-از جئون خبری نشد؟
صدای چانیول باعث شد سر افسر جوونی که با یه دقت بی علت به میز جلوش خیره
بود بالا بیاد و چند لحظه نگاهش با گنگی تمام روی صورت شخص کنارش بگرده.
-نه...زنگ زدم بهش و گفت اگه پیشرفتی حاصل بشه خبرم میکنه...ولی حس میکنم
اون حرومزاده داره یه چیزی رو پنهان میکنه...اصلا حس خوبی ندارم...
سهون بالاخره جواب داد و چانیول کلافه یه نفس عمیق کشید. این بی خبری دیگه
داشت زیادی طولانی میشد. واقعیت این بود که هیچکدومشون جرات نکرده بودن حتی
یه بار هم به این مسئله که اگه سر دختر سهون واقعا بلایی بیاد اشاره ای کنن. چانیول
به شخصه نمیخواست حتی اون لحظات رو تصور کنه. حس میکرد از بعد همچین اتفاقی
دیگه قرار نیست هیچی مثل قبل بشه.
-میخوای برم عمارت باش حرف بزنم؟
اروم پرسید و سهون دوباره گنگ نگاهش کرد و بعد یه کم مکث به حرف اومد.
-فایده اش چیه؟ اون که با تو حرفی نمیزنه.
چانیول یه نفس عمیق کشید.
-ولی عوض شده. مثل قبل نیست که همه چی برای بی اهمیت باشه. شاید اگه تلاش
کنم یه چیزی بفهمم.
-کوکی این کار رو کنه بهتر نیست؟
بکهیون که تا اون لحظه ساکت مونده بود اروم سوال کرد و نگاه بقیه اومد روش و
چانیول یه نگاه کوتاه هم به در بسته اتاقی که تهیونگ توش بود و برادرش هم کنارش
مونده بود انداخت.
-تو این شرایط ازش بخوایم بره برامون زیر زبون باباش رو بکشه؟
سهون با لحن خشکی گفت و بکهیون نفسش رو بیرون داد.
-مطمئن باش دلش میخواد کمک کنه.
-ولی من میگم نباید تحریکش کنیم.
لوهان اروم گفت و نگاه همه اینبار رفت سمت پسر مو صورتی روی مبل.
-اون هرچی مدرک داشت داده دست سهون. همه برگ هاش رو بازی کرده. اگه داره
چیزی رو هم پنهان میکنه بعید میدونم این قضیه بخواد به ما صدمه بزنه...
بکهیون اینبار دیگه چیزی نگفت و سعی کرد بذاره بقیه بحثشون رو ادامه بدن. اما یه
حدس ترسناک و به شدت بد ته مغزش داشت جولون میداد و فکر اینکه حتی بخواد به
زبون بیارتش هم قلبش رو به تپش مینداخت. نمیدونست چرا این فکر اومده توی سرش
اما از بعد از رودست خوردن توسط جئون و بلایی که سرش اومده بود مغزش بی اراده
همه احتمالات رو با ترس بررسی میکرد. صدای یهویی باز شدن در اتاق همشون رو از
جا پروند و نگاه بکهیون سریع تر از همه به اون سمت رفت. جونگ کوک با یه رنگ
پریده جلوی در بود و متقابلا به خودش خیره شده بود.
-هیونگ...
پسر کوچیکتر ضعیف گفت و بکهیون سریع از جا پرید و رفت سمتش.
-چی شده کوک؟ حالش بد شده؟
جونگ کوک دستش رو بالا اورد و نگاه بکهیون روی یه دستمال کاغذی مچاله شده
خونی نشست. با وحشت پلک زد و دستمال رو از دست جونگ کوک قاپید.
-این چیه؟ جاییش زخمیه که من نمیدونم؟
جونگ کوک ضعیف سرش رو به حالت نه تکون داد.
-خون...یعنی...سرفه میکنه...خونیه...
بکهیون شوکه و مات به کنار در تکیه داد و سعی کرد نفس های عمیق بکشه. اون دکتر
نبود و زیادم اطلاعات نداشت ولی حس میکرد اونقدر ترسیده که مغزش از کار افتاده.
خون براش همیشه ترسناک بود چون زندگی خودش هم همیشه بهش بستگی داشت.
-هیونگ چش شده؟
جونگ کوک با ترس پرسید و بکهیون نفسش رو بیرون داد.
-نمیدونم کوک...اطلاعات زیادی ندارم فقط حدس میزنم معده اش باشه...باید راضیش
کنیم بریم بیمارستان.
-اون حتی نمیدونه من فهمیدم وضعش چطوریه...حس کردم داره یه چی قایم
میکنه...خوابش که برد داشتم پتو رو مرتب میکردم با چند تا از اینا مواجه شدم.
جونگ کوک با درموندگی به دستمال تو دست بکهیون اشاره کرد و پرستار جوون
نفسش رو بیرون داد.
-چیزیش نمیشه...نگران نباش. یه فکری میکنم. بهم وقت بده.
جونگ کوک فقط یه باشه به شدت ضعیف گفت و بعد نگاهش اومد روی بقیه افراد توی
هال.
-کمکی از دست من برمیاد؟
سهون با تردید پرسید و جونگ کوک با شرمندگی سری تکون داد.
-حتی تو این شرایط هم فکر بقیهای...
چانیول بی اراده زیر لب گفت و سهون یه تکخند خشک زد.
-از بیکار نشستن و منتظر شدن بهتره نه؟ من حتی نمیدونم دخترم کجاست..فقط
منتظر نشستم یه قاتل روانی به قولش عمل کنه و برام پیداش کنه...مسلما ترجیح میدم
یه کاری کنم تا انقدر حس بی فایده بودن نداشته باشم.
بعد از این جمله ها همه دوباره ساکت شدن و بکهیون چرخید و وارد اتاق شد و جونگ
کوک هم سریع دنبالش رفت. بکهیون با قدم های اروم رفت سمت تخت و تهیونگی که
روش غرق خواب بود و خم شد و نبضش رو گرفت و بعد با ملایمت تبش رو چک کرد.
بدن تهیونگ داغ بود اما این چیز عجیبی نبود.
-هیونگ...خوب میشه؟
بکهیون مکث کرد و بعد یه لبخند زد و نگاهش رو به جونگ کوک داد.
-معلومه خوب میشه...فقط بیا امیدوار باشیم اسیب جبران ناپذیر به خودش نزده
باشه...تقریبا به اخرش رسیدیم...ولی نباید بذاریم فعلا جایی بره...علائم ضعفش کم
شده...ولی خب اخلاقیاتش هم تاثیر گرفته...اما نگران نباش...بهتر میشه.
جونگ کوک به وضوح یه نفس راحت کشید و بکهیون اروم روی تخت نشست و به پسر
جوونی که کنارشون خواب بود خیره شد.
-میدونم چقدر داری اذیت میشی...خودمم قبلا تقریبا تو همچین نقطه ای بودم..اینکه
یکی رو پیدا کنی و فکر کنی اون همون ادمیه که قراره موندنی بشه و بعد یهو همه چی
برعکس شه.
جونگ کوک یه آه ضعیف کشید و اومد لبه تخت نشست و نگاهش روی صورت بی رنگ
تهیونگ چرخید.
-تهیونگ فقط اولین عشقم نیست. اون اولین دوستم هم بود. اولین سرپیچی کردن
هام...اولین فرار جدیم...اولین حماقتم...ادم هیچوقت اولین حماقتش رو فراموش نمیکنه.
بکهیون نگاهش رو از صورت تهیونگ جدا کرد و به صورت گرفته پسر جلوش داد. سر
جونگ کوک پایین بود و دستهاش داشتن با هم بازی میکردن. یه جورایی بیشتر از
اونکه کلمات بتونن وصفش کنن درک میکرد پسر کوچیکتر چی داره میگه. به عقب
تکیه داد و به حرف اومد.
-میدونی بار اولی که باهاش اشنا شدم نشستیم تو کافه بیمارستان و حرف زدیم...فهمیده
بود میخوای باهاش کات کنی و ترسیده بود. چشم هاش پر ترس بودن...نمیدونست
چطور جلوت رو بگیره...اون ادمی که اون روز ازت حرف میزد...اون ادمی که بعدا باهام
ازت حرف زد...حتی اگه بخواد هم نمیتونه بیخیالت بشه...برای همین به این وضع
افتاده...اون واسه فراموش کردن غم از دست دادن مادرش نیست که داره مشروب
میخوره..این توهین به روح مادریه که ازش خواسته بود دیگه سمت این چیزها نره...ادم
ها یه سری غم ها رو به خودشون اجازه نمیدن فراموش کنن...من هیچوقت دلم نمیخواد
غم از دست دادن برادرم یادم بره...میخوام براش همیشه عزادار بمونم و میدونم تهیونگ
هم نمیخواد مادرش رو فراموش کنه...اون در واقع به این وضع افتاده چون داره جون
میکنه خودش رو وادار کنه بیخیال تو بشه.
بکهیون با جدیت گفت و از جا بلند شد و نگاه گیج و ناباور جونگ کوک روی صورتش
موند. پسر بزرگتر بهش لبخند زد و همینطور که میرفت سمت در موهاش رو بهم ریخت
و جونگ کوک بعد از یه نفس عمیق دوباره به پسر روی تخت که بی خبر از همه جا
بخاطر ارامش بخش قوی ای که بهش زده شده بود غرق خواب بود خیره شد. اگه همه
این کارها به خاطر خودش بود باید خوشحال میشد که تهیونگ داره بخاطرش عذاب
میکشه یا از اینکه داشت عذاب میکشید ناراحت میشد؟ جواب سوالش رو خیلی زود
پیدا کرد و مثل همیشه حس حماقت بهش دست داد. واقعیت این بود که اون ترجیح
میداد تهیونگ خوشحال و سالم باشه...حتی اگه به قیمت کنار گذاشته شدن خودش
برای همیشه اس!
━━━━━━ ༻❁༺━━━━━━
همینطور که حوله تو دستش رو روی ساعدش مرتب میکرد یه نفس عمیق توی هوای
تمیز اطرافش کشید و قدم هاش رو بلندتر کرد. استخر تنها جای این عمارت بود که
توش احساس ارامش میکرد و نگاه کسی روش نبود. ولی به محض اینکه ساختمون رو
دور زد یه مرد قدبلند که هایری قبلا هیچوقت ندیده بودش جلوش قرار گرفت و دختر
جوون با گیجی نگاهش رو به صورت مرد جلوش داد.
-نمیشه بری این سمت. محدوده پشت عمارت فعلا ممنوعه!
مرد جلوش با لحن خشک و جدی ای اعلام کرد و هایری یه اخم کمرنگ کرد و سعی
کرد به سمت پشت مرد سرک بکشه ولی ادم جلوش سریع حرکت کرد و تو زاویه دیدش
قرار گرفت.
-نشنیدی چی گفتم؟
لبهای دختر جوون خط شدن. تا جایی که میدونست اون تو این خراب شده همیشه
ازادی کامل داشت و کسی حق نداشت جلوش رو بگیره.
-من ازادم هرجا میخوام برم!
-منم اجازه دارم هرکی میخواد بره اون سمت یه تیر تو مغزش خالی کنم.
مرد جوون جوری مونوتن این مسئله رو به زبون اورد که انگار اینکار سرگرمی مورد
علاقشه. لبهای هایری روی هم خط شدن. دیگه بحث نکرد و فقط چرخید و راه افتاد و
مسیری رو که اومده بود برگشت. ولی خب این به این معنا نبود که قراره بیخیال چک
کردن محوطه پشتی بشه. تو تموم مدتی که اینجا بود جئون هیچوقت دستور نداده بود
رفت و امد به یه بخش خاص از عمارت ممنوعه. این عمارت کوفتی بهرحال خارج شهر
بود و امنیت بالایی داشت. اگه حالا این اتفاق افتاده بود یعنی یه چیزی رو داشتن قایم
میکردن و با اینکه به نفعش بود فضولی نکنه اما حس میکرد باید سر از ماجرا دربیاره.
تقریبا بیست دقیقه توی محوطه جلوی عمارت راه رفت و سیگار کشید و فکر کرد.
ذهنش مشغول شده بود و هرچی تلاش میکرد نمیتونست بیخیال احتمالاتی که تو
سرش داشتن رژه میرفتن بشه. بعد از اینکه به طور جدی تصمیم گرفت میخواد سر از
اوضاح دربیاره ته سیگارش رو پرت کرد زمین و با نوک کفش پاشنه بلندش خاموشش
کرد و بعد با قدم های بلند راه افتاد سمت داخل عمارت تا بره اتاق دوربین های حفاظتی.
خیلی راحت میتونست با کمک دوستی ای که با مسئول اونجا داشت دوربین های پشت
عمارت رو چک کنه و جواب سوالاتش رو بگیره. بدون در زدن وارد اتاق شد و باعث شد
مرد جوونی که پشت میز بود بچرخه سمتش و با دیدنش نیشش باز بشه.
-هایری!
توجهی به لبخند مسخره مرد پشت میز نکرد و فقط رفت سمتش.
-باید دوربین های پشت عمارت رو چک کنم.
با جدیت گفت و مرد پشت میز دستهاش رو زد زیر بغلش و بهش چشمک زد.
-چی به من میرسه خوشگله؟
-وقت مسخره بازی ندارم سوک. چک کن اون کوفتیا رو...یه چیزی داره میشه و باید
ازش سردربیارم.
پسر جوون اخمی کرد و سر تکون داد.
-شرمنده که باید بزنم تو ذوقت پرنسس...ولی دیروز همشون از کار افتادن...یعنی اون
مرتیکه تازه وارد که جئون استخدام کرده اومد بهم گفت همه رو خاموش کنم و بعد
هم شخصا رفت تک تکشون رو قطع کرد.
چشم های هایری درشت شدن. اینجا چه خبر بود؟ جئون داشت اون پشت چه غلطی
میکرد؟
-حالا که تا اینجا اومدی بیا با هم یه سوجو بزنیم. حوصله ام سر رفته.
هایری توجهی به درخواستی که ازش شده بود و فحشی که با خارج شدنش از اتاق
راهیش شد نکرد و با قدم های بلند و اخم های تو هم چند قدمی از اتاق کنترل دور
شد. شاید بهتر بود فقط میرفت طبقه بالا و از پنجره یکی از اتاق ها اون بیرون رو چک
میکرد. اینم ایده بدی نبود. با این فکر قدم هاش رو تند کرد و رفت سمت سالن اصلی
و بعد راه افتاد سمت راه پله ها. اما وقتی به بالاشون رسید با دیدن چند تا بادیگارد که
مسیر راهرو رو سد کرده بودن شوکه پلک زد. نگاه یکی از مردهای جوون اومد روش و
هایری قبل از اینکه بخواد ازش سوال جواب بشه پله ها رو برگشت پایین. کلافه شده
بود و مغزش دیگه به جایی قد نمیداد. رفت سمت یکی از مبل ها و لبه اش نشست و
یه سیگار دیگه روشن کرد. باید میفهمید اون پشت چه خبره...حس بدی به همه چی
داشت و این عصبیش میکرد. پوکی به سیگارش زد و به دودش خیره شد. چند دقیقه
ای سرجاش نشست و در سکوت بی توجه به رفت و امد خدمه و نگاه هاشون سیگار
کشید و بعد با یاداوری چیزی خیلی سریع از جا پرید. اتاق قدیمی مادر چانیول به
اشپزخونه وصل بود و درش پشت عمارت باز میشد. توی محوطه اصلی نه...ولی بهرحال
میتونست از اونجا بیرون بره و یواشکی بقیه جاها رو چک کنه. بعید میدونست اون
مرتیکه تازه وارد از اون اتاق خبری داشته باشه. سیگارش رو فشار داد توی جاسیگاری
کریستال میز کنارش و با قدمهای سریع تقریبا دوید سمت سالن اشپزخونه. با وارد
شدنش به اونجا خدمتکارها شوکه چرخیدن سمتش ولی هایری توجهی بهشون نکرد و
با قدم های تند رفت سمت در انبار و بازش کرد و واردش شد. قدم هاش خیلی سریع
به سمت دیگه انبار رسوندش و با امیدواری دستش رو روی دستگیره در گذاشت و وقتی
با چرخوندش در باز شد یه نفس راحت بیرون داد. به داخل سرک کشید و بعد واردش
شد. با دیدن تخت و کمد و وسایل ساده اتاق چند لحظه متوقف شد و بعد نگاهش به
تخت خیره شد. یه روزی تو گذشته چانیول روی این تخت مست کرده بود و حالش بد
شده بود و با هذیون براش تعریف کرده بود جئون چه بلاهایی سر مادرش و خودش
اورده. یه نفس عمیق کشید. عمارت به این بزرگی و جئون این اتاق کوچیک و بدون
نور رو به تنها ادم زندگیش که صادقانه دوستش داشت داده بود. پوزخندی زد و اب
دهنش رو قورت داد و نگاهش رو به دومین در اتاق که میدونست به یه محوطه کوچیک
که به پشت عمارت راه داره، ختم میشه دوخت. با قدم هایی که به خاطر استرس پر از
لرزش شده بودن به اون سمت رفت و جلوی در ایستاد. خیلی اروم گوشش رو به در
چسبوند و با دقت گوش داد. هیچ صدایی از بیرون نمیومد. با استرس لب پایینش رو
کشید لای دندون هاش. هنوزم نمیتونست ریسک کنه. دستش رو بالا اورد و دوتا تقه
به در انداخت و بعد سریع ازش فاصله گرفت تا اگه در رو کسی باز کرد فرار کنه. ولی
همچین اتفاقی نیوفتاد. نفسش رو بیرون داد و بعد دستش رو روی دستگیره فلزی در
گذاشت و به پایین فشارش داد و بعد بازش کرد. قلبش داشت تو دهنش میزد. یه سرک
کوچیک به بیرون انداخت و با دیدن خالی بودن محوطه نفس حبس شده اش رو با صدا
رها کرد. درست حدس زده بود. کسی به این نقطه فکر نکرده بود. خم شد و از روی
زمین یه تیکه سنگ برداشت و لای در گذاشت تا از شانس بدش بسته نشه و نتونه
بازش کنه و بعد با قدم های اروم همینطور که کنار دیوار مونده بود جلو رفت و وقتی
به انتهای دیوار رسید دوباره بدنش یخ کرده بود. سرش رو به دیوار اجری پشتش تکیه
داد و چند تا نفس عمیق کشید و بعد با استرس محض یه کم فقط سرش رو چرخوند
تا از گوشه دیوار محوطه پشتی رو چک کنه. یه تعداد زیاد بادیگارد و مراقبت توی
محوطه پخش بودن. نگاهش با ترس به همه سمت چرخید و بعد با دیدن یه دختر بچه
که وسط چمن ها نشسته بود و داشت با یکی از جرمن ها بازی میکرد ابروهاش شوکه
بالا رفتن. با گیجی چند لحظه به صحنه ای که داشت میدید خیره شد و بعد با درک
شرایط شوکه چرخید و دستش رو روی دهن خودش گذاشت.
این دختر بچه...دختر اوه سهون بود؟ همون افسری که ابروی جئون و چند نفر دیگه رو
توی یه برنامه زنده برده بود؟ تصمیم گرفت فکرهاش رو ببره جای دیگه. پس سریع
چرخید و با سرعت دوید سمت دری که ازش خارج شده بود و فقط وقتی در پشت
سرش بسته شد تونست نفس بکشه.
اون بچه اینجا چیکار میکرد؟ سهون و چانیول مسلما از این موضوح بی خبر بودن...هفته
پیش این بچه اینجا نبود و حالا اورده بودنش اینجا...یه جای کار میلنگید. شاید بهتر
بود به چانیول زنگ میزد. با این فکر سریع از اتاق قدیمی خانوم پارک خارج شد تا
برگرده اتاق خودش تا بتونه با خیال راحت با چانیول تماس بگیره.
“you can keep running away but you will always come back to me.“
" تو میتونی به فرار کردن ادامه بدی. ولی همیشه برمیگردی پیش خودم."
Chapter 166
پلک های سنگینش از هم فاصله گرفتن و چشم هاش نور کمرنگ فضای اطرافش رو
مزه کردن. یه نفس عمیق و خشدار بیرون داد و بعد اب دهن خشک شده اش رو به
سختی قورت داد. نگاهش برای چک کردن میز کنارش دنبال اب چرخید ولی با دیدن
پسری که کنارش خوابیده بود مسئله اب به فراموشی سپرده شد و همون جا موند.
نفسش رو بیرون داد و بدن ضعیف شده اش رو یه کم بالا کشید و بعد سرش رو به تاج
تخت تکیه داد و به ادمی که کنارش بی خبر از همه جا خواب بود و داشت با لبهای
نیمه باز اروم نفس میکشید زل زد. دستش با کلی تردید جلو رفت و با نوک انگشت
چتری های مشکی ای رو که روی صورت پسر غرق خواب کنارش پخش بودن چند
لحظه به بازی گرفت و همین باعث شد یه لبخند کوچیک و بی رمق بزنه. گردنش رو
کج کرد و با همون لبخند تکون های ضعیف بدن جونگ کوک حین نفس کشیدن رو
تماشا کرد و بعد دستش رو پایین برد و جلوی لب و دهن پسر کوچیکتر متوقفش کرد
و با حس نفس های داغی که به پوست دستش میخوردن اجازه داد لبخندش عمیق تر
بشه. خب بهرحال کسی اینجا نبود که بخواد جلوی لبخند زدنش رو بگیره یا جواب
خاصی ازش بخواد.
سرش درد میکرد و چشم هاش داشتن میسوختن. انقدر خوابیده بود که حالش داشت
بهم میخورد ولی بازم خوابش میومد و میدونست این به خاطر ارام بخش های
بکهیونه...محال بود بهش اعتراف کنه ولی بخاطرش از بکهیون ممنون بود. میتونست
فقط بخوابه و فکر نکنه و جونگ کوک هم به ظاهر زوری کنارش باشه. خودش رو وادار
کرد از جا بلند بشه و رفت سمت سرویس بهداشتی اتاق و بعد از بستن در پشت سرش
بلیزش رو از تنش دراورد و شیر اب رو باز کرد. بدون ثانیه ای مکث سرش رو برد چند
لحظه زیر اب و با حس خنکی ای که روی سرش رو گردنش پخش شد چند لحظه پلک
هاش رو بست. این چند روز گذشته انقدر توی تب و داغی غلت زده بود که حس میکرد
روحش اب شده. سرش رو بالا اورد و اجازه داد قطره های سرد اب روی ستون فقرات و
قفسه سینه اش سر بخورن. به صورت خودش تو اینه زل زد. به وضوح لاغر شده بود و
ضعیف به نظر میرسید.
بی توجه چند تا مشت اب به صورتش زد و بعد یه کم موهاش رو با یکی از حوله های
تمیز توی کمد بالای سرش خشک کرد و بلیزش رو برداشت و از سرویس بیرون اومد.
بازم باید از لباس های بکهیون میپوشید. یه کم به خاطر استفاده از بکهیون و خدماتش
دیگه زیادی معذب داشت میشد. با یه اخم کمرنگ بلیز قبلیش رو توی سبد کنار اتاق
انداخت و از کمد یه بلیز دیگه برداشت و بعد از پوشیدنش رفت سمت در. یه کم
دستگیره رو چرخوند. توقع داشت در قفل باشه اما نبود. به محض خروج از اتاق نگاهش
به بکهیونی افتاد که روی مبل نشسته بود و یه کتاب دستش بود و چانیولی که سرش
رو روی پاش گذاشته بود و ظاهرا خواب بود. بکهیون با صدای در چرخید و با دیدنش
ابروهاش بالا رفتن. نگاه تهیونگ رفت سمت ساعت و با دیدن اینکه تازه سر صبح بود
نفسش رو بیرون داد. نمیدونست چرا بکهیون و چانیول الان توی هالن...نکنه کلا اینجا
میخوابیدن تا مواظب اون باشن؟ سعی کرد زیاد بهش فکر نکنه و نگاهش رو از چشم
های خیره بکهیون جدا کرد و راه افتاد.
-اگه میخوای بری بیرون در قفله...
بکهیون با خونسردی و اروم اعلام کرد و لبهای تهیونگ روی هم خط شدن.
-مسلما وقتی شلوار راحتی پامه و همه وسایلم رو قایم کردی نمیخوام برم بیرون!
بی اراده زیر لب به بکهیون توپید و پرستار جوون همینطور که داشت کتابش رو نگاهش
میکرد نیشخند زد و شونه بالا انداخت.
-گفتم بدونی!
-دونستم!
عصبی گفت و رفت سمت اشپزخونه و در یخچال رو باز کرد و اولین بطری ابی رو که
دید قاپید و نصفش رو بالا داد. گلوی خشکش یه نفس دوباره کشید و تهیونگ فقط
تونست بدون انرژی به کانتر تکیه بده. بدنش دیگه درد نمیکرد و میدونست دوباره
پروسه ترکش به اخر رسیده...ولی خب توی ترک الکل مسئله اون چند روز اول نبود.
مسئله روزای بعدی بود...اینکه چقدر دووم میاری!
-بشین صبحونه اماده کنم...
با شنیدن صدای اروم بکهیون سریع چرخید و نگاهش کرد.
-چیزی...
-خفه شو و بشین ته!
بکهیون خونسرد ولی جدی گفت و رفت سمت یخچال و تهیونگ متاسفانه گرسنه تر از
این بود که بخواد مخالفت بیشتری نشون بده. پشت میز وا رفت و به بطری توی دستش
خیره شد.
-چرا کمکم میکنی؟
بعد از چند دقیقه گوش دادن به حرکت های بکهیون حین اماده کردن صبحونه پرسید
و بکهیون چند لحظه سرجاش ایستاد.
-چون دوستمی...چون کمکم کردی...چون برام مهمی...چون برای کوکی مهمی...چون
ادم ها باید بهم کمک کنن!
بکهیون بعد یه مکث کوتاه جواب داد و تهیونگ یه پوزخند خسته زد.
-قبلا فکر میکردم ادم ها فقط باید همو نابود کنن...این باورهای جدید زیادی برام
صورتین!
بکهیون همینطور که داشت تند تند قارچ خورد میکرد دوباره به حرف اومد.
-وقتی یه باوری داره رو گلوت فشار میاره نیازی نیست زوری نگهش داری...صورتی سیاه
یا ابی...باوری رو داشته باش که بهت کمک میکنه حس بهتری به زندگی داشته باشی...
تهیونگ بطری اب رو تو دستش فشار داد و بعد به حرف اومد.
-براساس باور تو...یکی حتی مثل جئون هم باید بهش کمک بشه...
دست های بکهیون متوقف شدن. چند دقیقه بینشون دوباره سکوت شد.
-اره...همه حق دارن یکی بهشون کمک کنه...میدونم یکی بوده که به اونم کمک
کنه...مادر چانیول سالها عاشقش بود...ولی خودش نخواست...خودش خواست برسه به
این نقطه...من باور دارم باید به ادم ها کمک کرد ولی فرشته و قدیس نیستم...منم عین
همونایی که باور دارم باید بهشون کمک بشه فقط یه ادمم...و این ادم برادرش رو از
دست داده و زندگیش عین یه جوک شده بحث داغ مردم و ابروش رفته...پس حتی اگه
جئون هنوزم لیاقت اینکه بهش کمک بشه داشته باشه اونی که بهش کمک میکنه من
نیستم! ولی...
بکهیون اومد سمتش و جلوی میز روبروش وایساد. نگاهش اونقدر جدی بود که تهیونگ
مجبور شد بدون حرفی بهش خیره بشه.
-از سمت دیگه باور دارم هر تجربه ای هر چقدرم تلخ میتونه یه چیزی یادمون
بده...خودت رو نگاه کن...زندگیت به گفته خودت نابود شده و پر تلخی ای...داری بیشتر
گند میکشی بهش درحالی که دقیقا یکی هست که داره دنبالت میدوه و التماس میکنه
دستش رو بگیری...الان هنوز لیاقت اینکه بهت کمک بشه رو داری...ولی یه روزی شاید
تو اینده تو هم فرصتت رو از دست بدی...درست مثل همون هیولایی که ازش جفتمون
متنفریم!
بکهیون برای سلیقه اش زیادی حماسی حرف میزد. زیادی همه چی رو یه طرفه میدید
و زیادی هم احساساتی بود. ولی نمیشد از این واقعیت که تا حد زیادی هم داره منطقی
حرف میزنه چشم پوشی کرد. تهیونگ میدونست اگه همین الان سعی نکنه همه چی
رو درست کنه ممکنه یه روزی بدجور پشیمون بشه. یه روزی که به احتمال زیاد خیلی
دیر بود. اما واقعیت این بود که اگه میخواست بذاره بهش کمک بشه باید ریسک خراب
کردن زندگی بقیه رو به جون میخرید. شاید بکهیون تاثیری نمیگرفت اما زندگی جونگ
کوک برای همیشه عوض میشد. اون نمیدونست میتونه ادم درستی بمونه یا نه...لعنت
اون حتی نمیدونست میتونه تا هفته بعدی پاک بمونه و دوباره سمت الکل نره یا نه.
وقتی همچین شرایطی داشت ، وقتی حتی ذره ای به خودش و تصمیماتش اطمینان
نداشت نباید یه نفر دیگه رو قاطی حماقت هاش میکرد. اونم یکی مثل جونگ کوک که
زیادی با لیاقت بود. به لبهاش زبونی کشید و بعد به حرف اومد.
-نمیتونم یکی دیگه رو دنبال خودم بکشم تو کثافت!
با جدیت گفت و بکهیون نشست پشت میز و با جدیت بهش خیره شد.
-اینکه بخواد دنبالت بیاد یا نه تصمیم خودشه نه تو!
-زیادی داری احساسی با همه چی برخورد میکنی!
تهیونگ کلافه گفت و به صورت جدی پسر روبروش خیره شد.
-همیشه همینه...
قبل از اینکه بکهیون بتونه تقریبا منفجر بشه یه نفر سوم گفت و تهیونگ نچرخید اما
متوجه چانیولی که با قدم های اروم اومد توی اشپزخونه و نشست پشت میز شد. تهیونگ
اصلا علاقه ای به سه نفره شدن این مکالمه نداشت. اونم وقتی چانیول برادر جونگ
کوک بود و بدون اینکه بخواد کنارش حس شرمندگی داشت.
-اگه الان اومدی احساسی بودن من رو بکوبی سرم اصلا وقت مناسبی نیست چان!
بکهیون با اخم گفت و پسر بزرگتر لبخندی زد و سر تکون داد.
-نه...واقعیت اینه که تو شرایط اینجوری تو از من عاقل تری...حتی اگه احساساتی باشی
ولی بهتر میدونی چی درست تره! و واقعیت اینه که...
چانیول مکث کرد و نگاهش رو با جدیت به صورت تهیونگ داد.
-برادر کوچیکتر من به خاطر تو رسما مریض شده! تا حالا ندیدم واسه هیچی و هیچکس
انقدر تلاش کنه. من اصلا ازت خوشم نمیاد چون لیاقتش رو نداری ولی اگه دوستت
داره منم دخالتی نمیکنم. اما تا یه حدی صبر میکنم خودت ادم شی از یه حدی به بعد
ادم نشی میزنم دهنت رو سرویس میکنم و نمیذارم دیگه سمتش بیای. چون برعکس
بک من نه احساسات سرم میشه نه اونقدر عاقلم. پس زودتر از این کثافتی که رفتی
توش بیا بیرون چون دوتا از ادمای مهم زندگی من دارن به خاطرت اذیت میشن و
حرص میخورن و تماشای این وضعیت اصلا برام جالب نیست. در واقع اگه اون حدی
که اصرار داری نشون بدی مغروری و عزت نفس داری باید زودتر خودت رو جمع و جور
کنی چون رفتارت دیگه زیادی حال بهم زن شده!
حرفهای چانیول باعث شدن چشم های بکهیون گشاد بشن و صورت تهیونگ تقریبا
دوباره گر بگیره. معمولا همیشه یه جوابی داشت که بده ولی اینبار هیچی نمیتونست
بگه و داشت از شدت شرمندگی خفه میشد.
-یول!!!
بکهیون کلافه داد زد ولی چانیول فقط دست دوست پسرش رو گرفت و نگه داشت.
-جوش نیار! باید یه سری واقعیت ها رک و بی پرده بهش گفته بشه و جفتمون میدونیم
تو عمرا بتونی در حد من همه چی رو به تخمت بگیری و واقعیت ها رو بگی! پس من
جات انجامش میدم عزیزم!
پسر بزرگتر خونسرد همینطور که بکهیون رو نگاه میکرد گفت و بعد دوباره چرخید
سمت تهیونگ.
-حالا بریم سراغ واقعیت بعدی! واقعیت اینه که تو مشروب نمیخوری چون مادرت رو از
دست دادی و دنیا برات جهنم شده! داری مشروب میخوری چون خودت رو وادار کردی
بیخیال کوکی بشی و تنها نقطه ارامشت رو برای خودت کور کردی! اونم چرا؟ نه چون
عذاب وجدان داری! فقط چون ترسویی! کاری که جئون با مادرت کرد ترسناک بود و
تو هم ترسیدی! ترسیدی این بازی زیادی جدی بشه. ترسیدی نتونی از خودت و اون
مراقبت کنی. چون میدونی عرضه اش رو نداری. برای همینم زدی به چاک و فرار کردی.
حتی اگه عذاب وجدانم داشتی بازم دلیل این همه فرار منطقی نبود! پس یا اگه فرار
میکنی جوری گم و گور شو که دیگه پیدا نشی! یا اگه میمونی جوری بمون که کسی
اسیب نبینه! چون همینطور که گفتم من مثل این دوتا صبور نیستم!
چانیول ساکت شد و کل اشپزخونه توی سکوت فرو رفت. سر بکهیون پایین بود و هنوز
دستش بین انگشت های بلند دوست پسرش بود و تهیونگ از سکوتش میتونست این
واقعیت رو که اونم حرفهای چانیول رو قبول داره رو خیلی راحت برداشت کنه. کاش
میتونست یه چیزی بگه و خودش رو تبرئه کنه ولی هیچی نداشت. صدای زنگ گوشی
چانیول یه دفعه بلند شد و تقریبا سه تاشون از جا پریدن. چانیول بدون حرفی گوشیش
رو از روی میز کشید سمت خودش و با دیدن اسم روی گوشی اخم کرد و قبول تماس
رو زد.
-یری...
بکهیون با شنیدن این اسم بی اراده و سریع چرخید سمت دوست پسرش. نگاه چانیول
جدی و ناخوانا بود و داشت با دقت به حرفهای دختر پشت گوشی گوش میداد.
-یعنی چی؟ مطمئنی؟
چانیول بعد از یه دقیقه یهو با جدیت پرسید و بعد دوباره ساکت شد.
-باشه...مرسی خبر دادی. خیلی مراقب خودت باش.
به محض قطع شدن تماس بکهیون به حرف اومد.
-چی شده؟
چانیول نفسش رو بیرون داد چرخید سمتش.
-ظاهرا جئون داره یه غلط جدید میکنه...جیون تو عمارته...طوری که هایری گفت انگار
دو روزی هم میشه که اوردتش...ولی به سهون دروغ گفته...چی داره تو سر این حرومی
میچرخه باز...
رنگ بکهیون پرید و به عقب تکیه داد. این اطلاعات جدید حدسی که زده بود رو داشت
قوی تر میکرد و این زیادی ترسناک بود.
-زنگ بزن به سهون و لوهان بیان اینجا...باید حرف بزنیم.
اروم گفت و نگاه گیج چانیول اومد روش.
-چیزی هست که نگفتی بهم؟
بکهیون با رنگ پریده سرش رو بالا پایین کرد.
-یه حدس ترسناک داشتم که فکر کردم اگه به زبون بیارمش احمقانه اس...اما الان
دیگه اینطور فکر نمیکنم...
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
با بلند شدن صدای زنگ خونه نگاه بکهیون از روی میز جلوش برداشته شد و پر کشید
سمت راهرو. حتی جونگ کوک که تمام مدت بدون حتی بالا اوردن سرش کنار تهیونگ
، ساکت روی مبل جمع شده بود با صدای زنگ از جا پرید.
چانیول یه نفس عمیق بیرون داد و از جا بلند شد و رفت در رو باز کنه و پرستار جوون
حس کرد از فکر مکالماتی که قراره داشته باشن حالت تهوع گرفته. حتی همین یه
ساعت کوتاه که منتظر رسیدن سهون و لوهان شده بودن زیادی دیر گذشته بود.
نگاهش روی صورت خسته سهون و نگاه نگران لوهان نشست و نفسش رو بیرون داد.
-چی شده؟
سهون بالافاصله پرسید و روی اولین مبل نشست و چانیول هم روبروش جا گرفت.
-اخرین بار کی زنگ زدی به جئون؟
-دیروز. ولی گفت هنوز کاری نکرده.
سهون خیلی سریع و مختصر جواب داد و لبهای چانیول خط شدن. شاید تا قبل این
لحظه همشون امیدوار بودن که حدسشون درباره کارهای جئون اشتباه باشه. شاید توقع
داشتن سهون بگه از همه چی خبر داره و بتونن یه نفس راحت بکشن.
-جئون داره یه غلطی میکنه.
چانیول با بی میلی گفت و چشم های لوهان درشت شدن ولی سهون همون حالت بی
حس قبلی موند. انگار نگران تر از حد قبلی نمیتونست بشه.
-اگه همه چی همون قدر ساده پیش میرفت شک میکردم.
بکهیون لبش رو از تو گاز گرفت. نمیدونست کی وقت مناسب برای شروع حرفاشه اما
از اینکه قرار بود موفق بشه سهون رو حتی نگران تر کنه حالش از خودش بهم میخورد.
-من...یه چیزی به سرم زده...
اروم شروع کرد و نگاه بقیه اومد سمتش.
-چی؟
لوهان کسی بود که به حرف اومد و بکهیون سرش رو پایین انداخت و مشغول بازی با
انگشت هاش شد.
-بعد از اینکه اومدید و قضیه جئون رو تعریف کردید من از اولش حس خوبی
نداشتم...شاید چون قبلا دوتا ضربه اساسی از سمت این ادم بهم خورده هیچ جوره
نتونستم سعی کنم این قضیه رو که میخواد بهمون کمک کنه باور کنم...ولی خب یه
درصد احتمال دادم شاید واقعا همه چی همونطوری که گفته جلو بره و چیزی
نگفتم...نمیدونم چرا ولی از همون اول این نقشه برای من یه جور دیگه به نظر رسید..
نگاه همه روش بود و کف دستهاش عرق کرده بودن. مجبور شده دوباره عمیق نفس
بگیره تا بتونه به حرف بیاد.
-اینکه جئون کلی مدارک رو که میتونست خودش با راه های دیگه افشا کنه داده دست
ما و گفته کمکمون میکنه جیون پیدا بشه برای اینکه واقعی باشه زیادی فانتزیه...به نظر
من جیون از اولش هم پیش جئون بود...فقط شرایط رو جوری چید که ما فکر کنیم
پیشش نیست. شرایط رو جوری جلو برد که سهون جلوی همه ابروی پدر مادر من و
بابای لوهان رو ببره...همه چی رو با دقت جلو برد تا شما مجبور شید برید سمتش...اره
این انتقامی که گفته بود با کمک شما میخواد بگیره خیلی خوب به نظر میرسید اما
برای کسی که همه عمرش رو صرف رسیدن به این نقطه کرده بود زیادی ساده
بود...مردم خیلی گناه ها رو ممکنه ببخشن...گناه کلاه برداری...گناه دروغ...و خیلی
چیزای دیگه...اما یه گناهی هست که فراموش نمیشه...
بکهیون لبش رو گاز گرفت و با شرمندگی نگاهش رو از چشم های سهون جدا کرد.
-گناه کشتن یه بچه...
ضعیف گفت و اب دهنش رو قورت داد.
-همه کره الان فکر میکنن جیون رو بابای من یا لوهان دزدیده...لعنت حتی خود ما
مطمئن بودیم کار اوناست...پس اگه بمیره هم...گناه گردن اونا میوفته...و
اینجوری...اونقدر پرونده اشون سیاه میشه که دیگه راه برگشت نیست...اصلا راهی برای
اثبات اینکه کار اونها نبوده هم نیست...
نگاهش با تردید بالا اومد. لوهان دسته مبل رو چنگ زده بود و سهون حتی پلک نمیزد.
همه ساکت شده بودن و بکهیون میدونست باورش کردن. این سکوت نشونه همین بود.
حس میکرد حتی خودشم بغض کرده. تا قبل این لحظه میتونست مدام به خودش بگه
خیالاتی شده و جیون پیش بابای خودش یا لوهانه و اونا هم از ترس ابروی ریخته شده
اشون با اون بچه کاری نمیکنن. ولی حالا ورق برگشته بود. دیگه جیون یه درصد هم
تو امنیت نبود.
-من...من باید برم جیون رو بیارم...همین حالا...میرم عمارت جئون و میارمش...
سهون با گیجی و صدایی که بدجور میلرزید گفت و از جا بلند شد و لوهان خیلی سریع
مچ دست دوست پسرش رو دو دستی گرفت و نگه داشت.
-هون...
-اون بچه هیچ گناهی نکرده که باباش انقدر احمقه...
سهون دوباره ضعیف زمزمه کرد و سعی کرد دستش رو ازاد کنه ولی چانیول هم بلند
شد و با گرفتن شونه های افسر جوون دوباره به زور نشوندش روی مبل.
-باید یه فکر جدی کنیم. نمیشه سرتو بندازی پایین و بری تو دهن شیر!
چانیول با جدیت گفت و نگاهش رو به صورت رنگ پریده سهون دوخت و بعد یه نفس
عمیق کشید. سهون به طور عجیبی داشت تقریبا میلرزید.
-برو براش یه لیوان اب بیار.
اروم گفت و بکهیون بالافاصله بلند شد و دوید سمت اشپزخونه. چانیول بدون حرفی
روی مبل کنار سهون جا گرفت و یه نفس عمیق کشید.
-هایری گفت کل دوربین ها رو به فاک دادن و کلی ادم جدید اوردن و پشت عمارت
رو کلا بستن...جیون رو دیده بود و سالم بود...ولی معلوم نیست قراره چی بشه. حرفهای
بکهیون منطقی بود ولی نباید کل مغزمون رو روی این ساید قضیه متمرکز کنیم. شاید
نقشه های دیگه ای هم داشته باشه که اصلا به فکر ما نرسه...باید یه فکر جدی
کنیم...میخوای به همکارات خبر بدی؟ باید قانونی اقدام کنیم.میتونی حکم بازرسی
بگیری؟
چانیول چرخید سمت سهون و پرسید و لوهان نفسش رو بیرون داد و لیوان ابی رو که
از بکهیون گرفته بود به زور جا داد بین انگشت های سهون.
-بذار یه کم اب بخوره..
چانیول سرش رو بالا پایین کرد و تقریبا همه با نگرانی به سهون خیره شدن که داشت
بی حواس از لیوانش اب میخورد.
-باید برم اداره...نباید زیاد شلوغش کنم. نمیدونم به کی میشه اعتماد کرد...باید تیم
اماده کنم...
سهون لیوان رو پایین اورد و سریع گفت. چانیول نفسش رو اروم بیرون داد.
-منم میام...عمارت رو بلدم به دردتون میخورم.
-منم میام..
تهیونگ اروم بعد چانیول گفت و جونگ کوک هم سریع به حرف اومد.
-منم...بهرحال تنها چیزی که اون هنوزم بهش اهمیت میده منم...شاید یه جایی به درد
خوردم...
هیچ مخالفتی از سمت هیچکس بلند نشد و سهون بعد از چند لحظه از جا بلند شد.
-میرم اداره...تیم که اماده شد و اگه تونستم حکم جور کنم خبرتون میکنم.اگه حکم
گیرم نیاد و مشکل بخورم فقط اونایی که بهشون اعتماد دارم رو میارم با خودم و بعد
باید بریم عمارت...
بکهیون حس میکرد یخ کرده. همه چی زیادی ریسکی به نظر میرسید و با اینکه
میدونست فایده ای نداره اما امیدوار بود بقیه بخوان یه کم بیشتر فکر کنن..اما فایده ای
هم نداشت. همین الانش هم زیادی دیر شده بود.
ساکت روی مبل نشست و به جروبحث لوهان با سهون گوش داد و اخر هم لوهان
شکست خورد و برگشت داخل هال و سهون تنها از خونه بیرون زد.
پسر مو صورتی روی مبل وا رفت و صورتش رو بین دستهاش گرفت و بکهیون با اینکه
خیلی دلش میخواست از جا بلند شه و بره سمت دوستش ولی حس میکرد انرژی زیادی
برای دلگرمی دادن به یکی تو این شرایط لازمه و خودش اصلا این انرژی رو نداشت.
بیحال از جا بلند شد و رفت سمت اتاق خواب و میدونست چانیول بهرحال دنبالش
میاد. وقتی در پشتشون بسته شد فقط چرخید و دستهاش رو دور گردن پسر بزرگتر
حلقه کرد و چانیول محکم به خودش چسبوندش.
-یه جورایی همه اینا...تقصیر منه...
خفه گفت و پسر بزرگتر کلافه نفسش رو بیرون داد.
-این فکرت زیادی احمقانه اس...به زبون نیارش نمیخوام بات بحث کنم.
چانیون خشک گفت و دستش رو روی کمرش کشید و بکهیون به زحمت بغض جمع
شده تو گلوش رو قورت داد.
-گاهی فکر میکنم کاش مامان بابای لعنتیم اشنا نمیشدن...اون وقت من وجود
نداشتم...این مشکلات وجود نداشت...
-منم وجود نداشتم احتمالا...موافقم باهات...با اینکه فکر اینکه هیچوقت نباشم و باهات
اشنا نشم زیادی تلخه...
چانیول اروم گفت و جفتشون رو کشید سمت تخت و دوتایی دراز کشیدن و به هم
خیره شدن.
-اگه جیون طوریش بشه سهون نابود میشه...اون وقت هممون از این بازی یه زخم جدی
خوردیم...نمیشه یه بارم ما برنده شیم؟
اروم گفت و چانیول نفسش رو بیرون داد.
-یه بار بابا و مامان تو برنده شدن و همه ما داریم تقاص بردن اونا رو میدیم...عادلانه
نیست اما این بازی ها رو همیشه خود ادم ها با کارهاشون شروع میکنن..
بکهیون چیزی نگفت و فقط با گیجی انگشت هاش رو روی تخت کشید.
-بچه که بودم یه بار با لوهان دعوام شد...تو بازی جرزنی میکرد و هی برنده میشد و
جاش اسباب بازی هام رو میگرفت. انقدر حرصم داده بود که گریه افتادم. بابام اومد
دستم رو گرفت برد منو اتاقش و زد زیر گوشم و گفت نباید گریه کنم. عوضش باید برم
منم جر زدن یاد بگیرم...بهم گفت احمقم برای همین شکست خوردم..دارم فکر میکنم
اگه اون روز جر زدن یاد میگرفتم چقدر همه چی فرق میکرد نه؟ شاید داداشم زنده
بود...شاید اصلا اون کلیپ پخش نمیشد...
چانیول اخم کمرنگی کرد و دستش رو زیر چونه بکهیون گذاشت و سرش رو بالا اورد.
-اون وقت احتمالا با لوهان هنوز دوست نبودی. اون وقت شاید منم تو زندگیت نبودم
چون بکهیون جرزن اهمیتی به اینکه یکی داره گوشه خیابون میمیره نمیداد...نه اصلا
بکهیون از اون خیابون رد نمیشد چون اونم دکتر شده بود و رفته بود تو چرخه ای که
باباش درست کرده...چرخه ای که توش داشت سعی میکرد همه رو عین خودش
کنه...بعد اون بکهیون یه روزی با تقلب و جرزنی زندگی یکی رو خراب میکرد و اون
یکی سالها بعد تصمیم میگرفت انتقامش رو از خانواده بکهیونمون بگیره...تو فقط زدی
اون چرخه کثافت بابات رو خراب کردی...همونطوری که کوکی داره گند میزنه به چرخه
جئون...
بکهیون ضعیف خندید.
-چقدر از این زاویه همه چی گنده و پیچیده به نظر میرسه. یعنی داشتی سعی میکردی
دلداریم بدی؟
چانیول فقط یه هوف اروم کرد و چیزی نگفت و بکهیون بدنش رو روی تخت کشید و
سرش رو روی قفسه سینه دوست پسرش جا داد.
-یعنی فردا شب...ممکنه همه چی تموم شده باشه؟
-اره تموم شده...ولی بیا امیدوار باشیم خوب تموم شه...
“someday when the sky is falling down I wanna be standing right next to you.”unknown
" یه روز وقتی که اسمون داشت سقوط میکرد میخوام دقیق کنار تو ایستاده باشم."
Chapter 167
تو ماشین نشسته بود و با بدن خشک شده چسبیده بود به صندلی عقب. استرس داشت.
نه از اون استرسایی که بدنت قفل میشه و حس میکنی یخ زدی و بی حس شدی. از
اون مدلایی که ذره ذره اش رو مزه میکنی. کف دستات عرق میکنن. گوشات داغ میشن.
سرت سنگین میشه و نفسات سخت بالا میاد. چسبیده بود به صندلی عقب و دلش پیچ
میزد و حس میکرد میخواد بالا بیاره و تنها چیزی که میخواست این بود که از این
صحنه کوفتی فقط حذف بشه. همه چی زیادی احمقانه بود. نقشه اشون با وجود
تلاششون به نظر احمقانه میرسید. هیونگش و سهونی که صندلی های جلو نشسته بودن
و هنوزم داشتن بحث میکردن احمق بودن. تهیونگ و بکهیونی که کنارش بودن هم از
همیشه احمقتر به نظر میرسیدن. اونها... همشون پدرش رو نمیشناختن. هیچکس
جئون رو درست نمیشناخت. تا روی اسیبپذیر یکی رو ندیده بودی نمیتونستی
بشناسیش و جونگ کوک این روی پدرش رو دیده بود. پدرش سالها با یه خنجر توی
کمرش زندگی کرده و هیچوقت به دردش عادت نکرده بود. اون درد کلافه و عاصیش
کرده بود و جنونش شده بود. پدرش هیچی برای باختن نداشت و این ترسناکش میکرد.
برای همین اینکه بقیه فکر کرده بودن میتونن دورش بزنن احمقانه بود. و با وجود این
اینجا بود چون امیدوار بود احمقانه شانس بیارن... چون خیلی گناهکار ته قلبش امیدوار
بود پدرش جون سالم به در ببره. چون اون ادم پدرش بود. پدری که عشقش رو ازش
گرفته بود و زندانیش کرده بود ولی جونگ کوک نمیتونست خود پنج ساله اش رو
فراموش کنه که روی پاهای قوی اون مرد نشسته و الفبا یاد میگیره. نمیتونست خودش
رو وقتی پدرش باهاش ویدیو گیم بازی میکرد فراموش کنه. نمیتونست وقتی پدرش
بهش گفته بود "تو تمام چیزی هستی که دارم" رو فراموش کنه. از خودش برای
اینجوری بودن متنفر بود.حس میکرد داره به ادم های کنارش با این احساسات پنهانی
خیانت میکنه. چطور هنوزم نگران اون ادم میشد؟ وقتی هیونگش، وقتی تهیونگ وقتی
بکهیون و سهون، همه اسیب دیده بودن. وقتی صبح قبل از اومدنشون به اینجا حال
مادر سهون تو بیمارستان انقدر بد شده بود که منتقل شده بود به سیسییو و لوهان با
رنگ پریده خودش رو راضی کرده بود دنبالشون نیاد و بره بیمارستان. باید از پدرش
متنفر میشد... پس چرا تلاشهاش جواب نمیداد؟
سهون نتونسته بود حکم بازررسی رو به این سرعت جور کنه چون مدرک معتبری برای
ارائه نداشت و نقشه درجه یکشون نابود شده بود. چند نفری از دوستای سهون با ماشین
داشتن دنبالشون میومدن. اونایی که اونقدر وفادار و احمق بودن که بخوان توی این
خودکشی دست جمعی شرکت کنن. جونگ کوک قبل از اینکه بفهمه چی شده تبدیل
شده بود به مهره اصلی و با وجود اینکه خوشحال بود داره کمک میکنه اما حس میکرد
تو نقشه قتل پدرش همکاری کرده. سهون بهش گفته بود که اگه همه چی درست پیش
بره کسی اسیبی نمیبینه. ولی داشتن با کی شوخی میکردن؟ هیچوقت هیچی درست
پیش نمیرفت. نگاهش یه کم چرخید و روی تهیونگی که کنارش سرش رو عقب داده
بود تا به پشتی صندلی برسه و با چشم های بسته نفس های عمیق میکشید، نشست و
بعد رفت سمت بکهیون که کنارش بی حس به بیرون خیره بود. بکهیون قول داده بود
تو ماشین بمونه اما جونگ کوک میدونست هیونگ جدیدش قرار نیست سر قولش بمونه
و احتمالا اگه دلیل برای نگرانی بیشتر پیدا کنه دنبالشون میاد.
-همین جا نگهدار.
با صدای چانیول سریع به سمت جلو چرخید و نگاهش رو به هیونگش که به سهون
خیره بود، داد. سهون بدون حرفی ماشین رو بین مسیر درخت ها هدایت کرد و نگهش
داشت. حالا نگاه همه رفته بود سمت جلو.
-بقیه مسیر رو پیاده بریم. یه کم مونده .حداقل یه ماشین سالم نیاز داریم.معلوم نیست
قراره چی بشه. به دوستات ولی بگو ادامه بدن. جایی که بهتره توقف کنن خودمون
نگهشون میداریم.
چانیول زیر لب گفت و پیاده شد و بکهیون بدون ثانیه ای مکث جلوتر از همه در ماشین
رو باز کرد و ازش بیرون زد.
-توقع داری تو این فاصله بشینم تو ماشین تا برگردید؟
پرستار جوون کلافه سر دوست پسرش داد زد و چانیول با اخم چرخید سمتش.
-نه توقعی ندارم. ولی بخوای بیای پرتت میکنم تو ماشین و درو روت قفل میکنم.
پسر قد بلندتر خشک گفت و باعث شد اخم های بکهیون بیشتر هم توی هم برن.
-اینجوری قرار نبود...
-من بات قراری نذاشتم بکهیون! از اولم گفتم نمیخوام بیای ولی گوش ندادی. الانم
مطمئن باش قرار نیست بذارم یه قدم بیشتر به اون عمارت لجن نزدیک شی اونم وقتی
بابای حرومیم به خون جد و ابادت تشنه اس! پس برو بشین تو ماشین و تو این موقعیت
بام بحث نکن!!!
صدای داد چانیول تو محیط باز اطرافشون پیچید و بقیه افرادی که از ماشین پیاده شده
بودن معذب به همدیگه نگاه کرد. با تکون نخوردن بکهیون از جاش پسر بلندتر با دو
قدم به دوست پسرش نزدیک شد و بی توجه به تقلاهاش بازوش رو چسبید و تقریبا
پرتش کرد روی صندلی عقب و قبل از اینکه بکهیون بتونه واکنش بیشتری نشون بده
سوییچ از دست سهون قاپیده شده بود و در ماشین با صدای بیپ قفل شد. چشم های
شوکه بکهیون از پشت شیشه روی صورت چانیول که داشت خونسرد نگاهش میکرد
چرخید.
-بازش کن!!!
صدای داد بکهیون توی فضای بسته ماشین پخش شد و خفه به گوششون رسید.
-متاسفم حاضر نیستم از دستت بدم.
چانیول خونسرد گفت و چرخید سمت بقیه.
-دوستات کجا موندن؟
نگاه سهون که هنوز بی اراده روی بکهیونی که داشت با دستگیره در ماشین ور میرفت
مونده بود اومد روی چانیول و بعد افسر جوون یه نفس عمیق کشید. تمام حالت هاش
و حتی فرمی که داشت نفس میکشید نگرانی و ترسش رو داد میزدن. بین ابروهای
خوش فرمش یه اخمی جدی جاخوش کرده بود که تقریبا از صبح اونجا بود و از جا
تکون نخورده بود.
-دارن میان...الان زنگ میزنم. ما راه بیوفتیم.
سهون زیر لب گفت و خودش جلو افتاد و جونگ کوک و تهیونگ با یه نگاه معذب به
بکهیون دنبالش راه افتادن. چانیول مکثی کرد و چرخید سمت ماشین و نگاهش رو به
دوست پسر عصبانیش داد. بکهیون داشت با حرص نگاهش میکرد. کلافه دستی بین
موهاش کشید و بعد چند قدم به ماشین نزدیک شد.
-تو نمیتونی زخمی شی...اینو که یادت نرفته؟
اروم گفت و بکهیون عصبی دوباره کف دستش رو کوبید روی شیشه.
-تو هم نمیتونی جای من تصمیم بگیری!
پرستار جوون عصبی داد زد و صدای خفه اش از پشت شیشه باعث شد چانیول سرش
رو پایین بندازه.
-میدونم...در واقع دارم خودخواهی میکنم. کلا مخالفت اومدنت بودم ولی نشد تو خونه
جلوت رو بگیرم.
زیر لب گفت و به چشم های عصبانی بکهیون خیره شد.
-اگه اونجا باشی نمیتونم هیچ غلطی کنم. پس فقط این یه بار هم به حرفم گوش کن.
زیر لب گفت و سریع نگاهش رو از چشم های بکهیون جدا کرد و با قدم های تند از
ماشین فاصله گرفت. قرار نبود نظرش برگرده.این فقط یه دعوای دیگه تو اینده رو
براشون رقم میزد. ترجیح میداد بکهیون اونجا باشه و باهاش دعوا کنه تا اینکه به خاطر
حماقت خودش دیگه نتونه ببینتش.
سهون با قدم های بلند داشت با فاصله ازشون جلو میرفت و همزمان با گوشیش حرف
میزد. چانیول امیدوار بود فقط همه چی خوب جلو بره. نقشه اشون انقدر ساده بود که
به درد نخور به نظر میرسید. قرار بود خیلی صلح امیز جلو برن و به جئون بگن که از
کارش بو بردن و اگه جیون رو بدون اسیبی بهشون بده همه چی به حالت قبلی
برمیگرده. در غیر این صورت هم پلیس میریخت تو عمارت.البته اگه میشد به دوست
های سهون که داشتن خارج از وظیفه کمکش میکردن لقب پلیس داد. چانیول
میدونست زیر کت سهون به کمربندش یه کلت کمری وصله و واقعا نمیدونست اوردن
همچین چیزی وقتی بی فایده محضه، چه علتی داره. محال بود نگهبانهای جلوی در
اجازه بدن سهون مسلح وارد اون قبرستون بشه. نفسش رو داد بیرون و نگاهش رو به
برادر کوچیکترش و تهیونگی که داشتن با فاصله از هم حرکت میکردن داد. با نزدیک
شدنشون به ورودی عمارت سهون سرجاش متوقف شد و بعد چانیول با شنیدن صدای
ماشین چرخید. یه جیپ کوچیک یه کم پایین تر ازشون یهو تغییر مسیر داد بین درخت
ها و سهون بدون حرفی رفت اون سمت. نگاه چانیول روی سهونی که داشت با مرد
جوون پیاده شده از جیپ حرف میزد تا وقتی که برگشت موند.
-بریم.
-چی شد؟
چانیول در جواب سهون که دوباره راه افتاده بود گفت ولی جوابی نگرفت. یه کم اخم
کرد. میتونست بی قراری سهون رو درک کنه ولی نمیشد بدون درمیون گذاشتن
افکارشون با هم به نتیجه برسن. ولی فقط ساکت موند. وقتی رسیدن جلوی درب اصلی
نگهبان ها با دیدنشون متعجب همدیگه رو نگاه کردن و بعد نگاهشون به سمت جونگ
کوکی که چند قدمی سهون بود رفت.
-اینجا چه خبره؟
یه مرد قدبلند و هیکلی که چانیول قبلا ندیده بودش یهو از اتاقک نگهبانی اومد بیرون
و با جدیت ازشون سوال کرد. چانیول قدمی به جلو گذاشت و مستقیم به مرد روبروش
خیره شد.
-اومدیم جئون رو ببینیم. بهش خبر بده.
خشک گفت و مرد جلوش پوزخندی زد و ابروهاش رو بالا داد.
-از کی تا حالا دستور صادر میکنی!؟ قبل از اومدن باید خبر میدادین. دیگه رفت و امد
به عمارت ازاد نیست.
-دهن گشادت رو ببند و فقط بهش خبر بده!
چانیول عصبی از لای دندوناش گفت ولی مرد چهارشونه ای که داشت خونسرد
نگاهشون میکرد حتی پلک هم نزد.
-تا وقتی از قبل خبر ندید هیچکس از این در تو نمیره! دستور رئیسه. حالا گورتون رو
گم کنید و وقتی اجازه گرفتید برگردید!
چانیول داشت مشت شدن دست راستش رو حس میکرد. توقع نداشت حتی نتونن از
در تو برن و حالا نمیدونست باید چطوری این نقشه بی سر و ته لعنت شده رو ادامه
بدن. تقریبا تو مرز جلو رفتن و پیاده کردن یه مشت زیر چونه اون لعنتی رو اعصاب بود
که با صدای نفس بلندی که یهو چند قدمیش بیرون داده شد چرخید و چشم هاش به
درشت ترین حالت خودشون دراومدن. سهون پشت جونگ کوک ایستاده بود و سر کلتی
که به کمرش بسته بود دقیقا روی شقیقه برادر کوچیکتر چانیول بود. میتونست حتی
بی حرکت شدن فضای اطرافشون رو حس کنه. تهیونگ هم با چشم های شوکه به
صحنه جلوش خیره بود و حتی پلک نمیزد. رنگ جونگ کوک پریده بود و اونم مات و
مبهوت به چانیول خیره شده بود.
-داری چیکار میکنی؟
اولین کسی که به حرف اومد تهیونگ بود که با صدای خشداری پرسید ولی سهون
جوابی بهش نداد. نگاه افسر جوون مستقیم روی مرد قدبلندی بود که متوقفشون کرده
بود.
-به رئیست بگو اگه نمیخواد یه تیر تو سر پسر عزیزکرده اش خالی بشه امروز قوانین
عمارت شیکش رو عوض کنه.
سهون با لحن خشکی گفت و نگاه شوکه چانیول روی صورت سنگ شده دوستش
چرخید. این کوفتی هیچ کجای نقشه اشون نبود. قرار نبود انقدر ریسکی عمل کنن.
جئون زیادی روی جونگ کوک حساس بود و همچین کاری میتونست زیادی روی
سگش رو بالا بیاره. این رفتار اصلا شبیه سهون نبود. اب دهنش رو سخت قورت داد و
سعی کرد به حرف بیاد.
-داری چیکار میکنی؟
با تن صدای ارومتری جوری که فقط سهون متوجه بشه گفت ولی نگاه دوستش یه ثانیه
هم سمتش نیومد. فقط جونگ کوک سر جاش یه کم تقلا کرد که باعث شد سهون بازو
و ساعدش رو روی قفسه سینه پسر جلوش چفت کنه و با دست دیگه اش لوله تفنگش
رو روی شقیقه جونگ کوک بیشتر فشار بده.
-نشنیدی چی گفتم؟
سهون کلافه سر مرد و نگهبان ها داد زد و باعث شد تقریبا همشون از جا بپرن. مرد
چهارشونه انگار با داد سهون از گیجی دراومد و تقریبا هجوم برد داخل دکه نگهبانی
ولی چشم های چانیول لحظه ای هم از روی صورت بی حس سهون جدا نشدن. سهون
نمیتونست به برادرش اسیب بزنه. از این مطمئن بود ولی یه بخش وجودش داشت بهش
میگفت که اگه سهون بخواد بین بچه اش و یکی دیگه انتخاب بکنه مسلما انتخابش
جیونه.
بعد از چند دقیقه مردی که توی دکه غیب شده بود ازش بیرون اومد و فقط بدون
حرفی رفت سمت درب اصلی و با دادی که سر سایر نگهبان ها زد راه رو برای سهون و
بقیه باز کرد. افسر جوون بدون توجهی به تهیونگ و چانیول شوکه جلو راه افتاد و با
فشار به کمر جونگ کوک اون رو هم وادار کرد حرکت کنه.
جونگ کوک همینطور که داشت با قدم های گیج جلو میرفت فقط برای چند لحظه
کوتاه چرخید و به برادر بزرگترش و تهیونگ مات شده خیره شد و همین نگاه کوتاه
برای اینکه چانیول هم پاهاش از زمین کنده بشه کافی بود.
نگاه پسر کوچیکتر به سمت مسیر اشنایی که به عمارت پدرش ختم میشد چرخید.
نمیدونست تو سر سهون چی میگذره. حتی نمیدونست ترسیده یا فقط شوکه شده. فقط
میتونست ببینه که همه افرادی که دورشونن جرات ندارن حتی مستقیم به سمتشون
نگاه کنن. تو این عمارت یه اصل اساسی وجود داشت که همه اون رو از حفظ بودن. در
واقع پدرش این اصل رو به زور تو مغز همه جا داده بود و اونم این بود که جونگ کوک
تو همه چی اولویته. میتونست تمام دفعاتی رو که ادم های جدید وارد این عمارت
میشدن به وضوح به یاد بیاره. مهم نبود اون افراد قرار بود باغبون باشن یا نگهبان یا
اشپز جدید. چمن ها باید جوری زده میشد که جونگ کوک بخواد. نگهبان ها باید حین
مراقبت ازش همزمان مزاحمش نمیشدن و اشپزها باید غذاهای مورد علاقه اش رو حفظ
میکردن. و حالا یکی اسلحه گذاشته بود سر شخصی که همه میدونستن اولویت اول
صاحب این عمارته و این مسلما ترسناک بود.
اب دهنش رو قورت داد و با قدم های مردد وارد سالن اصلی شد. سهون بعد از اینکه
رسیدن وسط سالن با چسبیدن شونه اش متوقفش کرد و چرخید سمت همون نگهبان
قدبلند جدیدی که جونگ کوک اسمش رو هم نمیدونست.
-رئیست کدوم گوریه؟
-دفترکار.
مرد قد بلند با جدیت جواب داد و جلو افتاد و سهون دوباره به کمر جونگ کوک فشار
اورد و وادارش کرد حرکت کنه. دیگه معلوم نبود چانیول و تهیونگ هم دارن دنبالشون
میان یا نه. فقط جونگ کوک نمیدونست بعد از این ریسک گنده سهون میتونه به همین
راحتی مسیر برگشت به خارج از عمارت رو طی کنه یا نه.
وقتی جلوی دفتر کار پدرش رسیدن سهون دوباره متوقف شد و جونگ کوک منقبض
شدن عضله های افسر جوون روی شونه های خودش رو حس کرد. سهون چرخیده بود
سمت عقب و همزمان نگهش داشته بود.
-کسی پاش رو نمیذاره تو اتاق!
صدای جدی سهون توی راهرو پخش شد و گرمی نفس های افسر جوون به پشت
گردنش برخورد کرد.
-در رو باز کن.
سهون زیر گوشش گفت و جونگ کوک بدون حرفی دستگیره رو چرخوند و بدون اینکه
نیازی به اجبار کردنش باشه راه افتاد و داخل اتاق شد. به محض ورودش پدرش که
پشت میز نشسته بود با دیدنشون از جا پرید و رنگ پریده بهشون خیره شد. پدرش
ترسیده بود و این خیلی عجیب بود. نفسش رو بیرون داد و صبر کرد تا دوباره اسلحه
سهون رو روی پوستش حس کنه.
-میدونی چه حماقتی کردی؟
جئون با صدایی که معلوم نبود بخاطر خشم یا ترس داشت میلرزید گفت و سهون فقط
به کمر جونگ کوک فشار اورد و هولش داد جلو.
-حماقت رو تو کردی جناب جئون!
سهون با لحن خشکی گفت و یهو دستش رو دوباره دور شونه های جونگ کوک انداخت
و با عقب کشیدنش دوباره نوک اسلحه اش رو به شقیقه عرق کرده پسر کوچیکتر فشار
داد.
-میدونی شاید من اندازه یکی مثل تو تجربه نداشته باشم ولی احمق هم نیستم. اما
خب اعتراف میکنم گولم زدی. چون دست گذاشته بودی رو خط قرمز و نقطه ضعفم.
من میخواستم فقط دخترم برگرده و هر چرتی گفتی باور کردم. ولی یه چیزی رو این
وسط یادت رفت. همون قدری که میتونم بخاطر بچه ام احمق بشم همونقدرم کله خر
میشم. اگه فقط بهم میدادیش کمکت میکردم انتقام لعنت شده ات رو بگیری. ولی حالا
مطمئن باش قراره بذارم ارزوش به دلت بمونه! الانم اگه نمیخوای ببینی تا چه حد
میتونم کله خر باشم بگو همین حالا جیون رو بیارن!
صدای سهون در حین سردی و خشکی میلرزید و پر از ترس و عصبانیت بود. جونگ
کوک میتونست داغی دست ها و نفس هایی که صاحبشون محکم گرفته بودش رو حس
کنه. و هنوزم نمیدونست ترسیده یا نه.
-اسلحه ات رو از رو سر پسرم بردار!
جئون با صدای دورگه ای گفت و سهون عصبی خندید.
-تو موقعیتی نیستی که بهم دستور بدی!
-چرا هستم! تو الان زیر سقف خونه منی و اون بیرون یه لشکر ادم هست که به محض
بشکن زدنم تیکه تیکه ات میکنن! پس اسلحه کوفتیت رو همین الان از روی سر پسرم
بردار!
جئون جمله اخر رو رسما نعره زد ولی سهون حتی تکون هم نخورد.
-اره....تیکه تیکه ام میکنن! اما بعد از اینکه جسد گل پسرت افتاد جلوی پاهات!
لحن سهون اونقدر جدی بود که جونگ کوک حس کرد یه قطره عرق سرد از تیره
کمرش سر خورد پایین. سهون دیگه هیچ جوره شبیه اون افسر موقر و عاقلی که قبلا
دیده بود به نظر نمیرسید.
-جراتش رو نداری! نه در واقع جَنَمش رو نداری افسر اوه! من جنس تو رو میشناسم. از
اون احمق هایی هستی که باور داری با خوب بودن و راه رفتن روی خط راست میتونی
دنیا رو هم درست کنی. از اونایی که حتی اگه بالا سر قاتل باباشون هم وایساده باشن
حاضر نیستن یه تیر تو مغزش خالی کنن چون باور دارن قانون قوی تره! بعد میخوای
باور کنم یه بیگناه رو قراره بکشی؟
جئون با لحنی که حالا خونسرد به نظر میرسید گفت و مستقیم به چشم های قرمز
شده سهون زل زد. افسر جوون بی حس دوباره خندید و بعد یه نفس عمیق کشید.
-اره خوب شناختیم. من دقیقا همین گهیم که گفتی. اما کنار همه اینا...نه در واقع قبل
همه اینا و قبل از همه چی من بابای دخترمم! همون حدی که تو برای پسرت حاضری
هر غلطی بکنی منم برای دخترم میکنم. اگه قراره به خاطرش قاتل بشم هم میشم.
جون پسر تو در برابر جون دخترم؟ صد در صد دخترم رو انتخاب میکنم...پس
بگو...جیون رو...بیارن اینجا!!!
سهون جملات اخرش رو شمرده شمرده و عصبی گفت و بعد از چند ثانیه نگاه مستقیم
به چشم های جئون بالاخره مرد مسن تر تکون خورد و رفت سمت تلفن روی میز.
جونگ کوک صدای نفس خفیفی رو که سهون رها کرد شنید.
پدرش فقط یه جمله گفت و همین کافی بود. "جیون رو بیارید اتاقم."
بعد از این کلمات جونگ کوک یه نفس راحت بیرون داد. شاید اینجوری همه چی فقط
تموم میشد و هیچکس اسیبی نمیدید. لعنت چرا داشت به همچین چیزی فکر
میکرد؟باز نگران پدرش شده بود؟ احمقانه بود که حتی نگران خودش نبود. یه جورایی
میدونست سهون بهش اسیب نمیزنه. اما برای پدرش زیاد مطمئن نبود.
-بیا یه معالمه جدید کنیم اوه سهون!
جئون تکیه اش رو داد به میزش و با جدیت گفت و قبل از اینکه سهون بتونه جوابی
بده خودش دوباره به حرف اومد.
-میذارم با دخترت سالم از اینجا بری بیرون و فراموش میکنم رو پسرم اسلحه کشیدی.
تو هم میری همونطوری که ازت خواستم اون مدارک رو لو میدی و پرونده بیون و زنش
رو جلو میبری.
به محض تموم شدن جمله جئون سهون با صدا خندید و نفسش رو بیرون داد.
-من با دخترم بهرحال سالم از اینجا بیرون میریم. فقط قرار نیست کمکی بهت کنم. در
واقع تا پام از اینجا بره بیرون اون مدارک رو برای بیون میفرستم تا زودتر بتونه گندکاری
هاش رو جمع کنه. چون دیگه اهمیتی به اینکه کدوم شما اشغالتره و باید تنبیه شه
نمیدم. میخوام فقط تو به چیزی که میخوای نرسی.
چشم های جئون از این حرف گشاد شدن. جونگ کوک میتونست لرزیدن مردمک های
پدرش رو ببینه. این یعنی تمام زحماتی که پدرش برای تو تله انداختن بیون کشیده
بود به باد میرفت. همه این سالها هیچ و پوچ میشد. نگاه پدرش ناخوانا شده بود و این
حس خوبی به جونگ کوک نمیداد. شاید بهتر بود سهون این جملات رو وقتی تو این
شرایط مسخره بودن به زبون نمیاورد. ولی دیگه اون حرفها از دهن افسر پشت سرش
خارج شده بودن و نمیشد برشون گردوند جای قبلی.
-فکر میکنی اینجوری میتونی متوقفم کنی؟ من رو از چی میترسونی؟ من یکی از
پسرای اون لعنتی رو تو قبر کردم و اون یکی رو بی ابرو کردم. فکر کردی نمیتونم
بدترش رو سر تو یا خودش بیارم؟ فکر کردی این همه سال صبر کردم تا یه افسر پلیس
بی ریشه بیاد و همه چی رو خراب کنه؟
سهون با شنیدن این حرفها دوباره شروع کرد به خندیدن.
-اره دقیقا همین افسر بی ریشه قراره جلوت رو بگیره...خودت هم هی داری کار رو براش
اسونتر میکنی.
سهون با خونسردی گفت و دستش برای چند ثانیه دور شونه های خشک شده جونگ
کوک شل شدن و به سمت جیب بلیزش رفتن.
-قرار بود دوستام با کمک این وضعیت این تو رو چک کنن و اگه شرایط بحرانی شد
بریزن تو...اما خب تو الان خیلی راحت بدون اینکه حتی من سعی کنم ازت اعتراف
بگیرم جلوی چند تا افسر پلیس که دارن تماشات میکنن اعتراف به قتل کردی جناب
جئون!
سهون همینطوری که خودنویسی رو که که از جیبش دراورده بود تو هوا تکون میداد
گفت و بعد نگاهش رو به چشم های شوکه مرد مسن تر دوخت.
-ممنون که برام حکم جور کردی. تا چند دقیقه دیگه پلیس میریزه اینجا چون برای
دستگیری یه قاتلی که خودش اعتراف کرده دیگه نیازی به پروسه های زمان بر نیست!
جونگ کوک هم حالا دیگه داشت تند شدن نفس هاش رو حس میکرد. توقع نداشت
روزی که امپراطوری پدرش بالاخره فرو میریزه امروز باشه. شوکه و مات به صورت
پدرش که مثل یه مجسمه سنگی شده بود خیره شد و بعد از چند لحظه صدای باز
شدن در نگاهش رو چرخوند. در اتاق باز شد و منشی جوون پدرش جلوش ظاهر شد.
زن جوون رنگ پریده بود و تند نفس میکشید.
-قربان...
-بابا!
قبل از اینکه منشی پدرش چیزی بگه یه صدای بچگونه توی اتاق پخش شد و نگاه
جونگ کوک روی دختر کوچولویی که دستش رو از دست منشی بیرون کشیده بود و
داشت میدوید سمتشون نشست. دختر بچه محکم به پای سهون چسبید و با صدای
بلند زد زیر گریه. نگاه افسر جوون حالا دیگه کاملا به دخترش جلب شده بود و نگاه
جونگ کوک حالا دوباره برگشته بود روی پدرش که عجیب به نظر میرسید. اینکه مرد
میانسال هیچ واکنشی به تهدید سهون نداده بود ترسناک بود.
-من اینجام عزیزم...همینجام...اروم باش.
سهون همینطور که هنوز هم سعی داشت جونگ کوک رو ثابت نگه داره خطاب به
دخترش که چسبیده بود به پاش و حین هق هق های ضعیف میلرزید گفت.
-حماقت کردی اوه سهون...اگه قراره پایین برم قرار نیست اینجوری باشه!
جئون زیر لب زمزمه کرد و برای چند ثانیه نگاهش اومد توی چشم های ترسیده جونگ
کوکی که تقریبا با التماس محض بهش خیره شده بود.
-کدوم گوری موندید؟
پدرش همینطور که توی چشم هاش خیره شده بود یهو داد زد و جونگ کوک اشکی
شدن چشم های خودش رو حس کرد. این واقعا اخرش بود نه؟
-بابا...
بی اراده و ضعیف گفت ولی پدرش سریع نگاهش رو به سمت دیگه ای داد و همزمان
صدای باز شدن در تو اتاق پخش شد.
چندتا از نگهبان ها مسلح دورشون جمع شدن و حالا یه تعداد زیادی از اسلحه به سمت
سهون و حتی دختر بچه کنار پاش نشونه رفته بود.
-یکیتون بچه رو ببره!
جئون خشک و بی حس گفت و با حرفش گریه جیون یهو دوباره بالا رفت و محکمتر
به پای سهون چسبید.
-جرات دارید بهش دست بزنید!
سهون بالافاصله سر نگهبانی که یه قدم به سمتشون برداشته بود داد زد و نفسش رو
عصبی بیرون داد.
-انگشت یکیتون دوباره بخوره بهش همه چی ازم برمیاد!
نگاه جونگ کوک روی پدرش میخ شده بود ولی مرد میانسال بی حس به سهون خیره
بود.
از بیرون صدای داد و بیداد میومد و میشد حدس زد که تهیونگ و چانیول دارن سعی
میکنن بیان داخل اتاق. نگاه پدرش رفت سمت در و جونگ کوک نفس حبس شده اش
رو بیرون داد و یه کم سرش رو چرخوند سمت افسر پشتش و خیلی ضعیف به صدا
دراومد.
-بهم شلیک کن...به پام...
دست سهون دور شونه هاش منقبض شد. میتونست حدس بزنه درخواستش تا چه حد
شوکه کننده بوده.
-چی؟
-بکن...باید باور کنه. طوریم نمیشه. زود باش!
دوباره گفت و سریع چرخید سمت جلو. نمیخواست اینجا اونم وقتی یه بچه کنارشون
بود یه حموم خون راه بیوفته. نگاه تو چشم های پدرش رو میشناخت. اون نگاه همون
نگاهی بود که جونگ کوک همیشه ارزو کرده بود هیچوقت شاهدش نشه. نگاه پدرش
داشت بهش میگفت به ته خط رسیدن و این اصلا حس خوبی نداشت. توجه پدرش
هنوز روی در بود و بعد چند لحظه دوباره در باز شد و جونگ کوک بدون چرخیدن
صدای نفس نفس زدن عصبی برادرش رو شنید.
-دارید چه غلطی میکنید؟
چانیول کلافه داد زد و از کنار سهون رد شد و یه راست رفت سمت جئون.
-نمیخوای بس کنی؟
صدای چانیول داشت میلرزید و نگاهش مستقیم روی مرد میانسال جلوش خیره بود.
جئون یه نفس عمیق بیرون داد و نگاه اون هم برای چند ثانیه کوتاه اومد روی پسر قد
بلند جلوش و دوباره گرفته شد.
-نشنیدید چی گفتم؟ بچه رو ببرید! این لعنتی جرات نداره کاری کنه!
جئون با جدیت گفت و جونگ کوک فقط تونست دوباره با دستش به پهلوی سهون
فشار بیاره.
-نباید دست کم بگیریم!
سهون به محض حرکت دوباره نگهبان ها به سمتشون خونسرد گفت و قبل از اینکه
جونگ کوک بتونه به خودش امادگی بده یه درد به شدت کشنده، بدتر از همه دردهایی
که تا حالا تجربه کرده بود توی رون پاش پیچید.
جیون همزمان با صدای شلیک جیغ زد و چانیول با وحشت محض برگشت و نگاهش
روی جونگ کوک که از درد بدنش رو جمع کرده بود نشست.
-گمشید عقب...دومی رو تو سرش خالی میکنم!
سهون نعره زد و باعث شد همه نگهبان ها سریع عقب برن. جونگ کوک میتونست از
لای پلکهاش نگاه پر از ترس و شوک پدرش رو ببینه.جئون عقب عقب رفت و به میز
تکیه داد. حتی پلک هم نمیزد. فقط مات به رد خونی که کنار پای جونگ کوک راه
گرفته بود خیره بود.
-چند دقیقه دیگه پلیس میریزه اینجا. هرکی...هر لعنتی ای که اینجا باشه دستگیر
میشه. میخواید کنار کسی که فقط به خاطر پولش بهش احترام میذارید بمونید و با
کشتیش غرق شید یا میرید دنبال زندگیتون؟
سهون با صدایی که داشت میلرزید خطاب به نگهبان ها گفت و جونگ کوک هنوز هم
فقط داشت صورت عجیب و بی حس پدرش رو تماشا میکرد. مرد جلوش دیگه شبیه
مرد با ابهتی که همیشه دیده بود نبود. پدرش خسته و گمشده به نظر میرسید. قطره
های اشک روی صورت خودش داشتن سر میخوردن و واقعا نمیدونست از درده یا از
چیز دیگه. فقط چند ثانیه طول کشید تا نگهبان ها از اتاق بیرون بزنن. مسلما هیچ
پولی ارزش اینکه دستگیر بشن رو نداشت. خالی شدن اتاق باعث شد سهون نفسش رو
رها کنه و دستش دور شونه های جونگ کوک سست بشه. پسر کوچیکتر که به زحمت
روی پا بود خودش رو رها کرد و نشست و یه ناله بلند کرد و سهون فقط خم شد و
دخترش رو که داشت به شدت میلرزید بغل کرد. سر جونگ کوک بالا اومد و متوجه
شد پدرش اومده سمتش و جلوش روی زمین نشسته.
-خوبم.
فقط همین رو خفه و بی اراده گفت. باورکردنی نبود ولی چشم های پدرش پر از اشک
و ترس بودن.
-تقصیر...منه...
پدرش ضعیف گفت و با انگشت های لرزون پارچه خیس از خون شلوار جونگ کوک رو
چند لحظه لمس کرد.
-چیزیم نمیشه.
جونگ کوک دوباره ضعیف گفت ولی نفس نفس زدن های عصبی پدرش کم نشدن.
چانیول هم حالا کنار پدرش نشسته بود و داشت نگاش میکرد. ولی برادرش بعد از چند
لحظه به خودش اومد و سریع جلو اومد و با کشیدن تی شرت خودش اون رو از سرش
دراورد و فشارش داد روی زخم گلوله. پسر کوچیکتر بلند ناله کرد و بدنش به عقب خم
شد ولی با حس اینکه یکی پشتش قرار گرفته نفسش رو بیرون داد و فقط به شخصی
که پشتش بود تکیه داد.
-قرار نبود اینجوری بشه...
جئون یهو ضعیف زمزمه کرد و نگاه جونگ کوک بالا اومد و با دیدن حالت عجیب
صورت پدرش چشم هاش درشت شد.
-بابا...
شوکه گفت ولی قبل از اینکه بتونه واکنش بیشتری نشون بده پدرش یهو به یه سمت
خم شد و افتاد روی زمین و حتی چانیول هم وحشت زده به اون سمت چرخید. مرد
میانسال صورتش تا حدی قرمز شده بود و سخت نفس میکشید.
-چش شده؟
چانیول شوکه تقریبا داد زد و جونگ کوک فقط مات و گیج پلک زد. نگاهش روی
صورت پدرش و حالت عجیبش بالا پایین میشد.
-یه چی خورد...
تهیونگ یهو اروم گفت و نگاه همه برای چند لحظه اومد سمتش.
-حواستون بهش نبود. یه چی تو دستش بود. داد بالا.
چانیول با رنگ پریده چرخید سمت جئون که داشت سخت با چشم های نیمه باز نفس
میکشید و با چسبیدن دو طرف صورت مرد میانسال دهنش رو باز کرد و داخلش رو
چک کرد.
-چیکار کردی احمق؟
صدای چانیول ضعیف بود و میلرزید و جونگ کوک دیگه بی اراده فقط داشت نفس
نفس میزد و اشک هاش میریخت.
نگاه گیج و غبارگرفته مرد میانسال بین جفتشون مدام میچرخید.
-نکنه...توقع داشتید...بقیه عمرم...گوشه زندان...بپوسم...اونم وقتی...باختم...
جئون با صدای ضعیفی گفت و باعث شد چانیول یه نفس عصبی بیرون بده.
-برای جفتتون...پدر خوبی...نبودم...
مرد میانسال دوباره خفه گفت و باعث شد چانیول اینبار عصبی تر نگاهش کنه.
-خیال کردی چون داری میمیری میبخشمت؟ خیال کردی دلم برات میسوزه؟
پسر بزرگتر تقریبا داد زد و جئون بیحال تکخند زد.
-نه...اگه ببخشیم...احمقی...من احمق بزرگ نکردم.
-تو اصلا منو بزرگ نکردی!
چانیول درجا داد زد و جونگ کوک فقط چرخید و سرش رو به قفسه سینه تهیونگ که
پشتش بود فشار داد. هیچوقت فکر نمیکرد شاهد همچین بحث احمقانه ای بین پدرش
و برادرش بشه درحالی که پدرش داره میمیره. همیشه فکر کرده بود یه روز اون دوتا
بالاخره اشتی میکنن و همه چی بینشون خوب میشه. خیلی احمقانه همیشه به این
مسئله امیدوار مونده بود.
-اره...
جئون ضعیف گفت و سرفه کرد و یه رد باریک خون از گوشه لبش راه گرفت. جونگ
کوک با شنیدن صدای سرفه سعی کرد دوباره بچرخه اما تهیونگ به زور همون حالت
نگهش داشت. اما چانیول به صورت مرد میانسال خیره مونده بود و حتی پلک نمیزد.
-اون...چشم های...خیلی خوشگلی داشت...
جئون با یه صدای خیلی ضعیف زمزمه کرد.
-خیلی...خوشگل بودن...ولی...نباید عاشقش میشدم...میخواستم...دکتر
بشم...خیلی...میخواستم...
صدای جئون اونقدر خفه بیرون اومد که جونگ کوک اینبار تهیونگ رو یه کم هول داد
و چرخید و اینبار از بین پرده اشک نگاهش روی صورت بی حس شده و چشم های
نیمه باز پدرش میخ شد. با وحشت چرخید سمت هیونگش و با دیدن اینکه چانیول
سرش رو پایین انداخته بود و فقط با نوک انگشت کنار کت مرد میانسال رو چسبیده
بود حس کرد راه قفسه سینه اش کامل بسته شده. بی توجه به درد کشنده پاش خودش
رو جلو کشید و دستش رو روی شونه پدرش گذاشت و تکونش داد.
-بابا؟
جئون هیچ واکنشی نداد و حتی پلک هاش تکون نخوردن و پسر کوچیکتر چند تا نفس
عمیق کشید و فقط تونست دستش رو روی شونه پدرش مشت کنه. نگاهش باز رفت
سمت چانیولی که سرش کامل به پایین خم شده بود ولی جونگ کوک میتونست با
تعجب سر خوردن سریع قطرات اشک رو روی صورتش ببینه. از دور صدای اژیر پلیس
میومد و پدرش اینجا بی حرکت خوابیده بود. همه چی تموم شده بود...فقط چرا
هیونگش داشت برای کسی که ازش متنفر بود گریه میکرد؟
“Yours pain is not your final destination. Do not settle there.”
“ دردت مقصد نهاییت نیست. اونجا موندنی نشو.