت: "جونگین ما باید بریم"
سعی کرد از حصار دستای من بیرون بیاد ولی من نذاشتم.
"بزار برم"
"نه نمیخوام"
این همه چیزی بود که گفتم.
آهی کشید: "پس تو چی میخوای؟"
"تمام روز با تو اینجا دراز بکشم"
ریز خندید: "اوه جونگین منطقی باش. من امروز امتحان دارم"
غرغر کردم: "پس فقط همین یک بار"
کیونگسو به سمت حموم رفت و در همون حین سعی کرد با لباساش خودشو
بپوشونه. ریز خندیدم: "الان دقیقا چرا داری اینکارو میکنی؟ تو دیشب وقتی
داشتم میکردمت، ددی صدام میزدی"
با چشمای گرد شده جیغ کشید: "جونگین! تو خیلی بی شرمی"
کیونگسو با عصبانیت در حموم رو محکم بست و منو که بلند تر از قبل
میخندیدم، تنها گذاشت.
بعد از اینکه دوش گرفت و هر دو لباس پوشیدیم، من تا خونشون بردمش تا
چیزایی که لازم داشت رو برداره. من تو ماشین منتظرش بودم و با گوشیم بازی
میکردم تا وقت کشی کنم.
وقتی اونجا نشسته بودم، بی میلیم برای رفتن به مدرسه هر لحظه بیشتر و بیشتر
میشد. من مجبور بودم کیونگسو رو تو کلاسش تنها بزارم و اصلا از فکر کردن
به این موضوع خوشم نمیومد.
به محض اینکه کیونگسو دوباره وارد ماشین شد، دستامو دورش انداختم و به
سمت خودم کشیدمش.
"ج.. جونگین داری چیکار میکنی؟"
به جای جواب دادن پرسیدم: "تو واقعا میخوای بری؟"
منو کنار زد تا به چشمام نگاه کنه: "خب، نه ولی امتحان دارم. همین الان بهت
گفتم که نمیخوام از دستش بدم"
دستمو روی گونش گذاشتم و نوازشش کردم: "و منم نمیخوام بزارم بری"
خم شدم و لباش رو بوسیدم. کیونگسو دستشو لای موهای سفیدم فرو کرد.
باید برای خودم یه یادداشت میذاشتم که یادم نره دوباره موهامو رنگ کنم.
سعی کردم بوسه رو عمیق تر کنم ولی کیونگسو عقب کشید. لبام رو آویزون
کردم و مظلومانه بهش خیره شدم.
"لباتو اینجوری نکن"
نگاهشو ازم گرفت و ریز خندید.
با ناله گفتم: "خیلی کوتاه بود بیبی، من بیشتر میخوام"
دستاش رو دو طرف سرم گذاشت و سه بار لبام رو بوسید. بین بوسه لبخند زدم
و دستامو روی دستاش گذاشتم: "خیلی دوست دارم کیوت کوچولوی من"
کمی سرخ شد: "منم دوست دارم جونگین"
"هیچوقت فراموش نکن"
دستاش رو گرفتم و روی پاهاش گذاشتم: "دیگه بریم تا قبل از اینکه خیلی دیر
بشه"
تو مسیر مدرسه، توی ماشین کاملا سکوت برقرار بود. ولی جو سنگینی بینمون
نبود. ما واقعا با اون سکوت راحت بودیم. نیازی به کلمات نداشتیم.
هر چند وقت یک بار یه نگاه به کیونگسو مینداختم تا چهرش رو ببینم. اون
واقعا پسر زیبایی بود و این متعجبم میکردم که چرا اون میخواست مالِ من
باشه. من خیلی با اون بدجنس بودم ولی اون با این حال، باز هم عشقی رو که
من بهش داده بودمو به راحتی قبول کرد. انگار که ما از اول هم با هم بودیم و
این یک چیز کاملا بدیهی بود.
اون روز مثل یک جور خواب رویایی بود و من دلم نمیخواست بیدار بشم...
***
کیونگسو
자 흐라, [18.12.20 23:14]
روز های بعدی نامعلوم گذشت. من بعد از ظهر ها و شب هامو پیش جونگین
میگذروندم و فقط برای اینکه کتابای مورد نیاز مدرسم رو بردارم، میرفتم
خونه. مامانم بهم گفته بود از اینکه از خونه میرم خوشش نمیاد ولی من به
جونگین نیاز داشتم.
من به خوابیدن تو آغوشش، نفساش رو گردنم و صداش که بهم میگفت دوستم
داره، نیاز داشتم. من تو سال تا حالا به اون خوبی نخوابیده بودم.
ولی مامانم درک نمیکرد که جونگین چیزی رو به من میداد که اون هرگز
نمیتونست بده.
اما با این حال قلبم هنوز احساس سنگینی میکرد. من بهترین تلاشم رو میکردم
که نادیدش بگیرم، جونگین رو طولانی تر بغل کنم، بوسه های بیشتری ازش
بدزدم ولی فایده ای نداشت.
چیز عجیب این بود که ما بعد از اون شب دیگه با هم نخوابیدیم. نمیتونستم بفهمم
چرا. من از اون کار لذت بردم ولی جونگین یک دلیل درست و حسابی به من
نمیداد که چرا اون خوشش نمیومده بود.
اون دیگه منو از لحاظ جنسی لمس نکرد و این باعث میشد متزلزل بشم. من
مشکلی داشتم؟ به اندازه ی کافی خوب نبودم؟
اون با من مثل روزای قبل رفتار میکرد. منو در آغوش میگرفت و میبوسید،
ولی نه بیشتر. من احساس میکردم اون از قصد این فاصله رو حفظ میکنه و این
منو گیج کرده بود. من هم میترسیدم بهش نزدیک بشم و کاری بکنم، پس روزها
همینطور گذشتند.
ولی بعد من یک کار احمقانه کردم.
به آشپزخونه رفتم تا چیزی برای نوشیدن پیدا کنم. پرتو های خورشید از پنجره
ی بزرگ آشپزخونه به داخل تابید. انگار چاقو داشت صدام میزد:
"بیا منو بردار"
من هیپنوتیزم شده بودم. اون خیلی میدرخشید. بَرش داشتم و تو دستم
چرخوندمش. چاقو رو روی بازوم گذاشتم.
میتونستم احساس کنم که تیزی چاقو سعی داشت تو پوستم فرو بره.
فقط یه خراش کوچیک.
"کیونگسو!"
صدای جونگین سکوت رو شکست.
از جا پریدم و اتفاقی چاقو رو روی تمام بازوم کشیدم و قبل از اینکه بندازمش
زمین، یه برش عمیق روش ایجاد کردم.
جونگین بازوم رو محکم کشید و فریاد زد: "داری چه غلطی میکنی؟"
بهش نگاه کردم. از صدای بلندش ترسیده بودم: "من.. من..."
سعی کردم حرف بزنم ولی نتونستم.
جونگین منو به سمت ظرفشویی کشید و آب رو باز کرد: "با خودت چه فکری
کردی؟"
نمیتونستم به صورتش نگاه کنم چون خیلی شرمنده بودم. جونگین بازومو زیر
آب گرفت. زخمم خیلی میسوخت ولی جرات نداشتم عقب بکشم.
با حوله پوست دور زخمم رو خشک کرد. با صدایی مُصر گفت: "بهم نگاه کن
عزیزم. چرا این کارو کردی؟"
من باز هم بهش نگاه نکردم. عصبانی شد. صورتم رو گرفت و مجبورم کرد
بهش نگاه کنم: "تو چه مرگت شده؟"
یک دفعه بینیم رو بالا کشیدم. از خودم تعجب کرده بودم که اجازه دادم اشکام از
چشمام پایین بریزند.
"من متاسفم" با دستم دهنم رو پوشونم و گریه کردم.
اون آروم منو در آغوش کشید و شروع به نوازش کردن موهام کرد:
"مشکلی نیست سو، چرا این کارو کردی؟"
"من... من فقط.."
نفس لرزونی کشیدم. سعی کردم کلماتم واضح باشند: "من فقط خیلی احساس
سنگینی میکردم"
"سنگینی؟"
جونگین منو به سمت اتاق نشیمن برد و روی کاناپه نشوند.
"من سعی میکنم درکت کنم عزیزم"
دوباره به آشپزخونه رفت و با یک لیوان آب برگشت. وقتی کنارم نشست، لیوان
رو ازش گرفتم. اون دوباره منو در آغوش کشید.
یه قلپ از آبم خوردم و با دست آزادم به سوییشرتش چنگ زدم و دستمو مشت
کردم: "من نمیدونم چه جوری باید برات توضیحش بدم. یه احساس وحشتناکی
داره تو وجودم میخزه"
"این حس باعث شد که این کارو با خودت بکنی؟"
چشمام تار شد و اشکای بیشتری از چشمام فرو ریخت: "من میخوام متوقف
شه"
"این متوقف نمیشه تا وقتی به این کار ادامه بدی. این کارا باعث میشه دوباره
اون حس رو به یاد بیاری"
با انگشت شستش بازوم رو نوازش کرد: "تو بدن زیبایی داری، نابودش نکن"
"به این سادگیا نیست"
اشکام رو پاک کرد: "میدونم ولی تو از پسش بر میای"
پرسیدم: "از کجا انقدر مطمئنی؟ من قوی نیستم"
لبخند ملایمی بهم زد: "تو واقعا داری خودتو دست کم میگیری عزیزم. یادت
میاد اون موقع که احساس میکردی کسی رو نداری چون دوستت، من و دوستای
عوضیم ولت کرده بودیم؟"
وقتی اون حرفا رو از زبون جونگین میشنیدم، فهمیدم که خیلی وقته که از اون
احساساتم گذشته.
آروم سر تکون دادم.
"تو بکهیون رو داشتی که تو رو از اون افکار بیرون بکشه. همینطور که تو
الان منو داری"
میفهمیدم که میخواد به کجا ها برسه ولی اون همه چیزو نمیدونست.
سرمو پایین انداختم و به دستام نگاه کردم: "اون منو از اون افکار بیرون نکشید.
من هنوز هم تو تاریکی هستم"
جونگین دهنش رو باز کرد ولی دوباره بست.
صورتم رو تو پیراهش مخفی کردم و دوباره گریه کردم: "همش تقصیره منه.
بکهیون همه تلاشش رو کرد و فکر میکرد که موفق شده ولی من فقط نقش
بازی میکردم که خوبم تا اون احساس بهتری داشته باشه"
سرم رو بوسید و دوباره شروع به نوازش کردن موهام کرد: "اوه عزیزم یک
بار هم شده به خودت فکر کن"
"نمیتونم"
"پس من اینکارو برات میکنم"
자 흐라, [18.12.20 23:14]
منو از خودش جدا کرد. دستاشو دورم انداخت و بلندم کردم:
"میدونم که دیشب خواب راحتی نداشتی پس میبرمت استراحت کنی"
منو به طبقه ی بالا برد و روی تخت خودش خوابوند و ملافه رو روی بدنم
کشید.
پرسیدم: "میخوای بری؟"
حتی فکر کردن به این قضیه هم آزارم میداد.
"من باید این پروژه رو تموم کنم کیونگی، ولی نمیرم"
لپتاپش رو از روی میز برداشت و کنارم نشست. دستامو دور کمرش حلقه زدم
و عطرش رو وارد ریه هام کردم. همونی بود که خیلی دوسش داشتم.
درحالیکه مشغول تایپ کردن بود، من تو خواب سبکی فرو رفتم.
***
وقتی از خواب بیدار شدم، جونگین داشت به سمت میزش میرفت. کمی
غلت خوردم و وقتی خنکی جای کناریم رو احساس کردم با غرغر زیر لب
گفتم: "هممم"
جونگین به سمتم برگشت و لبخند زد: "خوب خوابیدی عزیزم؟"
سر تکون دادم.
"کارت با پروژت تموم شد؟"
"تقریبا"
دوباره برگشت و مشغول کارش شد. به سمتش رفتم و شونه ش رو لمس کردم تا
توجهش رو به خودم جلب کنم. روی صندلی چرخ دارش چرخید. به پاش اشاره
کرد تا روش بشینم. کاری که گفت رو انجام دادم. دستامو دور گردنش حلقه
کردم و سرمو روی شونه ش گذاشتم.
قبل از اینکه دوباره سر کارش برگرده، شقیقه م رو بوسید. منم هم با ملایمت
گردنش رو بوسیدم و تمام تلاشم رو کردم که حواسشو پرت نکنم.
یکم تو جام وول خوردم تا راحت تر بشینم. ناله ای از بین لب های جونگین به
خاطر تکون خوردنم، بیرون اومد.
زیر لب گفتم: "متاسفم"
چطوری بود که میتونستم همیشه این کارو بکنم؟
جونگین دست از کار کشید و آروم خندید: "کیونگسو نمیتونی تا قبل از اینکه
کارم تموم شه صبر کنی؟"
به جای جواب دادن یکی از دستامو از روی گردنش برداشتم و به زیر لباسش
سر دادم. جونگین دستاشو پشتم برد و گفت: "عزیزم، من..."
به جای ادامه دادن حرفش، با خشونت پیراهنم رو از تنم در اورد و درحالیکه
لباشو به لبام میکوبید، با دستاش تمام سینم رو لمس کرد. لمس انگشتای سردش
روی پوستم، باعث شد بلرزم.
برای نفس کشیدن ازش جدا شدم: "میخوامت جونگین، لطفا"
با اخم جواب داد: "به خاطر همچین چیزی خواهش نکن"
پرسیدم: "چرا نه؟ قبول کردنش بده؟"
"سو، این فقط..."
حرفش رو قطع کرد و قبل از اینکه دوباره ادامه بده، زبونشو روی لبش کشید:
"فقط ازم خواهش نکن"
"مگه چه چیز خاصی درباره تو وجود داره؟"
به جلو خم شدم تا لباشو ببوسم ولی اون انگشت اشاره شو روی لبم گذاشت. اخم
کردم و با ناراحتی پرسیدم: "چرا انقدر سختش میکنی؟"
با اعتراض گفت: "من سختش نمیکنم"
"چرا میکنی. به خاطر منه؟"
با تعجب پرسید: "تو؟ منظورت چیه؟"
لبم رو گاز گرفتم: "منو نمیخوای؟ من برات جذاب نیستم؟"
با عصبانیت گفت: "کیونگسو انقدر مذخرف نگو"
از روی پاش بلند شدم و با تمسخر گفتم: "مذخرف؟ تو دیگه منو اونطوری لمس
نکردی"
جونگین هم از روی صندلی بلند شد و با صدایی بلند گفت: "من فکر میکردم تو
نمیخواستی"
داد زدم: "سر من داد نکش"
"تو هم داری سر من داد میکشی"
با عصبانیت دستی به صورتش کشید: "کیونگسو، لطفا"
صورتم رو قاب گرفت و به چشمام نگاه کرد: "من متاسفم. من واقعا فکر
میکردم تو اونو نمیخواستی"
وقتی گونه ام رو نوازش کرد، نگاهمو ازش گرفتم: "این خیلی احمقانه ست"
با صدایی آروم گفت: "من فکر میکنم تو جذابی"
"آره، درسته"
جونگین بهم نزدیک تر شد. لب پایینم رو به دندون کشید و اجازه خواست تا
زبونش رو وارد کنه ولی من اجازه ندادم.
عقب کشید و گفت: "بیخیال، من که بهت توضیح دادم چرا رو تخت نبردمت.
دیگه چی میخوای؟"
سرم رو پایین انداختم و به پاهام نگاه کردم: "نمیدونم ولی این یه جورایی
خالصانه نیست"
ناباورانه پرسید: "یعنی تو فکر میکنی من بهت دروغ گفتم؟ واقعا اینطور فکر
میکنی؟"
"نمیدونم...."
جونگین صداش رو بالا برد: "این نمیدونم گفتنات رو تمومش کن"
وقتی صداش رو بالا میبرد خوشم نمیومد.
پیشنهاد دادم: "شاید باید یه چند وقتی تنهات بزارم. شاید ما زیادی تو یک اتاق با
هم بودیم"
"شاید بهتره که تو به من اعتماد کنی"
جونگین لپتاپش رو محکم بست و باعث شد من از اون حرکت ناگهانی و اون
صدای بلند از ترس هینی بکشم.
"تو میخوای بری؟"
با جدیت گفتم: "نه. من واقعا فکر نمیکنم که تو داری بهم دروغ میگی من فقط
نمیتونم تصور کنم که پسری مثل تو از من خوشش بیاد"
سرش رو تکون داد و موهای روی صورتم رو کنار زد: "من ازت خوشم میاد
کیونگسو"
اون دوباره صورتم رو قاب گرفت و لب هام رو با خشونت بوسید. آروم منو به
سمت تخت برد. پشت زانو هام به قاب چوبی تخت خورد.
جونگین یک دفعه محکم منو روی تخت هل داد. به پشت روی اون تشک
نرم فرود اومدم. اون فورا روی من دراز کشید و فرصت فکر کردن رو ازم
گرفت.
غرید: "تو پسر بدی بودی که به من اعتماد نکردی"
وقتی دستامو توی موهاش فرو بردم، لبهاش سر تا سر سینم بوسه کاشتند.
"متاسفم ددی"
فکر نمیکردم حال و هوامون انقدر ناگهانی تغییر کنه.
دستش رو داخل شلوارم سر داد و عضوم رو از روی شرتم مالید. بلند ناله
کردم: "داری اذیت میکنی"
자 흐라, [18.12.20 23:14]
ریز خندید و صاف نشست تا لباس خودش رو هم در بیاره. من هر بار که بدنش
رو میدم، محوش میشدم. اون خیلی بی نقص بود. من نمیتونستم چیزی تو وجود
اون پیدا کنم که فوق العاده نباشه. اون گفت از من خوشش میاد و شاید من هم
نباید زیاد مشکوک میشدم. ولی وقتی این تناقض بینمون رو میدیدم، حرفش
خیلی برام غیر قابل باور میشد.
با پوزخند شیطنت آمیزی گفت: "تو میخوای ددی برات چیکار کنه؟"
"میخوام حس خوبی بهم بده"
جونگین شلوارم رو پایین کشید: "چطوری؟"
اون لحن آرومش منو هیجان زده میکرد.
"من ازش میخوام لمسم کنه"
اون شلوار خودش رو هم پایین کشید و لبش رو گاز گرفت: "و؟"
"منو به فاک بده"
شنیدن این حرف از من، باعث تعجبش شده بود.
باکسرم رو پایین کشیدم و پاهامو باز کردم. دیگه نمیتونستم بیشتر از این صبر
کنم. جونگین روان کننده رو از روی پاتختی برداشت و همون کاری رو که اون
شب کرده بود، تکرار کرد.
لمساش باعث میشد من حتی بیشتر از قبل اونو بخوام. با بی صبری ناله کردم.
جونگین گفت: "عجول نباش کیونگسو"
ولی به نظر میومد که از بی قراری من خوشش میاد: "اگه میخوای لذت ببری
باید بزاری کارمو بکنم"
سر تکون دادم و صبر کردم تا کارش تموم شه. لب هاشو روی لب هام گذاشت
و من هم با ولع شروع به بوسیدنش کردم.
وقتی بدون اینکه ورودیم رو با انگشتاش باز کنه واردم شد، نفسم گرفت. سرم
رو بالا اوردم و پوزخندش رو دیدم: " من فکر میکردم تو بی صبرانه منتظرش
بودی"
"آههه جونگین"
شروع به گریه کردن کردم و به ملافه چنگ زدم. درست مثل قبل وقتی جونگین
حرکاتش رو محکم تر و سریعتر کرد و به نقطه ی حساسم دوباره و دوباره
ضربه زد، آشفته شدم. من در برابر ضربه های پر قدرت اون، ناله های غیر
قابل کنترلی میکردم. درد داشت ولی لذتش بیشتر بود: "ددی.. آهههه..."
نفس نفس زنان گفت: "اسمم رو بگو سو"
"جونگین.. آ.. آره همون جا!"
وقتی چشمام رو باز کردم، صورتش رو دیدم که درحالیکه قطره های عرق
روی پیشونیش برق میزد، پر از تمرکز بود.
اون متوجه نگاهم شد و پوزخند زد: "اوه بیبی تو خیلی خوبی"
جونگین حرکاتش رو سریعتر کرد. سرم رو به بالش فشار دادم و نفس نفس
زدم: "فاک!"
"خدایا! تو الان خیلی خوشگل به نظر میرسی"
سرش رو پایین اورد و شروع به بوسیدن ترقوه ام کرد.
به کمرم قوس دادم. احساس میکردم نزدیکم: "جونگ.. جونگین.. من نز.."
من خیلی بهم ریخته بودم و حتی نمیتونستم حرف بزنم. ولی جونگین به نظر
میومد متوجه جمله ای که سعی داشتم بهش شکل بدم، شده بود.
من رو شکمم اومدم و جونگین هم دقیقا بعد از من داخلم اومد. اون خودش رو
بیرون کشید. هنوز هم نفس نفس میزد. دستمالی برداشت و قبل از اینکه کنارم
دراز بکشه، منو تمیز کرد.
صورتش رو به سمتم برگردوند: "الان باورم میکنی؟"
به جای جواب دادن، غلت خوردم و سرمو روی سینش گذاشتم. دستاشو دورم
حلقه زد و شروع به نوازش کردن کمرم کرد.
"همه ی چیزی که میدونم اینه که دوستت دارم جونگین"
آهی کشید: "منم دوستت دارم کیونگسو. میتونی یه چیزی رو بهم قول بدی؟"
بهش نگاه کردم: "چیو؟"
چشماش غمگین شد: "هر اتفاقی که افتاد، لطفا فراموش نکن که دوستت دارم"
سر تکون دادم: "باشه"
***
جونگین
درحالیکه داشتم با کیونگسو به سمت کلاسش میرفتم، گفتم: "زنگ ناهار میخوام
پیش دوستام باشم"
لبخند زد: "باشه، خوش بگذره"
"اونا ازم خواستند بعد از کلاس باهاشون برم فیلم ببینم. اگه برم ناراحت نمیشی؟
چون من هنوز هم میتونم قبول نکنم اگه تو بگی..."
حرفم رو قطع کرد: "جونگین مشکلی نیست. از بکهیون یا چن میخوام که پیشم
باشند"
وایسادم و به چشماش نگاه کردم: "مطمئنی؟ من زود برمیگردم. قول میدم"
"نگران من نباش من خوبم. فقط برو"
آهی کشیدم: "باشه پس"
خم شدم و لباش رو بوسیدم. به خودم نزدیک ترش کردم و قبل از اینکه عقب
بکشم، مکی به لباش زدم.
کیونگسو جیغ کشید: "جونگین! ما تو مدرسه ایم"
چشمام رو چرخوندم: "به درک"
یه سیلی به باسنش زدم. بعد درحالیکه داشت با عصبانیت باسنش رو میمالید،
ازش دور شدم. ریز خندیدم و رفتم تو کلاس.
یه جورایی حس خوبی داشتم. واقعا خوب.
تائو از ته کلاس داد زد: "سلام آقای عاشق، فکر نکن که ندیدمت"
به سمتش رفتم و کنارش نشستم. نگاه های خیره ی بقیه رو نادیده گرفتم و آروم
گفتم: "خفه شو عوضی"
تائو زیر لب گفت: "پسر اوه پسر"
بعد چرخید و به میز پشتی نگاه کرد: "تو چی فکر میکنی سوهو؟"
من هم چرخیدم و به سوهو نگاه کردم.
"خودتون میدونید من دارم به چی فکر میکنم. من فکر میکنم زدی تو جاده
خاکی"
کریس درحالیکه ضربه ای به شونه ی سوهو میزد گفت: "اوه بیخیال، این کارا
باحاله که"
سوهو با چهره ای جدی ازم پرسید: "تا چند وقت دیگه میخوای همینجوری با
اون ادامه بدی؟"
با پریشونی انگشتام رو تو موهام فرو بردم: "نمیدونم. چرا میپرسی؟"
"میپرسم چون تو اصلا به نظر نمیاد قصد داشته باشی تمومش کنی"
جواب دادم: "فقط بسپرش به خودم"
سوهو به جلو خم شد و به چشمام نگاه کرد: "نقشه رو که فراموش نکردی،
درسته؟"
자 흐라, [18.12.20 23:14]
"نه. ولی بهش فکر کن، اگه این رابطه رو بیشتر کِش بدم، وقتی از ماجرا
خبردار بشه خیلی بیشتر آسیب میبینه و قلبش میشکنه"
سریع برگشتم. این دروغ ها با زبونم غریبه بودند. با خودم گفتم اوه بیخیال. باید
اقرار میکردم که من خلاف اینو میخواستم. من میخواستم کیونگسو خوشحال
باشه. من خوشبختیش رو میخواستم. میخواستم هر چیزی رو که نیاز داره بهش
بدم.
من عاشقش بودم.
صورتم رو با دستام پوشوندم و بزاقم رو قورت دادم.
"شما ها واقعا وحتشناکید"
سرم رو بلند کردم و سهونو که با انزجار رو به روم نشسته بود رو دیدم:
"س.. سهون؟"
من نمیدونستم چی باید بهش بگم. میخواستم بگم که من واقعا همچین قصدی
ندارم ولی نمیتونستم.
کریس بهش گفت: "اگه به کیونگسو بگی مُردی"
سهون اداشو در اورد. مشخص بود که اصلا حرفش رو جدی نگرفته: "هر چی
تو بگی گنده بک"
قبل از اینکه برگرده سر کارش، نگاه طولانی ای بهم انداخت.
یک دفعه ترس بَرم داشت. گوشیم رو از جیبم بیرون اوردم و به کیونگسو پیام
دادم:
"دوست دارم کیونگی. بهت گفته بودم که هیچوقت فراموش نکن، درسته؟"
لبم رو گاز گرفتم. احساس حماقت میکردم که همچین پیامی رو فرستادم. ولی
جواب کیونگسو باعث شد لبخند بزنم:
"منم دوست دارم خرس گنده. من واقعا به این پیام احتیاج داشتم"
تائو پرسید: "چیشده که داری مثل احمقا به گوشیت لبخند میزنی؟"
گوشیم رو سریع تو جیبم گذاشتم: "هیچی"
مشکوک بهم خیره شد ولی بعد بحث رو عوض کرد: "لطفا بهم بگو که امشب
میای بریم فیلم ببینیم"
سر تکون دادم: "میام"
"خوبه. تو واقعا باید با ما بیشتر وقت بگذرونی"
زنگ ناهار، میزی رو انتخاب کردم که بهترین دید رو به کیونگسو و دوستاش
داشته باشم. اون پیش چن نشسته بود و بکهیون و چانیول رو به روش بودند.
لبخندی به خنده های کیوت دوست پسرم زدم ولی وقتی سهون به سمتشون رفت
و روی صندلی کناری چانیول نشست و دیدم رو مختل کرد، لبخندم محو شد.
چانیول و بکهیون ناگهانی برگشتند و بهم نگاه کردند. کف دستام از استرس
عرق کرده بود.
اوه خدا لطفا این کارو نکن
یک دفعه از جام بلند شدم. سوال هایی که دوستام ازم میپرسیدند رو نادیده گرفتم
و به سمت میزی که کیونگسو نشسته بود، رفتم.
"سلام کیونگی"
بهم نگاه کرد: "جونگین... اوه سلام. من فکر میکردم قراره با دوستات ناهار
بخوری"
"اوه.. آره"
روی صندلی کناری کیونگسو نشستم و به سهون که اصلا نگام نمیکرد، خیره
شدم. جوری که فقط اون بشنوه گفتم: "فقط اومدم ببینمت"
کیونگسو به میزی که قبلا روش نشسته بودم نگاه کرد: "خب، به نظر میاد
دوستات دلشون برات تنگ شده"
به دوستام که با گیجی بهمون نگاه میکردند، نگاه کردم: "تو واقعا هیچ مشکلی با
اینکه من شب میخوام با اونا برم بیرون نداری؟"
کیونگسو آه کشید: "جونگین، چن پیشم میمونه"
"چن؟"
"آره. بکهیون و چانیول امروز سرشون شلوغه پس فقط چن میمونه"
لبم رو گاز گرفتم. دستمو روی دستش گذاشتم و پوستش رو نوازش کردم.
"چت شده خرسی؟"
وقتی لقب جدیدم رو شنیدم، ریز خندیدم: "خوشم میاد وقتی خرس صدا میکنی"
سهون سرفه کرد. انگار غذا تو گلوش گیر کرده بود: "شما ها رو نمیدونم ولی
من یکی از طعم غذا هایی که اینجا سِرو میشه متنفرم"
با اینکه این حرفِ کاملا عادی ای بود که گفت ولی با توجه به این که اون
هیچوقت تو اون میز پیش کیونگسو و بقیه نَشسته بود، عجیب به نظر میرسید.
چن آروم زیر لب گفت: "اگه بشه اسمش رو غذا گذاشت"
سهون بهش نگاه کرد ولی اون نگاهشو دزدید و کمی سرخ شد.
صدای زنگ خبر از این داد که کلاس بعدی داشت شروع میشد. کیونگسو کوتاه
بغلم کرد: "امشب میبینمت"
"زود برمیگردم عزیزم"
و قبل از اینکه برم سر کلاسم، لباشو بوسیدم.
***
کیونگسو
با اینکه جونگین بهم گفته بود زود برمیگرده، ولی من خودمو روی تخت تو
حالت خواب و بیداری در حال تماشای تلوزیون پیدا کردم.
چن قبل از اینکه دیرش بشه رفته بود و منو تو اون خونه ی بزرگ تنها گذاشته
بود. حوصله ی انجام دادن کاری رو نداشتم و هنوز هم انگیزه ی صدمه زدن به
خودم، در درونم وجود داشت.
تلوزیون رو خاموش کردم و به پشت روی تخت دراز کشیدم. نمیدونستم اگر به
جونگین پیام بدم براش مزاحمت ایجاد میکنم یا نه؟ آهی کشیدم و آخرش هم یه
پیام براش فرستادم:
"سلام خرسی، امیدوارم بهت خوش بگذره"
خودخواهی بود اگه میگفتم احساس تنهایی میکنم؟ احساس بیچارگی میکردم ولی
دلمم نمیخواست شب خوشگذرونیش رو ازش بگیرم. اون میخواست تو جمع
دوستاش باشه. خب احمقانه هم به نظر میرسید اگه میخواست تمام وقتش رو با
من بگذرونه. من مثل کنه بهش چسبیده بودم و تمام توجه ش رو میخواستم...
غلت خوردم و به تکون خوردن پرده ها که به خاطر بادی بود که از پنجره ی
باز میومد، نگاه کردم.
صفحه ی گوشیم روشن شد. جونگین جوابم رو داده بود:
"رو به راهم بیبی"
چشمام رو بستم و لبخند زدم. اون چطوری این همه تغییر کرد؟ چطور میشه از
"هی کونی" به "هی بیبی" رسید؟
اخم کردم. این عجیب بود، نبود؟ بکهیون بهم گفته بود که باید مراقب باشم ولی
자 흐라, [18.12.20 23:14]
من مخالف بودم. من اجازه دادم اون منو ببوسه و بغلم کنه. من حتی با اون
خوابیدم. دوبار. من کلا آدم محتاطی نبودم.
اگر جونگین آخرش بهم صدمه میزد، تقصیر خودم بود. چون من نباید میذاشتم
خیلی بهم نزدیک بشه.
شاید...
فقط شاید اون واقعا از من خوشش میاد.
نه.
اون عالیه و من نیستم.
ناله ای کردم. چرا انقدر ناگهانی احساس حماقت بهم دست داد؟
یعنی انقدر عشق کورم کرده بود که حتی پرچم های قرمز 3 رو نمیدیدم؟ اصلا
پرچم های قرمزی وجود داشت؟ به قدری سوال هام زیاد بودند که داشتند سرم
رو منفجر میکردند.
بالشو روی صورتم گذاشتم و جیغ کشیدم.
یک صدایی پرسید: "داری چیکار میکنی؟"
من متوجه اینکه که کسی داخل اتاق اومده بود، نشده بودم.
بالشو روی تخت انداختم و به جونگین نگاه کردم: "اوه... چقدر زود برگشتی"
پوزخندی زد و به سمتم اومد: "بهت گفته بودم که رو به راهم. خب کیوتی من
چطوره؟"
"خوبم. فیلم چطور بود؟"
"کسل کننده"
کنارم نشست و بهم اشاره کرد که بیام نزدیک تر. جا به جا شدم و به سینش تکیه
دادم. دستاشو دورم حلقه کرد و بینیش رو توی موهای فرو برد.
3 پرچم های قرمز اینجا به معنای اخطاره
پرسید: "چرا انقدر عصبی به نظر میرسی؟"
منم پرسیدم: "عصبیم؟"
لبش رو گاز گرفت و موهامو نوازش کرد: "میتونم احساس کنم که یه چیزی
اذیت میکنه"
"نه"
"باشه پس"
جونگین کنترل رو برداشت و تلوزیون رو روشن کرد. کمی تکون خوردم و
خودمو به جونگین نزدیک تر کردم. درحالیکه داشت کانال ها رو بالا و
پایین میکرد، با دو دلی پرسیدم: "جونگین؟"
"بله عزیزم"
پرسیدم: "تو فکر میکنی من زیادی بهت میچسبم؟"
بهم لبخند زد: "نه، اتفاقا من اینجوری دوست دارم. چرا؟"
"فراموشش کن"
لباسش رو بالا زدم. لب هامو روی پوستش کوبیدم و یه رد خیس به جا گذاشتم.
جونگین درحالیکه داشت خودشو پایین میکشید، دستشو توی موهام فرو برد.
منو روی خودش کشید و دستاشو روی گردنم گذاشت: "خسته نیستی کیوتی؟"
سرمو به نشونه ی "نه" تکون دادم.
لبخندی بهم زد و منو بوسید. بعد از اون همه بوسه هایی داشتیم اون هیچوقت تو
کوبیده شدن قلبم به سینم، شکست نخورده بود. من عاشق طعم لب های جونگین
بودم. وقتی سرمو نگه میداشت و منو میبوسید... همه چیز.
من هنوز هم به عطر تنش عادت نکرده بودم و هر بار که نزدیکش میشدم، تا
مرز دیوونگی میرفتم.
وقتی دستاش رو دورم حلقه کرد، اجازه دادم زبونش رو وارد دهنم کنه. ناله ی
آرومی کردم و لبهامون رو محکم تر بهم فشار دادم. من مشتاق بودم و داشتم
آروم آروم بی طاقت میشدم.
جونگین منو عقب کشید و آروم گفت: "کیونگسو نکن"
با گیجی و کمی نا امیدی پرسیدم: "چرا؟"
"عزیزم دیر وقته و فردا هم مدرسه داریم"
آهی کشیدم و سرمو روی سینش گذاشتم. اون شروع به نوازش کردن موهام
کرد: "یه وقت دیگه باشه؟"
برام عجیب بود که چیزی رو میخواستم که خیلی وقت نیست که پیداش کردم.
ناله ای از بین لبهام فرار کرد.
جونگین آروم منو از خودش جدا کرد و دستاشو دور کمرم انداخت: "حالا سعی
کن بخوابی"
شقیقم رو بوسید و تو گوشم زمزمه کرد: "اخم نکن عشقم. ما یک عالمه وقت
پیش رومونه"
صداش ناراحت بود. انگار که خودش هم امیدوار بود حرفاش واقعیت داشته
باشند.
***
جونگین
همه چیز زیادی خوب بود و من لیاقتش رو نداشتم. ولی به نوعی کیونگسو اونی
بود که تقاص پس داد.
روز بعد کیونگسو یک تماس از مادرش مبنی بر اینکه باید میرفت بیمارستان،
داشت. پدرش در حین رانندگی مست بوده و به یک درخت برخورد کرده بود.
کیونگسو تمام صبح سخت عصبانی بود. من سعی کردم آرومش کنم ولی اون
تمام کاری که میکرد، گریه کردن بود و من همه ی کاری که میتونستم بکنم، این
بود که تو بغلم بگیرمش.
به تنها چیزی که میتونستم فکر کنم، تنفرم نسبت به پدرش بود. مرد دائم الخمری
که من حتی به این که کیونگسو رو کتک میزد، مشکوک بودم. چون کبودی
هاش از وقتی که پیش من میموند، کمرنگ تر شده بود.
اون خیلی به کیونگسو آسیب زده بود و من فقط میتونستم ازش متنفرم باشم.
گرچه من هم بهتر از اون نبودم.
کیونگسو رو به بیمارستان بردم و کنارش موندم. احمقانه به نظر میرسید ولی
من هم احساساتم صدمه دیده بود. قلبم درد میگرفت وقتی گریه ی دوست پسرم
رو که برای پدرش روی تخت بیمارستان بود، میدیدم.
اون پسر لیاقتش بیشتر از اینا بود. ولی اون الان اینجا بود؛ پدرش تو کما رفته
بود و دوست پسرش در اصل نقشه کشیده بود که بهش آسیب برسونه.
دستمو رو شونه ش گذاشتم و فشردمش: "عزیزم اگه میتونستم بهت قول میدادم
که همه چیز درست میشه ولی نمیدونم که میشه یا نه! کاش میتونستم بهت بگم"
با چشمای اشکی بهم نگاه کرد. چونش رو بین انگشتام گرفتم و لبخند ملایمی
بهش زدم: "ولی اینو میتونم بهت قول بدم که پیشت میمونم، شب یا روزش مهم
نیست"
کیونگسو دستم رو گرفت و به سمت لباش برد. درحالیکه دوباره شروع به گریه
کردن کرده بود، بوسه ای رو پوستم گذاشت: "جو.. جونگ.."
"ششش چیزی نیست"
سرشو روی سینم گذاشتم و شقیقه ش رو بوسیدم. ما همینجوری تو اون حالت
자 흐라, [18.12.20 23:14]
وایساده بودیم تا اینکه مادرش بهم گفت ببرمش خونه.
وقتی داشتم به سمت ماشینم میبردمش، کیونگسو هیچ اعتراضی نکرد. اینکه
اون مثل یک عروسک رفتار میکرد، باعث میشد خیلی نگران تر از قبل بشم.
تو هر چی که ازش میخواستی، اون بی درنگ انجام میداد.
***
من نگران کیونگسو بودم. اون همیشه برای رفتن به مدرسه پافشاری میکرد
ولی در حال حاضر، اون بدون هیچ حرکتی روی تخت من دراز کشیده بود.
اون خیلی ضعیف و کوچولو به نظر میرسید.
پرسیدم: "میخوای ببرمت خونه پیش مامانت؟"
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: "به اندازه ی کافی بار روی شونه
هاش هست"
آهی کشیدم و کنارش روی تخت خوابیدم. مثل خودش به سقف نگاه کردم و
گفتم: "میخوای به بکهیون بگم بیاد؟"
سرش رو به نشونه ی "نه" تکون داد.
به صورتش نگاه کردم: "باهام حرف بزن عزیزم. بزار صداتو بشنوم، لطفا"
به آرومی جواب داد: "چیزی برای گفتن ندارم"
دستش رو گرفتم و پوستش رو نوازش کردم: "متنفرم از اینکه اینجوری
میبینمت. احساس بدی دارم چون نمیدونم چیکار باید بکنم"
"کاری از تو ساخته نیست، این زندگی منه"
غلت خوردم و اون رو به خودم نزدیک تر کردم: "کاش میتونستم غم و
غصه ت رو ازت بگیرم. اگه میتونستم این کارو میکردم"
"ازت ممنونم"
دستمو روی شکمش گذاشتم و به بالا و پایین رفتنش نگاه کردم. خسته بودم ولی
نمیخواستم قبل از کیونگسو بخوابم: "یکم استراحت کن، سو"
چشماش رو بست و آهی کشید. قطره های براق اشک از گوشه ی چشماش به
پایین سر خوردند.
اشکاش رو کنار زدم و گونه ش رو نوازش کردم: "من کنارت میمونم"
آروم لباش رو بوسیدم و کمکش کردم پیراهن و شلوارش رو در بیاره. ملافه رو
روی بدنش کشیدم و آروم براش آهنگی زمزمه کردم.
اون امروز خیلی خسته شده بود و زود خوابش برد.
با خودم عهد بسته بودم که به این پسر تمام عشقمو بدم. مهم نبود چه اتفاقی می
افتاد و یا بقیه چه فکری میکردند.
شاید خودخواهانه به نظر میرسید ولی نمیتونستم بزارم بره. من دوستش داشتم و
اون هم در حال حاضر بهم نیاز داشت.
دنیای دیروز خیلی دور به نظر میرسید.
***
کیونگسو
جونگین بخاطر من سه روز خونه موند. ولی این صبح بهش گفتم بره
مدرسه. این زندگی من بود و اون نباید به خاطر من پایین میومد. من اون
رفتاری رو که این روزا باهام داشت رو دوست داشتم. اون با من به بیمارستان
اومد. بغلم کرد و برای دلداریم چیز های خوب بهم گفت ولی من میخواستم مدتی
تنها باشم.
افکاری دور سرم میچرخید و منو پایین میکشید. احساس بدی راجبه بابام داشتم.
دلم میخواست بیدار بشه تا توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که هنوز هم
دوستش دارم. احساس میکردم دوباره داره گریه ام میگیره ولی تمام تلاشم رو
کردم که پسش بزنم.
روی تخت نشسته بودم و سعی میکردم یه کتاب بخونم. سردردی که داشتم باعث
شده بود سخت روی کلماتی که میخوندم، تمرکز کنم. ولی از اونجایی که کار
بهتری برای انجام دادن نداشتم، پس به خوندن ادامه دادم. سعی کردم با خوندن
داستان زندگی یک نفره دیگه، درد خودم رو فراموش کنم ولی کارساز نبود...
من میترسیدم. میترسیدم بابامو از دست بدم. نمیتونستم این ترس رو هضم کنم.
انگار هر روز بزرگتر میشد.
کای خرسه: سلام بیبی، همه چی مرتبه؟
لبخندی به پیام زدم. جونگین خیلی خوب بود.
کیونگسو: آره، من خوبم. اونجا چطور؟
کای خرسه: مثل همیشه آزار دهنده ست. من خیلی زود میام خونه :*
کیونگسو: منتظرت میمونم.
کای خرسه: دوست دارم.
کیونگسو: منم دوست دارم.
بلند شدم تا دنبال استامینوفن بگردم که گوشیم باز هم لرزید. از روی پاتختی
برش داشتم و دوباره نشستم. با تعجب به پیامی که از یک شماره ی ناشناس
داشتم، نگاه کردم. با خودم فکر کردم که حذفش کنم ولی اون فایل صوتی،
کنجکاوم کرده بود. روی دکمه ی پلی زدم و به صدای سوهو که توی هدفونم
پخش شد، گوش دادم.
"تا چند وقت دیگه میخوای همینجوری با اون ادامه بدی؟"
"نمیدونم. چرا میپرسی؟"
تعجب کردم که صدای جونگین رو شنیدم. کی اینو فرستاده؟ و مهمتر، چرا؟
صدای سوهو به مکالمه ادامه داد: "میپرسم چون تو اصلا به نظر نمیاد قصد
داشته باشی تمومش کنی"
"فقط بسپرش به خودم"
"نقشه رو که فراموش نکردی، درسته؟"
"نه. ولی بهش فکر کن، اگه این رابطه رو بیشتر کِش بدم، وقتی از ماجرا
خبردار بشه خیلی بیشتر آسیب میبینه و قلبش میشکنه"
یک صدای تیک شنیدم که نشون از تموم شدنش میداد. گوشیم رو کنارم روی
تخت انداختم و چشمام رو مالیدم. سوزشش اشک رو پشت پلکام احساس
میکردم. اینم یه شوخی بی مزه بود؟ این نمیتونست واقعی باشه. ولی اون صدای
جونگین بود. صدای جونگین که درباره آسیب زدن به من میگفت. قبل از اینکه
یادم بیاد بکهیون کلاس داره، شمارش رو گرفتم.
وقتی جواب داد، تعجب کردم: "کیونگسو؟"
سعی کردم بغضم رو قورت بدم ولی موفق نشدم: "بک؟"
با صدایی نگران گفت: "چی شده؟ بگو"
"من یه پیام دریافت کردم. نمیدونم از طرف کیه"
سعی کردم آروم باشم ولی صدام پر از وحشت بود.
"داخلش چی داره کیونگ؟"
"برات میفرستمش"
با انگشتای لرزونم فایل رو به شمارش فرستادم.
"بهش گوش میدم"
قبل از اینکه دوباره حرف بزنه، چند ثانیه بینمون سکوت بود. با صدایی
عصبانی گفت: "میزنم دهن اون حرومزاده سرویس میکنم. تو حالت خوبه
کیونگی؟"
"من.. من نمیدونم"
پرسید: "خونه ی اونی؟"
سر تکون دادم ولی بعد فهمیدم اون نمیتونه منو ببینه پس گفتم: "آره"
"برو خونه ی من. میدونی که کلیدا کجان دیگه نه؟"
"آره"
"به محض اینکه تونستم به خونه زنگ میزنم. همه چیز درست میشه، باشه؟
نگران نباش خب؟"
"باشه"
تلفن رو قطع کردم و چند دقیقه همونطور نشستم و اجازه دادم اشکام فرو بریزه.
بلند شدم. اشکام رو پاک کردم و دنبال ژاکتم گشتم. صدای بکهیون آروم ترم
کرده بود بنابراین از در خارج شدم.
***