Chapter 168
با قدم های اروم زیر نگاه خیره پرسونل بیمارستانی که یه مدت طولانی باهاشون کار
کرده از مسیری که بارها خودش با روپوش سفید ازش رد شده بود گذشت و رفت سمت
انتهای راهرو. جایی که چانیول روی ردیف صندلی ها با سر پایین نشسته بود و حتی
اینجوری دیدنش گلوی بکهیون رو سنگین میکرد و به قفسه سینه اش حس تنگی
میداد.
بطری اب معدنی رو بین انگشت هاش فشار داد و با قدم های اروم بقیه مسیر رو به
سمت چانیول طی کرد. با نزدیک شدنش چانیول که متوجه اومدنش شده بود سریع
دستش رو بالا اورد و صورتش رو پاک کرد و چند لحظه کاملا به سمت دیگه چرخید.
این حرکت کوچیک باعث شد لبهای بکهیون روی هم فشرده بشن. واقعیت این بود که
اون مردن جئون رو همیشه خواسته بود. واقعیت حال بهم زن تر این بود که حتی از
چانیول خواسته بود اون ادم رو بکشه. ولی تمام این مدت به اینکه شاید با وجود همه
چی چانیول هنوز هم ته دلش احساساتی به اون مرد داشته باشه، فکر نکرده بود.این
احتمال از سر بکهیون اصلا نگذشته بود و حالا به خاطرش حالش داشت از خودش بهم
میخورد. جئون عوضی بود. درست مثل پدر خودش ولی بکهیون هنوز هم حاضر نبود
شاهد مرگ پدرش باشه و این واقعیت بود. با تردید روی صندلی کناری چانیول نشست
و بطری رو به سمتش گرفت.
-لازم نیست از من خودت رو قایم کنی.
زیر لب گفت و یه نفس عمیق کشید.
-این اخرین چیزیه که تو رابطه امون میخوام.
چانیول یه نفس عمیق کشید و بطری رو بدون حرفی گرفت و ساکت چند قلپ گنده
پایین داد. از وقتی اومده بودن بیمارستان و جونگ کوک برای خارج کردن گلوله رفته
بود اتاق عمل تا خود این لحظه همه چی براش توی یه هاله عجیب و مه مانند گذشته
بود. جئون واقعا مرده بود و هضم این مسئله زیادی سنگین بود و خودش حتی
نمیدونست چرا! یه زمانی فکر میکرد وقتش که برسه راحت میتونه خودش کسی باشه
که یه گلوله تو مغز اون ادم خالی میکنه. ولی حالا که تونسته بود خارج شدن اخرین
نفس ها از بین لبهای کسی که یعنی پدرش بود رو ببینه میدونست خیلی احمقانه به
قضیه نگاه میکرده. اون قاتل نبود و مهمتر از هر چیزی نمیتونست قاتل پدرش باشه.
حتی اگه اون پدر یه عوضی سادیسمی بود که روحش سالها بود زیر بار انتقام خفه شده
بود.
-خوبم.
خشک گفت و نفس سنگینش رو بیرون داد. واقعیت این بود که حتی خودش هم
نمیدونست چرا انقدر ناراحته و برای همین جلوی بکهیون خجالت میکشید. نمیتونست
جلوی اون برای مرگ قاتل برادرش گریه کنه.
-خوب نیستی.
بکهیون با جدیت گفت و دستش جلو اومد و با احتیاط دست چانیول رو گرفت.
-اون بهرحال پدرت بود و من احمق بودم که این مسئله رو فراموش کرده بودم و به
خاطرش متاسفم.
چانیول یه هوم ضعیف با سری که دوباره پایین انداخته بود گفت و پرستار جوون چرخید
و چند لحظه نیم رخ رنگ پریده دوست پسرش رو نگاه کرد و بعد از جا بلند شد و بدون
حرفی جلوی پسر بزرگتر ایستاد و سرش و بغل کرد. چانیول یه نفس عمیق کشید و
دستهاش محکم دور بدن بکهیون حلقه شدن و سرش توی قفسه سینه پسر جلوش
دفن شد. انگشت های بکهیون با ملایمت لای موهاش میچرخیدن و چانیول فقط
میتونست هر لحظه حلقه دست هاش رو تنگ تر کنه.
-همیشه فکر میکردم یه روز برای تمام کارهایی که در حقم کرده ازم معذرت میخواد و
جبرانشون میکنه...همیشه احمقانه منتظر اون روز بودم.
خفه روی قفسه سینه بکهیون زمزمه کرد و پسر کوچیکتر یه آه اروم کشید و بوسه
سبکی لای موهای بهم ریخته چانیول زد.
-مطمئن باش پشیمون بود...فقط ادم ها بلد نیستن خوب پشیمونی رو نشون بدن...غرور
مانعشون میشه.
اروم لب زد و چانیول فقط محکمتر به سمت خودش کشیدش. چند لحظه تو همون
حالت موندن و بعد بکهیون با شنیدن صدای پاهایی که داشت میدوید سمتشون چرخید.
تهیونگ بدون ثانیه ای مکث اومد جلوش و یه نفس عمیق کشید.
-هنوز اون توئه؟
چانیول که با شنیدن صدای پا عقبنشینی کرده بود یه هوم خفه گفت و بعد چرخید و
نگاهش روی سهونی نشست که با فاصله ازشون توقف کرده بود و داشت نگاهشون
میکرد. میتونست حدس بزنه که سهون فکر میکنه ازش عصبانی یا ناراحته. ولی واقعیت
این بود که نبود. اره رفتار عجیب سهون و نقشه یه نفره اش عصبیش کرده بود اما بهش
حق میداد که بخواد برای نجات جون بچه اش ریسک کنه. شاید اگه نقشه اش رو
بهشون میگفت همه چی انقدر طبیعی جلو نمیرفت.
سهون یه نگاه مردد به در اتاق عمل انداخت و بعد اومد کنارشون. میشد تو حرکاتش
سردرگمی و تردیدش برای شروع صحبت رو دید. برای همین چانیول گلوش رو صاف
کرد و خودش به حرف اومد.
-جیون خوبه؟
نگاه شوکه سهون اومد سریع روش و بعد افسر جوون یه نفس عمیق کشید.
-بردمش پیش مامانم بیمارستان...هم چک اپ شه هم مامانم نگرانیش تموم شه...لوهان
هم موند همون جا...
سهون ضعیف توضیح داد و بعد نگاهش معذب روی بقیه چرخید و دوباره روی چانیول
متوقف شد.
-متاسفم...
-برای چی؟
چانیول بالافاصله پرسید و سهون یه نفس سنگین کشید.
-برای کاری که کردم...
سهون معذب زمزمه کرد و یه نگاه شرمنده هم به تهیونگ که به دیوار تکیه داده بود و
نگاهش میخ شده بود روی در اتاق عمل انداخت.
-متاسف نباش. داشتی جون بچه ات رو نجات میدادی. واقعا فکر میکنی کسی به خاطر
همچین چیزی توبیخت میکنه یا ازت توضیح میخواد؟ چانیول زمزمه وار گفت و سرش
رو عقب برد و به دیوار تکیه داد و دستش بی حواس دست بکهیون رو که دوباره روی
صندلی کنارش نشسته بود چسبید.
-در ضمن کوکی گفت خودش گفته بهش شلیک کنی. پس تصمیم اون بوده و ما هیچ
کاره ایم.
چانیول با چشم های نیمه باز ادامه داد و سهون یه نفس عمیق بیرون داد و روی یکی
از صندلی ها وا رفت. تهیونگ هیچ واکنشی به حرفهاشون نشون نداده بود و هنوز هم
فقط به در اتاق عمل خیره بود و بکهیون هم بی اراده به اون زل زده بود. میدونست
تهیونگ از بیمارستان، اتاق عمل و هرچیز مربوط بهش متنفره و ناراحت بود که دوباره
تو این شرایط قرار گرفته.
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
سرش رو به دیوار پشت سرش تکیه داد و همینطور که با نوک انگشت روی بدنه لیوان
کاغذی تو دستش میکشید چند لحظه چشم هاش رو بست. واقعا کل اعضای بدنش
داشتن بهش التماس میکردن که رو یه سطح نرم قرار بگیرن ولی چانیول نمیتونست
خودش رو راضی کنه که برادرش رو توی بیمارستان رها کنه و برگرده برای چند ساعت
هم خونه. اینجوری نبود که حال جونگ کوک بد باشه...فقط دلش نمیخواست تنهاش
بذاره. نگاهش به امید اینکه بکهیون رو در حال اومدن به اینجا ببینه چرخید سمت
ابتدای راهرو ولی جای بکهیون روی مادرش که داشت با قدم های اروم میومد سمتش
نشست. یه آه اروم بیرون داد و صبر کرد تا خانوم پارک به کنارش برسه.
-بهت گفتم بمون خونه...کل دیروز اینجا بودی. من هستم بسه دیگه.
با لحن پر از توبیخی گفت ولی مادرش بی توجه نشست کنارش روی صندلی و یه نفس
عمیق کشید.
-خونه دیوونه میشم.
همین جمله کوتاه برای بستن دهن چانیول کافی بود. اون هنوزم نمیدونست مادرش
چه حسی به اینکه جئون مرده داره و جرات هم نکرده بود سوالی ازش بکنه. بدون
حرفی لیوان کاغذی رو روی صندلی کنارش گذاشت و دستش رو جلو برد و دست
استخونی و نرم مادرش رو گرفت و نگه داشت. چند لحظه ای ساکت تو همین حال
موندن و بالاخره خانوم پارک تصمیم گرفت اونی باشه که سکوت رو میشکنه.
-امیدوارم اونجا دیگه در ارامش باشه...
چشم های چانیول با این جمله ناگهانی گشاد شدن. هرچی فکر میکرد نمیتونست یه
جواب مناسب برای به زبون اوردن پیدا کنه. یه نفس عمیق کشید و چند لحظه لبهاش
رو روی هم فشار داد.
-چطوری میتونی برای کسی که اون همه سال عذابت داده همچین چیزی بخوای...توقع
داشتم بگی امیدوارم تو جهنم بپوسه...
اروم گفت و خانوم پارک یه تکخند تلخ زد.
-نبخشیدمش...ولی عین اون انتقام هم نمیخوام...میدونی...شاید فکر کنی مادرت احمقه
اما...
زن مسن یه نفس عمیق کشید و چرخید سمتش.
-هرچی سعی میکنم...در واقع تمام این سالها هرچی سعی کردم نشد اون تصویر اولی
که ازش داشتم رو پاک کنم...تصویر اون پسر مهربون و پاکی که پر از امید و ارزو بود و
من عاشقش شدم...اون عشق اولم بود...ادم عجیبی بود...جای همه کلاس جزوه
مینوشت...به همه تو کارهاشون کمک میکرد. با اینکه وضع مالی بدی داشت و سر و
وضعش از همه داغون تر بود همیشه لبخند میزد...وقتی از اینده حرف میزد چشم هاش
برق میزدن...همیشه به میسون حسودی میکردم که تونسته دل همچین ادمی رو
ببره...وقتی فهمیدم چه نقشه ای دارن باید میرفتم و تلاش میکردم بهش بگم. باید سعی
میکردم کمکش کنم اما نکردم...جدا از اینکه ترسیده بودم فکر میکردم اینجوری از
میسون متنفر میشه و منم یه شانسی گیرم میاد...خودخواهی کردم و این همه سال
تقاص همون رو پس دادم.فکر کنم اونم میدونست برای چی بهش نگفتم و برای همین
هم ازم متنفر بود...وقتی فهمیدم ناخواسته حامله شدم..با اینکه میدونستم اصلا شرایط
قبول کردن همچین چیزی رو نداره بازم خودخواهی کردم. قضیه رو ازش قایم کردم و
وقتی فهمید که دیگه به قول خودش دیر شده بود. بار اولی که بغلت کرد...وقتی تو رو
گذاشتم تو بغلش...
مادرش سرش رو پایین انداخت چانیول لرزیدن شونه هاش رو در سکوت تماشا کرد.
-بعد مدت ها دوباره چشم هاش برق زدن..فکر کردم کار خوبی کردم. فکر کردم اینجوری
نجاتش میدم...ولی بعد میدونی بهم چی گفت؟ نگام کرد و گفت نمیذارم اینم مثل من
احمق بشه...
حالا مادرش داشت با صدا هق هق میزد و چانیول حس میکرد دلش میخواد بلند بشه
و فرار کنه. این ها چیزهایی نبودن که دلش بخواد بدونه. نمیخواست دلش بسوزه.
نمیخواست اون لعنتی رو درک کنه. ولی نمیتونست وقتی مادرش به وضوح بهش نیاز
داشت حرف زدنش رو قطع کنه.
-تو تموم اون سالها...ساکت نگاش میکردم و اون به اسم انتقام همه زندگی میسون رو
زیر نظر داشت. ازدواجش رو تماشا کرد...بچه دار شدنش...خوشبخت شدنش...هنوزم
دوستش داشت ولی ازش همزمان متنفر بود.هربار من رو میدید انگار از اینکه جای اون
من جلوشم حالش بهم میخورد و یهو روانی میشد...یه مدت سعی کردم مثل اون باشم.
عین احمق ها سعی میکردم خودم رو شبیهش کنم. ولی فقط نتیجه اش این میشد که
حس تنفرش به من میرسید...اون بخش دیگه که عشق بود فقط واسه میسون بود و
بس...بعد با مادر جونگ کوک اشنا شد. اون زن برعکس من و میسون بود. قوی و جدی
بود و نمیذاشت زور بشنوه...شاید همین باعث شد توجهش جلب بشه. خیلی سریع تر
از چیزی که توقع داشتم ازدواج کردن و خیلی سریع تر از چیزی که توقع داشتم اون
رو هم از دست داد...نمیدونم عاشقش بود یا نه. فقط میدونم بهش تکیه میکرد. مادر
جونگ کوک تنها کسی بود که حتی میخواست کمکش کنه به اون نقشه انتقام احمقانه
اش برسه.انگار اونم از خانواده بیون یه زخمی خورده بود...هیچوقت دقیق نفهمیدم...بعد
از اینکه بهم اجازه داد مادر جونگ کوک بشم دوباره بخشیدمش. اون بچه زیادی معصوم
و روشن بود..انگار وقتی پیداش شد یه کم از سیاهی های وجود جئون هم پاک
شدن...دور و بر کوک شبیه خودش تو گذشته میشد..میدونی شما رو چطور بزرگ کرد...؟
مادرش با چشم های اشکی چرخید سمتش و بهش خیره شد.
-جونگ کوک شد شبیه ادمی که تو گذشته بود و تو رو کرد شبیه خود جدیدش...
چانیول نگاهش رو فقط از صورت اشکی مادرش جدا کرد و با یه نفس عمیق به روبرو
داد.
-هنوز جسدش رو تحویل ندادن...وقتی دادن میبرمت سر قبرش...ولی دیگه وادارم نکن
به این چیزها گوش بدم.
با صدایی که سخت از گلوش بیرون میومد زمزمه کرد و با شنیدن صدای قدم چرخید
و با دیدن بکهیون که چند قدمیشون خشکش زده بود حس کرد وسط اون حس و حال
بد میخواد بخنده. بکهیون با دیدن مادرش به وضوح شوکه شده بود و این خنده دار بود.
خانوم پارک با پشت دست اشک هاش رو پاک کرد و چرخید و با دیدن بکهیون یه
لبخند ضعیف زد. پرستار جوون همینطور که پلاستیک های غذایی که گرفته بود رو
بین انگشت هاش فشار میداد بهشون نزدیک تر شد و بعد مودبانه خم شد و سلام کرد.
خانوم پارک لبخند بزرگتری زد و دوباره پلک هاش رو دست کشید.
-بالاخره همدیگه رو دوباره دیدیم...
بکهیون با شنیدن این حرف معذب لبخند زد و بعد لبش رو گاز گرفت.
-بله...از دیدن دوباره اتون خوشحالم...
خانوم پارک اروم سرش رو بالا پایین کرد و از جا بلند شد و بعد چند قدم به بکهیون
که یه کم هم قرمز شده بود نزدیک شد و اروم روی موهاش دست کشید.
-این مدت...پسر خیلی قوی ای بودی...با وجود همه چی که پیش اومد...قبلا اشتباه
میکردم که بهت گفتم عقب بکشی چون از پسش برنمیای. امیدوارم ببخشیم.
صورت بکهیون حتی قرمزتر هم شد و چندبار تند تند سرش رو تکون داد.
-خواهش میکنم این حرف رو نزنید...
خانوم پارک فقط دوباره لبخند زد و شونه پسر کوچیکتر رو فشار داد.
-اگه چیزی نخوردید من ناهار گرفتم..میتونیم بریم کافی شاپ اینجا و بخوریم.
بکهیون با تردید گفت و یه نگاه درمونده سمت چانیول که با پوزخند داشت واکنش
هاش رو تماشا میکرد روونه کرد.
-فکر خوبیه..
چانیول بالاخره تصمیم گرفت به کمک دوست پسر بیچاره اش بیاد و از جا بلند شد.
-جونگ کوک خوابه؟
خانوم پارک چرخید سمت اتاقی که کنار ردیف صندلی ها بود و یه نگاه با تردید به
درش انداخت.
-قبل از اومدنت چک کردم خواب بود. یه ساعت دیگه غذا میارن براش و اون وقت برو
پیشش.
چانیول دستش رو دور شونه های مادرش حلقه کرد و چرخوندش تا وادارش کنه راه
بیوفته. این چند روزه خانوم پارک به خاطر نگرانی مسلما زیاد مراقب خودش نبود و
چانیول اصلا دلش نمیخواست مادرش رو هم کنار برادرش بستری کنه. بکهیون بدون
حرفی اروم ماسکی که به خاطر رفت و امد به بیمارستان محل کارش میزد رو بالا کشید
و کنارشون ساکت راه افتاد و چانیول با دیدن معذب شدن دوباره پسر کوچیکتر برای
اینکه بقیه بهش خیره بشن کلافه لبهاش رو روی هم فشار داد و بعد بدون حرفی
دستش رو پایین برد و دست دوست پسرش رو گرفت و وادارش کرد قدم هاش رو سریع
تر برداره. حتی اگه جئون اینجا نبود اثر و اثار کارهاش هنوز محو نشده بودن. با باز
شدن درب اسانسور جلوشون نگاه بکهیون و چانیول روی تهیونگی نشست که داخل
اسانسور بود و یه کوله پشتش بود و یه ساک هم بغل دستش. چند لحظه به هم خیره
موندن و بعد تهیونگ اروم از اسانسور خارج شد و نفسش رو بیرون داد. نگاه بکهیون
چند بار روی صورت و شرایط ادم جلوش بالا پایین شد تا بالاخره به حرف اومد.
-داری میری؟ اونم وقتی که کوکی تو بیمارستان بستریه؟
پرستار جوون بی اراده و پر از حرص بی توجه به نگاه گیج خانوم پارک و ادم های
اطرافشون تقریبا داد زد و تهیونگ فقط یه نفس عمیق بیرون داد و نگاهش رو داد به
کفش هاش.
نفس زدن های حرصی بکهیون حتی سریع تر شده بودن.
-جوابم رو بده!
پرستار جوون دوباره داد زد و تهیونگ سرش رو بالاخره بالا اورد.
-اره دارم میرم.
جمله خبری و خشک تهیونگ باعث شد بکهیون یه تکخند حرصی بزنه و دستی لای
موهاش بکشه.
-میدونی...اگه میدونستم انقدر ترسو و بی عرضه ای هیچوقت کمکت نمیکردم. تو
هیچی!!!
بکهیون با حرص گفت و بعد با قدم های بلند راه افتاد و رفت سمت اسانسوری که دوباره
از طبقه رفته بود و دستش رو روی دکمه اش کوبید. چانیول یه نگاه بی حس به تهیونگ
انداخت و با فشار ارومی که به پشت کمر مادرش اورد وادارش کرد حرکت کنه و چند
لحظه بعد هر سه اون ها داخل اسانسور شده بودن و طبقه رو ترک کرده بودن. چند
لحظه طولانی طول کشید تا تهیونگ تونست خودش رو تکون بده و خم بشه و ساکش
رو برداره و با قدم های اروم راه بیوفته سمت اتاقی که جونگ کوک توش بستری بود.
وقتی جلوی در رسید چند لحظه توقف کرد و بعد اروم دستگیره رو چرخوند و وارد اتاق
شد. نگاهش رفت سمت تخت و صدای باز شدن در باعث شد نگاه پسری که به فضای
بیرون پنجره کنارش خیره بود هم به سمتش کشیده بشه. چشم های جونگ کوک
خواب الو و گیج بودن ولی خیلی سریع روی ساکش نشستن. تهیونگ حس میکرد دلش
میخواد اون ساک لعنتی رو همین الان نامرئی کنه تا مجبور نباشه راجع بهش حرفی
بزنه.کاش فقط تونسته بود بدون خداحافظی بزنه به چاک...حتی تلاش کرده بود ولی
نشده بود. ساکش رو همون کنار در رها کرد و کوله اش رو هم گذاشت روش و با قدم
های اروم رفت سمت تخت و روی یکی از صندلی های کنارش جا گرفت. جونگ کوک
ساکت فقط تماشاش کرده بود.
-چطوری توله خرگوش؟
با لحن ارومی پرسید و جونگ کوک یه نفس عمیق کشید و بعد به حرف اومد.
-فقط یه کم درد میکنه...به جز این خوبم...البته دیگه کلا نمیتونم شنا کنم..این دومین
اسیبیه که به پام خورده و احتمالا شنای بعدیم صد در صد خفه میشم...دیگه بادیگاردی
هم ندارم که بپره تو اب نجاتم بده...
جونگ کوک با یه خنده ضعیف گفت و نگاهش رو ازش گرفت و با اینکه حرف اون پسر
فقط یه جوک مسخره بود تهیونگ حس کرد داره حالت تهوع میگیره. خب اره...اون
دیگه قرار نبود اونجا باشه تا مراقب پسر کنارش بمونه و این بهش حس خفه کننده ای
میداد.فقط میتونست امیدوار باشه که جونگ کوک خودش رو تو دردسر خاصی نندازه.
اون حتی دیگه بلد نبود مراقب خودش باشه. وقتی انقدر بی فایده و ضعیف شده بود
باید فقط گم و گور میشد.
دوتاشون ساکت شده بودن. پسر کوچیکتر دوباره داشت بیرون رو نگاه میکرد و تهیونگ
بدون حرفی به نیم رخش خیره شده بود.
-وقتی دیدم براش گریه کردی ازت بازم متنفر شدم.
اروم گفت و جونگ کوک یه نفس عمیق کشید.
-چون برای عوضی ای که بهرحال بابام بود گریه کردم ازم متنفر شدی؟اومدی قبل
رفتن این رو بهم بگی؟
تهیونگ اروم سرش رو بالا پایین کرد و با یه تکخند حرصی به عقب تکیه داد.
-خودم میدونم یه احمق خودخواه و بیشعورم...لازم نیست بهم بگی. در واقع بی درک
هم هستم. تو بابات مرده و زخمی افتادی رو تخت و من تنها فکرم خودم و حسای
اشغالمه...بکهیون اون سری بهم گفت تنها کسی که زخم خورده من نیستم.راستم
میگفت. ولی من انقدر عوضیم که فقط خودم رو میبینم. حالیم نیست چقدر به تو و
بقیه هم سخت گذشته. فکرم اصلا سمتش هم نمیره. فکر کنم اصلا ادم نیستم. الانم
میخوام وسط این حال و روزت دیگه رسما ولت کنم برم چون تحمل همه چی زیادی
سخت شده. پس اگه میخوای فحشی چیزی بدی الان وقتشه...
تهیونگ بدون اینکه نگاهی به سمت پسر کنارش بندازه رگباری و تند تند گفت و جونگ
کوک تمام مدت ساکت نگاهش کرد و بعد از چند لحظه به حرف اومد.
-تا کی باید به خداحافظی کردن از همدیگه ادامه بدیم؟
جونگ کوک با لحن بیحالی زمزمه کرد و بعد یه نفس عمیق کشید.
-میدونم واسه چی اینجایی...اومدی جمله "منتظرت میمونم" رو از دهنم بکشی بیرون
تا بتونی راحت بری گم و گور شی...میدونی یه بخش وجودم مدام میگه خب بهش
چیزی که میخواد بشنوه رو بگو. اون وقت واسه خودت هم همه چی اسونتر میشه.
منظورم اینه که منتظر یکی موندن اسونتر از اینه که فکر کنی برای همیشه از دست
رفته...ولی قرار نیست بگمش..
جونگ کوک زمزمه وار گفت و بعد چرخید سمت پسری که روی صندلی کنار تختش
بود اما انگار همین الان هم کمرنگ تر شده بود.
-اگه داری میری...باید با این ریسک بری که شاید دیگه هیچوقت قرار نباشه دوباره
بخوام کنارم قبولت کنم. من نمیدونم اینده چی میشه ته...ولی اگه رفتی ریسکش با
خودته...من یه عمر برای ازادی صبر کردم. نمیتونم اینبار هم بیوفتم توی یه قفس جدید
و منتظر عشق بمونم. پس تصمیمش با خودته.
با جدیت گفت. با وجود اینکه صداش داشت میلرزید. تهیونگ یه لبخند تلخ زد و از جا
بلند شد. روش خم شد و اروم موهاش رو بوسید.
-داری خودخواه میشی بالاخره...همیشه همین رو برات میخواستم. دیگه لازم نیست
کسی مراقبت باشه.
تهیونگ زمزمه وار گفت و پسر روی تخت اونقدر چشم هاش رو روی هم فشار داد تا
صدای باز و بسته شدن در رو شنید و سکوت اتاق دوباره دورش رو گرفت.
-از خودت یاد گرفتم...
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
با تقه ارومی که به در انداخت بعد یه مکث کوتاه واردش شد و نگاهش به اطراف چرخید
و روی پسر جوونی که چرخیده بود سمتش نشست. سریع لبخند زد و در رو پشت
سرش بست و بعد ظرف تو دستش رو بالا اورد.
-کیک موزی! از همون ها که دوست داری!
با لبخند گفت و رفت سمت تخت و قبل از اینکه جونگ کوک بخواد چیزی بگه خم شد
و موهاش رو بوسید. پسر روی تخت با کارش تقریبا قرمز شد و شوکه نگاهش کرد.
بکهیون خنده ای کرد و ظرف کیک رو روی میز کنارشون گذاشت.
-به عنوان یه پرستار میدونم که محبت تاثیر زیادی توی روند درمان داره. البته مریض
هام رو بوس نمیکردم ولی تو مثل داداش کوچولوی خودمی پس هرکاری بخوام میکنم.
جونگ کوک که هنوز داشت رنگ به رنگ میشد یه لبخند کوچیک زد و به حرف اومد.
-ممنونم هیونگ...ولی یادت رفته من بچه نیستم!؟
با خنده گفت و بکهیون با بی قیدی شونه بالا انداخت.
-نه نرفته...مسلما بچه ها برای کمک به بقیه قهرمان بازی درنمیارن اونم در این حد!
اشاره ای به پای بسته شده جونگ کوک کرد و بعد گردنش رو خم کرد.
-ولی کی گفته بزرگترها بوس نمیخوان؟
با نیش باز ادامه داد و بعد خندید و پسر کوچیکتر هم ضعیف خندید و سرش رو بالا
پایین کرد. خنده اشون سریع تر از چیزی که بکهیون توقع داشت تبدیل به سکوت شد.
جونگ کوک لبش رو گاز گرفت و با محبت نگاهش کرد.
-من خوبم هیونگ...نگرانم نباش.
اروم و زمزمه وار گفت و بکهیون معذب روی پاهاش جلو عقب شد و بعد سریع روی
صندلی بغل تخت نشست.
-کی گفته نگرانم؟ نمیشه بهت سر بزنم یعنی؟
چشم هاش رو درشت کرد و پرسید و جونگ کوک در جوابش اروم خندید.
-نه هیونگ...تو میتونی هر وقت بخوای بیای پیشم. ولی اینکه حالتت جوریه که انگار
توقع داری در حال گریه زاری پیدام کنی اذیتم میکنه.
زیر لب گفت و بکهیون نفسش رو بیرون داد.
-همچین توقعی ندارم. ولی دلم میخواد بدونی اگه بخوای حرف بزنی من اینجام!
لحن پرستار جوون جدی و پر از قاطعیت بود و با همون چشم های جدی زل زده بود
به پسر روی تخت.
-چی بگم؟
جونگ کوک ضعیف پرسید و بکهیون یه آه عمیق کشید و بعد یه تکخند عصبی زد.
-راستش نمیدونم...
زیر لب گفت و نگاهش رو به دست هاش داد.
-وقتی فکر کردم چانیول گولم زده و بهم دروغ گفته اندازه تمام دنیا حرف و گله و غر
داشتم...ولی هیچکدوم از دهنم بیرون نمیومدن...فقط تو مغز و قلبم بالا پایین
میشدن...حس خفگی میکردم...برای همین...دلم میخواد تلاش کنم تو بتونی حرف
بزنی...نمیخوام تو هم حس خفگی کنی.
اروم توضیح داد و بعد نگاهش رو داد به جونگ کوکی که ساکت داشت نگاهش میکرد.
پسر روی تخت یه نفس عمیق کشید و بعد نگاهش رو چرخوند و داد به پنجره کنارش.
-نمیدونم هیونگ...نمیدونم حس خفگی دارم یا ندارم...راستش هیچ حسی ندارم. جدایی
همینه دیگه...کاریش نمیشه کرد. نخواست باشه. یه بخش وجودم درکش میکنه. من
هیچوقت جای ته نبودم. از اولش جاش نبودم...میدونی...
مکث کرد و چرخید سمت بکهیون. دوباره یه سکوت نسبتا طولانی بینشون رو گرفت.
انگار پسر کوچیتر داشت تو سرش جمله هاش رو مرتب میکرد.
-خیلی بهش فکر کردم... نباید اون موقع ولش میکردم هیونگ...وقتی بابام بهم فشار
اورد نباید باش کات میکردم. اونجا بود که همه چی خراب شد. فهمید میتونم ولش
کنم. براش شدم یکی مثل بقیه شاید...وقتی مادرش رو از دست داد...بهم گفت دیگه
هیچکس رو نداره. بهش گفتم من که هستم...ولی تو چشم هاش معلوم بود باورم
نکرده...چون یه بار ولش کرده بودم. داشت فکر میکرد تو بازم ولم میکنی. خودم تنهاش
کردم...اون هیچوقت حالش خوب نبود اما نشون نمیداد..ادای قوی بودن درمیاورد منم
عین احمق ها بهش تکیه میکردم و فشار میاوردم. همیشه همه چی راجع به من
بود...گیر افتادن من تو اون عمارت کوفتی...خواسته هام و نیازهام...ترس هام...حماقت
هام...ارزوهام...کلی تلاش کرد خوشحالم کنه. شجاعم کنه...تلاش کرد فرار کنم...بعد من
فقط...تنهاترش کردم...بهش باور دادم که ممکنه هر لحظه بازم ولش کنم...باید ازش
متنفر شم یا ناراحت باشم...اما نیستم...فقط...کاش میذاشت بهش ثابت کنم دوباره ولش
نمیکنم...الانم اون زیادی خسته شده و حق داره بخواد از همه چی فرار کنه...وقتی بابام
مرد تازه فهمیدم چقدر براش مرگ مادرش میتونسته سخت باشه...من حتی بابام رو
اونقدرا دوست نداشتم و از اون روز انگار یه تیکه قلبم سیاه شده...تهیونگ مادرش همه
کسش بود...
صدای جونگ کوک اروم بود و گیج. تا حدی هم بی حس بود. ولی بکهیون از اینکه
بالاخره پسر کوچیکتر بعد از چند روز داره باهاش حرف میزنه خوشحال بود.
-تهیونگ...ترسو بود.
اروم گفت و یه تکخند ضعیف زد.
-فقط چندبار باهاش حرف زده بودم که فهمیدم ترسوئه...زیادی خسته بود و دنیا کلا
براش شبیه میدون جنگ بود. باورش نمیشد زندگی بخواد بهش روی خوش نشون بده.
یه مدلی راجع به رابطه اش با تو حرف میزد که انگار یه چیز ماورائیه...انگار نمیتونست
باور کنه یکی دوستش داره... وقتی کات کردین فقط یه بار راجع بهش باهام حرف زد
اونم گفت چیز عجیبی نبوده و توقعش رو داشته.انگار همیشه امادگی اینکه بخوای ولش
کنی رو داشته باشه. پس میفهمم چی میگی.
جونگ کوک ساکت به حرفهاش گوش داد و بعد یه نفس عمیق کشید و دوباره نگاهش
رو به بیرون داد.
-قراره خیلی دلم براش تنگ بشه...ولی...چاره ای جز اینکه زندگی کنم ندارم...اولش فکر
کردم میمیرم...ولی خب...نمردم. پس فقط زندگی میکنم...
بکهیون بدون حرفی دستش رو جلو برد و بین موهای نرم و مشکی پسر کوچیکتر کشید.
-تو تازه از اون قفس دراومدی. خودتم نخوای من و چانیول زورت میکنیم زندگی
کنی...شاید یه روزی وسطش دوباره همه چی عوض شد...شاید دوباره عاشق...
-نه!
جونگ کوک وسط حرفش پرید و چرخید سمتش. چشم هاش یه حالت جدی و سرد
گرفته بودن.
-دیگه نمیخوام همچین چیزی رو داشته باشم. اگه قرار نیست اون باشه دیگه نمیخوام
امتحانش کنم. منتظرش نمیمونم ولی قرار هم نیست کسی جاش رو بگیره. هیچکس
تو کل دنیا جای تهیونگ رو نمیگیره.
بکهیون فقط تونست لبهاش رو روی هم فشار بده و یه "باشه" خفه و ضعیف بگه.
میتونست احساسات جونگ کوک رو تصور کنه پس حتی اصراری برای ثابت کردن
حرفش نداشت. یه نفس عمیق کشید و دوباره ضعیف لبخند زد.
-سهون چندبار اومده اینجا...ولی خجالت میکشه بیاد ببینتت...
چشم های جونگ کوک با این حرف گشاد شدن.
-چرا؟
-بخاطر بلایی که سرت اورد.
بکهیون گردنش رو یه کم کج کرد و به پای جونگ کوک با یه حالت واضح اشاره کرد.
-چه بلایی اخه؟ خودم بهش گفتم! جیون تو خطر بود...بابام رد داده بود...
جمله اخر رو خفه گفت و لبش رو گاز گرفت.
-میدونم...ولی درکش میکنم...چون یهویی شیوه اش رو عوض کرده بود و بهتون نقشه
اش رو نگفته بود برای همین شرمنده اس.
جونگ کوک هوفی کرد و سر تکون داد.
-بهش بگو میخوام ببینمش. حس بدی دارم که اینجوری فکر میکنه.
بکهیون دوباره لبخند زد و اینبار موهای جونگ کوک رو بهم ریخت.
-اون وقت بهم میگه چرا بوسم میکنی! تو زیادی پسر خوبی هستی بچه جون!
با حرفش جونگ کوک یه تکخند ضعیف زد و بعد یه "ممنون" خجالت زده زمزمه کرد.
بکهیون دستش رو دراز کرد و ظرف کیک خونگی رو برداشت و باز کرد و با چنگال
دادش دست جونگ کوک. بعد از یخچال کوچیک کنار تخت یه شیر پاکتی کوچیک
بیرون اورد و اون رو هم روی میز گذاشت و از جا بلند شد.
-جیون رو اوردن پیش دکتری که روز اول معاینه اش کرد. میرم بهش میگم کارش
تموم شد بیاد پیشت.
جونگ کوک یه هوم اروم گفت و بکهیون با یه لبخند دیگه به پسر روی تخت از اتاق
خارج شد و در رو پشت سرش بست. چند لحظه بی حرکت ایستاد و یه نفس عمیق
کشید. حرف زدن با جونگ کوک یه حجم تلخ و سنگین رو به قلبش اضافه کرده بود.
تهیونگ جوری محو شده بود که انگار تو زندگی هیچکدومشون وجود نداشته. خونه اش
رو رها کرده بود و گوشیش خاموش بود و بکهیون از فکر اینکه اون پسر حالا داره با
زندگیش چیکار میکنه شب ها تا چند ساعت تو جاش غلت میزد. دوستی اون و تهیونگ
شاید زیاد عمیق نشده بود ولی باارزش شده بود. جونگ کوک هم براش باارزش بود.
چون اون پسر برای چانیول و برای تهیونگ مهم بود و بکهیون حس میکرد وظیفه اشه
از اون هم مراقبت کنه. و جدای همه این ها مگه میشد جونگ کوک رو دوست نداشت؟
اون بچه زیادی دوست داشتنی و سافت بود.
با قدم های اروم رفت سمت پایین راهرو و ماسکش رو روی صورتش بالا کشید. هنوزم
علاقه ای به اینکه همکاراش یهو جلوش سبز بشن نداشت. تنها کسی که بکهیون تونسته
بود راحت باهاش حرف بزنه جونگده بود. اونم بخاطر این بود که دوستش طوری عادی
یهو جلوش ظاهر شده بود و سرش داد زده بود چرا گم و گور شده که بکهیون اصلا
فراموش کرده بود برای چی خودش رو از دنیا قایم کرده. دکمه اسانسور رو زد و واردش
شد تا راهی طبقه ای که بخش کودکان توش بود بشه. جیون اسیب فیزیکی خاصی
ندیده بود ولی روحی چرا...هم کم غذا شده بود و هم به شدت کم حرف و حتی شب
ادراری گرفته بود و دکترش گفته بود هفته ای دوبار باید برای روانکاوی بیارنش اینجا
و بکهیون هربار حالت نگران چشم های سهون یا لوهان رو دیده بود به این فکر میکرد
که کی میخواد همه چی دوباره عادی بشه.
از اسانسور که خارج شد نیازی نشد تا ته راهرو بره. سهون و لوهان با جیونی که سفت
دست هاش رو دور گردن پدرش حلقه کرده بود داشتن میومدن سمت اسانسور. یه
لبخند کمرنگ زد و رفت سمتشون.
-خوبید؟
اروم گفت و دستش رو دراز کرد و کشید به موهای جیون ولی دختر بچه با حس دستش
خودش رو تو بغل سهون جمع تر کرد و بکهیون سریع دستش رو عقب کشید.
سهون یه نفس عمیق کشید و یه لبخند شرمنده بهش زد ولی بکهیون ضربه ارومی به
شونه افسر جوون زد و فقط چرخید سمت اسانسور.
-کوکی میخواد ببینتت.
مختصر گفت و رفت داخل و سهون همینطور که میومد داخل محفظه فلزی اسانسور
معذب نگاهش کرد.
-ولی...
-اول اخر باید ببینیش!
لوهان وسط حرف دوست پسرش پرید و با جدیت بهش خیره شد.
-شاید اگه خودش حسش رو بهت بگه دست از این افکار سیاه برداری. جیون رو بده
من برو ببینش!
لحن لوهان انقدر قاطع بود که باعث شد بکهیون هم لبخند بزنه. سهون نمیتونست
دوباره مخالفت کنه و درست حدس زده بود. افسر جوون هومی کرد و خم شد و لوهان
اروم دستی روی موهای جیون کشید.
-بریم عمو پشمکی برات بستنی بگیره؟
لحن لوهان انقدر با محبت و ملایم بود که بکهیون حس کرد از شدت شوک موهاش
سیخ شده. دوستش کی انقدر با ملاحظه شده بود؟ در کمال تعجب بکهیون جیون بدون
حرفی خودش رو خم کرد سمت لوهان و چسبید بهش و باعث شد بکهیون که دیگه
نمیتونست از این شوکه تر بشه مات و مبهوت نفسش رو بده بیرون.
-منم بیام؟
با تردید پرسید و لوهان فقط سرش رو بالا پایین کرد.
وقتی از اسانسور بیرون رفتن سهون فقط چند لحظه در سکوت دور شدن دوست پسرش
و دخترش همراه با بکهیون رو تماشا کرد و بعد با قدم های سنگین راه افتاد سمت
انتهای راهرو تا بالاخره خودش رو راضی کنه که با جونگ کوک حرف بزنه. جلوی در
بیحرکت شد و به سطح سفید روش و اسم جئون جونگ کوک که روی در نصب شده
بود خیره شد. انقدر نسبت به پسر توی اتاق حس شرمندگی و خجالت داشت که
نمیتونست با کلمات توصیفش کنه. اب دهنش رو قورت داد و با تردید دستش بالا اومد
و چند تا تقه مردد به در انداخت و بعد بازش کرد. چشم هاش با خجالت روی جونگ
کوکی که حالا چرخیده بودن نشست. پسر روی تخت با دیدن سریع لبخند زد و یه کم
خودش رو بالاتر کشید.
-هیونگ!
سهون از اینکه داره هیونگ خطاب میشه لبخند زد و در رو بست و با قدم های اروم
رفت سمت تخت.
-چطوری کوک؟
زیر لب پرسید و جونگ کوک با لبخند بهش خیره شد.
-بهترم! خیلی خیلی بهترم. دیگه زیاد درد ندارم و زخمم هم داره کامل جوش میخوره.
چون گلوله جای حساسی نخورده بود.
سهون لبخندی از با ملاحظه بودن پسر کوچیکتر زد. حتی تو این شرایط هم که
جونگکوک باید سعی میکرد به خودش فکر کنه باز هم داشت برای عوض کردن حس
اون تلاش میکرد.
-متاسفم.
فقط تونست همین رو ضعیف زمزمه کنه و باعث شد چشمهای پسر کوچیکتر درشت
بشن.
-هیونگ...
جونگکوک ضعیف گفت و بهش خیره شد. ولی سهون نتونست متقابلا این کار رو بکنه
و سرش رو پایین انداخت.
-نباید خودخواهی میکردم و تو این شرایط قرارت میدادم...باید حداقل قبلش باهاتون
مشورت میکردم...شاید اینجوری همه چی بهتر جلو میرفت و کار به اینجا نمیکشید!
-هیونگ اینجوری نگو!
جونگکوک بالافاصله بعد از تموم شدن حرفش با جدیت گفت و نفسش رو بیرون داد.
-چه اهمیتی داره چطوری جلو رفت؟ الان جیون سالمه و منم دارم خوب میشم...پدرم
هم خودش باعث شد تو اون وضع بیوفته...تقصیر کسی نبود.خیلی زودتر از اینها باید
پشیمون میشد که نشد...و اخرش هم به روش خودش رفت...
پسر کوچیکتر ضعیف گفت و به عقب تکیه داد.
-ولی...میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
نگاه سهون سریع بالا اومد.
-معلومه که میشه! هرچی میخوای بگو!
جونگکوک با این حرف تند تند سرش رو به حالت نه تکون داد.
-اینجوری نه هیونگ... نمیخوام فکر کنی بهم مدیونی یا چیزی و قبولش کنی! فقط
درخواست میکنم و لطفا اگه باهاش مشکلی نداشتی قبولش کن...باشه؟
با تردید گفت و سهون با یه کم مکث و کنجکاوی سرش رو بالا پایین کرد.
-بگو...
جونگکوک به دستهاش خیره شد و یه نفس عمیق کشید. تردیدش رو میشد به
وضوح توی حالتش خوند.
-میشه...همونطوری که به پدرم قول داده بودی اون پرونده رو جلو ببری؟
خفه گفت و سخت اب دهنش رو قورت داد.
-میدونم بهش گفتی نمیذاری به چیزی که میخواد برسه و کارهاش باعث شد ازش
حالت بهم بخوره...ولی اون...الان مرده...و...تموم عمرش...فقط دنبال همین بود...اینکه
بقیه بفهمن چقدر در حقش بیعدالتی شده...میدونم لیاقت اینکه به خواستهاش برسه
رو نداره...ولی من...یعنی اون...
جونگکوک مکث کرد و کلافه چنگی لای موهاش انداخت.صداش حالا لرزش گرفته
بود و سنگین به نظر میرسید.
-ولی اون پدرم بود...و حالا دیگه...وجود نداره...و فکر اینکه...کسایی که باعث
شدن...روانی بشه...دارن راحت زندگی میکنن...نمیذاره شبها راحت بخوابم...کل زندگی
اون تو جهنم و تنهایی گذشت...هرچی اخرش سرش اومد حقش بود...ولی عادلانه نیست
بقیه راحت باشن...
به زحمت حرفش رو تموم کرد و نگاهش و به سمت افسر جوون که کنار تختش ایستاده
بود برگردوند. سهون فقط داشت ساکت نگاهش میکرد.
-ولی اجباری روت نیست هیونگ...همونطور که گفتم...
-انجامش میدم!
سهون با جدیت وسط حرفش پرید و باعث شد لبهای نیمهباز جونگکوک بسته بشن.
-نه برای اینکه تو ازم خواستی...برای اینکه درست میگی...این عادلانه نیست. هرجور
شده همه چی رو لو میدم.کاری میکنم همه تقاص کارشون رو ببینن. قول میدم.
با قاطعیت گفت و جونگکوک یه لبخند عمیق و گنده زد.
-ممنونم هیونگ.
پسر کوچیکتر با چشمهایی که برق میزدن گفت و حتی سرش رو خم کرد و سهون
فقط تونست دستش رو جلو ببره و موهاش رو نوازش کنه.
-من ازت ممنونم جئون جونگکوک...تو همیشه قهرمان زندگی جیون میمونی...
لبهای جونگکوک با این حرف از روی خجالت روی هم پرس شدن و سهون فقط
تونست یه نفس عمیق از روی ارامش بیرون بده. بکهیون راست میگفت...حرف زدن با
جونگکوک اصلا سخت نبود!
"We started with a simple hello, but ended with a complicated good-bye."
" ما با یه سلام ساده شروع کردیم ولی با یه خداحافظی پیچیده تمومش کردیم."
Final chapter
-باسنم یخ زد پسره احمق! این بالا چه غلطی میکنی؟
با شنیدن صدای پشت سرش با نیش باز چرخید و نگاهش روی هم اتاقی و رفیقش که
با گونه های قرمز شده و چشم های عصبانی داشت نگاهش میکرد نشست.
-منتظرم مینسون بیاد.
با خنده گفت و دستهای دستکش پوشش رو روی دیواره کوتاه لبه پشت بوم گذاشت و
دوباره نگاهش رو به درب ورودی پانسیون دوخت.
-احمق.
دوستش دوباره زیر لب گفت و اومد کنارش و پشت به منظره جلوشون به دیواره تکیه
داد و با نوک انگشت های سرخش از جیب ژاکتش بسته سیگارش رو بیرون کشید و یه
دونه رو با کلی کلنجار روشن کرد.
جانگ وون برای چند لحظه نگاهش رو از جلوش جدا کرد و به دوستش که به اسمون
خیره شده بود و داشت دود سیگارش رو با لذت بیرون میداد خیره شد.
-میتونی جای نگاه کردی یک پوک بزنی و یه کم از این حالت بچه خرخون بودن خارج
شی وونا!
دوستش با نیشخند گفت و جانگ وون پشت چشمی نازک کرد و دوباره به روبرو خیره
شد.
-من قراره دکتر بشم. و یه دکتر نباید انقدر احمق باشه که خودش سم به خودش تزریق
کنه!
زیر لب گفت و هیون سو با حرفش با صدای بلند زیر خنده زد.
-گاهی انقدر احمق میشی که باورم نمیشه واقعی هستی؟ چند سالته؟ پنج سال؟
-فقط خفه شو...
جانگ وون زمزمه وار گفت و یه نفس عمیق بیرون داد. پس چرا مینسون پیداش
نمیشد؟ یه ساعت بود که اینجا منتظرش بود و اون دختر دیر کرده بود.
-حالا انقدر مشتاقی اون پرنسس افاده ای تشریف بیاره چیزی هم بهت میرسه؟
با صدای هیون سو با گیجی پلک زد و چرخید.
-هاه؟ چی بهم برسه؟
هیون سو نیشخند زد و گردنش رو کج کرد.
-منظورم اینه که میذاره دستت رو ببری زیر دامنش یا همچین چیزی؟
با این حرف گونه های جانگ وون کاملا داغ شدن و تقریبا یه دقیقه طول کشید تا بتونه
مغزش رو برای یه جواب جمع و جور کنه.
-اینجوری راجع بهش حرف نزن!
عصبی گفت و با اخم نگاهش رو از دوستش که داشت سیگارش رو بین ته مونده برف
روی دیوار جلوشون خاموش میکرد، گرفت.
-پس نمیذاره!
هیون سو با نیشخند گفت و به بدنش کش و قوس داد.
-ولی اعتراف میکنم رو خوب چیزی سرمایه گذاری کردی رفیق...دختره هم پولداره.
هم خوشگله هم بدن لعنتی ای داره. ادای احمق ها رو درمیاری ولی خیلی باهوشی!
لبهای جانگ وون بی اراده روی هم خط شدن و بعد دستش خودجوش حرکت کرد و
محکم یقه دوستش رو چسبید.
-گفتم اینجوری راجع بهش حرف نزن!!!!
بی اراده داد زد و هیون سو ابروهاش رو بالا داد و بعد با خنده دستش رو بالا اورد و مچ
دوست عصبانیش رو گرفت.
-اوکی مرد شجاع. جوش نیار! چیزی نگفتم که!
جانگ وون چندتا نفس عمیق کشید و خودش رو راضی کرد تا یقه دوستش رو رها کنه
و دوباره چرخید سمت جلو. با دیدن یه دختر قرمزپوش که داشت با قدم های اروم از
درب ورودی پانسیون میومد تو کل عصبانیتش یادش رفت و بعد از جا پرید.
-اومد!
با هیجان گفت و خیلی سریع دوید سمت مسیر راه پله ها تا مثل همیشه به استقبال
مینسون بره. صدای خنده محو هیون سو رو پشت سرش میتونست بشنوه. حتما داشت
دوباره تو دلش احمق خطابش میکرد ولی خب اهمیتی نداشت. از ساختمون تقریبا به
حالت دو خارج شد و خودش رو رسوند به محوطه بازی که به ورودی پانسیون ختم
میشد و سعی کرد روی مسیر برف و یخ جلوش تا میتونه با سرعت جلو بره. نمیخواست
مینسون ظریفش روی این یخ ها سر بخوره! نگاهش کاملا روی دختری بود که یه
پالتوی قرمز تنش بود و تو فاصله زیاد ازش داشت با قدم های مردد میومد سمت
پانسیون، که با زمین خوردن یهویی دختر حس کرد قلبش چند تا تپش جا انداخته.
دیگه بی توجه به لیزی زمین جلوش شروع به دویدن کرد و تقریبا جلوی دختر جوون
که داشت سعی میکرد بلند بشه لیز خورد ولی نیوفتاد.
-خوبی؟ چی شد؟
وحشت زده گفت ولی وقتی سر کلاه پوش دختر بالا اومد و نگاه جانگ وون از بین
شالگردنی که نصف صورتش رو پوشونده بود چشم هاش رو پیدا کرد نگرانیش محو شد.
این که مینسون نبود...پس اهمیتی نداشت.
از فکر خودش یه کم شرمنده شد و فقط دستش رو جلو برد و سعی کرد با گرفتن زیر
بغل دختر کمکش کنه بلند شه.
-ممنونم اوپا.
دختر جوون وقتی سرپا شد از پشت شالگردنش گفت و بعد شالگردنش رو پایین کشید
و با یه لبخند گنده بهش خیره شد. نگاه جانگ وون چند لحظه روی گونه های چال
افتاده دختر و بعد چشم های درشتش نشست و جدا شد. دختر جلوش رو صددرصد
قبلا دیده بود ولی یادش نمیومد کجا.
-منو نشناختی؟
دختر قرمزپوش با لب های اویزون گفت و بعد دوباره لبخند زد.
-مینهی ام دیگه...پارک مینهی. دوست مینسون.
جانگ وون با شنیدن عبارت دوست مینسون سریع لبخند زد و سرش رو بالا پایین کرد.
-یادم اومد...خوبی حالا؟
مینهی یه نفس عمیق کشید و نگاهش پایین رفت و روی ساق پشمیش که سر زانوش
پاره شده بود و پوست زخم شده اش رو نشون میداد نشست.
-بد نیستم...
دختر جوون خجالت زده گفت و جانگ وون سریع دوباره جلو اومد و بازوش رو گرفت.
-بیا بریم تو پانسیون...من جعبه کمک های اولیه دارم. برات درستش میکنم.
صورت مینهی و چشم هاش تقریبا با این حرف برق زدن.
-ممنونم.
اروم گفت و بعد جانگ وون تکیه سبک دختر به بازوی خودش رو حس کرد. ولی چیزی
نگفت و با قدم های اروم راه افتاد سمت پانسیون. ولی بی اراده هر چند لحظه یه بار
میچرخید و مسیر پشت سرشون رو نگاه میکرد و این کار توجه دختر کنارش رو جلب
کرد.
-منتظر کسی هستی اوپا؟
خجالت زده از اینکه رفتارش واضح بوده دستش ازادش رو پشت سرش کشید و به حرف
اومد.
-اره...مینسون قرار بود بیاد.
اروم گفت و یه نفس عمیق کشید.
-اوه...
مینهی ضعیف زمزمه کرد و دیگه چیزی نگفت و تا وقتی وارد سالن گرم پانسیون شدن
هم ساکت موند. جانگ وون بدون حرفی به دختر جوون کمک کرد که روی یکی از
صندلی های توی سالن بشینه و با یه معذرت خواهی برگشت به اتاقش و با جعبه کمک
های اولیه دوباره خودش رو به سالن رسوند. دختر جوون حالا شالگردنش رو باز کرده
بود و گذاشته بود روی صندلی کنارش و داشت با صورت جمع شده زخم زانوش رو
چک میکرد.
-نگران نباش. چیز جدی ای نیست.
-اره میدونم. فقط میسوزه.
مینهیخجالت زده گفت و از حالتش پسر جوون خندید و روی صندلی کناری نشست
و بدون حرفی جعبه اش رو باز کرد و مشغول برداشتن وسایل مورد نیازش شد.
-من...ادم به یادموندنی ای نیستم نه؟
با شنیدن صدای دختر کنارش با گیجی برگشت و نگاهش کرد.
-چی؟
مینهی لب پایینش رو گاز گرفت و سرش رو پایین انداخت.
-تا حالا چندبار دیدیم ولی یادت نبود.
جانگ وون معذب روی صندلیش جا به جا شد. تمام دفعاتی که مینهی رو دیده بود
کنار مینسون بود و خب اون وقتی مینسون جایی بود اصلا به بقیه توجه نمیکرد.
-اینطور نیست...فقط من حواس پرتم.
اروم گفت و پنبه ای رو که به ضدعفونی کننده اغشته کرده بود اروم روی زخم دختر
کنارش کشید. مینهی یه هین خفه گفت و چنگ زد به زانوی دیگه اش و چند تا نفس
عمیق کشید.
-حق داری...مینسون خیلی خوشگله.حواس همه رو پرت میکنه.
مینهی اروم گفت و حرکت انگشتهای جانگ وون چند لحظه متوقف شدن.
-فقط خوشگلیش نیست.
اروم گفت و یه نفس عمیق کشید.
-اون پاک ترین و صادق ترین دختریه که تا حالا دیدم. قلب بزرگی داره. برای همین
عاشقش شدم.
زمزمه وار و با یه کم خجالت گفت و به لرزش زانوی مینهی زیر دستش خیره شد.
-م...مطمئنی ؟
مینهی خفه گفت و نگاه جدی جانگ وون سریع بالا اومد و روی صورت دختر کنارش
نشست.
-منظورت چیه؟
با لحن خشکی پرسید و مینهی که چشم هاش بخاطر زخمش اشکی شده بودن چندبار
پلک زد و بعد سریع به حرف اومد.
-منظورم این بود که...چطوری این ها رو فهمیدی؟ ادم ها هیچوقت خود واقعیشون رو
نشون نمیدن. من هیچوقت به قضاوت های خودم اعتماد نمیکنم...دلم میخواد منم بتونم
خوب و بد بودن بقیه رو تشخیص بدم و با قاطعیت بگم یکی خوبه یا بد.
جانگ وون یه نفس عمیق کشید و دوباره نگاهش رو به زانوی لرزون مینهی داد.
-خودمم نمیدونم چطوری. فقط میدونم...
اروم گفت و عقب رفت تا یه تیکه پنبه جدید از جعبه برداره.
-به نظر من اونی که زیادی قلبش صافه تو هستی اوپا.
مینهی اروم گفت و باعث شد گونه های جانگ وون از این تعریف یهویی داغ بشن.
-چ...چرا همچین فکری میکنی؟
-خودمم نمیدونم چطوری. فقط میدونم..
مینهی با یه خنده اروم به تقلید از حرف خودش گفت و باعث شد جانگ وون هم به
خنده بیوفته. با دقت زخم دختر کنارش رو تمیز کرد و بعد مشغول پیچیدن باند دور
پاش شد.
-تو یه کتاب خوندم که هرچی عشق عمیق تر باشه نفرتی که جاش رو میگیره هم
عمیق تر میشه. امیدوارم واقعی نباشه.
مینهی یهو زمزمه کرد و باعث شد پسر جوون با گیجی نگاهش کنه. دختر کنارش
دوباره خندید و با نوک انگشت موهاش رو پشت گوشش زد.
-بهم محل نده. من چرت زیاد میگم.
جانگ وون بدون حرفی به باندی که دور زانوی مینهی پیچیده بود یه گره محکم زد و
بعد یه نفس عمیق کشید و به عقب تکیه داد.
-من ادم کینه ای نیستم. فکر نکنم اون جمله ای که گفتی راجع به من صدق کنه.
مینهی چرخید سمتش و چند لحظه ساکت نگاهش کرد. دهن دختر جوون تقریبا یکی
دوبار برای گفتن چیزی باز و بسته شد ولی اخر هم حرفش رو نزد و دوباره چرخید
سمت جلو و ساکت شد. نگاه جانگ وون دوباره برگشته روی در ورودی سالن.
-با مینسون قصد ازدواج داری؟
مینهی بعد از چند دقیقه سکوت بینشون همینطور که با اضافه باند روی زانوش بازی
میکرد پرسید و پسر جوون که با شنیدن این جمله دوباره داغ شدن صورتش رو حس
میکرد چرخید سمتش و شوکه پلک زد.
-خودش گفته چیزی؟ یعنی این رو میخواد؟ من هنوز چیزی بهش نگفتم!
مینهی سرش رو پایین انداخت و سر تکون داد.
-نه...فقط حدس زدم از اون مدل ادم هایی باشی که رابطه جدی میخوان.
-درست حدس زدی!
جانگ وون که یه کم هیجان زده شده بود سریع گفت و لبخند زد.
-میخوام نامزد کنیم و بعد از تموم شدن درسمون یا حتی قبلش ازدواج کنیم. فعلا
میخوام خودم رو بهش ثابت کنم. که البته این هم زیاد سخت نیست. پدرش واقعا من
رو دوست داره و شاگرد محبوبشم. کافیه فقط پروژه ام رو ثبت کنم و بعدش کلی جلو
میوفتم و میتونم با جرات بگم اینده ای که ارزوش رو داشتم تضمین شده. بعد ازش
خواستگاری میکنم. اون وقت مطمئن قبولم میکنه. میدونم در حد خانواده اشون نیستم
و فقط یه جوون ساده ام ولی مینسون هیچوقت اینجوری بهم نگاه نکرده و همینطوری
دوستم داره.
تند تند و با شوق و ذوق گفت و بعد از تموم شدن حرفهاش و دیدن حالت گنگ چشم
های دختر جلوش ، نگاهش رو شوکه شدن فرض کرد و با خجالت دست کشید لای
موهاش.
-ببخشید. هیجان زده شدم. کسی نیست راجع به این چیزها باهاش حرف بزنم. هیون
سو فقط مسخره ام میکنه.
با یه خنده معذب گفت و مینهی فقط تند تند سر تکون داد و یه "ایرادی نداره" خفه
گفت.
دوباره بینشون رو سکوت گرفت و جانگ وون مشغول مرتب کردن وسایل توی جعبه
اش شد.
-تو زیادی حیفی اوپا...امیدوارم ارزوهات رو کسی نابود نکنه...حس میکنم اصلا عواقب
خوبی قرار نیست داشته باشه.
مینهی یهو زمزمه کرد و باعث شد جانگ وون با گیجی چرخید ولی مینهی یهو از جا
بلند شد و یه لبخند کوتاه بهش زد.
-مینسون داره میاد. من دیگه میرم. فعلا.
و قبل از اینکه جانگ وون بتونه واکنشی نشون بده دختر جوون با وجود لنگ زدنش راه
افتاد سمت انتهای راهرو و تو پیچش گم شد. ذهن جانگ وون زیاد روی حرفهای عجیب
اون دختر نموند و سریع چرخید سمت درب ورودی که حالا میتونست تو چند قدمیش
دوست دختر زیباش رو پیچیده شده توی یه پالتوی زرشکی ببینه. یه لبخند گنده زد
و از جا بلند شد. اخه کی میخواست ارزوهاش رو خراب کنه؟ اون مینسون رو داشت و
اینده اش منتظرش بود!
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
با حس تکون خوردن تخت لای پلکهاش باز شدن و نگاهش روی دوست پسرش
نشست که با حوله حمومش تو تنش جلوی اینه ایستاده بود و داشت موهاش رو خشک
میکرد. یه لبخند ضعیف زد و یه کم خودش رو بالا کشید. نگاهش اول رفت سمت
ساعت و با دیدن اینکه تازه صبح زوده ابروهاش بالا پریدن.
-چقدر زود بیدار شدی...
اروم زمزمه کرد و باعث شد بکهیون سریع بچرخه سمتش و با دیدنش لبخند بزنه.
-به کوکی قول دادم امروز برم پیشش اپارتمانش...روز حراج خونگیشه...و زیاد راحت
نیست. میدونی که هنوز به ارتباط زیادی با مردم عادت نکرده و پنیک میکنه...
با خنده گفت و چانیول یه کم اخم کرد.
-جالبه دیگه به من نمیگه ولی به تو میگه!
-حسودی نکن پارک چانیول. اول سراغ تو رو گرفت و گفتم تو باشگاه داری و خودم
جات میام.
بکهیون با ملایمت گفت و اومد سمت تخت و بعد خم شد و اروم یه بوسه روی لبهای
دوست پسرش زد. ولی قبل از اینکه بتونه عقب بره چانیول دستش رو انداخت دور کمر
پرستار جوون و کشیدش روی تخت و باعث شد بکهیون یه هین شوکه و البته اعتراضی
بگه.
چانیول با دیدن حالت شوکه چشمهای دوستپسرش یه نیشخند گنده زد و بعد خم
شد و چند تا بوسه سریع روی لبهای نیمهباز بکهیون گذاشت.
-فکرشم نکن! اول باید برم پیش کوکی. بعدش باید بیمارستان. بعدشم جفتمون باید
بریم پیش لوهان و سهون. ظاهرا مادرش اصرار داره با رفقای محترم پسرش دوست بشه.
چانیول با اعلامیه اخر بکهیون شوکه ابروهاش رو بالا داد و بعد به خنده افتاد.
-واقعا؟ مگه سهون دوازده سالشه.
بکهیون تکخندی از این حرف زد.
-نه. ولی گفته دلش میخواد ببینتمون. حالا ایرادش چیه؟
چانیول شونه ای بالا انداخت.
-ایرادی نداره. ولی الانم چیزی رو عوض نمیکنه.
خونسرد گفت و اینبار سرش رو توی گردن لخت پسر کوچیکتر فرو برد و یه نفس عمیق
کشید. بکهیون با کارش یه کم وول زد و دوباره یه صدای اعتراضی داد. ولی توجهی
نگرفت. پسر بزرگتر اروم اروم چندتا بوسه روی گردن پسر زیرش که هنوز حرارت حموم
رو داشت گذاشت.
-برای بیمارستان... مطمئنی؟
اروم پرسید و متوجه بیحرکت شدن بکهیون با سوالش شد.
پسر کوچیکتر یه نفس عمیق کشید و بعد به حرف اومد.
-نه... اصلا نه... ولی باید اول اخر برگردم سرکارم. نمیشه تا ابد قایم بشم نه؟
چانیول همینطور که اروم لبهاش رو روی شاهرگ پرستار جوون میکشید یه هوم ضعیف
گفت.
بکهیون دوباره یه تکون کوچیک خورد و با حس نرمی لبهای دوست پسرش روی
پوستش چشم هاش برای چند لحظه روی هم رفتن. یعنی زودتر بیدار شده بود تا
جلوجلو بره کمک جونگ کوک ولی حالا چانیول داشت گند میزد به برنامه هاش و به
طور عجیبی اهمیتی نمیداد.
با مکیده شدن پوست گردنش یه صدای ضعیف داد و چشم هاش چند لحظه بسته
شدن. دستش رو اروم برد لای موهای پسر بزرگتر و یه نفس عمیق از سوزش پوستش
کشید.
-حتما باید امروز که میخوام برم بیمارستان مارکم کنی؟
با یه لبخند ضعیف گفت و چانیول حتی به خودش زحمت نداد جوابش رو بده. فقط
بیشتر اومد روش و با دست ازاد مشغول ور رفتن با کمربند حوله بکهیون شد و بعد چند
لحظه بالاخره موفق شد بازش کنه. دو طرف حوله رو همینطور که هنوزم داشت پوست
حساس پسر کوچیکتر رو مک میزد باز کرد و بکهیون با حس حرکت نوک انگشتهای
دوست پسرش روی پوستش حس کرد کل بدنش مور مور شده. یه آه عمیق کشید و
بدنش یه کم روی تخت قوس گرفت.
اولش میخواست مقاومت کنه ولی خب میدونست که از پسش برنمیاد. اون همیشه در
برابر لمس های چانیول کم میاورد.
با مکیده شدن سینه اش یه ناله خفه دیگه کرد و اروم انگشت هاش رو بین موهای
مشکی دوست پسرش برد و مشت کرد.
-از اینکه میخوای بری دوباره بیمارستان راضی نیستم....
چانیول یهو عقب کشید و همینطور که نگاهش روی بدن برهنه پسر کوچیکتر مابین
حوله اش میچرخید زمزمه وار گفت. نگاه گیج بکهیون روی صورت پسر جلوش اومد.
-چرا؟
ضعیف پرسید و چانیول یهو دوباره خم شد روش و دستش رو بین پاهای پرستار جوون
برد و اروم روی عضوش گذاشت.
-خودت چی فکر میکنی؟
بکهیون که حالا نفسش تو گلوش گیر کرده بود یه آه اروم بیرون داد و سعی کرد مغزش
رو به کار بندازه. چانیول داشت با نیشخند نگاش میکرد و اروم دستش رو حرکت میداد.
-نگرانی...اذیتم کنن؟
خفه گفت و پوزخند چانیول عمیق تر شد. دستش رو زیر رون بکهیون برد و پایینتر
کشیدش و وادارش کرد پاش رو یه کم ببره دور کمرش.
-نه عزیزم...متوجه نیستی چقدر شجاع تر شدی؟ بعید میدونم کسی بتونه اذیتت کنه...
خونسرد گفت و اروم نوک انگشت وسطش رو روی ورودی پسر زیرش کشید. بکهیون
یه ناله اروم کرد و اب دهنش رو قورت داد.
-پس چی؟
خفه پرسید و چانیول خیره تو چشم هاش برای چند لحظه دستش رو عقب کشید و
شلوار راحتی خودش رو هم دراورد.
-اون وقت برای اینجوری گیر انداختنت وقت کمتری دارم...
چانیول روی لبهاش زمزمه وار گفت و پسر کوچیکتر با حس کشیده شدن عضو دوستش
پسرش بین پاهاش یه ناله ضعیف دیگه هم کرد.
-قرار...نیست...همش بمونم بیمارستان که...
ضعیف گفت و چانیول اروم زبونش رو روی لب های نیمه باز پرستار جوون کشید و بعد
لب پایینش رو مک زد.
-هوووم...داری اعتراف میکنی میخوای برای به فاک رفتن توسط من وقت باز کنی؟
گونه های بکهیون یه کم رنگ گرفتن. دوست پسر عوضیش هنوزم بعد از بارها رابطه و
تجربه با هم هنوزم بلد بود یه چیزی بگه که خجالت زده اش کنه.
با حس سردی لوب روی ورودیش یه نفس عمیق کشید و به چشم های درشت چانیول
خیره شد.
-جواب نداشت حرفم؟
چانیول همینطور که انگشتش رو اروم داخل ورودی پسر زیرش حرکت میداد خیره به
چشم هاش گفت و بکهیون حس کرد دوباره اون روی لجبازش داره بالا میاد.
-نه همچین قصدی ندارم.
با جدی ترین لحنی که میتونست گفت و چانیول یه تکخند دیگه زد.
-که اینطور...
چانیول خیره به چشم هاش گفت و با کشیدن نوک انگشتش خیلی سطحی به نقطه
حساس پسر کوچیکتر باعث شد بکهیون یه ناله بیحال دیگه بکنه و قوس بگیره.
-نکنه دوست داری بیام بیمارستانتون و تو یکی از اتاق ها یا انباریش به فاکت بدم
پرستار کوچولو؟
چانیول همینطور که با علاقه و اشتیاق به واکنش های صورتش خیره بود زمزمه وار
گفت و ضربه انگشتش رو بیشتر کرد. بکهیون حالا دیگه داشت نفس نفس میزد و کامل
تحریک شده بود و البته به طور عجیبی داشت فکر میکرد به فاک رفتن توی بیمارستان
میتونه خیلی هات باشه. ولی جوابی نداد و فقط دستش بیحال پشت گردن پسر بلندتر
چنگ انداخت.
-بهت گفته بودم سوال میکنم جواب میخوام دیگه نه؟
چانیول یهو دستش رو عقب کشید و با اخم گفت و پسر کوچیکتر که تازه داشت به
معنای واقعی از حسی که میگرفت لذت میبرد. کلافه سرش رو روی بالش کوبید. صبح
زود وقتی کلی کار داشت اصلا وقت این بازی ها نبود ولی چانیول رسما این چیزها
حالیش نبود.
-میخوام...
خفه گفت و ابروهای چانیول بالا رفتن.
-چی میخوای؟
چانیول نوازش وار دوباره انگشتاش رو روی عضو تحریک شده پرستار زیرش کشید و
باعث شد بکهیون یه ناله بیحال دیگه بکنه.
-اینکه تو بیمارستان به فاکم بدی...
رسما با لکنت و صدایی که از ته گلوش به زحمت به بیرون اومده بود گفت و چانیول
نیشخند زد و قبل از اینکه پسر کوچیکتر بتونه واکنشی بده عضو دوست پسرش کامل
واردش شده بود.
یه ناله به شدت بلند کرد و دو دستی به پشت گردن چانیول چنگ انداخت. پسر بزرگتر
دستاش رو پشت کمرش برد و بالا کشیدش و وادارش کرد روی پاهاش بشینه و با
گرفتن دو طرف باسنش مشغول حرکت دادنش شد. بکهیون دیگه یه بند ناله میکرد و
روی لب های درشت دوست پسرش نفس نفس میزد و چانیول فقط محکم حرکتش
میداد و به صورت قرمز شده پسر تو بغلش خیره بود. خیلی سریعتر از اون چیزی که
بکهیون توقع داشت خودش ارضا شد و چانیول مثل همیشه بعد از ارضا شدنش سرعتش
رو بیشتر کرد تا اذیتش نکنه و لحظه بعد جفتشون روی تخت افتاده بودن و بکهیون با
سرش روی سینه پسر بزرگتر داشت نفس نفس میزد.
-اگه جلوی کوکی لنگ بزنم میکشمت...
با اینکه داشت لبخند میزد با لجبازی زمزمه کرد و چانیول اروم دستش رو لای موهاش
کشید و خندید.
-دیگه به سایزم عادت کردی. لنگ نمیزنی عزیزم!
بکهیون پوفی کرد و سرش رو عقب داد تا بتونه صورت دوست پسرش رو ببینه.
-گفتم که گفته باشم.
-که اینطور.
چانیول با نیشخند گفت و یه دفعه یه ضربه محکم به باسنش زد و باعث شد پسر
کوچیکتر شدید از جا بپره.
-حداقل اگه قراره سرم غر بزنی باید یه کاریت بکنم نه؟
چانیول به جدیت گفت و سعی کرد بکشتش جلو ولی بکهیون خیلی سریع تقریبا
خودش رو از روی تخت پرت کرد پایین و با چسبیدن حوله اش دوید توی دستشویی
و باعث شد پسر روی تخت دوباره به خنده بیوفته.
-ببینید کی لنگ نمیزد!
با تمسخر و صدای بلند گفت و بعد صورت بکهیون رو که داره اداش رو درمیاره تصور
کرد. بعد از چند دقیقه دوست پسرش که دوباره حوله پوشیده بود و دستش رو گرفته
بود جلوی بینیش از دستشویی اومد بیرون و باعث شد لبخندش برگرده.
-کوکی میگفت میخواد یه خونه بزرگتر برای مامانت بخره...
بکهیون همینطور که داشت لباس میپوشید گفت و از اینه نگاهش کرد.
-اره میدونم. میخوام بذارم هرکاری دلش میخواد بکنه. همیشه ارزوی این چیزها رو
داشته. حالا که شرایطش رو داره جلوش رو نمیگیرم.
بکهیون لبخند زد و همینطور که دکمه های بلیزش رو میبست، سرش رو بالا پایین
کرد.
-خوشحالم سهون کمکش کرد و همه چیش رو از دست نداد...زندگی براش خیلی سخت
میشد اگه همه اموال جئون از دست میرفت و هیچیش بهش نمیرسید. اون بچه اصلا
امادگی دنیای واقعی رو نداره.
زیر لب گفت و رفت سمت کمد و حوله اش رو به جالباسی اویزون کرد و یه شلوار جین
برداشت.
-حتی اگه اینجوری هم میشد من رو داشت و منم نمیذاشتم هیچ اتفاقی براش بیوفته.
باید درسش رو ادامه بده و کم کم استقلال پیدا کنه...ولی میفهمم چی میگی...
چانیول همینطور که به رون ها و باسن دوست پسرش که داشتن توی پاچه های شلوار
تنگش محو میشدن خیره بود زمزمه کرد و خم شد سمت میز تا بسته سیگارش رو
برداره. ولی وقتی چرخید و صورت پوکر بکهیون رو دید در پاکت رو بست.
-بعد صبحونه میکشم. دوباره شروع نکن!
-شروع نکردم.خودت ادم باش.
بکهیون با لبخند حرص دراری گفت و اومد سمتش و یه بوسه سریع روی لبهاش زد.
-من پیش کوکی صبحونه میخورم. مراقب خودت باش.
و قبل از اینکه چانیول بتونه چیزی بگه از اتاق زد بیرون ولی حاضر بود قسم بخوره
صدای غرغر دوست پسرش رو پشت سرش شنید.
همینطور که کوله اش رو مینداخت روی شونه اش سوییچ ماشین و گوشیش رو برداشت
و از خونه خارج شد. قصد داشت بین راه برای خودش و کوکی صبحونه و البته یه کم
خوراکی برای مشتری هایی که میومدن بخره و بعد با نهایت سرعت خودش رو به خونه
پسر کوچیکتر برسونه. احتمال میداد اگه کسی زودتر پیداش بشه پسر کوچیکتر پنیک
کنه.
و البته وقتی با دست های پر از اسانسور اومد بیرون و دید در اپارتمان بازه فهمید
حدسش درست بوده. لبش رو گاز گرفت و با قدم های تند راه افتاد سمت واحدی که
جونگ کوک توش ساکن بود و با پا در رو هول داد و وارد شد. به محض ورودش جونگ
کوکی که جلوی راهرو رو به سالن بود چرخید سمتش و با چشم های ترسیده نگاهش
کرد و بعد با دیدنش یه نفس راحت بیرون داد. بکهیون لبخندی زد و جلو رفت.
-فکر کردی مشتریه؟
با خنده گفت و به داخل سرک کشید و با دیدن دوتا دختر جوون که درگیر چک کردن
وسیله ها بودن سری تکون داد.
-اخه کی سر صبح میره حراج...
خیلی اروم جوری که فقط پسر کنارش بشنوه گفت و جونگ کوک هوفی کرد.
-چرا دیر اومدی هیونگ؟
بکهیون همینطور که با کیسه های تو دستش میرفت سمت اپن اشپزخونه به حرف
اومد.
-ببخشید...درگیر یه چی شدم.
-اره اثر اثارش رو گردنت مشخصه.
جونگ کوک یه کم حرصی شد و باعث شد بکهیون یه چشم غره کوچیک بهش بره.
-حالا چیزی هم فروختی من نبودم؟
بکهیون همینطور که برای خودشون قهوه میریخت پرسید و جونگ کوک با لبهای
اویزون پشت میز نشست.
-نه...فقط عین احمق ها لکنت گرفتم...قبل این دوتا یه مرد میانسال اومد. ظاهرا فقط
میخواست مطمئن شه واقعا اینجا حراج خونگیه...شاید توقع نداشت تو همچین
ساختمونی یکی همچین حرکتی بزنه.
بکهیون خندید و سرش رو بالا پایین کرد و ماگ قهوه جونگ کوک رو داد دستش.
-اره عجیبه. ولی خب تجربه خوبیه. کمکت میکنه بهرحال.
-شاید...
جونگ کوک همینطور که کاپ کیک تو دستش رو بو میکرد گفت و ماگ رو ازش گرفت
و روی صندلی پشت اپن نشست. البته که چند دقیقه بعد که یکی از دخترها سعی کرد
باهاش لاس بزنه و دوباره به تته پته افتاد میشد تو چشم هاش خوند داره فکر میکنه
کاش همه چی رو یه جا فروخته بود.
حراجشون تا بعد از ظهر طول کشید و با وجود اینکه جونگ کوک توقعش رو نداشت
هشتاد درصد وسایلی که برای حراج گذاشته بودن فروش رفت. البته با حد پایین قیمت
هایی که گذاشته بود اگه این اتفاق نمیوفتاد بعید بود. براش زیاد فروش رفتن یا نرفتن
مهم نبود. فقط به قول بکهیون میخواست تلاش کنه و قدم اول رو برای ارتباط با بقیه
و یه زندگی عادی برداره. تلاش هم کرده بود. بکهیون تا جایی که نیاز نبود جلو نیومده
بود و وادارش کرده بود خودش با مشتری ها بحث کنه و فقط وقتی حس میکرد بقیه
دارن به جونگ کوک برای تخفیف گرفتن زیادی فشار میارن و پسر کوچیکتر داره توی
رودروایسی گیر میکنه اومده بود وسط.
وحالا جفتشون تو یه خونه نیمه خالی نشسته بودن و یه باکس مرغ سوخاری و دوتا
کولا بینشون بود.
-اینجا خونه قشنگیه...
بکهیون زیر لب گفت و یه تیکه از مرغش رو به دندون کشید.
-ازش خوشم نمیاد...و میخوام پیش مامانم باشم.
جونگ کوک با حرص گفت و نفسش رو بیرون داد.
-به هیونگ گفتم اون بیاد با تو اینجا...ولی گفت تو حاضر نیستی از خونه خودت دل
بکنی.
بکهیون خنده ارومی کرد و سرش رو بالا پایین کرد.
-درست گفته...و البته علاقه ای هم به زندگی تو پنت هاوس ندارم.
جونگ کوک یه هوم نامفهوم گفت و قوطی کولاش رو بین انگشت هاش چرخوند.
-اخبار رو دیدم...با بابات و مامانت...
لبهای بکهیون روی هم خط شدن.
-معذب نباش. برام مهم نیست. و البته طبیعی بود انقدر وقیح باشن که با وجود اون
همه مدرک همه چی رو رد کنن. ولی خب باور دارم سهون ثابتش میکنه و همین کافیه.
با جدیت گفت و یه تیکه دیگه از رون مرغ تو دستش رو با دندون جدا کرد. چند لحظه
ای بینشون رو سکوت گرفت و بعد جونگ کوک یه نفس عمیق کشید و به حرف اومد.
-کاش منم مثل تو بودم هیونگ. ولی واقعیت اینه ته دلم از اینکه بابام زنده نیست واقعا
غمگینم و هیچوقت هم باش کنار نمیام...کاش جای احساسات شخصیم به عدالت
اهمیت میدادم.
بکهیون چیزی نگفت و فقط با شرمندگی سرش رو پایین انداخت. اون انقدری که جونگ
کوک میگفت ادم درستکاری نبود. اونم هنوز دلش برای خانواده اش تنگ میشد و وقتی
دیده بود والدینش تو چه دردسر گنده ای افتادن براشون ترسیده بود.
-اینجوری نیست کوک.
خودش رو راضی کرد بگه و چرخید سمت پسر کنارش.
-منم از دیدن عذاب کشیدن اون ها لذت نمیبرم. ولی دیگه خواسته های من مهم
نیستن. اون ها خودشون این مسیر رو اومدن و باید حس میزدن اخرش به کجا میرسه.
کارهاشون باعث شد ادم های بیگناه اسیب ببینن. و حتی اگه عذاب کشیدنشون هنوزم
احمقانه غمگینم میکنه ولی باهاش کنار میام.
جونگ کوک یه هوم اروم گفت و نگاهش رو ازش گرفت و بکهیون همینطور که دوباره
به دستش خیره شده بود به این فکر کرد که یعنی یه روزی ممکنه همه این حس ها و
افکار به اخر برسن؟ اینکه دیگه نخواد به مقصر واقعی همه چی فکر کنه؟ کارهای پدر
مادرش جئون رو روانی کرده بودن و کارهای جئون تهیونگ رو ازشون جدا کرده
بود...برادر بکهیون و ابروش رو ازش گرفته بود و مادر تهیونگ رو هم قربانی کرده بود.
مادر پدرش استارت همه چی به نظر میرسیدن ولی گاهی بکهیون به اینکه چی باعث
شده بود اون دوتا ادم انقدر خودخواه بشن هم فکر میکرد..یعنی کسی روی این مسئله
هم تاثیر گذاشته بود؟
این افکار تا وقتی از در خونه جونگ کوک خارج شد و بغلش کرد هم تو بک گراند
مغزش باقی موندن و حتی پشت فرمون رهاش نکردن.
همه چی داشت به حالت عادی برمیگشت ولی بازهم چیزی عادی به نظر نمیرسید.
برادرش هیچوقت برنمیگشت و اون هیچوقت دیگه قرار نبود با دیدن نگاه خیره بقیه
بتونه بی تفاوت از کنارشون رد بشه چون قرار بود مدام به این که شناختنش یا نه فکر
کنه.
جیون قرار بود همیشه زخم اون چند روز جهنمی رو روی قلبش داشته باشه و سهون
قرار بود تا ابد استرس از دست دادن دوباره دخترش رو دنبال خودش بکشه...بعضی
چیزها هیچوقت قرار نبود به حالت عادی برگردن. حتی الان که همشون داشتن سعی
میکردن عادی باشن.
وقتی ماشینش رو توی پارکینگ بیمارستان پارک کرد و بی اراده دستش برای برداشتن
ماسکش رفت سمت داشبورد دوباره این واقعیت که هیچی قرار نیست مثل قبل بشه تو
سرش خورد. دستش رو اروم عقب کشید و به ماسک مشکی رنگ و بی ازاری که روی
داشبورد داشت بهش دهن کجی میکرد خیره شد و بعد اب دهنش رو قورت داد. برای
این هم باید سعی میکرد...باید سعی میکرد باهاش عادی برخورد کنه. تصمیمش رو
گرفت و بدون برداشتن ماسک خیلی سریع قبل از اینکه پشیمون بشه از ماشینش پیاده
شد. کوله اش رو از روی صندلی کناری برداشت و اب دهنش رو قورت داد و با قدم های
لرزون راه افتاد سمت بیمارستان. قرار بود سخت باشه. خیلی سخت! جونگده بهش گفته
بود سرپرستشون خواسته که بهش بگه میتونه برگرده ولی بکهیون میتونست خیلی
راحت اینده شغلیش رو تصور کنه. بیمارهایی که حاضر نبودن یه همجنسگرا ازشون
مراقبت کنه و همکارهایی که پشت سرش حرف میزدن. با قدم های اروم وارد سالن
بیمارستان شد و راه افتاد سمت اسانسور که با لرزیدن گوشیش متوقف شد. اروم
گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و به صفحه اش خیره شد.
خیلی وقت بود که این اسم روی صفحه گوشیش نیومده بود در عین هیجان زده شدن
یخ کرد.
"حالش خوبه؟"
تهیونگ بعد از تقریبا یک ماه و نیم بی خبری فقط همین یه عبارت کوچیک رو براش
فرستاده بود و بکهیون مسلما میدونست منظور اون پسر کیه.
"اگه نگران حالشی خودت برگرد و چکش کن و تلاش کن دوباره شرایط رو عادی
کنی!"
فقط همین جملات رو با تردید تایپ کرد و یه نفس عمیق کشید.
-همونطوری که من دارم تلاش میکنم...
ضعیف زیر لب برای خودش گفت و دوباره راه افتاد. اره باید تلاش میکرد. جز این چاره
ای نداشت...زندگی همین بود!
پایان
"I may regret the way it ended but I will never regret what we had."
" شاید از جوری که تموم شد پشیمون بشم. ولی از چیزی که باهم داشتیم هیچوقت پشیمون نمیشم."