با باز شدن در ماشین سرش رو سریع از روی فرمون برداشت و چرخید. نگاه چانیول
روی صورت و چشم های پف کرده اش کشیده شد و بعد اخم های پسر بزرگتر تو هم
رفت.
-گریه کردی؟
بکهیون معذب نگاهش رو ازش جدا کرد و به جلو داد.
-یه کم...یه چیزهایی شنیدم که نمیخواستم بشنوم... هیچوقت...
خفه گفت و چانیول با شنیدن صدای گرفته اش فهمید که پسر کنارش مسلما بیشتر
از "یه کم" گریه کرده اما چیزی نگفت.چند لحظه ساکت موند و بعد به سمت صندلی
عقب برگشت و ساک و کوله ای که روی پاش بود و روش جا داد.
-پیاده شو من رانندگی میکنم.
با جدیت گفت و خودش پیاده شد و بکهیون با تعجب نگاهش کرد و بعد در ماشین رو
باز کرد.
-کجا داریم میریم؟
چانیول ماشین رو دور زد و سریع جای قبلی بکهیون قرار گرفت و سعی کرد تا قبل از
اینکه پسر کم سن تر سوار میشه برای بار اخر به اینکه میخواد چی بگه فکر کنه.
بکهیون سوار شد و با حالت سوالی بهش خیره شد و پسر بزرگتر همینطور که ماشین
رو روشن میکرد نفسش رو بیرون میداد.
-یکی از دوستام یه ویلا بیرون شهر داره...بهم کلیدش رو داد. میریم یه تایمی اونجا. تا
وقتی که خبرنگارها دست از دنبال کردنت بردارن.
بکهیون یه نفس عمیق کشید و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
-از دوستت ممنونم...حتی اگه خونه لوهان هم میرفتم پیداشون میشد. یه جورایی انگار
بو میکشن و پیدام میکنن. از همشون متنفرم.
-منم متنفرم.
چانیول خشک گفت و دستهاش رو روی فرمون فشار داد. توی مسیر اومدن به اینجا
کلیپی که از بکهیون و خبرنگارها پخش شده بود رو دیده بود...حالت چشم های بکهیون
باعث شده بود دلش بخواد بره اون خبرنگار لعنتی رو پیدا کنه و اونقدر مشت به صورت
کوفتیش بکوبه تا بفهمه باید بلد باشه چطوری کلماتش رو انتخاب کنه. دیدن اینکه
بکهیون خودش واکنش نشون داده بود بخش مورد علاقه اش بود. حس میکرد پرستار
کوچولوی ارومش دوباره اون روی جدیش رو نشون داده و این همیشه براش جذاب بود.
نگاهش رو به سمت بکهیون که پلکهاش رو بسته بود داد و با دیدن ارامش صورتش
مطمئن شد تصمیم درستی گرفته که بهش نگفته دارن در واقع میرن به ویلای پدرش.
سرعتش رو یه کم بیشتر کرد و ده دقیقه بعد بکهیون دیگه کاملا خوابش برده بود. توی
مسیر جلوی یه فروشگاه نگه داشت و پشت ماشین رو پر از تمام چیزهایی که ممکن
بود نیازشون بشه کرد. در واقع برای دور شدن از این شهر کوفتی همراه بکهیون بیش
از حدی که مجاز باشه خوشحال بود. خودش میدونست بکهیون روزهای سختی رو داره
میگذرونه و نباید برای اینکه مجبور شدن فرار کنن خوشحال باشه اما دست خودش
نبود. بکهیون اونجا میتونست فقط برای خودش باشه و مدام نگران این نباشه که قراره
فردا و یه لحظه بعد چه اتفاقی بیوفته.
وقتی جلوی در ویلای قدیمی توقف کرد پرستار جوون هنوزم خواب بود و دهنش نیمه
باز مونده بود و نفس های صدادار میکشید. تکخندی از دیدن حالت بامزه اش زد و بعد
اروم در ماشین رو باز کرد و پیاده شد و با دسته کلیدش زنجیر وصل شده به درب فلزی
رو باز کرد. میشد گفت این ویلا در واقع وسط ناکجا اباد بود. جئون علاقه عجیبی به
جاهای دور از دسترس ادم ها داشت. انگار دلش میخواست از همشون فرار کنه.
ماشین رو برد داخل و بعد دوباره به در پشتشون زنجیر رو وصل کرد. نمیدونست بار
اخری که از اینجا استفاده شده کی بوده. اما امیدوار بود چیزی توش نباشه که لو بده
اینجا متعلق به کیه. جلوی در ساختمون ویلا توقف کرد و با استرس چرخید سمت
بکهیون. خوشبختانه پسر کوچیکتر هنوز هم خواب بود. سریع پیاده شد و رفت سمت
در و بعد از باز کردنش دوید داخل. چک کردن اتاق ها و کل ساختمون تقریبا ده دقیقه
ای وقتش رو گرفت و جز چندتا قاب عکس چیزی که لازم باشه پنهان کنه پیدا نکرد.
قاب عکس ها رو گذاشت توی کمد خالی یکی از اتاق ها و درش رو قفل کرد و کلیدش
رو هم برداشت و بعد برگشت بیرون. انقدر سریع همه جا رو گشته بود که یه کم عرق
کرده بود. هوفی کشید و مشغول بردن وسایل به داخل شد. یخچال ویلا جز یه عالمه
بطری اب معدنی چیزی توش نبود. همه وسایل رو توی یخچال و کابینت ها جا داد و
بعد تصمیم گرفت حالا دیگه مجبوره بکهیون رو بیدار کنه چون دیگه کاری برای انجام
دادن نمونده بود و بکهیون اگه میخواست بخوابه میتونست توی یکی از اتاق ها بخوابه.
از عمارت بیرون اومد و بعد اروم در سمت بکهیون رو باز کرد.
-بک...
اروم گفت و بعد تکون کوچیکی به شونه پسر غرق خواب داد. ولی ظاهرا خواب پرستار
جوون واقعا عمیق تر از این حرفها بود. یه کم مکث کرد و بعد خم شد و کمربند بکهیون
رو باز کرد و دستهاش رو برد زیر پاهاش تا بلندش کنه اما اینبار چشم های بکهیون باز
شدن و با گیجی بهش خیره شدن.
-بیدار شدی...
معذب و با یه اخم کوچیک گفت و سریع عقب رفت و بکهیون همینطور که اروم پلک
میزد نگاهش رو به اطراف چرخوند.
-رسیدیم؟
چانیول یه تکخند کوچیک زد.
-خیلی وقته.
بکهیون تند تند پلک زد و بعد پیاده شد. چشم هاش هنوز هم قرمز و پفکرده بودن.
-چرا زودتر بیدارم نکردی پس؟
-سعی کردم اما بیدار نشدی.
دروغ گفت و راه افتاد سمت ویلا و بکهیون همینطور که پلکش رو میمالید راه افتاد
دنبالش و هم زمان یه کم اطراف رو هم چک کرد.
-دوستت باید پولدار باشه...
وقتی رسیدن وسط سالن بکهیون بعد یه خمیازه گفت و خودش رو انداخت روی یکی
از مبل های چرمی و پسر بزرگتر همینطور که سعی میکرد خونسرد به نظر برسه شونه
ای بالا انداخت.
-هست تا حدی...
روی مبل روبرویی نشست و نگاهش رو به بکهیونی که انگار با چشم های باز هم خواب
بود دوخت.
-خوبی؟
اروم پرسید و نگاه پرستار جوون اومد روی صورتش.
-نه...اما میشم. اینجا... با تو... دور از دراماهای اون بیرون...دیگه چی میخوام.
زمزمه نرم بکهیون باعث شد یه لبخند تا نزدیکی لبهاش برسه اما مثل همیشه خوردش.
چند لحظه فقط دوتاشون ساکت به هم خیره شدن و بعد چانیول نفسش رو بیرون داد.
-اگه بخوای میتونی بری تو یکی از اتاق ها بخوابی. یه چی درست میکنم بخوریم.
بکهیون ضعیف خندید.
-چی درست میکنی؟ اخرین غذای زندگیمونو؟
لبهای چانیول از این حرف خط شدن.
-تو هم جز چرت و پرت تا حالا چیزی برای من درست نکردی.
با اخم گفت و از جا بلند شد تا بره سمت آشپزخونه ولی وقتی داشت از کنار مبل رد
میشد بکهیون دستش رو گرفت و نگهش داشت.
-غذا نمیخوام...بیا پیشم بخواب.
لحن پرستار جوون اروم و تقریبا پر التماس بود ولی برای همچین چیزی اون احمق
حتی نیاز نبود خواهش کنه. چانیول نفسش رو بیرون داد و کت چرمش رو دراورد و
پرت کرد روی پشتی مبل و بعد کنار پسر کوچیکتر دراز کشید و بدنش رو چسبوند به
خودش.
بکهیون یه نفس عمیق کشید و پیشونیش رو به قفسه سینه مرد جلوش تکیه داد. خسته
بود. با وجود اینکه اونقدر خوابیده بود که حالش از خواب بهم میخورد اما بازم خسته
بود.
چند لحظه سعی کرد افکارش و بدنش رو روی انگشت های بلند چانیول بین موهاش
متمرکز کنه ولی موفق نشد.
-امروز یه مشت زدم یه چونه یه خبرنگاره... از اون مدلایی که تو یادم داده بودی.
ضعیف گفت و چانیول با وجود اینکه اون کلیپ مسخره رو دیده بود تصمیم گرفت ادا
دربیاره بیخبره تا بکهیون بتونه باهاش حرف بزنه. سرش رو عقب برد و به چشم های
خسته پسر جلوش تو اغوشش خیره شد.
-خب باید بگم افرین...اما اول بگو چرا.
بکهیون یه تکخند کوچیک زد و نفسش رو با صدا بیرون فرستاد.
-خیلی حرفای بدی بهم زد...حس میکنم اگه بگمشون واقعی میشن.
چانیول از این افکار معصومانه فقط تونست یه اه اروم بکشه و دوباره بکهیون رو به سینه
اش چسبوند.
-باشه.نگو.
پسر کوچیکتر دستش رو روی قفسه سینه اش کشید و به همون نقطه خیره موند.
-یول...چطوری با اینکه بابات ادم بدیه کنار اومدی؟
صداش ضعیف و اروم بود و چانیول با اینکه اصلا دلش نمیخواست راجع به جئون حرف
بزنه اما خودش رو وادار کرد جواب بکهیون رو بده.
-با اینکه ادم بدیه کنار نیومدم...فقط به این نتیجه رسیدم اون ادم بد بابای من نیست.
چانیول خفه گفت و نگاه بکهیون اومد سمت چشمهاش. انگار دلش میخواست بیشتر
بشنوه.
-یه بار کوکی داشت تو استخر خفه میشد. کوچیک بود هنوز و تازه شنا یاد گرفته بود.
بی اجازه رفته بود. من مریض بودم شدید. یه انفولانزای ناجور داشتم...وقتی فهمیدم
رفته استخر نگران شدم. رفتم دنبالش...خیلی هم به موقع رسیدم...عین معجزه بود.با یه
مصیبتی کشیدمش بیرون اب و بردمش عمارت. جئون نبودش. رفته بود یه قرار کاری.
حال کوکی بهتر شد من بدتر شدم...خیلی بدتر... مادرم بهم قرص داد بخوابم. یادمه
خواب بودم که یهو...
چانیول نفسش رو با صدا بیرون داد و بعد چند ثانیه مکث اروم دوباره شروع کرد.
-یهو یکی بیدارم کرد. جئون بود... نصفه شب رسیده بود عمارت و فهمیده بود چه بلایی
سر کوکی اومده و خب ظاهرا چون من وظیفه داشتم مراقبش باشم باید تنبیه میشدم.
انقدر حالم بد بود که حتی کتک هاش رو حالیم نمیشد...یادمه فکر میکردم مردن
همچنین حسی داره...و بعدش یهو اون وسط های کتک خوردن یهو انگار یه چیز جدید
فهمیده باشم. اون ادم پدرم نبود. مهم نبود که از خونش بودم...اون بابام نبود...فقط یه
غریبه بود و یه جورایی این کتک خوردن ازش رو اسون تر میکرد.
بکهیون میتونست تو چشم های پسر بزرگتر ببینه که چقدر گفتن این حسها براش
سخت بوده و درکش میکرد. اونم همه عمرش حساش رو قایم کرده بود. درست بود که
اون مثل چانیول نسبت به همه چی و همه کس مشکوک و سرد نبود اما اونم هیچوقت
به کسی نمیگفت دقیق چی تو دلش داره میگذره. حتی لوهان هم از خیلی احساساتی
که پشت سر گذرونده بود باخبر نبود.
-کاش منم میتونستم تظاهر کنم بابا ندارم...
خفه گفت و نفس لرزونش رو بیرون داد.
-میدونی وقتی به این فکر میکنم که کارهای اونها علتیه که باعث شده تو زندگی سختی
داشته باشی حس میکنم دلم میخواد از شرمندگی بمیرم... از بابام مامانم متنفر میشم...
با تمام وجود... اما بعد...بعد میبینم دارم چرت میگم. من میدونم اونها ادمای عوضی ای
هستن پس چرا واقعا ازشون متنفر نمیشم؟ چرا امروز که یکی یه چی راجع به پدرم
گفت اونجوری جوش اوردم؟ خودمو نمیفهمم...
چانیول با جدیت به صورت پرستار جوون خیره بود و چیزی نمیگفت...شاید هم چیزی
برای گفتن پیدا نمیکرد. با خودخواهی تمام دلش میخواست بکهیون از خانواده اش
متنفر بشه. از پدرش و مادرش... اون عوضی هایی که مسبب همه چی بودن و چانیول
نهایت سعی اش رو کرده بود که واکنشی نسبت بهشون جلوی بکهیون نشون نده. چون
گناه پدر و مادرش ربطی به اون نداشت. اما تحمل دیدن بکهیون کنارشون رو هم
نداشت. تحمل اینکه پسر جلوش به خاطر اونها اذیت بشه و تلاش کنه.
-نمیخواد ازشون متنفر بشی.
اروم گفت و دستش رو بین موهای نرم پسر جلوش حرکت داد.
-متنفر بودن بهت نمیاد...این حسای بد رو بذار برای کسایی که براش ساخته شدن. تو
برای متنفر بودن ساخته نشدی...
اروم گفت و به چشم های مسخ کننده ای که بهش زل زده بودن خیره شد.
-فقط فاصله ات رو باهاشون حفظ کن...همین کافیه.
زمزمه کرد و لبهاش رو به پیشونی پسر کوچیکتر چسبوند.
-به خاطر خودت هم نه...به خاطر من...هربار حس کردی داری اشتباه میکنی به خودت
بگو یول زورم کرده.
لبهای بکهیون داشتن میلرزیدن و نفسش سنگین شده بود. از وقتی هیونگش دیگه تو
اون خونه زندگی نمیکرد حس میکرد واقعا دیگه بخشی از اون خانواده و یه عضوی ازش
نیست...و این واقعیت که برادرش تقاص اشتباهات دو نفری رو داده بود که کل زندگیش
رو وقفشون کرده بود بدجور بهش فشار میاورد. اما الان مجبور نبود به این چیزها فکر
کنه. الان کیلومترها با پدر و مادرش فاصله داشت. بین بازوهای چانیول بود و اینجا
هیچکس نمیتونست بهش اسیب برسونه جز افکار خودش که باید فقط متوقفشون
میکرد...
Chapter 140
-جئون جونگ کوک!!!
با صدایی که با حرص اسمش رو صدا کرد با تعجب چرخید و بعد سریع بسته کوچیکی
که تو دستش بود رو چپوند توی جیبش.
-نونا...
معذب گفت و به هایری که با چشم های عصبانی بهش خیره بود نگاهش رو دوخت.
-چی شده نونا؟ خوبی؟
گیج پرسید و هایری چنگی لای موهای مشکیش انداخت و بعد یه دفعه جلو اومد و
گوشش رو گرفت و محکم کشید و جونگ کوک که اصلا توقع همچین چیزی رو نداشت
دادش بالا رفت.
-نونا..چه مرگت شده؟ ول کن این لعنتیو!!!
کلافه داد زد ولی هایری توجهی نکرد و خم شد توی صورتش.
-داری چه غلطی میکنی بچه جون؟
صدای دختر جلوش گرفته و کلافه بود و گیجش میکرد. یعنی از اون فاصله چیزی که
توی دستش بود رو دیده بود؟
-چی...
گیج گفت و هایری دوباره گوشش رو کشید.
-تهیونگ داره میره! شنیدم فردا میزنه از این اشغال دونی بیرون...میدونم باهاش کات
کردی... میدونمم جئون وادارت کرده! نمیفهمم چرا گوش دادی...
جونگ کوک بی حرکت شد و بعد یه نفس عمیق کشید. خب این چیز عجیبی نبود.
تهیونگ داشت میرفت و اونم فکر اومدن این روز رو کرده بود.بهرحال چند روزی میشد
که پسر بزرگتر رو ندیده بود و تظاهر کرده بود وجود نداره...اما این معنیش این نبود که
حس درونیش هم همین بود. کاش قلبش هم یهو یادش میرفت تهیونگی وجود داره.
هایری که متوجه حالت عجیب صورت پسر جلوش شده بود گوشش رو رها کرد و یه
کم خم شد سمت صورتش.
-خوبی بچه جون؟
چشم های جونگ کوک تقریبا اشکی شده بودن.
-اره نونا...میرم اتاقم.
-صبر کن ببینم!
هایری بلافاصه گفت و بعد دست پسر کوچیکتر رو گرفت و متوقفش کرد.
-چرا قبول کردی؟
جونگ کوک به زحمت اب دهنش رو قورت داد و به چشم های جدی دختر مو مشکی
خیره شد.
-مجبور بودم...یعنی بابام رو نمیشناسی؟ نمیخواستم صدمه ببینه.
هایری یه نفس عمیق کشید و چنگی لای موهای لختش انداخت. هیچی نداشت بگه...
هیچی! جمله "نه نگران نباش بابات کاری نمیکنه." یه دروغ محض بود و جمله "مهم
نیست چیکار میکنه تو باید رو حرفت بمونی." یه حماقت محض.
-نمیخوای ازش حداقل خداحافظی کنی؟
اروم پرسید و به چشم های معصوم پسر کم سن تر خیره شد. کوکی یه تکخند خشک
زد و نگاهش رو بهش داد.
-ازم متنفر شده نونا...برم بهش بگم چی؟ زندگی خوبی داشته باش؟ ببخشید عین اشغالا
وسط راه ولت کردم؟
هایری جلو اومد و دستش رو روی گونه جونگ کوک که حالا خیس شده بود گذاشت.
-نه... برو بگو امیدوارم دوباره ببینمت.
ضعیف گفت و پسر کوچیکتر هق هق ارومی زد و با استین لباسش درست عین یه بچه
کشید به بینیش و هایری حس کرد دلش میخواد این پسر رو بغل کنه و از دنیا قایمش
کنه. جونگ کوک برای مزه کردن روی تلخ زندگی زیادی قلب پاکی داشت.
-نمیتونم نونا... مرسی باهام حرف زدی.
پسر کوچیکتر بعد چند لحظه خفه گفت و بعد یه کم سرش رو خم کرد و چرخید رفت.
هایری نفسش رو کلافه بیرون داد. پک کوچیک ماریجوانا رو تو دست جونگ کوک دیده
بود. میدونست اون دوتا گاهی دور و بر عمارت دست به این حماقت ها زدن... نمیتونست
بذاره اون پسر بیچاره وقتی همچین حال بدی داره تنهایی دست به اینکار بزنه. مهم
نبود شرایط چی بود باید یه فکری میکرد!
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
تقریبا پنج دقیقه بود که هایری رفته بود ولی تهیونگ حتی یه لحظه هم نتونسته بود
حواسش رو به جمع و جور کردن وسایلش بده. اون زیاد چیزی تو این عمارت و اتاق
کوچیکش نداشت اما یه دفعه جمع کردن همون مقدار کم از وسایل هم براش سخت
شده بود چون اصلا تمرکز نداشت. کلافه کتاب تو دستش رو پرت کرد روی چمدون
کوچیکش و نشست لبه تخت و صورتش رو گرفت بین دستهاش.
-به تو ربط نداره کیم تهیونگ...اون نیمخواد تو رو ببینه پس سرت به کار خودت باشه!
سر خودش تو دلش داد زد و سعی کرد منطقی باشه اما سخت بود. واقعا سخت بود...به
کوکی که میرسید منطقی شدن سخت میشد. تقریبا ده دقیقه دیگه هم با خودش
کلنجار رفت و سعی کرد به نگرانیش و البته وسوسه دیدن جونگ کوک برای بار آخر
غلبه کنه اما اخر هم موفق نشد و از جا بلند شد و با قدم های عصبی از اتاقی که بهش
داده بودن بیرون رفت. هایری بهش گفته بود که جونگ کوک رفته چه سمتی و زیاد
هم فکر لازم نداشت. میتونست حدس بزنه اون پسر کجا رو برای دوباره های شدن
انتخاب کرده. بهرحال اونجا یکی از نقطه های مورد علاقه جفتشون بود. قدم هاش
هرچی به محوطه پشتی جایی که برای اولین بار جونگ کوک کنارش های شده بود و
عین احمق ها ازش اویزون شده بود, نزدیک شد, ارومتر و سنگین تر شدن. چی باید به
اون پسر میگفت؟ که نگرانت شدم؟ که نمیخواستم بدون دیدنت برم؟ یا شایدم باید
گلگی میکرد... میگفت چرا حتی برات مهم نیست که دارم میرم. از فاصله هم جونگ
کوک رو تشخیص داد. پسر کوچیکتر روی چمن ها دراز کشیده بود درست همون نقطه
ای که یه زمانی با هم روش دراز کشیده بودن و وقتی تهیونگ نزدیکتر شد توی تاریکی
نسبی محوطه تشخیص داد که اون پسر احمق اب پاش های اون نقطه رو هم روشن
کرده و زیر ریزش اب اونها دراز کشیده. کم کم داشت ایمان میاورد که جونگ کوک تو
زندگی قبلیش ماهی بوده! با قدم های یه کم بلندتر و اخم های تو هم رفت سمت پسر
کوچیکتر و بعد خم شد و بازوش رو گرفت.
-پاشو...باید برگردی عمارت.
خشک گفت و بازوی جونگ کوک رو کشید و باعث شد چشم هاش باز بشن.
-کیم... تهیونگ...
جونگ کوک همینطور که از پایین بهش چشم دوخته بود زمزمه کرد و بعد یه نفس
عمیق کشید.
-یادت رفته دیگه بیبی سیترم نیستی؟
خفه پرسید و تهیونگ با دقت به چشم هایی که یه کم قرمز و باریک شده بودن خیره
شد.
-تو هم یادت رفته این کارها بچه بازی نیست؟
عصبی گفت و نگاهش رو به اطراف داد و با دیدن ته سه تا جوینت پلکهاش رو روی هم
فشار داد.
-تویی که با یه نصفه جوینت تبدیل میشدی به یه احمق بدون دست و پا حالا واسه
من تکی تکی میای انقدر میکشی؟ باید به ددیت بگم برات افسار بزنه؟
با حرص سر جونگ کوک داد زد و بالا کشیدش ولی زانوهای پسر کوچیکتر سریع کم
اوردن و دوباره افتاد. تهیونگ یه اه درمونده کشید. داشت زیر ابی که از ابپاش های باغ
به سمتشون پرت میشد اونم خیس میشد و انقدر عصبانی و دلخور بود که دلش
میخواست فقط نعره بزنه. اما اینکار رو نکرد. پلکهاش رو در عوض رو هم فشار داد. چندتا
نفس عمیق کشید و بعد خم شد و دوباره دستش رو برد زیر بازوی پسر کوچیکتر و بالا
کشیدش و بعد خودش خم شد و جونگ کوک رو که بی شباهت به یه جنازه نشده بود
انداخت روی پشتش. بدن پسر کوچیکتر خیس اب و سرد بود و وقتی روی کمرش قرار
گرفت بی علت شروع کرد به خندیدن. اهی کشید و به زحمت پا شد...حس بدبختی
میکرد. برای اقرار بهش خجالت میکشید اما مدتها بود انقدر حس بدبختی نکرده بود.
تنها کس یا بهتر بود بگه تنها چیزی رو که تو کل دنیا بعد یه عمری بی حسی خواسته
بود از دست داده بود...رها شده بود اما نمیتونست دل بکنه. از اینکه احمق شده بود و
گذاشته بود احساساتش یه مدتی کنترلش کنن حالش از خودش بهم میخورد. اون
کسی بود که همیشه مدام به خودش یاداوردی میکرد احساسات و بها دادن بهشون
فقط حماقت محضه. احساسات ادم ها رو ضعیف و بی منطق میکردن و اینکه کنترلت
رو بدی دستشون عین این بود که کنترل یه بمب ساعتی رو بدی دست یه بچه... اما
اون این حماقت رو کرده بود. کنترل اون بمب کوفتی رو داده بود دست بچه ای که
روی پشتش داشت وول میزد و حالا اون دکمه فشار داده شده بود و یه چی تو قلب
تهیونگ ترکیده بود و جاش سیاه شده بود...اما هنوزم داشت بازی بازی کردن اون بچه
با باقی مونده های اون نقطه سیاه توی سینه اش رو تماشا میکرد و با اینکه عصبانی بود
اما عصبانی نبود. نمیتونست سر جونگ کوک داد بزنه... نمیتونست یقه اش رو بگیره و
تکونش بده و بگه منو به خودم پس بده. فقط میتونست عین احمق ها یه گوشه بشینه
و نتیجه حماقتی که خودش بهش تن داده بود رو تماشا کنه. دستهای جونگ کوک دور
گردنش تنگ تر شدن و تهیونگ یه لحظه ایستاد و یه نفس عمیق کشید.
-میخوای خفه ام کنی یا چیزی؟
اروم پرسید ولی جونگ کوک جوابی نداد. فقط دستهاش رو دوباره تنگ کرد و بعد
سرش رو برد توی منحنی گردن پسری که روی کمرش سوار بود. تهیونگ با حالتی که
انگار خشکش زده بود دستهاش رو زیر رون های پسر کوچیکتر سفت کرد. دلش
میخواست بتونه جونگ کوک رو همین الان بذاره زمین و فرار کنه و دیگه هم برنگرده.
چون نقطه سیاه شده تو سینه اش داشت دوباره تیر میکشید. پسر کوچیکتر تو گردنش
چندتا نفس عمیق و داغ کشید و بعد یه زمزمه نامفهموم کرد.
-چی میگی...
تهیونگ ضعیف پرسید و جونگ کوک یه صدای ناله مانند قبل به حرف اومدن داد.
-قول میدم...بوت رو... یادم نره...
پاهای تهیونگ حالا دیگه سنگین شده بودن. سنگینتر از وزنی که روی کمرش بود.
-چرا میخوای یادت بمونه؟
خفه پرسید و سعی کرد راه بیوفته. هرچی زودتر میرسید زودتر میتونست از این جهنم
فرار کنه. جونگ کوک جوابی بهش نداد فقط سرش رو دوباره برد توی گردنش و تهیونگ
با حس خیسی داغ روی پوستش دوباره متوقف شد. لبهای جونگ کوک داشتن با بی
حواسی گردنش رو میبوسیدن و تهیونگ حس میکرد دستهاش هر لحظه ممکنه پسر
کوچیکتر رو رها کنن.
-اگه میخوای همینجا نندازمت زمین دست بردار!!!
عصبی تقریبا داد زد و پسر کم سن تر رو یه تکون محکم داد و باعث شد جونگ کوک
بی حرکت بشه و به تهیونگ اجازه نفس گرفتن و حرکت دوباره بده. گونه پسر پشتش
اروم نشست روی شونه اش و دیگه جفتشون تا وقتی رسیدن جلوی در اتاق جونگ
کوک و تهیونگ با پا در رو باز کرد صدایی ندادن. تهیونگ با قدم های خسته و سنگین
رفت سمت تخت و پسر خیس اب روی پشتش رو تقریبا انداخت روش. بلیز خودش به
کمرش عین یه پوست دوم چسبیده بود و سرش هم گیج میزد و سردش بود. حالا که
توی یه محیط بسته بودن تهیونگ میتونست بوی ماریجوانا رو از بدن پسر روی تخت
حس کنه. با اخم های تو هم رفت سمت کمد لباس و دوتا حوله دراورد. یه کم موهای
خودش رو خشک کرد و بعد اومد جلوی تخت و بدون اینکه نگاهش رو به صورت پسر
کوچیکتر بده مشغول خشک کردن موهای اون شد.
-اگه قراره مستقل شی باید دیگه دست از این بچه بازی ها و لوس بودن ها برداری
جئون جونگ کوک...
پسر کم سن تر واکنشی به حرفش نداد و تهیونگ کلافه نفسش رو بیرون داد. وقتی از
خشک شدن نسبی موهای پسر جلوش اطمینان حاصل کرد عقب رفت و به صورت گیج
جونگ کوک یه نگاه کوچیک انداخت.
-لباست رو عوض کن. اینجوری تب میکنی.
خشک گفت و چرخید تا بره سمت در ولی وقتی پسر کوچیکتر فقط خودش رو با همون
وضع بی توجه به حرفش انداخت روی تخت کلافه متوقف شد. چرا فقط نمیرفت دنبال
کارش؟ جوابش ساده بود چون نمیتونست. نمیتونست بره دنبال کار خودش وقتی
میدونست اون توله خرگوش احمق با لباس های خیس خوابیده. رفت سمت کمد و یه
بلیز و شلوار جدید برداشت و درحالی که درموندگی از کل وجودش میچکید برگشت
جلوی تخت. دوتا دستهای جونگ کوک رو گرفت و کشیدش سمت خودش تا وادارش
کنه دوباره بشینه و پسر کوچیکتر راحت به خواسته اش عمل کرد و بعد با تعجب بهش
خیره شد. تهیونگ نگاهش رو از چشم های پرسوال پسر جلوش جدا کرد و مشغول باز
کردن دکمه های بلیز خیس جونگ کوک شد. میتونست نگاه اون پسر رو هنوز روی
صورت خودش حس کنه.
-نگات پایین باشه...
بی اراده و عصبی گفت و اخرین دکمه رو هم باز کرد.
-پایین چیزی جالبی نداره...تو خوش قیافه ای..میخوام اینجا رو نگاه کنم.
تهیونگ بعد از شنیدن این جمله چند لحظه بی حرکت شد.
-نگران نباش...وقتی رفتی اون بیرون خیلی جذاب ترش رو پیدا میکنی.
با لحنی که بدون اینکه بخواد خشک و عصبی شده بود گفت و بلیز خیس پسر کم سن
تر رو از تنش دراورد.
داشت عقب نشینی میکرد تا بلیز تو دستش رو بندازه تو سبد لباسهای کثیف که گوشه
اتاق بود که جونگ کوک دستش رو گرفت و متوقفش کرد.
-لمسم کن...
پسر کوچیکتر با یه صدای خفه و نگاهی که مشخص بود صاحبش هنوز هم به دنیای
واقعیت برنگشته گفت و تهیونگ به انگشتهایی که چسبیده بودن به مچش خیره شد.
-لطفا...
جونگ کوک با التماس گفت و دستش رو کشید و روی قفسه سینه داغش گذاشت.
تهیونگ واقعا حس میکرد دلش میخواد یه چیزی رو خورد کنه. این حقش نبود. واقعا
نبود. احساساتش به زور به کار افتاده بود و پس زده شده بودن و حالا هم داشت باهاشون
بازی میشد.
خم شد روی صورت پسر کوچیکتر و به چشم های مشکی و زیبایی که بهش خیره
بودن زل زد. نگاه جونگ کوک طوری مظلوم و منتظر روش بود که باعث میشد حس
کنه دلش میخواد بیخیال عصبانیتش بشه و باز هم برای خوشحال کردنش دست به
هرکاری بزنه.
نگاه جونگ کوک روی لبهاش زوم شده بود و تهیونگ میتونست طعم نفس هایی رو که
روی لبهای خودش پخش میشدن مزه کنه. خودش هم دلش میخواست دوباره حس
بوسیدن پسر جلوش رو تجربه کنه...اما تصمیم گرفته بود جونگ کوک رو ترک کنه.
همونطوری که یه روزی سیگار رو ترک کرد و مشروب رو...
-قبل از اینکه بری اون بیرون باید بدونی چجوریه...
اروم و با پوزخند روی لبهای جونگ کوک زمزمه کرد و به چشم هاش خیره شد.
-اولین قدم اینه که یاد بگیری هیچی براساس میل و خواسته تو قرار نیست پیش بره...
هیچوقت!
گفت و بدون اینکه اجازه بده لبهاشون حتی یه برخورد کوچیک داشته باشه عقب کشید.
جونگ کوک جلوی بلیزش رو بلافاصله گرفت و دوباره محکم کشیدش سمت خودش و
اینبار پسر بزرگتر تقریبا روش افتاد. دوتاشون بهم خیره شدن. نگاه تهیونگ روی پوستی
که داشت برای لمس شدن التماس میکرد سر خورد. جونگ کوک خم شد سمتش و
لبهاش رو روی لبهای نیمه باز تهیونگ برای چند ثانیه قرار داد.
-حداقل...باید یه خداحافظی درست داشته باشیم... نه؟
تهیونگ تکخند خشکی زد و با انگشتهاش چونه جونگ کوک رو گرفت و ثابت نگهش
داشت.
-خداحافظی قبلیمون برات کافی نبود شاهزاده؟
جونگ کوک اروم پلک زد و دوباره با لجبازی سعی کرد لبهاشون رو به هم وصل کنه.
-نبود...
کلافه گفت و ناامید از اینکه بتونه دوباره تهیونگ رو ببوسه خودش رو دوباره روی تخت
رها کرد.
-میخوام به خداحافظی کردن ازت ادامه بدم...تا همیشه...
نگاه تهیونگ روی پسری که جلوش دراز کشیده بود و پوست نمناکش به شدت داشت
به سمت خودش دعوتش میکرد چرخید. اگه فقط خم میشد میتونست لمسش کنه و
دوباره طعمش رو بچشه اما میدونست که سخت ترین مرحله ترک اعتیاد قدم اولشه.
لبخند تلخی زد و از روی تخت عقب رفت. بدنش خیس بود و باید حس سرما میکرد
اما گر گرفته بود.
-متاسفم توله خرگوش...دیگه نمیتونم با خواسته های دلت راه بیام.
اروم گفت و از تخت فاصله گرفت و قبل از اینکه جونگ کوک حتی بتونه نیم خیز بشه
از اتاق بیرون رفته بود. پسر کوچیکتر چشم های خیس شده اش رو بست و چندتا نفس
عمیق کشید. هنوز کامل به دنیای واقعیت برنگشته بود اما اونقدری عقلش سر جاش
بود که بدونه تهیونگ پسش زده...و بهش حق میداد اما این چیزی رو بهتر نمیکرد...قرار
نبود چون حق با تهیونگه فشار کشنده روی قلبش بهتر بشه یا این واقعیت که الان اون
پسر داره از اینجا برای همیشه میره و یه مشت خاطره فقط قراره ازش به جا بمونه محو
بشه. ولی این ها همشون واقعیت هایی بودن که باید یاد میگرفت باهاشون زندگی
کنه...دو دهه اول زندگیش تو یه زندان طلایی گذشته بود و ظاهرا ادامه اش رو هم باید
با یه قلب پر حسرت میگذروند...
Chapter 141
تقریبا بیست دقیقه ای میشد که ساکت روی مبل نشسته بود و همینطور که با گوشیش
تو شبکه های اجتماعی چرخ میزد سهون رو تماشا میکرد. اما اون افسر جوون اصلا
حواسش بهش نبود این لوهان رو عصبی کرده بود...به خاطر بی توجهی سهون نه، فقط
چون سهون هم عصبی به نظر میرسید. تمام مدت سرش توی پرونده محرمانه جلوی
دستش بود و کلافه با نوک خودکارش به میز یا روی برگه ها میکوبید و لوهان واقعا
دلش میخواست بدونه توی اون پوشه کوفتی زرد رنگ چی نوشته شده که تا این حد
افسر جوون رو به هم ریخته...این واقعیت که سهون هفته بعد دیگه قرار نبود پشت اون
میز نشسته باشه هم فقط اشفته ترش میکرد. لبهاش رو روی هم کشید و بعد اروم و با
تردید از جا بلند شد و رفت سمت میز. سهونی که همیشه خیلی سریع حواسش جمع
میشد حتی متوجه این هم نشد و لوهان با تردید میز رو دور زد و پشتش ایستاد و یه
سرک کوچیک به سمت پرونده روی میز کشید و بعد با دیدن صفحه ای که سهون
روش مکث کرده بود حس کرد بدنش خشک شده...اینکه..اینکه پدر خودش بود!!! مات
پلک زد و اب دهنش رو قورت داد. اینجا چه خبر بود؟ یعنی پدرش از قصد پرونده ای
رو که خودش هم توش ظاهرا یه بخشی داشت داده بود دست سهون؟
با بسته شدن یهویی پوشه ها به خودش اومد و متوجه شد چشم های جدی سهون از
پشت قاب عینک بهش دوخته شدن.
-سهون...عکس بابام...اونجا چیکار میکنه؟
با گیجی پرسید و افسر پشت میز کلافه چنگی لای موهاش انداخت.
-نباید نگاه میکردی لو...این پرونده محرمانه اس!
-اما اون بابام بود!
پسر کوچیکتر عصبی داد زد و سعی کرد دوباره پرونده رو باز کنه اما افسر جوون با اخم
مچ دستش رو گرفت و بعد پوشه زرد رنگ رو پرت کرد توی کشوش و درش رو قفل
کرد و با وجود تقلا های عصبی لوهان برای ازاد کردن دستش بهش این اجازه رو نداد
و بعد از بسته شدن کشویی که رمزش رو فقط خودش داشت نگاهش رو به چشم های
عصبی دوست پسرش داد. به شدت دلش میخواست با لوهان حرف بزنه و بهش بگه داره
تو چه جهنمی دست و پا میزنه اما این معنیش این بود که باید روی قوانین کاری و
کدهای اخلاقیش پا بذاره و این براش خیلی سخت بود.
-واقعا...واقعا نمیخوای بهم بگی؟
لوهان شوکه با چشم های درشت شده پرسید.
-من اینجوری شب خوابم میبره؟
اینبار داد زد و سهون یه اه اروم کشید و با ارامشی که به زحمت سعی داشت انتقالش
بده دست دوست پسرش رو بین انگشتهاش گرفت.
-اروم باش...بهت میگم...اما نمیتونم توضیح زیادی بدم...باشه؟
خفه گفت و لوهان با گیجی سرش رو بالا پایین کرد و لبه میز نشست.
سهون واقعا درمونده و خسته بود.اگه میخواست افکارش رو صادقانه بیرون بریزه احتمالا
پسر جلوش رو ناراحت میکرد اما نمیتونست دروغ هم تحویلش بده. نمیدونست چرا تو
این جهنم گیر افتادن...دلش فقط یه چیز میخواست و اونم بودن با لوهان بود. دلش
میخواست روی مشکلات مسخره تری مثل اینکه چطور دوست پسر لجبازش رو راضی
کنه با دخترش کنار بیاد یا چطور این واقعیت رو که با همن به خانواده هاشون بگن
تمرکز کنه.
-لو...فکر کنم بابات با قصد قبلی این پرونده رو داده بهم...
خفه گفت و به چشم های خوش حالتی که میخ شده بودن روش خیره شد.
-منظورت چیه؟
لوهان سریع پرسید و افسر جوون عینکش رو دراورد و انداخت روی میز و پلکهای خسته
اش رو ماساژ داد.
-پرونده مال بابای بکهیونه لو...کلی گندکاری...فساد مالی...رشوه و هرچیزی که فکرش
رو بکنی توش مدارکش هست.
ضعیف گفت و لوهان با ترسی که تو صورتش واضح شده بود فقط بهش خیره موند.
-و کلی مدرک علیه بابات...باهاش همکاری داشته تو خیلی چیزها...بهرحال اونم یکی از
سهامدارهای بیمارستان های بیونه...تو خیلی جاها براش لاپوشونی کرده...
لوهان شوکه به لبه میز چنگ زد.
-ولی این واقعیت که این همه مدرک رو انداختن بغل من...محاله ازش بیخبر
باشن...میفهمی چی میگم؟
-ا...اره...
لوهان خفه زمزمه کرد و سهون به پشتی صندلیش تکیه داد.
-این...این پرونده کوفتی...امتحانمه لو...بابات میخواد من یکی از اعضای خانواده اتون
باشم...میخواد دامادش بشم...این پرونده رو داده بهم که گندکاری هاشون رو جمع
کنم...من بهترین روشم براشون...یه افسر درستکار که چهره خوبی هم بین مردم داره...
من تا حالا یه پرونده هم بی جواب از زیر دستم در نرفته لو...حتی دروغ هم ببافم مردم
باورشون میشه...این پرونده رو داده به من تا بشم سپر بلاشون!
مردمک های لوهان میلرزیدن و بدنش خشک شده بود. پدرش همیشه تو چشمش
منفعت طلب بود اما این حجم از عوضی بودن رو نمیتونست هضم کنه. حس میکرد
جلوی سهون در حد مرگ شرمنده شده.حس میکرد دلش میخواد خودش و خانواده
اش رو همین الان از دنیا پاک کنه... به زحمت اب دهنش رو قورت داد و تند تند پلک
زد. یه چیز سنگین یهو افتاده بود روی قفسه سینه اش و داشت حرکت میکرد سمت
گلوش.
-حالا...حالا میخوای چیکار کنی؟ کاری که خواسته رو میکنی یا...
سهون یه تکخند عصبی زد.
-نمیدونم...اگه بشم عروسک خیمه شب بازیشون تا اخر عمرم دیگه نمیتونم با خودم
کنار بیام و اگه نشم..
به چشم های گیج لوهان خیره شد.
-اگه نشم اون وقت اون شانس نداشته ام برای داشتن تو هم دود میشه میره هوا...تو بگو
چیکار کنم...
لوهان شوکه تر و ترسیده تر از این بود که بتونه جوابی به مرد جلوش بده. همیشه ته
دلش میدونست که پدرش...که پدر بکهیون و خانواده هاشون کلی راز کثیف دارن.
میدونست ثروت و قدرت خیلی کم پیش میاد که بدون کثافت کاری به دست بیاد. اما
همه عمرش ترجیح داده بود تظاهر کنه هیچی نمیدونه و فقط از چیزهایی که داشت
لذت ببره. چه اهمیتی داشت باباش داشت چه گهی میخورد وقتی خودش میتونست
پارتی بگیره و خوش بگذرونه؟ اما حالا دیگه اگه میخواست هم نمیتونست از واقعیت
جلوش فرار کنه...ولی الان جوابی نداشت که بده.
-نمیدونم...
ضعیف زمزمه کرد و نفس لرزونش رو بیرون داد.
-ازم نپرس...این تصمیم توئه...
سهون دستش رو دوباره گرفت و نگه داشت.
-تصمیم منه...اما من بدون نظر تو تصمیمی نمیگیرم...اگه بخوای...کاری که بابات
خواسته رو میکنم...حتی اگه قرار باشه بقیه عمرم پیش خودم یه اشغال باشم...از
اینکه...بیخیالت بشم اسونتره.
لوهان حس میکرد داره خفه میشه.تا حالا انقدر حس درموندگی و فشار بهش هجوم
نیاورده بود.دلش میخواست بکهیون رو خبر کنه و اینبار اون بشه اون کسی که زیر میز
اتاق بک قایم میشه و دوستش کنارش بشینه و بهش بگه همه چی قراره درست بشه.
سهون اون اینجوری نبود...افسر اوه اون یه ادم درستکار با قلب پاک بود...حس میکرد
به هرچی دست میزنه کثافت میگیرتش...اون سهون رو کشونده بود توی این شرایط...اگه
با لجبازی هاش نخواسته بود اون افسر ساده رو مطیع خودش کنه الان سهون خیلی
راحت میتونست همکاری توی این پرونده رو رد کنه و تو این دوراهی نباشه.
خم شد و محکم مرد پشت میز رو بغل کرد و چند تا نفس عمیق تو گردنش کشید.
-اگه اونجوری شی...دیگه سهونی که من عاشقش شدم نیستی...کاری که فکر میکنی
درسته رو بکن...من برای اینکه با تو باشم نیازی به تایید پدرم ندارم. فوقش منم یکی
میشم عین بکهیون...
خفه گفت و سهون در جوابش حرفی نزد. فقط با ملایمت کمرش رو نوازش کرد.حتی
نمیتونست تصور کنه اگه این پرونده علنی بشه قراره با چه وضعیتی سروکله بزنن...اما
میدونست سهون اونقدری عاقل هست که از پسش بربیاد.
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
چند لحظه ای میشد که ساکت سرجاش ایستاده بود و داشت پسری رو که لبه سکوی
بلند جلوی درب ورودی کنار پله ها نشسته بود تماشا میکرد. بکهیون پاهاش رو اویزون
کرده بود و اروم تکونشون میداد و بدون تکون خوردن یه تایم طولانی بود که به روبروش
خیره بود. حس میکرد نباید جلو بره و افکار پسر کوچیکتر رو بهم بریزه برای همین بی
حرکت سرجا مونده بود و فقط پشت موهای قهوه ای رنگش و گردنش رو تماشا میکرد.
باید اعتراف میکرد که از شرایطی که دارن راضیه...یه جای خارج از شهر, بدون هیچ
مزاحمی. فقط خودش بود و تنها کسی که دلش میخواست کنارش باشه.دستش رو توی
جیبش برد تا بسته سیگارش رو دربیاره.
-به منم میدی؟
با صدای بکهیون سرش با تعجب بالا اومد. فکر نمیکرد بکهیون متوجه اومدنش شده
باشه. پرستار جوون چرخیده بود سمتش و با یه لبخند کمرنگ داشت نگاهش میکرد.
راه افتاد سمتش و کنارش نشست.
-سیگار میخوای چیکار؟
بکهیون شونه ای بالا انداخت.
-باید بدونم رقیب عشقیم چه جوریه یا نه؟
ابروهای چانیول بالا پریدن. خنده اش گرفته بود.
-به سیگار حسودی میکنی؟
بکهیون گردنش رو کج کرد و با لبخندی که باعث شده بود گونه هاش حتی برجسته
تر بشن بهش خیره شد.
-حسودی نکنم؟! فکر کنم حتی بوسه هاتون هم بیشتر بوده!!!
چانیول اینبار دیگه اروم خندید.
-احمق...
زیر لب گفت و سیگارش رو بین لبهاش جا داد و روشنش کرد. نگاه بکهیون هنوز روی
صورتش بود. یه پوک زد و چرخید سمت پسر کنارش.
-بهت سیگار نمیدم. اینجوری نگاه نکن.
بکهیون با این حرف یه کم اخم کرد.
-چرا؟ مامانمی یا چیزی؟
چانیول اروم خندید و سر تکون داد.
-نیستم. و علاقه ای به اینکه بشم هم ندارم. مامانت بودن یه کم دست و پام رو تو بعضی
موارد میبنده.
بکهیون یه عوضی اروم زیر لب گفت و دوباره به روبرو خیره شد. سکوت بینشون تا وقتی
چانیول سیگارش رو کشید ادامه پیدا کرد.
-اینجا رو دوست دارم.
پسر کوچیکتر همینطور که به ته سیگار چانیول که یه جایی زیر پاهاشون افتاده بود
خیره بود گفت و یه نفس عمیق کشید.
-اگه دست خودم بود یه همچین جایی رو برای زندگی انتخاب میکردم. البته کوچیکتر...
از خونه های زیادی بزرگ خوشم نمیاد.
-الانم میتونیم اینکارو کنیم!
چانیول یه دفعه گفت و پسر کنارش چرخید سمتش.
-چیکار؟
-یه جایی بیرون شهر بگیریم...
بکهیون ضعیف خندید و سری تکون داد.
-نمیتونیم...کارم هست...و شرایط الان...
لبهای چانیول روی هم خط شدن. اما دیگه چیزی نگفت. بکهیون یه بار بهش گفته بود
از اینجا برن و اون موقع هم اون نتونسته بود قبول کنه که همه چی رو پشت سر بذاره.
-اگه من و تو تا همیشه تو یه همچین وضعی بخوایم زندگی کنیم...
بکهیون با لبخند شروع کرد.
-احتمالا زندگی خیلی حوصله سر بری رو درست میکنیم...
-چرا؟
پسر بزرگتر اروم پرسید و به نیم رخ پرستار مو قهوه ای خیره شد.
-هیچی نداریم بهم بگیم... جفتمون کم حرفیم تقریبا...
بکهیون زمزمه کرد و یه نفس عمیق کشید.نگاه پسر کنارش روی صورتش مونده بود و
میتونست حسش کنه. شاید چیزی که گفته بود چانیول رو ناراحت کرده بود. حالا یه
کم از گفتنش پشیمون بود.
-باهات حوصله ام سر نمیره.
چانیول خشک گفت و به روبرو خیره شد. دلش میخواست بگه "خیلی حرفها میتونم
بزنم اما گذاشتمشون برای اینده." ولی نگفت. اگه میخواست حرف بزنه فقط باید از
کمبودهاش میگفت. از چیزهایی که خواست و نشد. از افکارش...از ارزوهاش... از تمام
چیزهایی که مدت ها بود بهشون بی توجهی میکرد. یه زمانی یکی از معلم هاش بهش
گفته بود پسر باهوشیه...اون روز به این فکر کرده بود که وقتی بزرگ بشه شاید اونقدر
موفق بشه که پدرش بالاخره بهش افتخار کنه و ازش متنفر نباشه...اما اون روز هیچوقت
نرسید چون نتونست تحصیلاتش رو بیشتر از دبیرستان ادامه بده. وقتی کنار بکهیون
بود حس میکرد واقعا بی مصرفه. اون هیچی برای گفتن نداشت...هیچی جز مشکلاتش
و چیزهایی که بهشون نرسیده بود. برای همین اکثر مواقع ساکت میموند. به حرفهای
بکهیون راجع به کارش گوش میکرد و به این فکر میکرد که اگه خودش هم یکی مثل
بکهیون بود مسلما مکالمه های جالبتری داشتن... و حالا حرفهای پسر کنارش این
واقعیت رو دوباره یادش اورده بود و یه حس تلخ باز توی وجودش پخش شده بود.
-یول...
با صدای بکهیون چرخید و به چشم هایی که روش بودن نگاهش رو داد.
-حتی سکوت کردن کنارت رو هم دوست دارم.
بکهیون اروم زمزمه کرد و دوباره به روبرو خیره شد و چانیول بعد یه نفس عمیق دستش
رو دور شونه های پرستار جوون انداخت و کشیدش بین بازوهای خودش. بکهیون بدون
حرفی بهش تکیه داد و دوتاشون در سکوت به منظره روبروشون خیره شد.چانیول
بینیش رو برای چند لحظه بین موهای پسر تو بغلش فرو برد و بعد اروم حلقه دستهاش
رو دورش تنگ تر کرد. این واقعیت که تا به حال مستقیم به بکهیون ابراز علاقه نکرده
بود و پسر کوچیکتر هم هیچ اعتراضی به این مسئله نمیکرد گاه به گاه از فکرش
میگذشت. واقعیت این بود که دفعات زیادی به اینکه به پرستار تو بغلش بگه دقیقا چه
حسی بهش داره فکر کرده بود. اما هنوز هم نتونسته بود جمله های مناسب رو پیدا
کنه. میدونست منظورش رو جور دیگه رسونده اما فکر اینکه بکهیون شاید یه همچین
چیز ساده ای رو بخواد و اون عملیش نمیکنه عصبیش میکرد.
-خیلی عجیبه...
پسر کوچیکتر یهو اروم گفت و چانیول از افکارش بیرون کشیده شد.
-چی عجیبه؟
-اینکه چقدر همه چی بینمون عوض شده...دفعه اولی که بهت گفتم ازت خوشم میاد
خیلی بی ادب بودی!
چانیول با لحن حرصی پسر جلوش نیشخندی زد.
-ولی بهرحال بازم خواستی ببینیم...
-اما این واقعیت که چقدر عوضی بودی هم عوض نمیشه...
نیشخند چانیول بیشتر شد.
-اره...واقعیت اینکه چقدر این عوضی خوب به فاکت داد و هنوزم میده هم عوض نمیشه.
زیر گوشش بکهیون زمزمه کرد و پسر کوچیکتر تقریبا از جا پرید و با اخم چرخید
سمتش.
-گاهی وقت ها فکر میکنم یه منحرف جنسی ای چیزی هستی پارک چانیول!
با اخم گفت و پسر بزرگتر ابروهاش رو بالا داد.
-تازه فکر میکنی؟
-عوضی.
بکهیون زیر لب گفت و از جا بلند شد.
-میرم تو.
-به سلامت.
چانیول خونسرد گفت و دوباره پاکت سیگارش رو بیرون اورد و بکهیون که حالا از شدت
حرص لبهاش اویزون شده بود چرخید و راه افتاد سمت در ورودی.
با صدای بسته شدن در چانیول تکخندی زد و سرش رو تکون داد. از اینکه بکهیون
کنارش خیلی راحتتر از گذشته بود واقعا خوشحال بود. سیگارش رو تا مرز روشن کردن
برد اما بیخیالش شد. چند دقیقه دیگه ساکت سرجاش موند و به روبرو خیره شد. بدون
بکهیون دیگه اینجا نشستن حس خوبی نمیداد. بلند شد تا برگرده داخل و هم زمان
گوشیش رو از جیبش بیرون اورد تا ببینه چیز خاصی پیش اومده یا نه. از بعد فوت
برادر بکهیون یه جورایی به دنبال کردن خبرها معتاد شده بود. با قدم های اروم راه افتاد
سمت اتاق خواب چون حدس میزد بکهیون اونجا باشه اما وقتی جلوی درش رسید
متوقف شد. بکهیون لبه تخت نشسته بود و داشت به دستش یه چی رو تزریق میکرد.
چانیول یه نفس عمیق کشید و نگاهش رو روی صورت جدی پسر کوچیکتر داد. اگه
میخواست صادق باشه به طور کل بیماری بکهیون رو فراموش کرده بود و الان هم اولین
باری بود که داشت حین تزریق شات میدیدش. سنگینی نگاهش باعث شد سر بکهیونی
که کارش تموم شده بود بالا بیاد. پسر کوچیکتر تند تند پلک زد و بعد معذب از جا
بلند شد.
-فکر میکردم میخوای دوباره سیگار بکشی.
پرستار جوون اروم گفت و بعد سرنگ تو دستش رو پرت کرد توی سطل کنار تخت.
-چون فکر کردی فعلا نمیام داخل داشتی اینکارو میکردی؟
بکهیون ضعیف خندید و کیف کوچیکی که روی تخت بود رو بست.
-نه...این چه فکریه که میکنی؟
اروم گفت و دوباره نشست روی تخت. چانیول نفسش رو بیرون داد.
-نمیدونم...شاید چون چندین ماهه که با همیم... نصفش راجع به بیماریت چیزی
نمیدونستم و نصف دیگه اشم درحالی گذشته که حتی یه بارم حرفی ازش نزدی و الانم
یواشکی داشتی شاتت رو میزدی.
بکهیون پشت بهش جلوی تخت متوقف شد و بعد اروم چرخید سمتش. -حرف زدن
راجع بهش یا اینکه جلوی تو هی بهش اشاره کنم و غیره چیزی رو عوض نمیکنه.
ترجیح میدم این یه مورد رو فقط پیش خودم نگه دارم.
-اما من ترجیح نمیدم.
چانیول با لحن جدی ای گفت و اومد داخل اتاق. پسر کوچیکتر یه اه کمرنگ کشید و
نشست لبه تخت.
-خیلی چیزها هم هست که تو بهم نمیگی...ادم ها همیشه یه بخشی از خودشون رو
برای خودشون نگه میدارن. اینطور نیست؟
چانیول یه نفس عمیق کشید و نشست کنار پرستار جوون.
-اره همینطوره...من خیلی چیزها رو برای خودم نگه داشتم...نه چون نمیخوام بهت
بگمشون...فقط چون ارزش گفتن ندارن...اما تو...
چرخید سمت بکهیون.
-ادم های اون بیرون میتونن هزارتا راز داشته باشن...میتونن جالب ترین زندگی دنیا رو
داشته باشن ولی من اهمیتی نمیدم. فقط میخوام رازهای یه نفر رو بدونم و اون
تویی...پس باید بهم بگی...هرچی که هست رو بگو!
نگاه پر تعجب بکهیون روی صورتش چرخید. یه لبخند کوچیک روی لبهای پرستار مو
قهوه ای اومده بود.
-یه وقتایی همش بهم میگفتی خیلی پر حرفی...یادته؟
چانیول تکخند زد و سرش رو تکون داد.
-چون بودی...
-شاید به خاطر همین حالا کم حرف میزنم.
بکهیون با بدجنسی گفت و پسر کنارش خونسرد بهش نگاه کرد.
-هنوزم پر حرفی..فقط چیزهایی که لازمه رو نمیگی...
لبهای بکهیون خط شدن اما چانیول توجهی بهشون نکرد و بازوش رو گرفت و به اثر
محوی که از جای تزریق روی پوست روشن بکهیون مونده بود خیره شد.
-اینها همیشه اینجا بودن و من احمق توجه نکرده بودم...
زمزمه کرد و اروم انگشتش رو روی نقطه قرمز رنگ کشید. بکهیون ساکت نگاهش
میکرد و چیزی نمیگفت.
-اذیت میشی؟
اروم پرسید و سرش رو بالا اورد. پرستار جوون تند تند پلک زد و بعد لب پایینش رو
گاز گرفت.
-نمیدونم میشه اسمش رو اذیت گذاشت یا نه...زیادی برام عادی شده...همیشه نگران
بودن...محتاط بودن...دوستام تو دانشگاه و همکارهام توی بیمارستان فقط فکر میکردن
خیلی ترسو و نازک نارنجی ام...یه بار دستم رو حین کار بدجور بریدم.داشتم سکته
میکردم...جونگده فقط بهم میخندید چون نمیدونست چه مرگمه...ولی من واقعا ترسیده
بودم...اون روز حس کردم خیلی تنهام...نه بابام میدونست نه داداشم...مامانم هم یه
جورایی دیگه دلم نمیخواست بهش راجع به این چیزها بگم...اون روز خیلی دلم
میخواست به یکی بگم مریضم و ازم مراقبت بشه...اما خب از بعدش چون خیلی حس
بدی گرفته بودم و کسی هم نفهمیده بود دیگه سعی کردم حتی بهش فکر هم نکنم.
وقتی میترسیدم یا یه چیزی برام پیش میومد فقط سریع خودم رو جمع و جور
میکردم...به خاطرش خیلی به خودم افتخار میکنم...راستش مارک شدن هم به شدت
برام خطر داره...فقط چون شات هام رو خیلی مرتب دنبال میکنم ریسکش رو به جون
میخرم...خیلی احمقم نه؟ حتی نمیتونم به کسی بگم از چی میترسم و چی میخوام...
با لبخند جمله اش رو تموم کرد و بعد نگاهش رو به پسر کنارش که با دقت داشت
نگاهش میکرد داد.
-از این به بعد فقط به من بگو...
چانیول اروم گفت و با جدیت به چشم هاش خیره شد.
-لازم نیست توضیحی بدی یا چیزی...فقط بگو حالت خوب نیست یا ترسیدی...همین
حد کافیه.
چشم های بکهیون با گیجی و یه حالت گنگ خیره شده بودن به چشمهاش.
-مرسی.
ضعیف گفت و نگاهش رو گرفت. یه جو جالبی بینشون بود که میتونست حسش کنه.
انگار دوتا پسر دبیرستانی شده بودن که دارن برای اولین بار از ترس هاشون برای
کراششون حرف میزنن. قلبش داغ شده بود و حس میکرد بدنش شل و بی حس شده.
انگار که انقدر خوشحال و سبک باشه که بتونه پرواز کنه. وقتی دوباره چانیول دستش
رو گرفت نفسش رو اروم بیرون داد و بعد با حس گرم های لبهای پسر بزرگتر روی
انگشتهای لرزونش پلکهاش چند لحظه بسته شدن. با وجود اینکه خیلی وقت بود لمس
شدن توسط چانیول رو تجربه کرده بود اما هنوزم هیجان زده میشد و داغ میکرد.
چرخید و اجازه داد چانیول لبخندی که زده بود رو ببینه.
دوست پسرش دوباره به روش خودش بهش ابراز علاقه کرده بود و اونم فهمیده
بودش...اینبارم میتونست با نبود کلمات کنار بیاد.
━━━━━━༻❁༺━━━━━━
-بفرمایید.
با لحن جدی یکی از بادیگاردها از خلسه کوتاهی که توش رفته بود بیرون اومد و بدون
حرفی از ماشین مشکی رنگ پیاده شد. بادیگاردی که صداش کرده بود از صندلی کنار
راننده پیاده شد و بعد ماشینی که پشتشون داشت میومد هم متوقف شد و سه تا مرد
مشکی پوش پیاده شدن. جونگ کوک میتونست بخنده چون همه چی شبیه فیلم ها
شده بود ولی حتی حس خنده رو هم نداشت. ادم هایی که دوره اش کرده بودن برای
محافظتش اینجا نبودن اومده بودن مراقبش باشن تا دست به کارهای احمقانه نزنه و
خط قرمز های پدرش رو رد نکنه.
نگاهی به سمت برج بلندی که روبروش بود انداخت و حس کرد ته دلش خالی شده.
چرا خوشحال نبود؟ فقط داشت تنهاتر میشد... شاید علتش همین بود. وسایل هاش
خیلی قبلتر رسیده بودن و خونه اش فقط حاضر و اماده منتظر ورودش بود. با بادیگاردها
وارد لابی شد و بعد رفت سمت اسانسور. یکی از بادیگاردها جلو دوید و دکمه اسانسور
رو براش زد و جونگ کوک فقط چشم هاش رو چرخوند. این خوش خدمتی ها قرار نبود
نظرش رو به اینکه اون لعنتی ها چندتا کنه اویزونن عوض کنه.
وقتی جلوی درب اپارتمانش رسیدن یه لحظه با فکر اینکه بادیگاردها قرار داخل هم
بیان خشکش زد چون اگه این دستور رو داشتن هیچ جوره نمیتونست کاری هم راجع
بهش بکنه. اما مردهای مشکی پوش کنارش عقب رفتن و روبروی در ایستادن و جونگ
کوک پنهانی یه نفس راحت بیرون داد. با اخم های تو هم رمز در رو زد و وارد خونه
شد. لامپ راهرو با ورودش روشن شد و نگاه بی حوصله پسر جوون به اطراف چرخید.
پدرش مثل همیشه براش ولخرجی کرده بود. پنت هاوس برج رو براش گرفته بود و
تمام وسایل به شدت نو و گرون به نظر میرسیدن. ولی هیچ کدوم اینها لبخند به لبش
نیاورد. با قدم های خسته رفت سمت دری که حدس میزد اتاق خواب باشه و بازش کرد
و وقتی دید حدسش درست بود پوفی کرد و راه افتاد سمت تخت و گوشیش رو از
جیبش بیرون اورد. وقتی پشتش با تشک برخورد کرد شماره چانیول رو گرفته بود و
داشت به صدای بوق ها گوش میداد.
-هیونگ!
با وصل شدن تماس سریع گفت و یه کم خودش رو بالا کشید.
-چطوری کوکی؟
-خوبم هیونگ...امروز اومدم اپارتمانی که بابا برام خریده.
با لحن بی حسی گفت و چانیول بعدش سریع به حرف اومد.
-به این زودی؟ فکر میکردم میخوای صبر کنی منم باهات بیام.
جونگ کوک لب پایینش رو بیرون داد.
-دیگه نمیتونستم اونجا رو تحمل کنم.تهیونگ رفت...
بعد حرفش یه سکوت کوچیک خط رو گرفت.
-متاسفم.
چانیول اروم گفت و جونگ کوک بی حس خندید.
-تو چرا متاسفی هیونگ؟
-متاسفم که برادر قوی تری نیستم و اذیت میشی.
چانیول با مکث گفت و جونگ کوک حس کرد دلش میخواد از شدت ناراحتی خودش
رو خفه کنه.
-هیونگ...این حرفها رو نزن. اونی که همیشه بخاطر من اذیت شده تو بودی. تقصیر تو
نیست که بابامون اینجوریه...هیچیش تقصیر تو نیست. تو به دنیا نیومدی که از من
مراقبت کنی. میدونم بابا همیشه جوری رفتار میکرد که انگار هیچ دلیل دیگه ای برای
وجود داشتنت جز مراقبت از من نیست...اما اینکه اون چه فکری داشته مهم نیست.
دیگه نگرانم نباش. من باید بزرگ شم. اونم تنهایی...به خودت فکر کن. به بکهیون
هیونگ...سعی کن اون رو خوشحال کنی.
صدای نفس های اروم چانیول تو گوشی میومد. جونگ کوک به سقف اتاقش خیره شده
بود و اونم اروم نفس میکشید. همیشه فکر کرده بود شب اولی که از اون عمارت خارج
میشه رو کنار برادرش و مادرش میگذرونه. باهاشون میره یه رستوران درب و
داغون...کلی خوراکی میخوره و ازادیش رو جشن میگیره. این اخری ها یکی دوبار هم
به اینکه دلش میخواد اون شب رو یه مقدارش رو هم کنار تهیونگ بگذرونه...بدون اینکه
ته دلش نگران این باشه که باید زودتر برگردن عمارت یا اگه لو برن چی میشه... اما
حالا همه چی برعکس شده بود. توی یه پنت هاوس سرد تک و تنها بود و چشم هاش
داشتن میسوختن.
-مراقب خودت باش داداش کوچولو. تا برگردم مراقب خودت باش باشه؟ بعدش من
هستم. تنها نمیمونی. فردا زنگ بزن به مامان بهش خبر بده اومدی بیرون. بیاد پیشت.
بابات گفته ایرادی نداره. باشه؟
چانیول با صدایی که نگرانی توش واضح بود گفت و جونگ کوک خودش رو وادار کرد
صداش بدون لرزش برای جواب بیرون بیاد.
-باشه.من میرم بخوابم هیونگ... شب بخیر.
اروم گفت و بعد از جواب برادرش گوشی رو قطع کرد و روی تخت انداختش. چشم های
پر شده اش حالا داشتن سرریز میشدن و قطره های اشک از گوشه های پلکهاش سر
میخوردن و توی گوش هاش و روی تخت میچکیدن. حاضر بود الان باقی عمرش رو
بده و تهیونگ الان کنارش اینجا باشه...ولی حتی باقی عمرش هم برای این ارزو کافی
نبود. با خستگی بلند شد و فقط شلوار جینش رو از پاش خارج کرد تا حس راحتی
بیشتری کنه و بعد از اتاق خارج شد و از توی بار خونگی ای که گوشه سالن بود بی
توجه یه بطری برداشت و برگشت اتاق خواب. نور اتاق رو کم کرد و رفت سمت بالکن
بزرگی که یه نمای بی نظیر از سئول داشت. روی زمین نشست و شیشه رو به لبهاش
نزدیک کرد و یه قلپ بزرگ پایین داد.
-به سلامتی زندگی جهنمی ای که قراره بدون تو داشته باشم کیم تهیونگ...
با تمسخر زیر لب گفت و به زور بغضش رو با قلپ بعدی قورت داد. تهیونگ الان یه
جایی توی شهر روبرویش مابین اون نقطه های روشن بود...حداقل میتونست هر شب
اینجا بشینه و تصور کنه اون پسر الان کجا میتونه باشه...
Chapter 142
با حس لرزیدن گوشیش تو جیبش تقریبا از جا پرید و نگاه نگرانش سمت بکهیونی رفت
که اروم روی مبل با چشم های بسته دراز کشیده بود. از پسر کوچیکتر قول گرفته بود
که گوشیش رو خاموش نگه داره و دلش نمیخواست بکهیون بفهمه گوشی خودش
پنهانی روشنه. از جا پرید و با قدم های سریع رفت سمت در و گوشی در حال زنگ
خوردنش رو از جیبش بیرون کشید.
با دیدن شماره جئون نفسش رو بیرون داد و بعد از بستن در پشت سرش تماس رو
قبول کرد.
-بله.
خشک گفت و کلافه روی پاهاش جلو و عقب شد. از طریق بکهیون فهمیده بود که
پدرش قصد کناره گیری نداره, حالا میتونست این خبر رو به جئون بده و دیگه بقیه
اش مهم نبود.
-فهمیدی؟
جئون خشک پرسید و چانیول با تردیدی که یه کم کامش رو تلخ کرده بود به حرف
اومد.
-اره. قرار نیست کناره گیری کنه.
-اوکی. کارت خوب بود.
جئون مختصر گفت و قطع کرد و چانیول که با همین مکالمه چند ثانیه ای به شدت
اعصابش به هم ریخته بود همونجا بی حرکت موند. از اینکه به بکهیون دروغ بگه و الان
عین یه جاسوس خبر رسونی کنه متنفر بود. اما مجبور شده بود. گوشیش رو بین
انگشتهاش فشار داد و بعد خاموشش کرد و برش گردوند توی جیبش و با انگشتهایی
که از عصبانیت میلرزیدن یه سیگار روشن کرد و همینطور که به اسمون گرفته غروب
خیره شده بود مشغول کشیدنش شد. بکهیون این روزها اصلا خوب نبود. ساکت تر و
بی انرژی تر بود و کمتر لبخند میزد و چانیول حس میکرد حالش از ادمی که هست
داره بهم میخوره. اگه فقط یه کم اخلاق بهتری داشت یا به طور کل ادم خوش
برخوردتری بود خیلی راحت میتونست بکهیون رو بخندونه. اما بلد نبود... هرچی تلاش
میکرد نه دهنش به گفتن حرفهای عاشقانه میرفت نه چرت و پرتی که دوست پسرش
رو بخندونه. سیگار اولش راضیش نکرد و دومی رو هم روشن کرد و با پاش لگدی به
گلدون کوچیک خشک شده ای که کنار ستون های ورودی بالای پله ها بود انداخت و
پرت شدنش به سمت پایین همراه با یه رد از خاک و سنگریزه رو تماشا کرد.ته سیگارش
رو پرت کرد زیر پاش و یه نفس عمیق کشید و برگشت داخل. وقتی وارد سالن شد
بکهیون بیدار شده بود و نشسته بود و پتوی مسافرتی نازکی که از یکی از اتاق ها اورده
بودن روی شونه هاش بود. چشم های خوابالوی پرستار جوون اومد روی صورتش و
چانیول نفسش رو بیرون داد و رفت سمتش.
-کجا رفته بودی؟
بکهیون با یه خمیازه کوچیک همینطور که پتوش رو میکشید بالاتر پرسید و چانیول
نفسش رو بیرون داد.
-سیگار میکشیدم.
لبهای بکهیون با حالت بامزه و اغراق امیزی اویزون شدن.
-بازم خیانت...دیگه حتی قایمش هم نمیکنی!
پسر کوچیکتر با اخم گفت و بعد یه خمیازه گنده کشید و به بدنش کش و قوس داد و
چانیول با علاقه بهش خیره موند. از کی در حدی این رابطه و پسر جلوش براش مهم
شده بود که دیگه خواسته های خودش شده بودن اولویت دوم؟ تو این مدته فقط و فقط
سعی کرده بود به بکهیون ارامش و قوت قلب بده. بیش از حد لمسش نکرده بود و هیچ
چیزی رو هم بهش تحمیل نکرده بود. میدونست وقتی چیزی رو میخواد بکهیون باهاش
مقابله نمیکنه و برای همین هم فقط خودداری کرده بود. نمیخواست بکهیون با حس
اجبار یا بی میلی کنارش باشه. حتی اگه قرار بود چند دقیقه کوتاه باشه.
-این روزها خیلی میخوابیا...
زیر لب گفت و بکهیون هیمنطور که هنوز دستهاش بالای سرش بود بهش نگاه کرد.
-دارم کمبود خواب گذشته هام رو جبران میکنم. یه زمانی من تو کل روز شاید دو
ساعت هم نمیخوابیدم.
چانیول فقط چشم هاش رو گردوند و بعد یه نیشخند زد.
-اینجوری حوصله من سر میره و من وقتی حوصله ام سر بره ادم جالبی نیستم.
بکهیون چشمهاش رو یه کم باریک کرد و بعد شونه بالا انداخت.
-مواقع دیگه هم جالب بودنت رو نشون من نمیدی...پس اهمیتی نداره.
ابروهای چانیول بدون اینکه نیشخندش از جا تکون بخوره بالا رفتن و بکهیون رو که
داشت از جا بلند میشد تماشا کرد. پسر کوچیکتر همینطور که گردنش رو میخاروند
رفت سمت اشپزخونه و چانیول از فکر اینکه چقدر گردن اون لعنتی به مارک شدن
دوباره نیاز داره حس کرد داغ کرده...از خودش خجالت میکشید که با وجود اینکه
بکهیون بهش گفته بود مارک شدن براش ریسک داره باز هم فکرش به این سمت
میرفت. چند لحظه دیگه روی مبل موند و سعی کرد روند خوددار بودنش رو ادامه بده.
اما مغزش دیگه بهانه های قبلی رو قبول نمیکرد و بالاخره کم اورد. از جا بلند شد و
دنبال بکهیون وارد اشپزخونه شد. پسر کوچیکتر حالا جلوی میز ایستاده بود و با همون
موهای ژولیده و چشم های خوابالو داشت نون تستی رو که به مربا اغشته کرده بود با
ارامش میخورد. بکهیون با دیدنش مکث کرد و به لب پایینش زبون کشید.
-برای تو هم درست کنم؟
با دست به نون تو دستش اشاره کرد. پسر بزرگتر سرش رو به حالت نه تکون داد و اومد
سمت میز. بکهیون با گیجی پلک زد و تیکه اخر نون رو چپوند توی دهنش و با گونه
های برجسته شروع کرد به حرف زدن.
-به نظرت تا کی میتونیم با خوراکی هایی که خریدی اینجا دووم بیاریم؟
چانیول چیزی نگفت و پرستار جوون محتویات دهنش رو قورت داد و بعدش بالافاصله
خمیازه کشید.
-میدونی هربار چشمم میوفته به کابینت ها یاد این فیلم هایی که طرف برای حمله
فضایی ها پناهگاه ساخته و چپیده توش میوفتم.
با خنده گفت و بعد اومد جلوش.
-اگه تو نبودی نمیدونم این مدت رو چطوری میگذروندم...
بکهیون خیره به چشمهاش گفت و پسر بزرگتر فقط خم شد و با قرار دادن دستش
پشت کمر بکهیون جلوتر کشیدش. نگاه بکهیون روی صورتش میچرخید و همزمان
بهش ارامش و هیجان تزریق میکرد.
-وقتی اوضاع بهتر شد...باهات میام... هرجا که بخوای. مامانم میتونه پیش کوکی بمونه.
یه مدت میخوام برای خودم زندگی کنم...واقعا دارم میگم.
زیر لب گفت و چشم های بکهیون با حرفش درشت شدن. دوتاشون تا چند لحظه تو
ناباوری قبل از اینکه چانیول اروم برای بوسیدنش خم بشه به هم خیره موندن. بکهیون
اروم تو دهنش اه کشید و بالاخره هیجان به ارامش بینشون غلبه کرد. دستهای چانیول
دور بدنش تنگتر شدن و لبهاش هم حتی داغتر شدن. بکهیون شوکه از تغییر حالت
ناگهانی دوست پسرش که باعث شده بود حالا لبهاش درحال پرس شدن بین لبهای
داغ چانیول باشن به جلوی بلیز چانیول چنگ زد و پسر بزرگتر روش خمتر شد و محکم
لب بالاییش رو کشید تو دهنش. بکهیون دوباره خفیف ناله کرد و سرش حتی عقب تر
رفت.
دست چانیول از روی کمرش به سمت پایین سر خورد و رفت سمت باسنش و یه چنگ
محکم بهش زد.
-دلم برای لمس کردنت تنگ شده...
صدای بم چانیول روی لبهاش پخش شد و بکهیون با قلبی که داشت تند میزد به چشم
هایی که روش زوم بودن خیره شد.
-برای همه جای کوفتیت...
پسر بزرگتر اروم زمزمه کرد و بعد خم شد توی گردنش. نمیبوسیدش... فقط داشت
نفس میکشیدش و بکهیون با همین حد هم داشت اتیش میگرفت. حرکت نرم دست
چانیول روی پهلوش و کمرش و گاه به گاه باسنش رسما داشت هوش و حواسش رو
میگرفت. پسر بزرگتر یه بوسه نرم زیر گلوش زد و بعد کشیدش سمت در اشپزخونه و
بکهیون مطیعانه دنبالش کرد. از وسط سالن لبهای چانیول دوباره روش بود و هر دوشون
داشتن نفس نفس میزدن.بکهیون اصلا اهمیتی به اینکه به اتاق برسن یا نه نمیداد اما
چانیول بهرحال داشت به اون سمت میکشیدش و با اینکه ترجیح میداد فقط به لمس
-وقتی میبینم هیچ اثری از من روی بدنت نیست...
چانیول اروم گفت و پاهاش رو بیشتر از هم فاصله داد.
-...دلم میخواد طوری مارکت کنم که تا ابد پاک نشه.
نفس بکهیون یه لحظه حبس شد و بعد دوباره با مکیده شدن پوستش با صدا رها شد.
چانیول با نیشخندی که رضایتش رو از بی قراری کردن هاش نشون میداد حسابی رون
هاش رو رو مارک کرد و بعد با خونسردی ای که بکهیون نمیدونست اون پسر لعنتی از
کجاش اورده کشید عقب و همینطور که پاهاش دو طرف بدن بکهیون بود شلوار خودش
رو هم دراورد و بعد لباس زیرش رو زیر نگاه بیحال و منتظر بکهیون پایین کشید.
پرستار جوون یه نفس لرزون بیرون داد و با چشم های منتظر به پسر روبروش خیره
شد.چانیول خم شد روش و با بردن دستش زیر کمر عرق کرده بکهیون بالا کشیدش و
وادارش کرد بشینه و بعد دوباره لبهاشون رو بهم وصل کرد و بعد اروم انگشت هاش رو
روی خط ستون فقرات بک تا پایین سرد داد و بعد به باسنش چنگ زد. پرستار ریز
جثه یه صدای خفه داد و به سمت جلو متمایل تر شد و با حس اینکه هیچ پوشش و
مانعی دیگه بین بدنهاشون نیست دوباره ناله کرد. چانیول همینطور که میبوسیدش اروم
انگشتش رو روی ورودیش سر داد و باعث شد بکهیون حتی بیشتر به قفسه سینه داغش
بچسبه و روی زانوهای لرزونش تلو تلو بخوره.
-هیچی نداری اماده ات کنم؟
چانیول خفه زیر گوشش زمزمه کرد و پسر کوچیکتر که رسما برای موندن توی اون
پوزیشن داشت تقلا میکرد بیحال نفسش رو بیرون داد.
-نمیدونم...
ضعیف گفت و چانیول اروم تکخند زد و بعد عقب رفت و خم شد سمت میز کنار تخت
خواب. چند لحظه با گیجی و بی صبری وسایل توی کشو رو که نمیدونست چرا بعد
چند روز انقدر شلوغ شده زیر و رو کرد و اخر با نیشخند عقب اومد. ولی بکهیون بیحال
تر از این بود که بخواد اهمیت بده چانیول چی پیدا کرده و فقط وقتی پسر بزرگتر
دوباره جلوش قرار گرفت پیشونیش رو به قفسه سینه اش چسبوند و با حس کشیده
شدن انگشت چانیول که حالا نرم تر شده بود روی ورودیش خفه ناله کرد.
چانیول سرش رو برد توی گردنش و تعادل بکهیون رو بهم زد و همینطور که گردنش
رو اروم مک میزد انگشتش رو تند تند روی ورودیش کشید. بکهیون درمونده دستش
رو روی عضله های سفت دوست پسرش سر داد و کلافه ناله کرد و بعد با اعتراض یکی
دوبار به قفسه سینه چانیول کوبید. ولی پسر بزرگتر توجهی بهش نکرد و فقط محکمتر
گردنش رو مکید و بعد انگشت وسطش رو اروم فشار داد داخل بکهیون و باعث شد
پرستار جوون از ته دل دوباره ناله کنه. چانیول دیگه زیادی تو شناخت بدنش محشر
شده بود. جوری باهاش بازی میکرد که در حد مرگ حساس و گیجش کنه و بعد
بکهیون بیشتر از همیشه تبدیل میشد به موجود مطیعی که این مواقع پسر بزرگتر
میخواست.
-یول...اههه...
انگشت دوم چانیول ناله پر اعتراض رو بالا برد و بیحال خودش رو دیگه کاملا به بدن
داغ چانیول تکیه داد. داشت میمرد که روی تخت دراز بکشه و اینجوری روی زانو نباشه.
اما انگار چانیول میخواست همینطوری نگهش داره.
-چیه بیبی؟
پسر بزرگتر با بدجنسی زیر گردنش پرسید و بکهیون تقریبا دوتا نفس عمیق کشید تا
بتونه به حرف بیاد.
-نمیتونم...
-نمیتونم چی؟
چانیول زبونش رو اروم روی مارکی که روی گردن خوش تراس پرستار کوچولوش نقاشی
کرده بود کشید و بکهیون یه ناله کلافه دیگه کرد.
-میخوام...دراز بکشم...لطفا...فقط... انجامش بده...
نیشخند زد. دقیق همین لحظه رو میخواست. چیزایی که قبلا بهشون بی حس بود حالا
به شدت براشون مشتاق بود و میدونست بکهیون خجالتی تر از این حرفهاست که بخواد
به خواسته هاش عمل کنه در نتیجه باید به روش خودش چیزی رو که میخواست
میگرفت.
چند تا ضربه محکم با انگشت هاش داخل بدن داغ بکهیون زد و وقتی پسر کوچیکتر از
جا پرید و بی جون دوباره برای رو پا موندن به بازوهاش چنگ انداخت به حرف اومد.
-همینجوری نمیشه...
اروم گفت و بعد زبونش رو روی لاله گوش پرستار جوون کشید..
-چی...
بکهیون بی حال پرسید و چانیول فقط دوباره با انگشت چندتا ضربه دیوونه کننده داخل
بدن داغش زد. پسر کوچیکتر روی زانوهاش دیگه از ضعف و فشار داشتن میسوختن
لرزید.
چرا چانیول تازگی ها انقدر مشتاق گریه انداختنش شده بود؟ درمونده تقلا کرد و روی
سینه داغ دوست پسرش نفس های بریده اش رو پخش کرد.
-چیکار... کنم...
بیحال و با التماس محض پرسید. حرکت انگشتهای چانیول به طور شکنجه اوری زیادی
اروم بودن و اون فقط بیشتر میخواست.
-خب میدونی...
پسر بزرگتر با ارامش شروع کرد و یه گاز کوچیک از لاله گوشش گرفت.
-من میتونم تا ابد هم اینو ادامه بدم...
چانیول با نیشخند گفت و چنگ کشید لای موهاش و سرش رو عقب برد.
-اما بعید میدونم تو دووم بیاری.
بکهیون همین الانش هم داشت از حال میرفت. دلش میخواست از درموندگی جیغ بزنه.
کلافه دوباره یه کم تقلا کرد تا حداقل بتونه دراز بکشه و درد زانوهاش کم بشه اما
چانیول بازهم بهش اجازه نداد.
-باید کاری کنی که منم نتونم صبر کنم.
پسر بزرگتر زیر گلوش گفت و اروم اون نقطه رو بوسید و با مک محکمی که بعدش
بهش زد بکهیون رو دوباره بی قرار کرد. باید چطوری صبر چانیول رو سر میاورد؟ اون
اصلا توی این موارد خوب نبود. دستش رو روی پوست داغ قفسه سینه پسر بلندتر
کشید و بعد اروم پایین بردش. حس میکرد گونه هاش و کل بدنش از این بی پروایی
دارن اتیش میگیرن. ولی حرکت انگشتهای چانیول داخل بدن گر گرفته اش اصلا شوخی
نبود که بخواد الان به خجالت فکر کنه. دستش پایین تر رفت و بعد با تردید انگشتهاش
رو روی عضو دوست پسرش سر داد. چانیول به وضوح بیحرکت شد و یه نفس عمیق
کشید. پسر کوچیکتر فقط تونست سرش رو به قفسه سینه چانیول تکیه بده و حرکت
انگشتهای باریکش رو بیشتر کنه. اولین بار بود که داشت اینجوری دوست پسرش رو
لمس میکرد و تمام وجودش از هیجان و اشتیاق مور مور شده بود. چانیول بعد از چند
لحظه از بی حرکتی دراومد و یهو دوباره پوست گردنش رو کشید بین لبهاش و کارش
باعث ناله بکهیون و محکمتر شدن انگشتهاشمحکمتر شدن انگشتهاش شد. چند دقیقه بعدی جوری برای
جفتشون گذشت که حتی توصیف پذیر نبود. چانیول مدام و مدام محکمتر پوستش رو
مک میزد و بکهیون همینطور که میلرزید و ناله میکرد انگشتهای باریکش رو روی عضو
چانیول که همین الانش هم بیش از حد تحریک شده بود حرکت میداد و اخرش برنده
شد. چانیول کوبیدش روی تخت و با چشمهایی که اصلا حالت توشون شوخی نبود
خیمه زد روش. لبهای بکهیون داشتن از ضعفی که تو کل بدنش پخش شده بود می
لرزیدن. دست چانیول کشیده شد روی رونش و یکی از بازوهاش رفت زیر پاهای شل
شده بکهیون و بالاتر بردش و چند لحظه بعد بکهیون با کشیده شدن عضو داغ و خیس
چانیول روی ورودیش بلندترین ناله دقیقه های پیشش رو کرد. چانیول با چشمهای
جدی به چشم های بیحالش زل زده بود و کارش رو تکرار میکرد و وقتی اونقدری از
قوس گرفتن های بدن بکهیون که یه التماس مخفی برای تماس بیشتر بودن لذت برد
که بتونه کوتاه بیاد, با فشار و بدون صبر واردش شد.
-همینو میخواستی؟
همینطور که محکم توی بدن بی قرار پسر کوچیکتر ضربه میزد سوال کرد و بکهیون
در جوابش فقط ناله کرد. چشم های پرستار کوچولوش واقعا خمار شده بودن و انقدر
مطیع به نظر میرسید که چانیول حس میکرد دلش میخواد تا اخر دنیا فقط به کبود
کردن پوست سفیدش و شنیدن اون ناله های خواستنی ادامه بده. بازویی رو که زیر
رون بکهیون برد بالاتر کشید تا پاهای بکهیون بیشتر از هم فاصله بگیره و بعد یه چنگ
محکم به کشاله رون پسر کوچیکتر زد و باعث شد ناله اش اینبار با درد بالا بره. جایی
که چنگ زده بود راحت قرمز شد و ظاهرا ممکن بود چانیول حتی بیشتر هم تحریک
بشه. نفس سنگین شده اش رو بیرون داد و بعد بدنش رو عقب کشید و از بکهیون خارج
شد و بی توجه به بی قراری کردن های دوست پسر بیچاره اش پهلوهای نرمش رو
گرفت و به پشت چرخوندش. بدن بکهیون روی تخت پخش شد و چانیول دوباره یه
نفس سنگین کشید. خم شد و اروم همینطور که عضو خودش رو لمس میکرد یه بوسه
عمیق روی کتف بکهیون گذاشت و بعد چند لحظه تمام نقاط کمر بکهیون رو با بوسه
های نرمش فتح کرده بود ولی وقتی به پهلوهاش رسید دیگه مثل قبل ملایم عمل نکرد.
بکهیون بالافاصله با حس مکیده شدن پهلوش تکون خورد و یه ناله شوکه و البته پر
درد کرد. چانیول نیشخندی زد و بعد دندون هاش رو توی پوست نرم اون نقطه فرو
برد.چانیول چطوری فهمیده شده بود مارک شدن انقدر براش جذابه؟شاید از وقتی که
بهش گفته بود میترسونتش اما بازم میخواد تجربه اش کنه... پسر کوچیکتر دوباره با
درد ناله کرد و برای نجات خودش کمرش و باسنش رو بالا برد و تکون داد که البته
اشتباهش بود چون چانیول رو فقط مشتاق چیزهای دیگه کرد. دست پسر بزرگتر رفت
زیر شکمش تا ثابت نگهش داره و بعد بکهیون با ضربه محکمی که به باسنش خورد
محکم هین کشید و شوکه پلک زد.
-یول...
با گیجی اسم پسر پشتش رو صدا کرد ولی چانیول بی توجه ضربه بعدی رو زد و باعث
شد بکهیون که حالا داشت میلرزید صورتش رو توی بالش قایم کنه.
-لعنتی چطوری انقدر خوشگلی...
چانیول با صدایی که به وضوح خشدار بود گفت و خم شد روش و پشت گردنش رو با
بوسه های خیسش نوازش کرد و به همون حالت دوباره واردش شد و به انگشتهای
کشیده بکهیون که به ملافه ها چنگ زدن خیره شد. هر ضربه اش باعث شد انگشتهای
بکهیون چنگ محکمتری به ملافه ها بزنن و ناله های خوش اهنگی که بعدش مهمون
گوشهاش میشد لذتش رو چندبرابر میکرد.
-اگه یه روز...
خفه گفت و روی بکهیون کامل خم شد.
-بذاری یکی جز من لمست کنه...مطمئن باش زنده نمیذارمش...
یه بوسه دیگه پشت گردن بکهیون زد و بعد عضوش رو محکم داخل بدن لرزون پسر
زیرش فشار داد.
-بگو نمیذاری!!!
با حرص گفت و بکهیون به زحمت زبونش رو وادار به حرف زدن کرد.
-ن... نمیذارم...
-افرین عروسکم.
چانیول زمزمه وار گفت و دوباره گردنش رو بوسید و بکهیون که از لقب جدیدی که
کردن همدیگه ادامه بدن اما با گیجی پسر بزرگتر رو همراهی کرد. تقریبا هول داده شد
توی اتاق خوابی که به خاطر استفاده چند روزه اشون دیگه از اون حالت خشک قبلی
دراومده بود و چانیول همینطور که نفس نفس میزد اول بلیز خودش رو دراورد. بکهیون
به لبهای خیس از بوسه اشون زبون کشید و به پسر بزرگتر که درست داشت به حالت
یه طعمه بهش نگاه میکرد خیره شد. عاشق مدلی بود که چشم های چانیول این مواقع
پیدا میکردن. وحشی و بدون کنترل. دست چانیول رفت پشت گردنش و جلو کشیدش
و دوباره لبهاشون داشت روی هم با اشتیاق سر میخورد. چانیول به وضوح داغ کرده بود
و اصلا نمیشد باهاش همراهی کرد و بعد چند ثانیه بکهیون دیگه فقط سعی داشت
نفس بکشه. زبون داغ چانیول توی حفره دهنش چرخید و بعد به زبون خودش کشیده
شد و بکهیون وقتی مکیده شدن زبونش رو حس کرد فقط تونست به بازوی پسر بزرگتر
با بی حالی چنگ بندازه. چانیول لباش رو مکید و مکید و بعد همون رد خیس رو تا
چونه و بعد گردنش کشید و هم زمان یه دستش زیر رون بکهیون برای بالا کشیدنش
رفت. پسر کوچیکتر با گیجی همراهی کرد و به چانیول اجازه داد بلندش کنه و پاهاش
رو هم دور کمر پسر بلندتر برد. چانیول هم زمان زبونش رو روی گردنش کشید و بعد
طوری محکم یهو پوستش رو مک زد که صدای ناله بکهیون شدید بالا رفت. پوست
گردنش سوزش وحشتناکی گرفته بود و حتی نمیتونست تقلا کنه.
چانیول کوبیدش روی تخت و کامل اومد روش ولی حتی تو این فاصله هم پوست داغ
شده گردن بکهیون رو رها نکرد و پسر کوچیکتر فقط تونست با بی قراری به نفس نفس
زدن ادامه بده.
-میدونی من قبلا چطوری بودم؟
چانیول خیره به چشم هاش زمزمه کرد و پسر کوچیکتر فقط با گیجی پلک زد و سرش
رو به حالت نه تکون داد. دست چانیول اروم روی قفسه سینه اش کشیده شد و بعد
پایین و پایینتر رفت و بکهیون با بی قراری محض دوباره به نفس نفس افتاد. دست
چانیول اروم کمر شلوار راحتیش رو گرفت و پایین کشیدش و پسر کوچیکتر با مردمک
های لرزون به پسری که روش خیمه زده بود خیره شد.
-قبلا چیزای عادی راضیم نمیکرد...
چانیول خیره به چشمهاش گفت و دستش برگشت بالا و رفت زیر بلیزش.
-اما الان فقط فکر تو و یه تخت خواب برای اینکه در حد مرگ رد بدم کافیه...
نفس بکهیون با لرزه بیرون اومد و پسر بزرگتر خودش رو بالا کشید و بعد بلیز استین
کوتاه پسر کوچیکتر رو از تنش دراورد. کمر پرستار جوون برگشت روی تخت و چانیول
ثانیه ای رو برای چسبوندن لبهاش به سینه پسر زیرش هدر نداد. بکهیون بدون
خودداری ناله کرد و یه کم بدنش رو به سمت بالا قوس داد. کشیده شدن مداوم زبون
چانیول روی سینه اش داشت رسما موج های لذت رو تو کل بدنش پخش میکرد و یه
قویش رو هم به سمت پایین تنه اش میفرستاد.چانیول انقدر به کارش ادامه داد که
بکهیون دیگه فقط داشت روی تخت خودش رو میکشید و بی قراری میکرد. سینه اش
حساس و ملتهب شده بود و دلش میخواست چانیول دست از بازی کردن باهاش برداره.
اما میدونست احتمال اینکه اینبار پسر بزرگتر سریع بره سر اصل مطلب خیلی کمه.
چیزی که راجع به رابطه هاشون فهمیده بود این بود که هربار دارن طولانی تر و جزئی
تر میشن. چانیول تو گذشته, وقتی هنوز رابطه جدی ای بینشون نبود فقط و فقط
میخواست باهاش بخوابه. علاقه ای به تحریک کردن بیش از حدش یا عشق بازی کردن
و حتی طولانی کردن سکس نداشت. اما چانیول الان خیلی متفاوت با اون ادم بود. پسر
بزرگتر حالا دوست داشت صداش رو دربیاره, به التماس بندازتش و جوری لمسش کنه
که بکهیون حتی تا ساعت ها بعد هم هنوز رد انگشتهاش و لبهاش رو به خاطر بیاره.
-یو...ل...
با التماس ناله کرد و سعی کرد بدنش رو از لبهای پسر بزرگتر فاصله بده ولی چانیول
دستهاش رو چسبید و قفل کرد روی تخت و بیشتر اومد روش تا از وول زدن اضافی یا
عقب کشیدنش خودداری کنه. بکهیون با چشمهایی که یه کم خمار شده بودن به
صورت جدی پسر بزرگتر خیره شد. از لحاظ روحی حتی بیش از حد به این رابطه نیاز
داشت و صبوری کردن سختش بود.
با التماس خودش رو به زحمت حرکت داد و سعی کرد بین بدنهاشون اصطحکاک
بیشتری ایجاد کنه. ولی لعنت چانیول هنوز حتی شلوار خودش رو هم درنیاورده بود.
پسر بزرگتر نیشخندی بخاطر درموندگیش زد و اروم با لبهای یه رد خیس تا زیر ناف
بکهیون کشید و باعث شد پرستار جوون شکمش رو به داخل جمع کنه و تند تند نفس
بکشه. چانیول از پایین بهش خیره شد و بعد اروم لباس زیرش رو هم پایین کشید و
برخورد نفس های داغش با عضو تحریک شده بکهیون ,پرستار جوون رو رسما از خود
بیخود کرد. چانیول با بی رحمی تمام هیچ کمکی بهش نکرد و در عوض لبهاش روی
کشاله رون بکهیون نشستن و مشغول کاشتن یه مارک جدی اونجا شدن. پسر کوچیکتر
تقریبا مشتش رو کوبید روی تخت و نفسش رو با صدا داد بیرون.چانیول نسبت به
دفعات قبل داشت محتاط تر مارکش میکرد اما مثل همیشه ترسی که بکهیون از این
واقعیت پر ریسک میگرفت به شدت هیجان زده اش میکرد.
بهش نسبت داده شده بود رسما مغزش از کار افتاده بود صورتش رو توی بالش فشار
داد. ولی چانیول به اون پوزیشن هم رضایت نداد. بعد چند لحظه دوباره چرخوندش تا
صورتش رو ببینه و روش جا گرفت. اینبار اصطحکاک بین بدنهاشون بیشتر از همیشه
بود و بکهیون میتونست خیلی راحت وزن پسر روش رو حس کنه. واقعا خسته بود چون
چانیول خیلی ماهرانه چندین بار به اوج نزدیکش کرده بود و باز برش گردونده بود. با
چشمهای به شدت خمار و دهن نیمه باز فقط نفس میکشید و چانیول خیره بهش با
ناله های بمی که گاه به گاه خیلی اروم میکرد درونش میکوبید و گاهی هم برای مکیدن
سینه هاش خم میشد. وقتی به اوج رسید بدنش رسما تبدیل به ژله شده بود و بیشتر
از تمام دفعات قبلشون میلرزید. چانیول یه کم بعدش ارضا شد ولی قبل از خالی شدن
ازش خارج شد و بکهیون با گیجی به کام دوست پسرش که اینبار روی رون هاش و
شکمش ریخته بود با قفسه سینه ای که بالا پایین میشد خیره شد.
چانیول چند لحظه همینطور که نفس نفس میزد به پسر کوچیکتر که زیرش هنوز هم
لرزه داشت خیره موند. بکهیون داغون تر و گیج تر از این بود که بخواد واکنش زیادی
نشون بده. هنوز هم ملافه ها رو مشت کرده نگه داشته بود و تند تند نفس میکشید,
فقط وقتی چانیول خم شد روی صورتش حواسش سرجاش اومد و نگاهش رو به
چشمهای درشتی که بهش خیره بودن داد.
-اگه خودتو الان میدیدی...
چانیول روی لبهای لرزونش زمزمه کرد و بکهیون لب پایینش رو بین دندون هاش
حبس کرد. پسر بزرگتر اروم بینیش رو روی گونه داغ بکهیون کشید و بعد چندتا بوسه
پراکنده روی پلکش گذاشت. حرکات ارومش کم کم بکهیون رو هم بعد از هیجانی که
پشت سر گذاشته بودن اروم کرد. چانیول وقتی مطمئن شد ضربان قلبش به حد نرمال
رسیده عقب کشید و اول لباس زیر خودش رو همینطور که داشت بکهیونی رو که کم
کم داشت معذب میشد دید میزد پوشید.
-الان میام.
زیر لب گفت و رفت داخل حموم و بکهیون یه حجم زیادی از اکسیژن رو به ریه هاش
کشید و یه کم موفق شد بدنش رو بالا بکشه. دیدن وضعیت رون هاش و حتی شکمش
باعث میشد دلش بخواد سرش رو توی یه بالش قایم کنه. چانیول بعد یکی دو دقیقه با
یه حوله نیمه خیس برگشت و بعد بدون حرفی خم شد روش و مشغول تمیز کردنش
شد و بکهیون بعد از اینکه از گیجی دراومد صورتش رو بین دستهاش گرفت و چندتا
نفس عمیق کشید. چانیول با نیشخند نگاهش کرد و بعد اروم حوله رو روی شکمش
کشید.
-اگه داری سعی میکنی نگاه نکنی که بعدش تظاهر کنی هیچی پیش نیومده باید بگم
که مارک هام اینجوری پاک نمیشه عزیزم.
لبهای بکهیون زیر دستهاش خط شدن. چانیول خندید و بالاخره عقب کشید و پسر
کوچیکتر تقریبا با سرعت برق لباس زیرش رو پوشید. چانیول تو سکوت کارهای هول
هولیش رو تماشا کرد و بعد از اینکه بکهیون بلیزش رو روی سرش کشید خم شد و یه
بوسه سریع از لبهاش دزدید. نگاه بکهیون با تعجب اومد سمت چشمهاش.
-چیه؟
چانیول با ابروهای بالا رفته سوال کرد و پرستار جوون فقط سرش رو اروم تکون داد.
-میای امشب بریم یه کم قدم بزنیم؟
با تردید پرسید و چانیول سرش رو به نشونه مثبت تکون داد و لبخند روی لبهای
بکهیون رو عمیقتر کرد. خوشحال بود که چانیول درخواستهایی رو که قبلا به نظرش
لوس و مسخره بودن دیگه راحت قبول میکنه. این روزها با تموم تلخی پشتش بهترین
روزهای عمرش بودن...