-مطمئنی؟
با این سوال پسر جوون مو قهوه ای که داشت با دست های لرزون کراواتش رو صاف
میکرد چرخید و به دوستاش خیره شد و بعد یه لبخند کم جون زد.
-چند دقیقه دیگه دارم انجامش میدم...پس این یعنی مطمئنم!
لوهان که کلافگی حتی از چشم هاش هم مشخص بود اومد جلو و شونه اش رو فشار
داد.
-بک...تو مجبور نیستی! داری میلرزی محض رضای خدا! فقط بیخیال شو!
-اره مجبور نیست. اما کار درست همینه.
قبل از اینکه بکهیون به حرف بیاد صدای تهیونگ که گوشه اتاق کوچیک تعویض لباس
لبه میز نشسته بود و بی حس نگاهشون میکرد بلند شد و باعث شد لوهان با اخم بچرخه
سمتش.
-جای اینکه نظرش رو عوض کنی چرا داری اتیش زیر خاکسترش روشن میکنی؟ فایده
اینکه بره اون بیرون جلوی یه لشکر ادم مسائل خصوصیش رو بگه چیه؟
تهیونگ پوزخندی زد و سرش رو کج کرد.
-منظورت یه لشکر ادمیه که هر کدومشون روزی حداقل یه پاراگراف چرت راجبش
اینور اونور منتشر میکنن و باعث میشن کل این کشور کوفتی تبدیل بشن به قاضی
شخصیتش؟
لوهان میتونست منطق پشت حرفهای تهیونگ رو درک کنه اما هنوز هم نمیتونست با
این واقعیت که بکهیون در حد مرگ ترسیده کنار بیاد.
-ولی...
-اگه اینجا بمونه...اگه با بادیگارد اینور اونور بره و خودش رو قایم کنه یه گناهکار
میمونه...درست یا غلط تو چشم اون ادمای اون بیرون یه پسر گناهکار که بی توجه به
زحمت های پدرش داره کثافتکاری میکنه میمونه.اما اگه بره بیرون و برای اون احمق
ها سمت خودش از داستان رو بگه میشه یه قربانی...
لوهان چشم هاش رو چرخوند و دوباره اخم کرد.
-که چی براش ترحم میخوایم بخریم؟
تهیونگ خونسرد شونه ای بالا انداخت.
-از فحش و ناسزا و نفرت بهتره نه...حداقل نصفشون هم نظرشون عوض بشه کافیه! این
گند باید یه جوری جمع بشه دیگه نه؟
-ولی...
-محض رضای خدا...جفتتون بس کنید. من همینجوریش هم دارم سکته میکنم.
بکهیون درمونده نالید و با چشم های بسته یه سمت شقیقه اش رو ماساژ داد ولی با
قرار گرفتن دوتا دست روی شونه هاش چشم هاش باز شد. تهیونگ با یه نگاه جدی
روبروش بود.
-به حرفم گوش کن باشه؟
پسر روبروش با جدیت گفت و بکهیون گیج سرش رو بالا پایین کرد.
-میری اون بیرون فکر میکنی یه مشت مجسمه تخمی نشستن تو سالن. تظاهر میکنی
وجود ندارن. سوالاتشون هم جواب نمیدی. فقط شروع میکنی برای مجسمه ها تعریف
میکنی چی شده و بعد برمیگردی اینجا میریم سه تایی مست میکنیم و اگه خواستی
بازم قایم شو...حله؟
بکهیون پلک زد و بعد چشم هاش رفت روی لوهان که حالا اونم یه لبخند کمرنگ زده
بود و بعد دوباره تهیونگ رو نگاه کرد و سرش رو بالا پایین کرد.
-افرین صاحبخونه گلم!
تهیونگ با نیشخند گفت و موهاش رو بهم ریخت و باعث شد داد لوهانی که تقریبا یه
ربعی با موهای بکهیون ور رفته بود بالا بره.
چند دقیقه بعد درست روبروی اون مجسمه ها با چشم های پرسشگر و پر از قضاوتشون
ایستاده بود. ضربان قلبش بالا رفته بود و ته گلوش دردناک شده بود. کف دست هاش
عرق کرده بودن و حس میکرد میخواد بالا بیاره. چه مسخره که یه عمر گرایش جنسیش
رو از همه حتی عزیزانش قایم کرده بود و حالا باید جلوی کل کشور اعلامش میکرد...
"بیون بکهیون هستم. با تشکر از تمام کسایی که زحمت کشیدن و تا اینجا اومدن.
امیدوارم بتونید تا اخر حرفام ساکت بمونید و بهم اجازه بدید جوری که خودم صلاح
میدونم شرایط رو براتون توضیح بدم."
نگاهش رو روی مجسمه های سنگی روبروش چرخوند و بی توجه به زمزمه های
ارومشون دوباره به حرف اومد.
و ده دقیقه بعد حرفهاش تموم شده بود و رگباری از سوالات و فریاد ها بود که به سرش
میریخت. اینکه اعلام کنی گرایشت چیه توی این کشور مجاز نبود اما رازی که دیگه لو
رفته بود رو نمیشد انکار کرد. اون اینجا ایستاده بود که فقط تلاش کنه شرایط فعلی رو
برای خودش و خانواده از هم پاشیده اش درست کنه. اکثر حرفهاش حول محور اینکه
اشتباهات و مشکلات اون ربطی به خانواده و پدرش ندارن چرخیده بود. اینجوری نبود
که اهمیتی به موقعیت پدرش بده اما انقدری از جئون متنفر بود که نخواد بذاره نقشه
هاش عملی بشن. دیگه ذره ای تردید نداشت مرگ برادرش کار همون ادم بوده...اون
شغال پیر اروم اروم نقشه اش رو جلو برده بود. اول برادرش رو از میون برداشته بود تا
توجهات روی بکهیون بیاد و بعد ابروی بکهیون رو برده بود تا جایگاه و اعتبار پدرش رو
بلرزونه...مردم به فردی که خانواده سالمی نداشت اعتماد نمیکردن...برای همین بود
سیاست مدارها همیشه سعی داشتن نشون بدن خانواده های بی عیب و نقصی
دارن...چون کسی که توانایی اداره یه خانواده رو نداشت چطوری میخواست مسئولیت
های بزرگ به دوش بگیره. اما بکهیون حاضر نبود سرجاش بمونه و بذاره ضربه بخوره...از
وقتی چانیول از زندگیش بیرون رفته بود حس میکرد روحش سیاه شده و وجود نداره
و همین خیلی از تصمیم گیری هاش رو براش اسون کرده بود.
با کشیده شدن بازوش چرخید و با چشم های جدی تهیونگ مواجه شد.
بدون حرفی اجازه داد دوست جدیدش درست مثل بادیگاردش همراهیش کنه و وقتی
از سالنی که توش کنفرانس مطبوعاتی تشکیل شده بود خارج شد حس کرد راه نفسش
تازه باز شده. بی اراده تکیه داد به دیوار و روی دوپا نشست و تهیونگ که بازوش از
دستش رها شده بود با حالت سوالی چرخید سمتش. پسر روبروش چیزی نگفت فقط
اونم روی دوپا نشست و ساکت به صورت رنگ پریده اش برای تقریبا یه دقیقه خیره
شد.
-خیلی شجاع بودی...واقعا میگم...حتی منم نمیتونستم همچین شجاعتی به خرج بدم.
-دلم میخواد از این کشور برم...
بکهیون یه دفعه با لحن وارفته ای گفت و ابروهای دوستش به هم نزدیک شدن.
-میدونی...یه برنامه خیریه بود که داوطلبانه پرستار و دکتر به کشورهای محروم و جنگ
زده میفرستاد...تا حالا سه بار فرمش رو پر کردم و جرات نکردم بفرستمش...
چند لحظه بینشون ساکت شد و بعد بکهیون یه نفس عمیق کشید.
-وقتی جئون گیر افتاد و همه چی تموم شد میفرستمش!
پرستار جوون خفه گفت و از جا بلند شد و تهیونگ فقط یه اه کشید و اونم دنبالش
کرد.
-لوهان رفت ماشینش رو بیاره در پشتی...وقتشه بریم مست کنیم! البته من که نه...یکی
باید شما دوتا رو جمع کنه نه؟
بکهیون از جمله های دوستش یه لبخند کمرنگ زد. این اخلاق تهیونگ که به چیزهای
ناخوشایند اشاره نمیکرد رو دوست داشت. مثل الان که یه جوری مسئله ترکش رو دور
زده بود که انگار خودش دلش نمیخواد مشروب بخوره. وقتی سوار ماشین لوهان شدن
بکهیون اولین کاری که کرد دراوردن کراواتش بود و بعد کتش. عصبی جفتشون رو پرت
کرد صندلی عقب و باعث شد تهیونگی که اونجا نشسته بود بهش چشم غره بره.
-میشه به سهونم خبر بدم بیاد؟
لوهان همینطور که با چشم های ریز شده دنده عقب میرفت پرسید و بکهیون چشم
هاش رو چرخوند.
-یه شب نمیتونی بدون دوست پسرت سر کنی؟
لوهان کلافه نگاهش کرد.
-لعنتی من دارم رسما هر روز رو بدون اون سر میکنم! از وقتی رفته اون پایگاه کوفتی
وقت سر خاروندن هم نداره. هربار همو میبینیم فقط عین بدبخت ها همدیگه رو میکنیم
و بعدش خسته ولو میشیم یه گوشه...
-مرسی اطلاعات...
صدای خشک تهیونگ از عقب اومد و بکهیون رو به خنده انداخت.
-مگه این همون چیزی نبود که میخواستی؟ که بیشتر سکس داشته باشید؟
اروم پرسید و لوهان یه پوف کشید.
-نمیدونم چم شده...فکر کنم اون پایینیم داره وارد بلوغ فکری ای چیزی میشه...یهو
احساسات و حرف زدن و این چرت ها براش مهم شده!
بکهیون تونست فقط دوباره بخنده. ولی ته دلش یه حس به شدت تلخ و ازاردهنده بود.
حرف زدن راجع به رابطه لوهان یادش مینداخت که دیگه خودش رابطه ای نداره و بعد
یادش مینداخت تا چه حد دلش برای چانیول تنگ شده. نمیدونست چرا فقط ازش
متنفر نمیشه یا بیخیالش نمیشه.واقعیت این بود که حتی ته دلش باور داشت تو تمام
اینها چانیول بی گناهه اما حس میکرد دیگه نباید به قضاوت خودش اعتماد کنه...چون
قضاوت اون روش یه لحاف کلفت و سنگین از جنس احساسات افتاده بود...
-دارم زنگ میزنم سهون...
صدای لوهان افکارش رو پاره کرد. یه لبخند کوتاه زد و چرخید سمت پنجره و نگاه بی
حسش رو به بیرون داد. صدای محو مکالمه لوهان با دوست پسرش و حرکت ماشین و
حتی بوی عطر خودش باعث میشد دلش بگیره...چطور میشد برای همچین چیزهایی
حس کنی دلت گرفته؟ شاید قلبش دیگه مسیر یابی رو فراموش کرده بود و درست کار
نمیکرد.
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
-من اگه رییس جمهور بودم...
لوهان با صدای شل و ولی یهو دوباره شروع کرد و باعث شد بکهیونی که داشت با چشم
های قرمز شده دوباره شقیقه اش رو ماساژ میداد درمونده بچرخه سمتش و تهیونگ
دست از شکار تیکه های توفوی توی سوپش برداره.
-میدادم یه چوب دو متری تو کون همه هوموفوبیک ها بکنن!
لوهان با یه جدیت بی مثال همینطور که دستش رو تو هوا تکون میداد گفت و باعث
شد تهیونگ نگاه بی حسی به پرستار کنارش بندازه اما ظاهرا تنها کسی تو اتاق که
میشد باهاش نگاه هایی با مضمون "وات د فاک" رد و بدل کرد هم مست شده.
-نه...من میدادم یکی بکنتشون...
بکهیون شل گفت و با جدیت یهو چاپستیک هاش رو کوبید روی میز.
-یه بار که کرده بشن شاید خوششون بیاد دیگه متنفر نباشن...من راه صلح امیز رو
همیشه ترجیح میدم.
انقدر این بحث مسخره بود که تهیونگ حس میکرد داره بیخیال ترک کردن میشه و
میخواد همین الان بطری سوجوی جلوش رو تا ته بالا بده.
-سهون چرا نمیاد منو بکنه!!!
لوهان یهو داد زد و هم زمان در اتاق مخصوص رستوران باز شد و همون کسی که لوهان
یه ثانیه پیش اسمش رو داد زده بود اومد تو.
-مثل اینکه خیلی به موقع اومدم...
افسر جوون با خنده گفت و به محض نشستن یه پسر مو صورتی خودش رو پرت کرد
روش.
-بیبی!!
سهون لبخند کمرنگی زد و اروم دستش رو روی کمر دوست پسرش که محکم دستهاش
رو دور گردنش حلقه کرد بود کشید.
-منم دلم برات تنگ شده بود...
زیر گوش لوهان جوری که فقط خودش بشنوه گفت و بعد شقیقه اش رو بوسید و پسر
مو صورتی با یه لبخند احمقانه عقب رفت و دراز کشید و سرش رو روی پای افسر جوون
گذاشت. سهون چند لحظه با لبخند پسر کوچیکتر رو تماشا کرد و بعد نگاهش بالا اومد
و رفت سمت فرد جدیدی که توی اتاق بود. محترمانه دستش رو دراز کرد.
-اوه سهون هستم.
تهیونگ نگاهش رو به صورت مرد روبروش دوخت. هیچوقت میونه خوبی با پلیس ها
نداشت و پلیس هایی مثل سهون هم بیشتر از همشون نگرانش میکرد. اونهایی که خیلی
احمقانه باور داشتن میشه وضع گه جامعه رو درست کرد و سعی داشتن روی یه خط
صاف راه برن. سهون دقیق همین مدلی بود. تهیونگ چندین بار توی اخبار چهره اش
رو دیده بود. اون مرد چهره به شدت مردمی و درستکاری داشت و تهیونگ مطمئن بود
حتی یه مشت دختر نوجوون براش فن کلاب هم زدن. ولی بی توجه به افکارش دستش
رو جلو برد و با افسر جوون دست داد.
-کیم تهیونگ.
مختصر گفت و عقب نشینی کرد. سهون بهش لبخند زد و بعد یه نگاه به بکهیون
انداخت.
-این مدته لوهان بهم گفت چقدر هوای بک رو داشتی. خوشحالم با یکی عین تو اشنا
شده.
تهیونگ نیشخندی زد و شونه بالا انداخت.
-تو دردسر هم زیاد انداختمش.پس خوشحال نباش!
-هی!
بک ضربه ای به بازوش به نشونه اعتراض زد و تهیونگ فقط بهش چند ثانیه نگاه کرد.
-کارت خیلی شجاعانه بود بک...
سهون اروم گفت و نگاه بکهیون کشیده شد سمتش.
-تو اداره کنفرانست رو دیدم. هم جدی بودی و هم قاطع. همه چیزای لازم رو هم گفتی.
دیگه بقیه اش مهم نیست.
بکهیون یه لبخند سرد زد و با دستش لیوان شیشه ای کوچیک مخصوص سوجو رو
روی میز سر داد.
-تحقیقاتت به کجا رسید..؟
سهون یه لبخند کمرنگ زد و همینطور که با انگشت موهای روشن دوست پسرش رو
نوازش میکرد به حرف اومد.
-باورت بشه یا نه دارم یه پرونده جدی جریان میندازم. یه دوست دادستان دارم و اون
داره کمکم میکنه...ولی...
سهون مکث کرد و ابروهای بکهیون به هم نزدیک شدن.
-پای بابای تو و لوهان هم درگیره...در واقع پدر لوهان یه پرونده بهم داده بود و غیر
مستقیم ازم خواسته بود جمعش کنم...اما من ازش استفاده کردم و الان شرایط درگیر
کردن همه رو دارم...
چشم های بکهیون گشاد شدن. اینکه خانواده هاشون درگیر کارهای غیرقانونی بودن
چیز عجیبی نبود. در واقع خودش هم به این مسئله واقف بود و یکی از علت هایی که
هیچوقت نخواسته بود با پدرش همکاری کنه همین بود...اما پای پدر لوهان هم وسط
بود و این یه کم عجیب بود که سهون انقدر راحت داره راجع بهش حرف میزنه.
-لوهان چی؟
بکهیون با گیجی خیره به چشم های بسته دوستش گفت و سهون هم یه نگاه به پسری
که سرش روی پاهاش بود انداخت.
-تصمیمش رو سپرد به خودم...گفت کاری که درسته رو بکنم...تو چی...مشکلی با افشا
شدن فعالیت های پدرت داری؟
بکهیون بی حس خندید.
-هیچ اهمیتی نمیدم.
-جئون چقدر پاش گیره؟
تهیونگ یه دفعه پرسید و نگاه دو نفر دیگه چرخید سمتش.
-اونقدری که حبس ابد بخوره و همه اموالش توقیف شه. چند تا کارخونه تولید غیر
مجاز وسایل بیمارستانی نامرغوب داره و کلی ازمایشگاه داروسازی بدون مجوز...ولی
انقدر باهوشه که با وجود همه اینها هنوزم داره راحت میچرخه.
تهیونگ نفسش رو بیرون داد.
-خانواده اش چی میشن؟ پای اونام گیره؟ پسرش؟
سهون یه اخم کمرنگ کرد.
-بستگی داره.
-به چی؟
تهیونگ بالافاصله پرسید و افسرجوون نفسش رو بیرون داد.
-اینکه تا حالا همکاری ای تو معاملات و کارهای پدرش کرده یا نه...
-تا جایی که من میدونم نه.
ابروهای سهون بالا رفتن.
-تو از کجا میشناسیش؟
تهیونگ معذب تو جاش جا به جا شد و بکهیون که مردد بودن دوستش رو حس کرده
بود جاش به حرف اومد.
-یه مدت بادیگارد جونگ کوک بوده...به هم نزدیکن...
-اوه!
افسر جوون زیر لب گفت و بطری سوجو رو برداشت و یه شات برای خودش اماده کرد.
-بهش اخطار بده هیچ جوره تو کارهای باباش همکاری نکنه...مسلما قراره اموالشون رو
از دست بدن و اگه چیزی داره بهتره به اسم یکی دیگه کنه...البته من اینها رو نباید بگم
و کارم اشتباهه...اما خب...هیچ جای این پرونده درست پیش نرفته اینم روش...بهرحال
به چانیول هم قول داده بودم نذارم اسم داداشش گند کشیده بشه.
چشم های بکهیون با شنیدن اسم چانیول برق بی اراده ای زدن.
-با چا...با اونم حرف زدی؟ چطوری؟
با تردید جوری که انگار به زبون اوردن اسم چانیول یه گناه کبیره اس که هیچ جوره
نباید بهش مرتکب بشه پرسید و سهون سرش رو همینطور که برای خودش یه شات
دیگه سوجو میریخت بالا پایین کرد.
-خودش بهم زنگ زد...گفت میخواد حرف بزنیم.منم دیدمش. هر چی بود و نبود بهم
گفت.
سهون با جدیت زمزمه کرد و بکهیون یه پوزخند پر حرص زد.
-همه چی؟مطمئنی؟مثلا راجع به بلایی که سر من اورده چی داشت بگه؟
افسر جوون شاتش رو بالا داد و یه نفس عمیق کشید. چشم های بکهیون پر از حس
ناامیدی و خشم بودن و مسلما الان وقت مناسبی برای گفتن اینکه حرفهای چانیول
راجع به بیگناه بودنش رو باور کرده نبود.خودش هم نمیدونست چرا وقتی جلوی اون
پسر نشست و به حرفهاش گوش داد با هر جمله ای که از دهنش خارج شد گاردش
پایین و پایینتر اومد. شاید چون چانیول به طرز بی رحمانه ای صادق و رک به نظر
میرسید. سهون با ادم های زیادی بخاطر شغلش سروکله زده بود و با اینکه ادمی نبود
که چشم بسته به حس شیشمش اعتماد کنه اما تونسته بود به وضوح حس کنه که
چانیول داره راست میگه.
-میگه دستی تو اون قضیه نداشته و خودش هم گول جئون رو خورده.
زیر لب گفت و بکهیون هیستریک چند ثانیه خندید و بعد متوقف شد.
-تو هم باورش کردی؟
سهون شات کوچیک رو بین انگشتهاش چرخوند. علاقه ای به اینکه اعصاب پسر حساس
روبروش رو که داشت دوران سختی رو میگذروند بهم بریزه نداشت اما نمیتونست دروغ
هم بگه.
-دلیلی نداشت باورش نکنم...با توجه به شرایط اون ادم هیچ علتی برای اینکار نداشته...
دست بکهیون روی میز چوبی بینشون کوبیده شد و باعث شد لوهان یه کم از جا بپره
و نامفهموم صدا بده. تهیونگ هم حالا دیگه داشت با نگرانی دو طرف بحث رو تماشا
میکرد.
-علتی بیشتر از اینکه اون همیشه عین دیوونه ها میخواسته خودش رو به پدرش ثابت
کنه تا بالاخره از سمت اون قبول بشه؟ میدونی مادرش یه بار بهم چی گفت؟ گفت
وسط خودت و بابای لعنتیش قرارش نده!
سهون نفسش رو بیرون داد و لبخند زد. برعکس بکهیون اون خیلی راحت میتونست
هیجاناتش رو کنترل کنه و الان اصلا عصبانی نبود.
-مشکل اینا نیست بکهیون...
سهون با ارامش گفت و پرستار جوون با اخم بهش خیره شد.
-میدونی من زیاد تو زمینه احساسات و این چیزها خوب نیستم...اما یه چیزی رو این
وسط خوب فهمیدم. مشکل این نیست که اون ادم گند زده یا بهت خیانت کرده. مشکل
اینه که تو عمیقا باور داری که ادمی هستی که ممکنه یکی چنین کاری در حقت بکنه.
باور داری راحت میشه رهات کرد یا ازت استفاده کرد و برات جایگزین پیدا کرد...جوری
این مسئله عمیق تو سرت رفته که مطمئنم یه بار هم فکر نکردی شاید دور انداختنت
برای چانیول اونقدرها هم اسون نباشه! الانم حاضر نیستی ببینی داره تلاش میکنه برت
گردونه وگرنه چه علتی داره بیاد پیش من و زیراب همون پدری که میگی داره جون
میکنه تو چشمش بیاد رو بزنه!
مردمک های بکهیون میلرزیدن و چشم هاش یه کم درشت شده بود. نمیخواست دوباره
کم بیاره و تپش های لعنتی و احمقانه قلبش برگردن. چرا سهون داشت این حرفها رو
بهش میزد؟
-از کی تا حالا مدافع حقوق اون عوضی شدی؟؟تو قرار بود کمکم کنی تقاص خون
برادرم رو بگیرم!
با صدای بلند داد زد و اینبار دیگه باعث شد دوست مو صورتیش کاملا از جا بپره و
بشینه و با چشم های گیج نگاهشون کنه. سهون نفسش رو بیرون داد و بهش خیره شد.
-اروم باش بک...من دشمنت نیستم که اینجوری جلوم گارد گرفتی.فقط چیزی رو که
دیدم گفتم! اینکه تو دوست داری چی رو باور کنی تصمیم من نیست! از کسی هم دفاع
نکردم. فقط جفتتون دارید عذاب میکشید و به عنوان یه انسان وظیفه ام دیدم کمکی
کرده باشم!
بکهیون یه نفس عمیق کشید و یهو از جا بلند شد.
-میدونی چیه؟ گور بابای انسانیت! همین انسانیت باعث شد من انقدر احمق بشم که
برسم به این نقطه! پس گور باباش!!!
داد زد و با قدم های بلند از اتاق رستوران بیرون رفت و تهیونگ هم سریع پشتش از جا
پرید.
-برو دنبالش مسته هنوز یه کم...
سهون زیر لب گفت و تهیونگ فقط سر تکون داد و دوید دنبال بکهیون. پیدا کردن
پرستار جوون زیاد سخت نبود چون نتونسته بود اونقدر سریع حرکت کنه و داشت از
در رستوران میرفت بیرون. قدم هاش رو تند کرد و خودش رو به بکهیون گیج رسوند و
مچش رو گرفت. پرستار رنگ پریده چرخید سمتش و تهیونگ با دیدن چشم هاش غرق
اشکش شوکه پلک زد.
-بک...
ضعیف گفت و بکهیون چرخید و پشت بهش کرد اما شونه هاش هنوز داشتن میلرزیدن.
-به چه حقی بهم میگه باید باورش کنم؟
بکهیون با هق هق گفت و یه نفس عمیق کشید.
-اون جای من بوده؟ یه لحظه اون روزها جای من بوده؟کی جای من بوده اصلا؟
پرستار جوون با درموندگی داد زد و یه چنگی لای موهاش کشید.
-هیچکس...هیچکس نمیدونه اون چند روز اول تو اون اتاق چی به سرم
گذشت...وقتی...وقتی قلبم شکسته بود و کل مردم اون بیرون هم داشتن قضاوتم
میکردن و دلم فقط داداشم رو میخواست و بازهم عین احمقها دلم برای کسی که گند
کشیده بود به کل وجودم تنگ شده بود...چطور میتونه انقدر راحت بگه باید باورش
کنم؟؟
صدای بکهیون شدید میلرزید و حتی بدنش هم لرزه داشت. تهیونگ چند لحظه بی
حرکت سرجاش موند و بعد رفت جلوی دوست لرزونش قرار گرفت و بدون حرفی
بکهیون رو بغل کرد و چسبوند به خودش.
-هیش...تو درست میگی...حق با توئه...نباید ببخشیش...تا وقتی نمیخوای
نبخشش..باورش هم نکن...هیچکس نمیتونه زورت کنه...
همینطور که اروم دستش رو میکشید به کمر بکهیون زمزمه کرد و نفسش رو سخت
بیرون داد.خودش هم تو همچین نقطه ای گیر کرده بود و برای همین حس و حال پسر
تو اغوشش رو درک میکرد. توی یه مرزی از متنفر شدن از جونگ کوک و خواستنش
چرخ میزد و گاهی حس میکرد برای اینکه زیر همه قول هاش زده میخواد ازش انتقام
بگیره و گاهی حس میکرد پسر کوچیکتر رو بخشیده و هنوزم فقط میخواد باهاش باشه.
انقدر به دست کشیدن به کمر بکهیون ادامه داد تا هق هق های پرستار جوون اروم
شدن و لرزشش کمتر شد. بدون حرفی عقب رفت و بدون اینکه به صورت دوستش نگاه
کنه و معذبش کنه به حرف اومد.
-میرم ماشینتو بیارم. وایسا همینجا...
با جدیت گفت و راه افتاد سمت پارکینگ رستوران و بکهیون همینطور که سعی داشت
از بین لایه اشک دور شدن دوستش رو تماشا کنه یه نفس عمیق بیرون داد. دیگه
خودش هم نمیدونست چی میخواد و چه فکری داره. نمیدونست باور کرده چانیول بی
گناهه یا فقط عین احمق ها این مورد رو هم چشم پوشی کرده و هنوزم میخوادش...فقط
میدونست اینبار باید سعی کنه جلوی احساساتش بایسته...اگرچه که میدونست دیر یا
زود قراره کم بیاره.
“say something I’m giving up on you…”
" یه چیزی بگو دارم بیخیالت میشم..."
Chapter 152
-بکهیون!!!
با شنیدن این صدا دو نفری که سعی داشتن بی سر و صدا برن طبقه بالا متوقف شدن
و پرستار جوون بعد از یه نگاه درمونده به دوستش با حالت "تو برو." چرخید سمت
پایین پله ها و همینطور که به صدای قدم های تهیونگ گوش میداد به پدرش خیره
شد. اقای بیون نفسش رو بیرون داد و یکی دو پله اومد بالاتر تا شاید بهتر بتونه صورت
رنگ پریده پسرش رو ببینه.
-چرا اینکارو کردی؟
پدرش با لحنی که نمیشد تشخیص داد ناراحته یا ناامید پرسید و پرستار جوون نفسش
رو اروم بیرون داد و تکیه داد به دیوار کنارش.
انقدر خسته بود که ترجیح میداد روی همین پله بشینه و حتی نشسته بخوابه اما امادگی
اینکه با پدرش روبرو بشه رو داشت. مسلما بعد اون کنفرانس مطبوعاتی ای که حتی
پدرش رو هم از قبل در جریانش نذاشته بود این مکالمه اجتناب ناپذیر بود.
-چون لازم بود...
اروم گفت و نشست روی یکی از پله ها و پدرش دستی به صورتش که برای اولین بار با
یه ته ریش اشفته پوشونده شده بود کشید.
-باعث شدی دیدگاه مردم تا حدی به شرایط عوض بشه...در واقع این به نفع من شد...اما
واقعیت اینه که ترجیح میدادم این اتفاق نیوفته...
بکهیون با گیجی و ابروهای بالا رفته پلک زد. مسلما اون اینکار رو برای پدرش نکرده
بود اما توقع اینکه اقای بیون راضی هم نباشه رو نداشت.
-چرا؟
ضعیف و تقریبا بیحال پرسید و نگاه نگران پدرش روی صورتش چرخید.
-چون باعث شدی اثر ضربه جئون کمرنگ بشه و شاید حالا اون بخواد دوباره یه ضربه
دیگه بهمون بزنه...
چشمهای بکهیون گشاد شدن. اون اصلا فکر همچین چیزی رو نکرده بود.
-با اینکه مسلما اون ادم الان خیلی عوض شده...اما حتی توی گذشته هم ادمی بود که
برای رسیدن به چیزی که میخواست هزارتا راه رو تست میکرد...الانم نابودی منو میخواد
و تا بهش نرسه ول نمیکنه...
بکهیون کلافه دستش رو لای موهاش چرخوند و یه نفس عمیق کشید.
-خب...الان باید...چیکار کرد؟
پدرش یه نفس عمیق کشید و بعد نگاهش رو از چشم های پرسوال بکهیون جدا کرد.
-باید چیزی رو که میخواد بهش بدم...باید باور کنه کم اوردم...نمیخوام دیگه به خانواده
امون اسیبی بزنه...میخوام از انتخابات کناره گیری کنم.
بکهیون شوکه به سمت جلو خم شد. تسلیم شدن پدرش بهش حس خوبی نمیداد.
تسلیم شدن به جئون در واقع حس خوبی بهش نمیداد.
-شما اینکارو نمیکنید!
با جدیت گفت و از جا بلند شد. اقای بیون با تعجب نگاهش کرد.
-مهم نیست چه جوری ولی من انتقام داداشم رو ازش میگیرم. قرار نیست یه گوشه
قایم شم و از ترس بلرزم که میخواد بعدش چیکار کنه! اینکه شما توی انتخابات شرکت
میکنید یا نه برام اهمیتی نداره اما دوست ندارم جئون حس کنه برنده شده. پس تا یه
مدت مثل الان فقط موضع سکوت داشته باشید تا من ببینم میخوام چیکار کنم. بعدش
هر تصمیمی داشتید عملی کنید. دیگه فرقی برام نمیکنه!
حرفش که تموم شد در برابر چشم های شوکه پدرش چرخید و راه افتاد سمت طبقه
بالا. اون حالت جدی توی چشم هاش وقتی پشتش رو به پدرش کرد تا حدی رنگ
باخت. اما میدونست که تاثیر لازمه رو روی مرد میانسال پشت سرش دیگه به حد کافی
گذاشته. خودش هم این ادمی رو که سعی داشت تحویل بقیه بده نمیشناخت.نمیدونست
چطوری انقدر نسبت به خودش و کارهاش مطمئن شده که دیگه حتی به پدرش هم
دستور میده و جوری رفتار میکنه انگار یه نقشه تمام عیار و اماده داره...اما میدونست
فعلا به این بخش نااشنای وجودش به شدت محتاجه و باید تا میتونه همراه خودش
نگهش داره. وقتی رسید جلوی در اتاقش تهیونگ اونجا منتظرش بود. سعی کرد لبخند
بزنه اما زیاد موفق نشد. دوستش جلو اومد و چند لحظه نگاهش کرد.
-بک...راستش میخواستم بهت بگم که فکر کنم بهتره من دیگه برگردم خونه
خودم...دیگه اونقدرها وسوسه هام قوی نیستن و اینجا موندن هم قرار نیست یهو معجزه
خاصی بکنه...
اخم های بکهیون بالافاصله تو هم رفتن.
-میدونم معذبی و دوست نداری خونه یکی دیگه بمونی اما اجازه نمیدم بری دنبال
کارت و یهو گند بزنی به تلاش این مدته جفتمون! همینجا میمونی! همین!
با قاطعیت گفت و بدون توجه به ابروهای بالا رفته تهیونگ وارد اتاقش شد. تهیونگ
چرخید و نگاهش رو به پرستار جوون که داشت دکمه های بلیزش رو باز میکرد داد و
دستی لای موهاش کشید.
-خانواده ات اوکین من اینجا موندم؟ هیچوقت راجع به این موضوع حرف نزدیم! فقط
منو برداشتی اوردی اینجا!
-تهیونگ!
بکهیون کلافه گفت و چرخید سمتش. چشم هاش یه کم قرمز بودن و رنگش هنوز هم
پریده بود. ولی کاملا جدی به نظر میرسید.
-تو این خونه لعنت شده انقدر اتاق هست که من میتونم یه پادگان از دوستام رو توش
جا بدم و کسی حتی نفهمه! پس نمیخواد نگران این چیزها باشی! پس فردا عمل مادرته!
بیا رو اون تمرکز کنیم!
پسر جلوی در بعد از شنیدن این جمله ها فقط سرش رو بالا پایین کرد و بعد از یه شب
بخیر اروم راه افتاد بره اتاق خودش. بکهیون یه نفس عمیق بعد از تنها شدن کشید و
بعد از بستن در بدون اینکه دیگه اهمیتی به عوض کردن بقیه لباس هاش بده خودش
رو روی تخت انداخت. حرفهای سهون توی سرش بالا و پایین میشدن ولی بکهیون ذره
ای هم به خودش اجازه نداده بود که تحت تاثیرشون قرار بگیره...اما خب شاید باید
ازشون به نفع خودش استفاده میکرد...اگه چانیول هنوز انقدر میخواستش چرا نباید از
این مسئله سود میبرد؟ برای پایین کشیدن اون اژدهای پیر کی بهتر بود از پسر زخم
خورده خودش؟
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
باصدای تقه هایی که در خورد مرد میانسال کلافه چنگی لای موهاش انداخت و لیوان
تو دستش رو رها کرد روی میز و باعث شد چند قطره از مشروب گرون داخلش به
اطراف پرت بشه.
-بیا تو...
بی حوصله گفت و خودش رو انداخت روی صندلی پشت میزش. در باز شد و مرد قد
بلند و سیاه پوشی که چند وقت یه بار توی این اتاق پیداش میشد داخل شد. جئون
نفسش رو بیرون داد و روی صندلیش جا به جا شد.
-به نفعته که خبر خوبی داشته باشی...
از حالتی که صورت مرد جوون به خودش گرفت فهمید که قرار نیست چیز جالبی بشنوه
و با یه تکخند عصبی سری تکون داد.
-قربان باخبر شدم که اوه سهون همون افسری که داره روی پرونده بیون کار میکنه یه
پرونده جدا هم داره برای شما جمع میکنه...و برعکس پرونده قبلی این یکی کاملا
تمرکزش روی شماست...نمیدونم اطلاعات پایه ایش رو از کجا اورده اما ظاهرا جدی به
نظر میرسه...
چشم های جئون بعد از این حرفها گشاد شدن و پشت میزش یه کم به جلو خم شد.
-یع...یعنی چی؟ دقیقا به چه علتی داره پرونده علیه من تشکیل میده؟
مرد سیاه پوش دستهاش رو پشت کمرش به هم وصل کرد و بعد یه کم مکث به حرف
اومد.
-همونطور که بهتون گفتم تو پرونده بیون و سهامدارهای دیگه بیمارستان فقط اسم
یکی از کارخونه های شما اورده شده بود...برای خرید و فروش دارو و تجهیزات غیر
قانونی...اما پرونده جدید جدا از اتهامات مالی و پول شویی توش اتهام قتل و اقدام به
قتل و جرم های دیگه هم هست...اتهام اصلی هم برمیگرده به همون تصادف پسر ارشد
بیون که افسر اوه نذاشته پرونده اش بسته بشه... ولی فکر کنم فعلا قصد ندارن تحقیقات
رو علنی کنن...
مرد پشت میز شوکه فقط پلک زد و بعد یه نفس صدادار بیرون داد.
-این احمق ها فکر کردن میتونن انقدر راحت منو پایین بکشن؟ ظاهرا بیون هنوز
نفهمیده من نیومدم باش بازی کنم...چطوره پسر کوچیکش هم براش زیر خاک کنم تا
دقیق بفهمه چی ازش میخوام؟
مرد سیاه پوش یه اخم کمرنگ بعد این جملات کرد و با تردید به حرف اومد.
-قربان برای اینکار اصلا وقت مناسبی نیست...این درست مثل مهر تایید روی اتهامات
قبلیتونه...
-برام مهم نیست!!!
دست جئون محکم روی میز جلوش کوبیده شد و صدای فریادش اتاق رو پر کرد. مرد
میانسال نفس های عمیق میکشید و پلک چپش یه تیک عصبی واضح گرفته بود.
-توقع داری بیکار بشینم و بذارم دوباره اون بیون حرومزاده برنده بشه؟
مرد سیاه پوش سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.
-برو تا میتونی راجع به این پرونده کوفتی برام جزییات پیدا کن...باید بدونم قراره با چی
مقابله کنم.
جئون با لحن خشکی گفت و مرد مقابلش بعد یه تعظیم صبورانه از اتاق خارج شد اما
به محض خروجش منشی جوونش دوید داخل اتاق و باعث شد مرد میانسال عصبی
نفسش رو بیرون بده.
-قربان پارک چانیول...دوباره اومده...البته اینبار تونستن بیان داخل...ولی نمیدونم
چطوری...نگهبان جلوی ورودی جلوشو گرفته...ولی میگه تا حاضر نشید ببینیدش جایی
نمیره...
دختر رنگ پریده تند تند گفت و باعث شد مرد میانسال پشت میز هیستریک بخنده.
خودش هم نمیدونست چرا از روبرو شدن با اون پسر داره فرار میکنه.شاید یه بخشی از
وجودش نمیخواست نگاه ناامید تو چشم های چانیول رو بعد از اینکه دوباره گولش رو
خورده بود ببینه...شایدم فقط دردسر نمیخواست. ولی الان اونقدر عصبی بود که به
هیچی اهمیت نده.
-بذارید بیاد ببینم چی میخواد بگه...
بی حس گفت و از جا بلند شد و رفت سمت کمد مشروب هاش و با یه شیشه برگشت
و خیلی سریع لیوان روی میز رو ازش پر کرد و تا ته بالا دادش. وقتی داغی توی معده
اش داشت یه کم سبک میشد در اتاق بدون اینکه زده بشه باز شد و جئون بدون اینکه
نگاهی به اون سمت بکنه دوباره روی صندلیش جا گرفت.
وقتی سرش بالا اومد چانیول وسط اتاق خیره بهش ایستاده بود و حجم خشم تو چشم
هاش انقدر زیاد بود که مرد میانسال بی اراده حس ناامنی کرد.
-اومدی اینجا چیکار؟ که مستقیم بهت بگم احمق بودی که باور کردی که به تو و
دوست پسر کوچولوت اهمیت میدم؟
با نیشخند گفت و فقط چند ثانیه طول کشید تا چانیول هجوم بیاره سمتش و میزش
رو دور بزنه و با چسبیدن یقه اش از جا بلدنش کنه. پسر جوون روبروش تو صورتش
نفس نفس میزد و انقدر محکم یقه بلیزش رو گرفته بود که نفس کشیدن رو براش
سخت کرده بود. به خودش برای اینکه تونسته بود حالت بی حس تو چشم هاش رو نگه
داره افتخار میکرد. چانیول یقه اش رو بیشتر مشت کرد و بعد بدنش رو کوبید به دیوار
پشتشون.
-چطور تونستی لعنتی...چطور...
پسر جلوش همینطور که بریده نفس میکشید گفت و تکونش داد یه کم.
-تو...تو ادمی اصلا؟
چانیول ضعیف تو صورتش گفت و جئون میتونست قسم بخوره چشم های پسری که
یقه اش رو گرفته بود اشکی شدن.
-تموم این سالها...حتی وقتی گند کشیدی به کل وجودم...ته دلم هی میگفتم...نه این
ادم نمیتونه انقدر لجن باشه...حداقل با من نه...من پسر تخمیشم...درسته نمیگه
پسرشم...درسته عین اشغال باهام رفتار میکنه اما جفتمون میدونیم من پسرشم...یه کم
بهم اهمیت میده...واسه همین کلی جون کندم تایید توی لعنتی رو به دست بیارم...به
خاطرت کلی کثافت کاری کردم...حتی با اینکه بارها دیده بودم مادرم رو کتک زدی
بازم عین احمق ها ته دلم نمیتونستم ازت متنفر شم...ولی تو...توی لجن...تنها چیزی
که برام عزیز بود رو از بغلم کشیدی بیرون تا به خواسته خودت برسی...چطوری انقدر
بی رحمی؟
دوتاشون تو چشم های هم خیره بودن و مرد میانسال برای اولین بار حس میکرد
نمیدونه چطوری به حرف بیاد. برای اولین بار حس میکرد دلش میخواد هر کسی باشه
جز خودش...تعداد دفعاتی که چانیول رو زیر بار مشت و لگد هاش گرفته بود از موهای
سرش هم زیادتر بودن. تعداد دفعاتی که اون پسر با نگاه هاش و سکوتش بهش گفته
بود ازش متنفره از اونم بیشتر بودن. اما اونم تمام این سالها درست مثل چانیول ته دلش
باورش نشده بود که پسر روبروش میتونه واقعا ازش متنفر باشه. اون پسر، پسر احمق
خودش بود که حتی بعد از کتک خوردن هم باز حرف هاش رو گوش میداد و سعی
میکرد اعتمادش رو جلب کنه. اما اینبار حالت چشم های چانیول شوخی نبودن. بالاخره
تونسته بود پسر خودش رو از خودش متنفر کنه...و این حس...باورکردنی نبود اما عین
زهرمار تلخ بود. اگه حالا که این نگاه تو چشم های چانیول رو دیده بود میتونست یه
کم عقب بره باز هم همون تصمیم های قبلی رو میگرفت؟ به خودش اجازه نداد به
جواب این سوال فکر کنه و سعی کرد یقه اش رو ازاد کنه ولی چانیول از جاش جم
نخورد.
-یه چیز دیگه ام فهمیدم...
چانیول با تمسخر زمزمه کرد و نگاه جئون دوباره از روی ناچاری برگشت تو چشم های
قرمز شده پسرش.
-اون عوضی هایی که اون سری بهم چاقو زدن...که جلوی راه بکهیون قرار بگیرم...کار
خودت بودن نه؟
جئون شوکه نفسش رو بیرون داد. این یکی رو دیگه فکر نمیکرد چانیول حدس بزنه.
ظاهرا حالت تو چشم هاش برای جواب چانیول کافی بود چون پسر جوون عصبی خندید
و یقه اش رو ول کرد و رفت عقب.
-واو...اقای جئون...حتی برای تو هم دیگه زیادی کثیف بود...دادی پسر خودت رو چاقو
بزنن...روی زندگیش قمار کردی تا به چیزی که میخوای برسی...اگه یه درصد...فقط یه
درصد بکهیون اون شب از اون مسیر رد نمیشد...پسر خودت رو هم الان تو قبر کرده
بودی...همیشه برام سوال مونده بود اون شب چی شد و اون عوضی هایی که یهو ریختن
سرم کی بودن...ولی خب فکرم هم سمت تو نرفته بود چون قبلا احمقتر از الان بودم...اما
الان دیگه میدونم تو ادم ریسک کردن و پلن های بلند مدت ریختنی و هیچی هم برات
مهم نیست...
-اومدی اینجا این اراجیف رو تحویل من میدی که چی؟ هر چی شده بخاطر سادگی و
حماقت خودت بوده!
با لحنی که سعی داشت خونسرد نگهش داره گفت و پسر جوون روبروش بی حس و با
یه نیشخند به چشمهاش خیره موند و چند لحظه پلکهاش رو بست و یه تکخند ضعیف
زد.
-میدونی...
نگاه چانیول دوباره توی چشم هاش بود.
-اصلا درکت نمیکنم...راستش هیچوقت نکردم...درک نکردم چرا عشق و محبت کسایی
که به وضوح دوستت دارن رو پس میزنی...درک نکردم چرا با یه پسرت مثل زندانی
رفتار میکنی با اون یکی مثل یه تیکه اشغال...درک نکردم چرا با مامانم...با هایری...با
همه دخترای لعنتی ای که اوردی به این عمارت و بردی عین هیولا رفتار کردی...ولی
خب من ادم با درکی نیستم...هیچوقت نبودم...قبلا به خودم اینو میگفتم و زیاد به این
چیزها فکر نمیکردم...اما تازگی ها...
چانیول مکث کوتاهی کرد و نفسش رو بیرون داد.
-بیشتر از همیشه درکت نمیکنم...درک نمیکنم که چرا یکی که قبلا خودش سر سادگی
یا به قول خودت حماقت ضربه خورده داره از همون نقطه به بقیه ضربه میزنه...
نگاه مرد میانسال حالا دیگه یه حالت گنگ و شاید هم تهاجمی گرفته بود و چانیول
راحت میتونست این نگاه رو بخونه.ولی اهمیتی نمیداد. اینجا اومدن و گفتن این حرفها
هیچ فایده ای به حالش نداشتن. نه بکهیون برمیگشت نه اون فیلم کوفتی از نت جمع
میشد نه میتونست اون دقایق کوفتی ای رو که بکهیون جلوی دوربین یه لشکر ادم
ایستاده بود و با زبون بی زبونی بهشون التماس کرده بود دست از عذاب دادنش بردارن
پاک کنه. اون فقط اینجا اومده بود تا یه بار دیگه چشم های لعنتی ادم جلوش رو ببینه،
حرفهاش رو بزنه و با دست های خودش باور اینکه این مرد پدرشه رو تو گور کنه.
-نابودم کردی...نابودت میکنم!
خیره به چشم های مرد جلوش با ارامش گفت و بعد بدون حرف بیشتری چرخید و
رفت سمت در و لحظه بعدی مرد میانسال دوباره تو اتاق کارش تنها بود، درست مثل
یه ساعت قبل وقتی که داشت با حرص و عصبانیت محض احمقانه توی نت میچرخید
تا واکنش مردم نسبت به کنفرانس مطبوعاتی بکهیون رو ببینه...ولی حالا به طور عجیبی
اتاق کارش سردتر و بزرگتر و خالی تر از همیشه به نظر میرسید. اگه برمیگشت عقب
واقعا چیکار میکرد؟
“I tried so hard to be what you needed.”unknown
" خیلی سعی کردم اون چیزی باشم که تو بهش نیاز داری."
Chapter 153
با شنیدن مخفف اسمش اونم به این حالت دست از کشیدن نوک کفشش با یه حالت
عصبی روی زمین برداشت و چرخید و با دیدن لوهان با اینکه اصلا حس و حال خوبی
نداشت بی اراده لبخند زد. لوهان با قدم های بلند تقریبا دوید سمتش و سهون خیلی
راحت تونست خودداری دوست پسرش برای اینکه به عادت همیشه یهو اویزون گردنش
نشه رو حس کنه.
-اینجا چیکار میکنی؟
پسر مو صورتی با چشم های درشت شده سوال کرد و سهون نفسش رو بیرون داد.
-باهام تماس گرفتن و گفتن پدرت میخواد ببینتم...
خفه گفت و صورت پسر روبروش بالافاصله حالت نگرانی به خودش گرفت.
-چیکارت داره؟
افسر جوون یه تکخند خشک زد و سری تکون داد.
-بیا امیدوار باشیم مثل دفعه قبل بخواد زورم کنه با میون برم سر قرار...اون وقت مشکلی
پیش نمیاد. دوباره با خواهرت میتونم کنار بیام...
بعد از تموم شدن جمله اش و دیدن حالت چشم های دوست پسرش تازه یادش اومد
که به لوهان چیزی راجع به اینکه خواهرش رو دیده نگفته و میون هم به طور عجیبی
رازداری کرده بود و حرفی در این مورد به لوهان نزده بود.
-تو میونو دیدی؟کی؟؟
لوهان با یه لحن جدی که ته مایه پرحرصی داشت سریع سوال کرد و سهون کلافه از
گیجی خودش برای به زبون اوردن همچین چیزی تو بدترین موقعیت پوفی کرد.
-اره...یه مدت پیش بابات یهو انداختمون تو یه شرایط مسخره...
زیر لب گفت و لوهان بیشتر اخم کرد و دستهاش رو هم زد زیر بغلش.
-خب بعدش؟
-هیچی دیگه...باهاش رفتم سرقرار...خوش گذشت...
سهون نتونست جلوی خودش رو برای استفاده از این موقعیت بگیره و خونسرد گفت و
باعث شد دندون های دوست پسرش به وضوح روی هم چفت بشن.
-باش رفتی سر قرار؟با خواهر من؟با همونی که کل خانواده ام میخوان باهاش باشی و
میگی خوش گذشت؟؟؟
لوهان تقریبا سرش بی توجه به جایی که توش بودن داد زد و سهون بالافاصله خودش
رو به خاطر همچین شوخی بی وقتی لعنت کرد.
-اروم باش عزیزم...اره رفتم باهاش غذا خوردم...بعدش هم بهش گفتم با داداش وحشی
و بی اعصابش رابطه دارم اونم نشست کلی خاطره ازت تعریف کرد و برای همین هم
خوش گذشت!
لوهان واقعا شوکه و مات به نظر میرسید و تقریبا چند ثانیه طول کشید تا بتونه به حرف
بیاد.
-یعنی...الان میون میدونه من و تو با همیم؟
گیج و بی علت پرسید و سهون فقط با یه لبخند مردد سرش رو بالا پایین کرد.
-پس چرا به من نگفت میدونه؟
-من از خواستم نگه تا خودم بگم...البته گفت کمکم نمیکنه...اما ظاهرا نظرش عوض
شده یا چیزی...
سهون با ارامش و راضی از اینکه لوهان جوش نیاورده توضیح داد و به صورت ناخوانای
دوست پسرش خیره شد ولی بعد چند ثانیه حالت چشم های لوهان تغییر کردن و یهو
صدای دادش بالا رفت.
-اون عفریته موزی! پس بگو تیکه های این مدته اش بهم از کجا اب میخورد...راه میرفتم
میگفت "لوهانی حس میکنم داری لنگ میزنی!"، "لوهانی اون چیه رو گردنت!؟"
"لوهانی کوفت لوهانی مرگ!".
سهون سعی کرد جلوی خنده اش رو بگیره. لوهان و خواهرش به طور عجیبی شبیه هم
بودن و واقعا راحت میشد به عنوان دوقلو اشتباه گرفتشون.
-اخلاقش خیلی شبیه خودته...
زیر لب گفت و پسر مو صورتی با چشم های باریک شده بهش خیره شد.
-خب که چی؟ حالا میخوای بری دنبال اون لابد! یه لوهانی که قابلیت بچه پس انداختن
هم داره و فول اپشنه!
سهون دوباره به خنده افتاد اگرچه که خنده اش با باز شدن در اتاق پدر لوهان ساکت
شد. چند تا از کارکنای اداره اشون از اتاق بیرون اومدن و با دیدنش بهش سلام نظامی
دادن و سهون فقط در جوابشون سرش رو تکون داد و بعد یه نگاه دیگه به چشم های
لوهان که حالا باز مضطرب شده بودن و لب زدن "نگران نباش." وارد اتاق شد. ولی یه
جمله ساده مثل نگران نباش قرار نبود باعث بشه لوهان دست از نگرانی برداره و سهون
مطمئن بود به محض بسته شدن در پسر کوچیکتر پریده سمت اونجا و گوشش رو
چسبونده بهش.
پدر لوهان پشت میزش بود و حالت توی چشم هاش گویای همه چی بودن. خبر پرونده
ای که سهون داشت باز میکرد و به جریان انداختن پرونده قبلی اونم بی خبر بالاخره به
گوش مرد میانسال رسیده بود.
چند لحظه در سکوت به هم خیره موندن و مرد پشت میز بعد این مکث نسبتا طولانی
به حرف اومد.
-تو برام مثل پسرم بودی...من میخواستم تو رو بخشی از خانواده ام کنم...چطور تونستی
به اعتمادم خیانت کنی اوه سهون؟
سهون میدونست دوست پسرش الان پشت در این اتاق داره حرفهاشون رو گوش میده.
میدونست این مکالمه قراره خیلی چیزها رو مشخص کنه. میتونست الان یه نقاب به
صورتش بزنه و یهو تغییر موضع بده و سعی کنه دل مرد جلوش رو دوباره به دست بیاره
و یه قدم به رسیدن به لوهان نزدیک تر بشه. ولی اون وقت باید خودش رو میکشت.
اون وقت دیگه خودش نبود...و لوهان عاشق این اوه سهون شده بود نه یه ورژن
تقلبی...خود لوهان ازش خواسته بود خودش باشه و اونم قرار بود همین کار رو بکنه.
-اگه واقعا من رو مثل پسر خودتون میدونستید و میخواستید بخشی از خانواده اتون
بشم چطور ازم میخواستید براتون دست به همچین کاری بزنم اونم وقتی که خیلی ساله
من رو میشناسید و میدونید بی عدالتی و این مدل کثافت کاری ها بیشتر از هر چیزی
همیشه ازارم داده؟
با لحن گزنده و جدی ای که ازش قاطعیت میچکید گفت و مرد پشت میز به وضوح از
جواب رکش جا خورد.
-خودتون میدونید چه حسی داشتم وقتی دوست بیگناهم رو زیر خاک کردم و بچه اش
رو اوردم پیش خودم...میدونستید چقدر روی همه چی حساس تر شدم و دارم تا چه
حدی عذاب میکشم...میدونستید تنها علتی که به حرفتون گوش دادم و موندم تو این
پاسگاه برای احترامی بود که براتون قائل بودم...چون فکر میکردم شما هم عین من به
هیچ چیزی جز عدالت اهمیت نمیدید...مهم نبود کل اداره رشوه میگیرن یا کثافتکاری
میکنن من باور داشتم شما همچین ادمی نمیتونید باشید...چرا گند زدید به احترامی
که براتون قائل بودم؟ یعنی واقعا ترجیح میدادید یه ادم لجن همسر دخترتون بشه تا
اوه سهونی که هیچوقت سمت این کارها نرفته؟
کلمات عین سیل از دهنش جاری شده بودن و انگار هیچی قرار نبود جلوشون رو بگیره.
از خودش راضی بود و امیدوار بود لوهان هم همین حس رو داشته باشه.
-میدونم قرار نیست این پرونده لعنتی اسون باشه...میدونم تمام تلاشتون رو میکنید که
گند بکشید به زحمت هام اما من به چند نفر قول دادم که به سرانجام میرسونمش و
مطمئن باشید به قولم هم عمل میکنم قربان!
چشمهای پدر لوهان پر از بهت و تعجب شده بودن و دیدن این صحنه یه جورایی زیادی
لذت بخش بود. سهون مدت ها بود که بدون اینکه بخواد زیر سلطه این ادم بود. بارها
خواسته بود مسیر شغلیش رو عوض کنه و چیزهای جدید تجربه کنه اما هربار پدر
لوهان به بهانه اینکه خیر و صلاحش رو میخواد به روش خودش مانعش شده بود. تعداد
دفعاتی که درخواست های انتقالیش رد شده بود بیشمار بودن.
-بهتره هرچه زودتر این پرونده رو جمع کنی افسر اوه...این قضیه یه شوخی بچگانه
نیست که به خاطر حس عدالت طلبی افراطیت بخوای یه مدت باهاش وقت گذرونی
کنی! پای ابروی چند تا خانواده و کلی ادم وسطه. فکر میکنی همه ساکت میشینن تا
تو کارت رو بکنی؟
سهون تکخند پر حرصی زد و دستی لای موهاش کشید.
-نه...اما وقتی رسانه ایش کنم اون وقت دیگه زیاد کاری از دست کسی برنمیاد نه؟
نگاه مرد پشت میز چند لحظه تو چشمهاش خیره موند.
-پس میخوای جون خودت و اون بچه بیگناه رو تو خطر بندازی ظاهرا؟
سهون ادم روبروش رو باور نمیکرد. ادمی که این همه سال به چشم یه شخص قابل
احترام بهش نگاه کرده بود حالا برای پوشوندن کثافت کاری هاش داشت جون خودش
و بچه اش رو تهدید میکرد. دهنش برای جواب دادن باز شد اما با صدای محکمی که از
سمت در اومد شوکه چرخید. لوهان اومده بود داخل و با چشم هایی که بیشترین حد
از عصبانیت توشون موج میزد خیره شده بود به پدرش.
-بالاخره اون ذات کثیفت رو رو کردی نه؟
پسر کم سن تر با حرص گفت و اومد سمت میز پدرش و روش خم شد و دستهاش رو
ستون کرد.
-به چه حقی تهدیدش میکنی؟فقط چون نمیخواد عین شماها لجن بشه؟ فقط چون
نمیخواد بذاره شما به اشغال بودن ادامه بدید؟ چون میخواد به وظیفه اش عمل کنه؟
با هر جمله صدای دادش بالاتر میرفت و سهون فقط مات به دوست پسر عصبانیش
خیره بود. پدر لوهان با حرص دستش رو کوبید روی میز و نگاهش رو به چشمهای
عصبانی پسرش دوخت.
-این مسائل به تو ربطی نداره بچه جون! برو بیرون!
لوهان خنده پر حرصی کرد و صاف ایستاد.
-ربطی نداره؟ بچه جون؟ مگه من رو نفرستادید پیشش تا به قول خودتون ادم شم و
بزرگ شم؟ دیگه الان بچه حساب نمیشم نه؟
مرد پشت میز خونسرد به صورت پسرش خیره شد.
-تو تا همیشه بچه میمونی لوهان! تا وقتی نفهمیدی نباید دستی رو که بهت غذا میده
گاز بگیری و تو روی پدرت وایسی همون بچه احمقی که بودی هستی! ظاهرا اینکه
کارت هات رو بهت برگردوندم باعث شده دوباره خیالات برت داره!
لوهان یه نفس عمیق کشید و چند لحظه چشم هاش رو بست.دستش توی جیبش رفت
و کیف پولش رو بیرون اورد و از توش دوتا کارت بیرون کشید و پرت کرد جلوی پدرش
روی میز.
-میدونید دلم میخواست تو یه شرایط دیگه این حرفها رو بهتون بزنم اما اصلا و ابدا
نمیتونم لذت اینکه الان رو سرتون هوارش کنم رو از خودم دریغ کنم! باید بگم که نقشه
ادم کردن من شکست خورد پدر گرامی...تازه افسر مورد علاقه اتم از دست دادی و اومد
توی تیم من...میدونی چرا؟ چون افسر اوه عزیزت و پسر دوست داشتنیت رابطه دارن!
در واقع همین پریشب با هم خوابیدیم! خیلی هم حال داد! در واقع حتی قصد ازدواج
داریم پس خوشحال باش سهون بهرحال دامادت میشه! فقط شرمنده نوه نمیتونیم
براتون بیاریم!
سهون به معنای واقعی خشکش زده بود و پدر لوهان پشت میز با چشم های درشت
شده به صورت خونسرد پسرش خیره بود. لوهان خوشحال از وضعی که برای پدرش
درست کرد با لبخند گردنش رو کج کرد.
-بهرحال ابروی شما قراره بره پدر عزیز...حالا یا از راه رو شدن کثافتکاری های خودتون
یا از راه اینکه پسرت ظاهرا منحرفی چیزیه! خودت رو براش اماده کنی بهتره!
پسر مو صورتی با ارامش گفت و بعد چرخید سمت سهون شوکه و بازوش رو گرفت و
دنبال خودش از اتاق کشیدش بیرون. اصلا دلش نمیخواست صدای دادهای گوشخراش
پدرش که باهاشون حسابی اشنایی داشت روی اعصابش خط بندازه.
-ما داریم ازدواج میکنیم؟ من چرا در جریان نیستم؟
سهون با نیشخند یهو پرسید و پسر کوچیکتر چرخید سمتش و تند تند پلک زد. موقع
گفتن این حرفها اصلا به اینکه بعدا قراره چطوری جمعشون کنه فکر نکرده بود. اب
دهنش رو قورت داد و شل خندید.
-اها...اون...اون فقط برای سوزوندن بابام بود...
تند گفت و سهون به صورت معذب پسر جلوش خیره شد. لوهانش خیلی شجاع بود.
اونقدری که هربار باز هم میتونست با شجاعتش شوکه اش کنه. اگه الان وسط راهروی
این اداره کوفتی نبودن دلش میخواست تا جون داره دوست پسر روانیش رو ببوسه.
لبخندی به صورت لوهان زد و پسر کوچیکتر بعد از چند لحظه خیره موندن به صورتش
یهو خودش جلو اومد و گردنش رو گرفت و پایین کشیدش و شجاعت بعدی رو هم به
خرج داد و لبهاشون رو به هم وصل کرد. سهون با وجود استرس و گیجی ای که به
خاطر محیط دورشون بهش دست داده بود اروم لبهاش رو روی لبهای داغ دوست
پسرش حرکت داد و جواب بوسه اش رو داد و لوهان بعد چند لحظه اروم سرش رو عقب
برد و به چشمهاش خیره شد.
-گور پدر همشون...دیگه هیچی برام مهم نیست...فقط از این به بعد باید خرجم رو
بدی...بی پول شدم...میخوای شوگر ددیم بشی؟
سهون خنده ارومی کرد و بینیش رو به نوک بینی دوست پسرش کشید.
-میدم...ولی باید قبلش ازدواج کنیم عزیزم...مفتی که نمیشه...
لوهان تند تند پلک زد و عقب رفت. الان سهون تقریبا ازش درخواست ازدواج کرده
بود.انقدر هول شده بود که زبونش نمیچرخید حتی فحش بده. بعد چند لحظه هنگ
بودن بالاخره به حرف اومد و فقط تونست یه "عوضی" خفه بگه و راه بیوفته سمت
انتهای راهرو. صدای خنده سهون پشت سرش بلند شد. فکر ازدواج با سهون هیچوقت
از سرش نگذشته بود...اونها کره بودن و این مسئله اصلا ممکن نبود...ولی چرا حالا انقدر
هیجان زده شده بود؟
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
-قربان فکر کنم دیگه کافی باشه...
بارمن جوون با اضطراب زمزمه کرد و سعی کرد بطری مشروب رو از جلوی دستهای
پسر مشکی پوش دور کنه اما نتیجه اش صدای فریادی شد که یهو بار نسبتا خلوت رو
پر کرد.
-تو باید...بهم...بگی...کی کافیه؟
بارمن با نگاه نگرانی معذب اطراف رو نگاه کرد و بعد دوباره نگاهش رو به چشمهای
درشت و خمار روبروش داد.
-نه قربان...فقط به نظر نمیرسه حالتون خوب باشه...
پسر ریز جثه خفه زمزمه کرد و یقه لباسش یهو بین انگشتهای کشیده مرد روبروش جا
گرفتن و طوری به سمت جلو کشیده شد که شکمش محکم به لبه کانتر برخورد کرد.
-ادا درنیار نگرانمی لعنتی...هیچکس نگران... پارک چانیول... نمیشه...
پسر مست خفه زمزمه کرد و برای واضح تر دیدن صورت بارمن روبروش که توی مستی
عجیب اشنا به نظر میرسید چندین بار پلک زد. میدونست توهمه اما یهو دست از بیشتر
پلک زدن برداشت. چرا باید میخواست همچین توهمی محو بشه.
-دروغی نگو نگرانم میشی...
شل زمزمه کرد و یقه بارمن رو بیشتر مشت کرد. پسر جوون تقلا کرد تا بتونه عقب
نشینی کنه. شکمش درد گرفته بود و حس خفگی داشت میکرد. یکی از کارکنای بار
اومد سمتشون ولی سریع دستش رو بالا برد تا کسی دخالت نکنه. اون ادمای مست
زیادی دیده بود. در واقع عامل مستی خیلی ها شده بود. خیلی ها از روی خوشی
مینوشیدن... یه سریا از روی بیکاری یه عده هم برای فرار کردن از مشکلات و غم
هاشون...اینا همه رنگ های زندگی بودن و اون به دیدن این رنگ ها توی چشمهای
مشتریهاش عادت داشت. اما خیلی کم پیش میومد رنگ توی چشمهای یکی انقدر
تیره باشه که سرجا میخکوبش کنه. و پسر جلوش دقیقا همون رنگ میخکوب کننده رو
توی چشم های درشتش جا داده بود. نفس گیر کرده اش رو بیرون داد.
-ولی قربان من واقعا نگرانتونم. حالتون خوب نیست... میخواید زنگ بزنم...
-تو نگران پولی...
پسر روبروش که حالا بارمن دیگه فهمیده بود اسمش چانیوله بیحال گفت و بعد مشغول
گشتن توی جیبهاش شد. بعد از چند لحظه پسر مست یه کارت بانکی مشکی رنگ از
یکی از جیبهاش بیرون کشید و گرفت جلوی صورتش.
-پولشو میدم...پول دارم... اونم خیلی...
بارمن جوون نفسش رو بیرون داد و دوباره سعی کرد عقب بره اما موفق نشد. چانیول
بی حال پلک زد. نگاهش خیره با کارت بود.
-میدونی پول.. چی...این... توئه...
بریده بریده گفت و چند لحظه چشمهاش بسته شدن.
-بابای عوضیم...ازم زندگیم رو گرفت...اینو... جاش بهم داد...فقط اولش نگفت... چی داره
جاش میگیره...
چانیول با تمسخر زمزمه کرد و بعد خندید و خودش یقه پسر روبروش رو رها کرد.
بارمن بیچاره با یه نفس عمیق عقب رفت و به کارت مشکلی رنگی که روی کانتر کوبیده
شده بود خیره شد.
نمیتونست تو این وضعیت دوباره به پسر جلوش مشروب بده. نفسش رو بیرون داد و
جلو رفت و خم شد سمت چانیول. سعی کرد جیبهاش رو چک کنه و در کمال تعجب
پسر مست اصلا تکون نخورد و تقلا هم نکرد. بالاخره موفق شد گوشی چانیول رو پیدا
کنه و بعد با گرفتن دست پسر روبروش و فشار دادنش روی صفحه قفلش رو باز کرد و
رفت توی لیست تماس هاش. اخرین شخصی که چانیول باهاش صحبت کرده بود
شخصی به اسم افسر اوه بود. دکمه تماس رو زد و بعد چند تا بوق تماس برقرار شده.
-چی شده چانیول؟
-سلام. صاحب این گوشی تو بار ما مست شدن و حالشون خوب نیست. میشه بیاید
دنبالشون؟
با تردید گفت و مرد پشت گوشی سریع جواب داد.
-اره. لطفا ادرس رو برام بفرستید.
تماس قطع شد و بارمن جوون ادرس رو برای افسر اوه ارسال کرد و بعد نگاهش رو به
چانیول که با سرش روی کانتر ساکت شده بود داد. میخواست گوشی رو برگردونه توی
جیبش که شروع به لرزیدن کرد و نگاهش به روی صفحه و اسم تماس گیرنده برگشت.
"پرستار کوچولوم" با تعجب ابروهاش رو بالا داد و بعد دستش رو روی شونه چانیول
گذاشت و تکونش داد.
-هی اقای پارک...یکی داره باهاتون تماس میگیره...
همینطور که شونه چانیول رو فشار میداد گفت ولی چانیول واکنشی نشون نداد. با
گیجی دکمه قبول تماس رو زد.
-بله؟
شخص پشت خط سکوت کرد و بعد چند لحظه به حرف اومد.
-تو کی هستی؟ گوشی چانیول دست تو چیکار میکنه؟
لحن پسر پشت خط اصلا دوستانه نبود. بارمن جوون خواست جواب بده ولی موفق نشد.
-جواب نده!
پسر جوونی که 'پرستار کوچولوم' سیو شده بود با حالت داد گفت و صدای نفس هاش
تو گوشی پخش شد و باعث شد بارمن ریز جثه با گیجی پلک بزنه.
این پسر چش بود؟ خودش سوال میکرد و خودش میگفت جواب نده!
-میخواید گوشی رو بدم به خودش؟
با تردید سوال کرد و بعد یکی دوتا نفس عمیق پسر پشت گوشی به حرف اومد.
-اره.
خشک و مختصر گفت و بارمن گیج با زحمت شونه چانیول رو گرفت و محکم تکونش
داد.
-چانیول شی...یکی که سیوش کردید پرستار کوچولوم زنگ زده...میخواد باهاتون حرف
بزنه...
به طرز عجیبی این جمله سریع سر چانیول رو بالا اورد و چشمهای به خون نشسته پسر
جوون مبهوت بهش خیره شدن.
بارمن گیج گوشی رو به دستش داد و چانیول مجبور شد چندین بار پلک بزنه و
چشمهاش رو ماساژ بده تا مطمئن بشه توهم نزده. گوشی رو به گوشش نزدیک کرد و
با تردید به حرف اومد.
-بک؟
-کی میشه ببینمت؟
صدای بکهیون خودش بود. حتی توی اوج مستی هم میتونست بشناستش. حتی اگه
لحن پسر پشت خط سرد و یخ بندون بود.
-میخوای منو ببینی؟ منو؟
با گیجی و لحن شلی پرسید و بکهیون سریع جواب داد.
-اره! گفتم کی چانیول!
پرستار کوچولوش حرصی و عصبی بود اما میخواست ببینتش. سعی کرد از روی
صندلیش بلند بشه.
-کجایی... الان میام...
تلو تلو خورد و مجبور شد کانتر جلوش رو بچسبه.
-میرم خونه ام. بیا اونجا.
بکهیون خونسرد گفت و قطع کرد و پسر قد بلند که با شنیدن صدای پشت گوشی و
وعده دیداری که گرفته بود حس میکرد دوباره جون گرفته هر جوری بود روی پا شد.
بارمن جوون که تمام مدت گیج نگاهش میکرد سریع کارت چانیول رو پس داد و پسر
روبروش کارت رو توی جیبش جا داد و راه افتاد سمت در ولی قبل از اینکه بهش برسه
در بار باز شد و یه مرد قد بلند با صورت کشیده و یه اخم جذاب اومد تو و با دیدن
چانیول تقریبا دوید سمتش.
-چان! خوبی؟
مرد تازه وارد با نگرانی قبل از اینکه شروع به کمک به چانیول مست برای خروج از بار
بکنه پرسید و این اخرین صحنه ای بود که بارمن جوون قبل از خارج شدن اون دوتا از
توی بار ازشون دید. نگاهی به شات خالی روی کانتر انداخت و بی اراده ارزو کرد مستی
از سر اون پسر جوون قبل از اینکه به اون قرار ملاقاتی که به نظر به شدت مهم میرسید
برسه, پریده باشه.
“you don’t cross my mind.you love in it.”
" تو از ذهنم نمیگذری، تو توش زندگی میکنی."
Chapter 154
مطمئنی الان عقلت سر جاشه؟
سهون با جدیت و یه اخم کمرنگ روی پیشونیش پرسید و باعث شد چانیولی که سرش
رو به صندلی ماشین تکیه داده بود و داشت یه دستی شقیقه اش رو ماساژ میداد
چشمهاش رو باز کنه و بچرخه سمتش .
- من الان رو به مرگم باشم میرم جایی که اون گفته ...
صدای چانیول شل و تا حدی بیحال بود و این یعنی مستی هنوز کامل از بدنش جدا
نشده بود. اما سهون فقط تونست کلافه نفسش رو بده بیرون و دوباره با انگشتهاش روی
فرمون ضرب بگیره .
نمیفهمید بکهیون برای چی خواسته چانیول رو ببینه و میدونست لوهان هم از این
مسئله کاملا بی خبره. مسلما دوست پسر جوشیش اگه میدونست بکهیون برگشته
خونه اش و زنگ زده به چانیول گفته بیاد اونجا, الان جلوی در خونه بکهیون با یه هفت
تیر پر اماده ایستاده بود تا پسری که الان کنارش داشت جون میکند مغزش رو روشن
کنه رو به دیار باقی بفرسته .
- مرسی اومدی دنبالم ...
چانیول خشک گفت و دستش رفت سمت در ماشین ولی سهون سریع بازوی پسر
کنارش رو چسبید و متوقفش کرد .
- راجع به اینکه هنوزم داریم همکاری میکنیم یا نه اگه چیزی پرسید بگو نه...یعنی نذار
زیاد جزییات دستش بیاد...
چانیول با اخم چرخید و به افسر جوون خیره شد .
- توقع داری بهش دروغ بگم؟ اونم بعد گندی که بالا اوردم؟
سهون یه نفس عمیق بیرون داد و دستش برگشت روی فرمون ماشین .
- پای باباش گیره...خودتم میدونی چقدر گیره...شاید حالا که برادرش رو از دست داده
بخواد از پدرش دفاع کنه و کمکش کنه و در این صورت اینکه از نقشه هامون خبر
داشته باشه و بدونه داریم چه روندی رو دنبال میکنیم عاقلانه نیست .
چانیول با صدا تکخند زد و نفسش رو بیرون داد .
- عاقلانه؟ گور بابای عقل و منطق...من الان میرم اونجا و ازم بخوام جونمم میذارم کف
دستش... یه مشت اطلاعات تخمی که چیزی نیست! فراموش کردی واسه چی اومدم
سمتت؟ فقط واسه اون بود... بقیه ماجرا به هیچ جام نیست .
در ماشین به هم کوبیده شد و چانیول با قدم های بلند راه افتاد سمت مسیر اشنایی
که به خونه بکهیون ختم میشد. میتونست نگاه گرفته سهون رو روی شونه هاش حس
کنه. دلش نمیخواست سهون رو از خودش ناامید کنه. اونها تازه داشتن به هم نزدیک
میشدن و اعتماد میکردن. اما وقتی پای بکهیون وسط بود هیچی مهم نبود .
به جلوی در خونه بکهیون که رسید بی حرکت شد و از مابین پلکهای نسبتا خمارش
به سطح در خیره شد. اینبار هم فرق داشت. اینبار هم قرار نبود خوشایند باشه. مثل
دفعات قبلی که جلوی این در ایستاده بود قرار نبود باشه. با تلخی فکر کرد و به اثر
محوی از رنگ که روی سطح در خودنمایی میکرد خیره شد .
پاک کردنشون زمان برده بود و حتی هنوز هم یه اثری ازشون اونجا بود. این عصبیش
میکرد... کلافه چنگی لای موهاش انداخت و بعد دستش رو روی زنگ در فشار داد. بعد
از چند لحظه در بدون سوال و جوابی باز شد و نگاه مشتاقش روی صورت بی حس
بکهیون نشست. ولی بکهیون بدون اینکه زیاد بهش اجازه خیره شدن به چشم هاش
رو بده نگاهش رو ازش گرفت و چرخید .
- بیا تو ...
لحن بکهیون حتی از چشم هاش هم سردتر بودن ولی برای چانیولی که دیگه همه
چی تبدیل به حسرت شده بود هیچ کدوم اینها مهم نبودن. راضی از اینکه بکهیون
خودش به داخل دعوتش کرده همینطور که سعی میکرد گیج و مست به نظر نرسه
دنبال پسر کوچیکتر وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست. بکهیون جلوتر ازش وارد
هال شده بود و چانیول همینطور که سعی داشت با نگاه به اطراف تک تک خاطره های
از دست رفته اشون رو برای خودش بازیابی کنه قدم به هال گذاشت .
بکهیون چرخید و نگاهش کرد و بعد به مبل روبروش اشاره کرد .
- بشین... باید حرف بزنیم .
پسر قد بلند بدون حرفی روی مبلی که بکهیون بهش اشاره کرده بود جا گرفت و به
صورت معذب پسر جلوش خیره شد .
- لاغر شدی ...
اروم گفت و سر پرستار جوون بالا اومد. چند لحظه در سکوت به هم خیره شدن و بعد
بکهیون دوباره نگاهش رو ازش جدا کرد .
- نگفتم بیای اینجا که حال همو بپرسیم ...
چانیول نیشخند تلخی زد و گردنش رو کج کرد .
- میدونم خودم عزیزم...حال لعنتی من دیگه خیلی وقته واست مهم نیست ...
لبهای بکهیون روی هم خط شدن ولی برخلاف تصور چانیول که فکر میکرد با حرفش
بکهیون جوش میاره و هرچی گلگی داره سرش خالی میکنه, پسر روبروش هیچی
نگفت. فقط دستهاش رو تو هم گره کرد و به هم فشارشون داد .
- میخوای دوباره مال تو بشم؟
بکهیون یه دفعه گفت و چشم های پسر بزرگتر با حرفش گشاد شدن. اونقدر مست بود
که داشت چرت میشنید یا واقعا بکهیون این حرف رو زده بود. چند ثانیه به بکهیون
خیره موند و بعد دستی لای موهاش کشید و کلافه خندید .
- اگه این روشت واسه عذاب دادنمه باید بگم خوب روشی رو انتخاب کردی ...
بکهیون اخم کمرنگی کرد و مستقیم خیره شد تو چشم هاش .
- قیافه من شبیه کسیه که داره شوخی میکنه؟
چانیول نفس صداداری بیرون داد و متقابلا به پسر روبروش زل زد .
- نه... ولی شبیه کسی که من لعنتی رو باز تو زندگیش میخواد هم نیست .
بکهیون دستهاش رو زیر بغلش زد و به عقب تکیه داد.
- مهم نیست چی میخوام... مهم اینه چی نیاز دارم ...
ابروهای چانیول یه کم به هم نزدیک شدن. بکهیون اصلا شبیه خودش به نظر نمیرسید
و این ترسناک بود .
- منظورت چیه؟ چی نیاز داری!؟
بکهیون لبخند سردی بهش زد و اروم پلک زد .
- جنازه بابات ...
چشم های چانیول از این حرف تغییر سایز دادن و نگاهش شوکه توی چشم های سرد
پسر روبروش که هیچ شباهتی به چشم های گرم و مسخ کننده ای که میشناخت
نداشت, چرخید .
- چی؟
- فکر کنم شنیدی چی گفتم...لازم نیست دوباره تکرارش کنم. بابات زندگی منو نابود
کرد... داداشم رو ازم گرفت و مطمئنم هنوزم قصد عقب کشیدن نداره...بهم قول بده تو
گور میکنیش تا منم باور کنم حرفات دروغ نیست و بذارم دوباره داشته باشیم ...
چانیول نگاهش رو روی صورت پسر کم سن تر چرخوند. این وسوسه انگیز ترین معامله
عمرش میشد. ولی اون قاتل نبود... همه کاری تو زندگیش کرده بود اما ادم کشتن یکی
از اونها نبود و نمیدونست اصلا از پسش برمیاد یا نه .
مکث کوتاهش سریع تموم شد .
- داشته باشمت...این یعنی چی؟ یعنی احساسات هم مال من میشه؟
بکهیون تکخند خشکی زد و دستش رو به گردنش کشید و نگاه پسر بزرگتر حریصانه
روی پوست اون نقطه سر خورد .
- فرقی داره؟
- لابد داره که پرسیدم ...
با جدیت گفت و پرستار جوون یه نفس صدادار بیرون داد .
- نمیدونم...شاید وقتی جنازه بابات رو دیدم بتونم دوباره دوستت داشته باشم ...
زمزمه وار گفت و صدای ارومش فقط به خاطر حجم دروغی بود که داشت میگفت.
احساسات اون از جا تکون نخورده بودن. فقط دیگه ترسو شده بود .
- میتونی یه قاتل رو دوست داشته باشی؟
چانیول با تمسخر پرسید و با اخم به صورت پسر روبروش زل زد. بکهیون داشت براش
ادا درمیاورد و این عصبیش میکرد. ولی میدونست اخرش قراره فقط چیزی که اون پسر
میخواد رو انجام بده .
نگاه بکهیون دوباره روی صورتش اومد .
- فایده این سوالا چیه؟ من سمت خودم از معامله رو گفتم حالا تو سمتت رو بگو! قبول
میکنی یا نه؟
چانیول با یه تکخند اروم نگاهش رو به چشم های پر از عصبانیت پسر جلوش داد .
- فکر کنم قبل از اینکه حتی سوال کنی جوابت رو میدونستی ...
بکهیون نفسش رو اروم بیرون فرستاد و به دستهاش زل زد. چانیول درست حدس زده
بود. اون میدونست قراره درخواستش قبول بشه. مطمئن بود در واقع. از جا بلند شد و
نفسش رو بیرون داد .
- خوبه... پس هر وقت چیزی که ازت خواستم رو انجام دادی میبینمت .
چانیول تکخندی زد و سر تکون داد .
- نه... قرار نیست فقط تو تعیین کنی شرایط چیزه عزیزم. اگه قراره برم برات ادم بکشم
تو از همین الان باید برگردی پیشم!
بکهیون با لبهای خط شده چرخید و به کسی که قبلا میتونست دوست پسرم صداش
کنه زل زد. اون امادگی برگشت پیش چانیول رو نداشت و خودش هم خوب میدونست.
باید قبل از اینکه پیشش برگرده خودش رو بی حس میکرد یا حداقل یه کم از
احساساتش کم میکرد. ولی الان اون موقع نبود. اون سردرگم تر از همیشه بود و تو یه
حالتی بین عشق و نفرت و بی حسی گیر کرده بود .
- نمیشه... فقط وقتی ...
- درخواست نکردم!
چانیول با جدیت پرید وسط حرفش و از جا بلند شد .
- معامله باید دو طرفه باشه! تو سمت خودت رو گفتی منم سمت خودم رو میگم! فقط
در صورتی برات دست به اینکار میزنم که بتونم هر وقت خواستم ببینمت و داشته
باشمت! اره قراره برات سخت باشه...اما حدس بزن چی!؟ ادم کشتن هم سخته...
با قاطعیت گفت و جلوی بکهیونی که به خاطر بلند شدنش یه قدم رفته بود عقب ایستاد.
یه علتی داشت که بکهیون سراغ اون اومده بود. پیدا کردن یکی که برات ناشناس از
این کثافت کاریا کنه اونقدرام سخت نبود و بکهیون اگه میخواست میتونست یه خوبش
رو هم پیدا کنه. اما به دلایلی اون پسر اومده بود سمت خودش و چانیول احمق بود اگه
از فرصتش استفاده نکنه.
دستش رو بالا اورد و روی گونه پرستار جوون جا داد و برد پشت گردنش و بعد یه کم
خم شد تا بتونه به مردمک هایی که داشتن ازش فرار میکردن خیره بشه .
- گفته بودم هرکاری بخوای برات میکنم...احمق بودی که باورش نکردی ...
با لحن خشکی گفت و به صورت رنگ پریده پرستار جوون خیره شد. بکهیون عقب رفت
و باعث شد دست چانیول از پوستش جدا بشه .
- تا کی انجامش میدی؟
پسر بلندتر نفسش رو بیرون داد و به دستش که تقریبا رو هوا مونده بود خیره شد .
- اینجوری نیست که بتونم یهو برم تو اون عمارت و بکشمش و بیام بیرون... باید فکر
کنم بهش ...
بکهیون با شنیدن سری تکون داد .
- اوکی پس برو فکر کن .
خشک گفت و چرخید و راه افتاد سمت اتاق خوابش .
- فکر کنم در خروجی رو بلدی!
چانیول پوزخندی از اخلاق جدید پرستار جوون زد و بی توجه به حرفش بازوی بکهیون
که از کنارش داشت رد میشد گرفت .
- فکر نمیکنی وقتی یه سر معامله مسخره ات رو گذاشتی "دادن خودت به من" باید
بلد بشی تحملمم کنی؟
با جدیت گفت و بکهیون رو کشید دوباره جلوی خودش و به چشم های نگران پسر
کوتاه تر خیره شد. بکهیون استرس گرفته بود و این ناراحتش میکرد. در واقع طعم این
پیروزی مسخره رو به دهنش تلخ تر هم میکرد .
- میدونی... جای همه این مسخره بازیا...میتونی فقط بگی بیا از اینجا بریم...اون وقت
میریم و فراموش میکنیم چی پیش اومده ...
بکهیون تکخند پر صدا و سردی زد و خیره شد تو چشم هاش .
- فراموش کنم؟ من فراموش کنم بقیه چی میشن؟ میدونی حتی نمیتونم با خیال راحت
یه فروشگاه برم!؟ میدونی جرات نکردم حتی برم سمت بیمارستانی که توش کار میکردم
با دوستام خداحافظی کنم؟ میدونی تو ماه گذشته چند نفر ادم که حتی نمیدونن من
کیم بهم پیام دادن و گفتن برو بمیر؟ میدونی!!؟؟
تیکه اخر جمله اش تقریبا شبیه یه فریاد از دهنش بیرون پرید و چانیول فقط بدون
حرفی جلو کشیدش و بغلش کرد .
- همشو میدونم...واسه همین دارم میگم بیا بریم...کافیه بیای تو بغل من تا قایمت
کنم...اصلا فکر کن واقعا همه چی تقصیر من عوضی بوده و الان خوشحالم که میتونم
از همه دنیا قایمت کنم ...
همینطور که توی موهای نرم بکهیون نفس میکشید زمزمه کرد و بی توجه به وول
زدن های پسر کوچیکتر محکم نگهش داشت. بکهیون هم بعد چند لحظه بالاخره اروم
گرفت. شاید هم فقط خسته شد و دید تلاش بی فایده اس. اما اهمیتی نداشت... اروم
دستهاش رو روی کمر پسر کوچیکتر کشید و بعد با تردید موهاش رو بوسید. نمیخواست
فراریش بده. فعلا همین حد کافی بود...اون برای این حد قرار بود یه قیمت خیلی سنگین
بده پس باید برای ذره ذره اش ارزش قائل میشد.
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
-متاسفم که الان اونجا نیستم...
با شنیدن صدای پرارامش و البته گرفته بکهیون از پشت گوشی لبخندی زد و سرش رو
بی اراده تکون داد.
-چرت نگو احمق...میخواستی پا شی بیای اینجا چیکار کنی...میدونم چقدر سختته بیای
بیمارستانی که دوستات هستن...
پسر جوون با لبخند کمرنگی گفت و با خستگی کمرش رو از دیوار جدا کرد و روی
پاهاش جا به جا شد. یه کم دیگه تحمل میکرد مادرش از اون اتاق با یه جون تازه خارج
میشد و بعد میتونست بعد چندین سال بالاخره نفس حبس شده اش رو رها کنه.
-وقتی برگشتید خونه میام میبینمش... مراقب خودت باش. عملش تموم شد بهم خبر
بده. خودت هم استراحت کن و گرسنه نمون.
بکهیون با لحن پدرانه ای گفت و باعث شد تهیونگ به خنده بیوفته. با وجود اینکه
تفاوت سنی زیادی نداشتن بکهیون باهاش مثل بچه ها رفتار میکرد و این مسئله به
طور عجیبی ناراحتش نمیکرد.
-باشه پیرمرد... برو دنبال کارت...
با لبخند گفت و قطع کرد و گوشیش رو جا داد توی جیبش.
با صدای باز شدن در اتاق عمل از جا پرید و نگاهش به سمت پرستاری که از اونجا
خارج شده بود پر کشید. زن جوون با دیدنش لبخند زد و تقریبا بهش دلگرمی داد که
همه چی داره خوبه پیش میره و باعث شد تهیونگ دوباره به دیوار پشتش تکیه بده.
-ته...
با صدایی که شنید چرخید و نگاهش روی پسر جوونی که چند قدمیش بود نشست. با
تعجب به هم خیره شدن و جونگ کوک با تردید اومد سمتش.
-ببخشید...ولی باید میومدم...
پسر کوچیکتر اروم گفت و تهیونگ فقط نگاهش رو ازش جدا کرد و به روبرو داد. ناراحت
نشده بود. در واقع ته دلش خوشحال بود و حس گرما میکرد و این ناراحت کننده بود
چون باید بی حس میموند.
-مگه درس نداری تو...
-کلاس امروزم رو پیچوندم...
جونگ کوک بالافاصله جواب داد و باعث شد یه پوزخند کمرنگ روی لبهای پسر کنارش
بشینه.
-از کجا فهمیدی عمل امروزه؟
-به یکی پول دادم زیر نظر بگیرتت بهم خبر بده.
جونگ کوک این سوال رو هم جواب داد و باعث شد اینبار پسر بزرگتر با چشم های
درشت شده بچرخه سمتش.
-جدی گفتم...
جونگ کوک اروم زمزمه کرد و بعد به جلوی پاهاش خیره شد.
-واسه همه اکس هات بپا میذاری؟
-نه فقط واسه تو بپا میذارم...
پسر مو مشکی اروم جوابش رو داد و تهیونگ شوکه تکخند زد.
-چرا اون وقت؟
-چون دوستت دارم.
جواب جدی و ساده جونگ کوک برای خفه کردن موقت جفتشون کافی بود ولی تهیونگ
بهرحال دوباره به حرف اومد.
-همه کسایی که دوست داری رو عین آشغال میندازی دور؟
-واقعا میخوای اینجا جلوی در اتاق عمل مادرت باهام بحث کنی؟
جونگ کوک کلافه سوال کرد و باعث شد پسر بزرگتر نفسش رو با صدا بیرون بده و
بچرخه سمت جلو. اینبار دوتاشون در سکوت به دیوار تکیه زدن و منتظر شدن و بعد از
بیست دقیقه بالاخره در اتاق عمل باز شد و تختی که مادر تهیونگ روش بود بیرون
اومد. پسر بزرگتر با قدم های سریع به سمت دکتری که کنار تخت بود دوید و با استرس
قبل از حرف زدن نفسش رو بیرون داد.
-حا...حالش...
-خوبه...نگران نباش...خوب پیش رفت...
مرد میانسال با محبتی که به خاطر چندین سال مراقبت از مادر تهیونگ نسبت به
جفتشون پیدا کرده بود گفت و باعث شد پسر جوون یه نفس عمیق و سنگین رو بیرون
بده. سریع جلوی دکتر روبروش تا کمر خم شد و با صدای لرزون تشکر کرد و مرد
روبروش فقط با لبخند دستش رو به کمرش کشید و رفت.
-باید استراحت کنی...داری از حال میری...
جونگ کوک اومد کنارش و با جدیت گفت و تهیونگ با نگاه سردی چرخید سمتش.
-نیازی به نگرانی تو...
-فقط خفه شو!
جونگ کوک کلافه وسط حرفش دوید و با گرفتن بازوش اون رو دنبال خودش کشید و
باعث شد تهیونگ با ابروهای بالا رفته نگاهش کنه.
-اینجا جایی هست که بشه استراحت کرد؟
جونگ کوک جلوی پذیرش ایستاد و با جدیت پرسید و زن جوون با تعجب نگاهشون
کرد.
-منظورتون چیه؟
-دوستم خسته اش و حالش خوب نیست...نیاز داره چند ساعت استراحت کنه!
تهیونگ با چشم های شوکه به پسر جدی کنارش و بعد به زن شوکه نگاه کرد.
-دارید میگید نیازه بستری بشن؟
-اینجوری اتاق میدید؟
جونگ کوک خونسرد پرسید و لبای تهیونگ خط شدن.
-اره...مسلما...
زن بیچاره معذب گفت و جونگ کوک تند تند سرش رو تکون داد.
-پس پذیرشش کنید...ممنون...
تهیونگ کلافه بازوش رو عقب کشید و نفسش رو بیرون داد.
-روانی شدی؟ من چیزیم نیست که!
جونگ کوک با اخم های تو هم چرخید سمتش و به صورتش خیره شد.
-قیافه خودت رو دیدی؟ عین مرده ای شدی که از قبر بلند شده. نیازه استراحت کنی!
مطمئنم الان حاضر نیستی مادرت رو ول کنی و بری خونه...نمیشه بری تو بخش مراقبت
های ویژه...تا صبح هم نمیتونی روی پا وایسی! پس طبیعیش اینه که یه جا بگیری
بخوابی!
جونگ کوک سرش داد زد و بعد بی توجه بهش دوباره چرخید سمت زن پشت میز
پذیرش.
-خب؟ باید چیکار کنیم...؟
زن جوون که حالا به نظر میرسید خنده اش گرفته سری تکون داد.
-نیازی به پذیرش نیست...اگه همراه بیمار هستن میتونن تو یکی از اتاق ها استراحت
کنند...خوشبختانه اتاق خالی زیاد داریم...
نیش جونگ کوک با این حرف به سرعت باز شد.
-ممنونم ازتون...فقط کدوم اتاق ببرمش؟
-انتهای سالن همه اتاق ها خالین...هرکدوم مایل بودید...
جونگ کوک سرش رو با احترام خم کرد و بعد اومد کنار تهیونگی که هنوز هم پوکر و
البته شوکه بود و دوباره با گرفتن بازوش اون رو دنبال خودش کشید.
-نظرت چیه اینبار من بیبی سیتر تو بشم...هوم؟ جذاب میشه ها...
جونگ کوک زیر لب گفت و بعد در یکی از اتاق ها رو باز کرد و هولش داد تو و خودش
هم وارد شد.
-اگه وقتی اینجام مامانم طوریش بشه چی؟
تهیونگ با اخم های تو هم پرسید و پسر کوچیکتر چرخید سمتش و نفسش رو بیرون
داد.
-دیدی که دکتر گفت خوبه وضعیتش...چندین ساعت طول میکشه به هوش
بیاد...نمیخوای که وقتی به هوش اومد با یه زامبی جای پسرش روبرو بشه؟
حرفهای جونگ کوک منطقی بودن و البته به شدت خسته بود. با قدم های اروم رفت
سمت تخت گوشه اتاق و کت جینش رو دراورد و انداخت گوشه اش و با در اوردن نیم
بوت هاش خودش رو روی سطح نرم تخت رها کرد و یه نفس عمیق کشید. انقدر خسته
بود که میتونست دو روز بخوابه. با شنیدن قدم های جونگ کوک به سمت تخت نگاهش
چرخید و پسر کوچیکتر مظلوم بهش خیره شد.
-میشه منم پیشت بخوابم؟
تهیونگ تکخندی زد و دوباره نگاهش رو به سقف داد.
-پس داشتی سعی میکردی اتاق هتل برامون جور کنی...
-چرت نگو...
جونگ کوک زیر لب گفت و نشست لبه تخت.
-خیلی زبونت دراز شده بچه جون...دیگه هرچی دلت میخواد میگی...باید کوتاهش کنم...
جونگ کوک بی توجه به تهدیدش کنارش دراز کشید و به سقف خیره شد.
-حالا که عمل مامانت انجام شده میخوای چیکار کنی؟
اروم پرسید و تهیونگ بدون باز کردن چشمهاش همینطور که دستش رو روی پیشونیش
جا داده بود به حرف اومد.
-اول میخوام ببینم کی بهش کلیه داده...
چشم های جونگ کوک با این حرف گشاد شدن. تهیونگ نباید میفهمید پدرش تو این
زمینه کمک کرده چون اون وقت مطمئن میشد که علت جداییشون از سمت اقای
جئون بود. سعی کرد سریع واکنش نشون نده تا مشکوک به نظر نرسه و بعد از چند تا
نفس عمیق که داشت میشمردشون بالاخره به حرف اومد.
-چه اهمیتی داره کی؟ حتما خیری چیزی بوده...چرا میخوای پیداش کنی؟
اروم گفت و چشم های تهیونگ باز شدن و نگاهش چرخید سمتش.
-چون حس بدی به اینکه ندونم کی بهم لطف کرده دارم...از مدیون بودن بدم میاد و
چه بدتر که حتی ندونم مدیون کیم...
تهیونگ خشک خیره به چشم هاش گفت و پسر کوچیکتر لب پایینش رو گاز گرفت و
اروم سرش رو بالا پایین کرد.
-فهمیدم...
کم اورده بود و نمیدونست باید چی به تهیونگ بگه که بیخیالش کنه پس تصمیم گرفت
فعلا بهش فکر نکنه.
-غیر از این میخوای چیکار کنی؟ با زندگیت و همه چی...
-نمیدونم...
پسر کنارش اروم جواب داد و جونگ کوک با لبای اویزون سرش رو بالا پایین کرد.
-منم نمیدونم...هیچی دیگه دست خودم نیست...فقط بقیه برام برنامه میچینن و من
انجامش میدم...
-میتونی فقط برینی تو برنامه هاشون و بیای پیش من...
تهیونگ یه دفعه گفت و چرخید سمتش و دوتاشون بهم خیره شدن ولی این خیره
شدن با باز شدن ناگهانی در اتاق بهم خورد.
-اقای کیم...شما...پسر همون خانومی هستید که عمل شده؟
یه پرستار جوون نفس زنان پرسید و تهیونگ سریع از روی تخت با رنگ پریده بلند شد.
-چی شده؟
-مادرتون...ایست قلبی کردن...خیلی ناگهانی...
حرف پرستار تموم نشده تهیونگ از اتاق حمله کرده بود بیرون و پسر کوچیکتر با رنگ
پریده روی تخت تنها مونده بود. از تخت پایین اومد و سعی کرد راه بیوفته سمت در
اتاق تا بره دنبال تهیونگ. نباید تو این شرایط تنها میذاشتش اما صدای زنگ گوشیش
متوقفش کرد. با دستای گیج همینطور که میرفت سمت در گوشیش رو از جیبش بیرون
کشید و صفحه اش رو باز کرد و بعد با دیدن متن پیامی که براش ارسال شده بود وسط
راهرو بیمارستان عین مجسمه خشک شد.
"بهت گفتم تا وقتی بهش کمک میکنم که ازش فاصله بگیری...اگه مادر اون پسر امشب
بمیره تنها مقصرش تویی!"
“I think we were meant to be but we did it wrong.”unkwnon
" فکر کنم ما رو ساخته بودن با هم باشیم. فقط اشتباه انجامش دادیم..."