چند وقت گذشته بود ؟!
دوماه؟! سه ماه؟! یا شایدم چهار ماه....
زمان زیادی از اخرین باری که دیده بودمش میگذشت و اون روز روزی بود
که باهم قرار گذاشته بودیم از صبح نزدیک بیست بار لباسهام رو عوض کردم و
اخر سرم به پوشیدن یه تیشرت ساده سفید و جین یخی قناعت کرده بودم...
از شدت اضطراب دل پیچه گرفته بودم و هرازچند گاهی آبی به صورتم میزدم
تا از شر گرگرفتگی مسخره ای که سراغم اومده بود خلاص بشم...
روی کاناپه ای که اکثر اوقات روش می نشستیم و درامای بدرد نخور رو
تماشا میکردیم و تا میتونستیم مسخرشون میکردیم نشستم و صورت خیسم رو
بین دستام گرفتم...
تو سرم نقشه های مختلفی از رفتارایی که لحظه ی ورودش ممکنه ازم سربزنه
رژه میرفت و من واقعا نمیدونستم بعد از این همه مدت دقیقا چکاری باید
انجام بدم...
سرش داد بزنم؟!...گریه کنم؟! بغلش چی؟! میتونم بغلش کنم؟!
_این دیگه اوج خفته....
Crazy
3
زیر لب گفتم و دوباره با خودم مرور کردم حرفای بی سروتهی که اماده کرده
بودم و انگار با هربار اب زدن به صورتم چند جمله از سخرانی بلندبالایی که
اماده کرده بودم از ذهنم پاک میشد و حالا چیزی جز جمله پرحرصی که کلی
حالت برای ادا کردنش در نظر گرفته بودم تو ذهنم اکو نمیشد
_مبارک باشه اقای پارک...
نگاهم دوباره دوخته شد به ساعت بزرگ دیواری...دو بعد از ظهر...
"نکنه فراموش کرده؟!"
یکدفعه از ذهنم گذشت و باعث شد دوباره مثل چند روز گذشته بیوفتم به جون
لبای بی رنگم...
انقدرهاهم عحیب نبود فراموش کردنش...خب معمولا ادما تو روز عروسیشون
کلی کار برای انجام دادن دارن و اتفاقا عجیب اینه که اون یادش بمونه
چندسال پیش چه قولی بهم دادیم...
با یاداوری مراسم اون شب دوباره بار سنگینی رو روی سینم حس
کردم....اوایل اینقدر اشک میریختم که بعد از یه مدت منتظر بودم هرلحظه
چشمای لعنتیم کور بشه...
Crazy
4
ولی خب...عادت کردم...
نه اینکه برام نباشه یا ناراحت نباشم نه....من فقط عادت کردم که روزها بیدار
بشم و چانیول رو نبینم شب هام تنهایی به تختمون برم و بازم چانیول رو
نبینم....
از یه زمانی به بعد دیگه همه چیز بی رنگ شد...دیگه صبح زود بیدار نشدم...هر
روز دوش نگرفتم...برای خرید و پیاده روی بیرون نرفتم...غذاهای رنگارنگ
نپختم...فیلم ندیدم...با دوستام تماس نگرفتم...خونه ی کسی نرفتم....لباس هام
رو ست نکردم...از عطرام استفاده نکردم...مهمونی نرفتم و مشروب
نخوردم...کافی نخوردم و داخل حیاط منتظر کسی نموندم...موهام رو رنگ یا حتی
کوتاه نکردم....من بعد از چانیول دیگه زندگی نکردم...
زمان زیادی گذشت تا اینجوری بشم...اروم ...بی تفاوت...ساکت...
زمان زیادی گذشت تا یاد بگیرم حتی اگه شبا از شدت گریه نفس کم بیارم
بازم کسی نیست که سرم داد بزنه: مگه نگفتم گریه نکن؟؟!...
یاد بگیرم تمام وعده های غذایی رو تنهایی بخورم و با صندلی خالی روبروم
حرف نزنم....
Crazy
5
یادبگیرم حتی اگه تمام انگشتامم ببرم کسی نیست که با کلی اخم و سرزنش
بهشون چسب زخم بزنه و وقتی ببوستشون مثل بچه های کوچیک حس کنم
خوبه خوب شدن...
یاد بگیرم وقتی تنهام لازم نیست تمام خونه رو با نور لامپ و اباژور و شمع
روشن نگه دارم و مدام به چانیولی که لذت میبرد از حرص دادنم غر بزنم:
بهت گفتم اینارو فوت نکن...
ولی تنها چیزی که این وسط هنوزم ازارم میده اینه که هیچوقت این عادت
کردنا و یاد گرفتنا کمکی به فراموش کردنش نمیکنه...
اه صدا داری کشیدم و با شنیدن صدای زنگ در از روی کاناپه پریدم...بالاخر
اومد...یادش نرفته بود...
با ذوق خودم رو به در رسوندم...قلبم با قدرت به سینم میکوبید و من حس
میکردم حتی از پشت در هم میتونم بوی تنش رو حس کنم....
دست لرزونم رو به دستگیره رسوندم و بعد از نفس عمیقی اونو چرخوندم...
هم زمان با باز شدن در عطر ارکیده مشامم رو پر کرد....
Crazy
6
نگاهمو از پاکتا و گلدونای پر از گل جلوی پام بالاتر اوردم و به چهره اشنای
روبروم دوختم...
تمام منطقی که تا اون موقع برای کنترل خودم تو همچین لحظه ای اورده
بودم پرید و فقط یه چیز از ذهنم گذشت "باید بپرم بغلش"...
ولی درست چند ثانیه قبل از اینکه تصمیمم رو عملی کنم:
_سلام...طبق قرارمون اینجام...
حتی صدای گرمش هم نتونست مانع یخ زدنم بخاطر لحن سردش بشه...
نگاه سرگردونم به سمت دومردی که پشت سرش ایستاده بودن کشیده شد و
وقتی به گلای داخل دستشون رسید پوزخندی روی لبام نشست...فقط برای
قرارمون اینجا بود؟!
بدون اینکه بیاد بیارم که سلام نکردم از جلوی در کنار رفتم...چانیول چند قدم
جلو اومد و دسته گل نسبتا بزرگی که تو دستش بود رو سمتم گرفت...
_همه چیز همونطور که میخواستی...دقیقا هزار شاخه....
و با سر به گلهای پشت سرش اشاره کرد...لبهام رو داخل دهنم کشیدم و سعی
کردم هجوم اشک به چشمهام رو نادیده بگیرم...
Crazy
7
اگه میدونستم این رفتار مصنوعی اینقدر عصبیم میکنه و عذابم میده هیچوقت
همچین شرطی نمیگذاشتم....
حس میکردم مرد روبروم با اون چشمای بیرحمش،لحن سردش و کت و
شلوار شیکش فقط برای زجرکش کردن من به اینجا امده...
دسته گل رو از دستش گرفتم و جلوتر از اون سمت پذیرایی رفتم...
خونه برخلاف چندروز گذشته مرتب بود همه چیز مثل گذشته بود و من کم کم
داشتم به این نتیجه میرسیدم که "گند زده شد به تموم عادتهام"
دسته گل رو روی کانتر گذاشتم و بدون اینکه نگاهم رو از چان بگیرم داخل
اشپزخونه شدم...
چرا دستام میلرزید؟!
دستهاش رو داخل جیبای شلوارش فرو کرده و هراز گاهی نگاهی به من
مینداخت...
_بذاریدشون اینجا...
روبه مردهایی که همراهش بودن گفت و چند لحظه بعد اطراف و حتی روی
کاناپه ی مورد علاقم پر از گل شده بود...
Crazy
8
همه چیز طبق قرارمون پیش میرفت...
اون هزار شاخه از گلی که دوست داشتم رو اورده بود و من داشتم براش
قهوه میریختم...احتمالا بعد از اون هم نیم ساعت مثل دوستای معمولی باهم
حرف میزنیم و اون دوباره منو اینجا رها میکنه و میره برای قسم وفاداری به
همسر زیبا و پولدارش....تنها چیزی که برای من میمونه نفرت از گلای ارکیده
اس...
با صدای بسته شدن در خونه و تنها شدنمون ناخوداگاه لرزش دستام بیشتر
شد...
ماگ های قهوه روکه انگار داشتن جون میکندن برای رها شدن از بین
انگشتای بی جون و لرزونم رو روی میز گذاشتم و به سمت جای کوچیکی که
روی کاناپه واسم مونده بود رفتم...
ماگش رو از روی میز برداشت و بدون اینکه نگاهم کنه لب زد
_از صبح داشتم به این فکر میکردم دیگه بدتر از این نمیتونیم خودمون رو
عذاب بدیم.... یه لحظه به ذهنم رسید کلا بیخیال بشم و نیام اینجا ولی...گفتم
شاید منتظرم باشی...
Crazy
9
به چشمام نگاه کرد و من مثل همیشه راستش رو گفتم
_بودم....منتظرت بودم....
نگاهش از صورتم پایین تر اومد و روی بالا تنه ی استخونیم متوقف شد
_لاغر شدی...
پوزخندی زدم و به جلوخم شدم برای برداشتن ماگ عسلی رنگم...
_توقع داشتی چجوری بشم؟! چاق تر؟!
تکیه ام رو به پشتی کاناپه دادم و نگاهم رو به نگاه خیرش دوختم...
چرا جلو نمیومد؟! چرا بغلم نمیکرد؟! مگه نمیخوند دلتنگی رو از چشمام؟!
بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره از جیبش یه پاکت بیرون کشید...
_پاسپورت و بلیط...پروازت پس فرداست...
ماگ توی دستم تکون اشکاری خورد.واقعا میخواست من برم؟! دفعه قبل
شوخی نکرده بود؟!
پاکت رو روی میز گذاشت و لب زد
Crazy
10
_امشب...یه ارام بخش بخور و بخواب.... فردا هم وسایلت رو جمع و جور
کن...
ابروهام بالا پرید "ارامبخش بخورم؟!" پس میدونست چی میگذره امشب
بهم...میدونست وبازم میخواست ادامه بده....
_ارامبخش بخورم که چی بشه؟! بخوابم؟! به نظرت میتونم امشب بخوابم؟!
نفسم سنگین شده و حس میکردم هرلحظه ممکنه این بغض چند روزه خفم کنه...
کلافگی از تک تک حرکاتش مشخص بود و حالا دیگه تمام تلاشش رو میکرد که
ارتباط چشمی نداشته باشیم...
مگه نه اینکه چشماش فریاد میزد هنوزم عاشقمه؟!
_میام فرودگاه...
کوتاه گفت و بعد از گذاشتن ماگش روی میز ، سرپا شد...
اولین قطره ی اشک روی گونه ام چکید و بدون اینکه نگاهم رو از پاکت
روبروم بگیرم زمزمه کردم
_فکرکنم مرگ راحت تر بود....
Crazy
11
درسته اون لحظه از ته دلم ارزو کردم کاش اون روزایی که پدرش تحدید به
کشتنم کرده بود واقعا این کار رو میکرد....
_خداحافظ...
به سمت در خروجی رفت و من مدام به خودم دلداری میدادم که صداش
غمگینه...اونم ناراحته بخاطر ما نبودنمون...
با صدای بهم خوردن در تنم تکون نامحسوسی خورد و اشکام جاری شد...
اگه دنبالش میرفتم اگه التماس میکردم اگه زار میزدم ممکن بود برگرده؟!
دل پیچم بیشتر شده بود و نفسای کندم رو میبرید...
از روی کاناپه بلند شدم و با حرص لگدی به گلدون جلوی پام زدم...به بکهیون
بیخیال اون روزا که خیلی راحت در مورد اخرین دیدار و قرارش با چانیول
نظریه میداد و سناریو درست میکرد که اگر گل و قهوه باشه همه چی به خوبی و
خوشی و دوستانه تموم میشه لعنتی فرستادم و همونطور که با دستم شکمم رو
گرفته بود قدمام رو به سمت دستشویی کشیدم...
با دست دیگم اشکام رو پاک کردم و حرصی لب زدم
_تمومش کن احمق...
Crazy
12
با هجوم ماده غلیظی به گلوم خودم رو به سرعت به روشویی رسوندم و ماده
ی شور مزه ی لزجی تقریبا از دهنم بیرون پاشید....
نفس نفس میزدم و چشمام تار شده بود... نگاهم از روشویی پر از خون
روبروم بالاتر اومد و به چهره ی رنگ پریده ودهان سرخ از خونم داخل اینه
رسید...
خون ریزی معده....چطور فراموش کرده بودم؟!
کم کم ریه هام از هوا خالی میشد انگار و من فقط صدای چانیول رو میشنیدم
_پروازت پس فرداست...
دلم پیچم شدت گرفته بود و با حالت تهوع بعدی ارزو کرده تمام خاطرات و
عشق وعلاقم رو بالا بیارم و راحت بشم از این عذاب همیشگی....
با بیرون ریختن مقدار بیشتری خون از دهنم سرم گیج رفت و قبل از اینکه
بتونم با دستام جایی رو بگیرم به زمین افتادم...
***
Crazy
13
درست وقتی که چند سانت مونده بود تا دستاش رو بگیرم ناپدید شد و
چشمهای سرخ من با وحشت باز شد....
سطح سفت و سردی که روش قرار داشتم و سرامیکای صورتی رنگ اطرافم
بهم فهموندن هنوزم داخل دستشویی ام...
لبهای خشک و بهم چسبیده ام رو از هم فاصله دادم و نفس حبس شده ام
رو بیرون دادم...بدنم اینقدر بی حس به نظر میرسید که برای چند لحظه حس
کردم فلج شدم...
به پهلو غلت زدم و سعی کردم با دستام خودم رو بالا بکشم...جای جای بدن
خشک و کرخت شدم درد میکرد و من هنوزم حس میکردم دردی که تو سینم
داشتم از همه بدتر بود...توی این دستشویی لعنتی بیهوش شدم و هیچ کس
حتی سراغمم نیومده بود...
چقدر گذشته بود؟! یک ساعت؟؟ دوساعت؟؟...اصلا اگه اینجا میمردمم کسی
میفهمید؟!
حتی چانیولم بعد از چند روز فکر میکرد با همون پرواز کوفتی رفتم...
Crazy
14
به سختی سرپا شدم و داخل اینه به خودم که حالا شبیه خوناشام ها شده بودم
خیره شدم....صورت بی رنگ و رده های خونی که از دهنم تا روی گردنم
کشیده شده بودن حتی خودمم رو هم میترسوندن...
اهرم روبروم رو چرخوندم و مشت پر از ابم رو به صورتم پاشیدم...
ساعت چند بود؟! عروسی شروع شده بود؟!
چونم لرزید و مشت بعدی پاشیده شد به صورتم...
اون که میدونست مریضم...چرا حتی یه بارم این مدت بهم سر نزده بود؟!
براش مهم نبود اینجا از شدت معده درد و خونریزی جون بدم؟؟!
عصبی دست خیسمو به خونای خشک شده ی روی چونه و گردنم کشیدم...
همش پیش اون عفریتست...مگه نگفته بود همه چی اجباریه؟...
دستم رو به دیوار رسوندم و سرم رو به بازوم تکیه دادم...بعد از این همه
مدت حق یه دل سیر گریه رو داشتم...نداشتم؟؟؟!
چندباری لپ هام رو پر از اب کردم و بعد خونابه ی جمع شده داخل دهنم رو
بیرون ریختم... وقتی از تمیز شدن دهنم مطمئن شدم
Crazy
15
با بیحالی از دستشویی بیرون اومدم و نگاهم رو به ساعت بزرگ دیواری دوختم
"هشت شب"
_حدود پنج ساعت...
زیر لب زمزمه کردم و همونطور که تیشرت خونی شدم رو از تنم بیرون
میکشیدم سمت اتاق خواب رفتم...
کمدم رو باز کردم و نگاهم رو بین لباسایی که خیلی وقت بود نمیپوشیدم
چرخوندم...چی میشد اگه امشب ارامبخش نمیخوردم ؟!
شلوار تنگ مشکی با کت هم رنگش رو از کمد بیرون کشیدم و پیرهن سفید
حریری که طبق گفته ی خودش هیچ جا حق پوشیدنش رو نداشتم ، تنم کردم و
بعد از پوشیدن کت وشلوار نگاهی به اینه قدی کنار تختم انداختم...از فاصله ی
لبه های کت تنم دیده میشد و من برای اولین بار نمیترسیدم از خشم چان...
از اتاق بیرون اومدم و همونطور که فاصله ی بین اتاق تا پذیرایی رو طی
میکردم به ارکیده های اطراف کاناپه پوزخندی زدم
Crazy
16
عیبی داشت اگه برای اولین بار نه اروم باشم و نه مطیع و حرف گوش کن؟!
عیبی داشت منم دیوونگی کنم؟! خارج از برنامه ای که اون برام چیده بود
عمل کنم؟! شام نخورم..قرص نخورم و نخوابم...
بجاش برم و شب رویایی کسی که دنیام رو خراب کرده، خراب کنم؟!
دسته گلی که امروز از چان گرفته بودم رو از روی کانتر برداشتم و بوش
کردم...کدوم بیشتر عصبانی میشد؟! چانیول یا زنش سوران؟!
نیشخندی زدم و به اتاق خوابم برگشتم
مطمئنا سوران از دیدن دوست پسر شوهرش داخل خونش دیوونه میشه....نه
نه هنوز خیلی مونده تا مثل من به جنون برسه...باید نشونش بدم چطور میشه
از عرش روی این زمین لعنتی سقوط کرد...چطور میشه باخت همچی رو
یکدفعه...
کلید اپارتمانی که قرار بود مال من و چان باشه و حالا متعلق به سوران بود رو
از کشوی کوچیک میز توالتم بیرون کشیدم و بعد از پوشیدن کفشایی هم رنگ
کت و شلوارم از خونه بیرون زدم...
Crazy
17
تموم طول مسیر به اینکه چان این کارم رو بی جواب نمیذاره فکر میکردم و
دوباره به این نتیجه میرسیدم که مگه چیز دیگه ای هم واسه از دست دادن
دارم؟!
بهرحال قراره دو روز دیگه از شرم خلاص بشن فرقی نمیکنه که من این
مدت یکم شیطونی بکنم یا نه...
ارایش نکرده بودم و فشار پایین و معده ی درحال سوزشمم به رنگ پریدگیم
کمک میکرد... لباس شیک و صورت بیحالم تضاد ترسناکی ایجاد کرده بود و تمام
مدت میتونستیم نگاه متعجب راننده تاکسی رو روی خودم حس کنم...
میشد امیدوار بود به شوکه شدن سوران و چان چون حتی نگهبان ساختمونم با
دیدنم چشماش گرد شد و به سمتم دوید
_ اقا شما این موقع اینجا چیکار....
_اومدم به خونم سر بزنم...مشکلیه؟!
اینقدر قاطع حرفش رو بریدم که به تته پته افتاد
_خ..خونتون؟! و..ولی اقای پارک و همسرشون قراره اینجا زندگی کنن...
_اقای پارک و همسرشون غلط کردن....اینجا متعلق به منه...
Crazy
18
تو دلم اضافه کردم "خود چانیولم همینطور"
با صدای بلندم قدمی به عقب برداشت و من بی معطلی وارد اسانسور
شدم...
نگاهم رو داخل فضای کوچیک اسانسور چرخوندم تصویر دو پسری شاید کمتر از
چهار ماه پیش داخل همین اسانسور دیوونه وار همدیگه رو میبوسیدن جلوی
چشمهام جون گرفت... داشتم خفه میشدم...نگاهم رو به کفشای ورنی و براقم
دوختم و لبهام رو بهم فشار دادم...
گریه نکن بکهیون...گریه نکن احمق...
از پس فردا تا آخر عمرت وقت داری واسه گریه کردن ولی این یه
روز....این یه روز رو تحمل کن...
هم زمان با باز شدن در اسانسور تقریبا خودمو پرت کردم بیرون و نفسم رو
رها کردم....
با سرگیجه ای که بخاطر ضعف بیش از حد جسمی بود نگاهم رو بین واحد ها
چرخوندم و وقتی به شماره 234 رسیدم تلخندی زدم و قدمهام رو به سمتش
کشیدم...
Crazy
19
اما همون لبخند دردناکمم موندگار نبود...به محض باز کردن در با چیدمان و
مبلمانی روبرو شدم که سلیقه ی من نبود...در رو به ارومی بستم و بهش تکیه
زدم...."چانیول واقعا میتونه اینجا زندگی کنه؟! حتی اگه نصف خاطراتی که تو
ذهن منه رو بخاطر بیاره نمیتونه حتی اینجا نفس بکشه"
بی اختیار تلو تلو خوران سمت اتاق خواب رفتم و وقتی با تخت دونفره و رو
تختی سفیدی که با گلبرگای سرخ پوشیده شده بود روبرو شدم حس کردم تمام
محتویات نداشته معدم داره به سمت دهنم هجوم میاره...
فورا در اتاق رو بستم و نفس نفس زنان بهش تکیه زدم...
خیلی ناعادلانه بود که تمام این دردهارو تنهایی تحمل کنم....عروسی هنوز ادامه
داشت؟! تا حالا حلقه هارو پوشیدن؟! بوسه چی؟! همدیگرو بوسیدن؟؟!
و دوباره مثل تمام روزای گذشته به خودم و وجودم لعنت فرستادم...هرقدر
خودم رو حق به جانب و مظلوم میدیدم بازم تغییری در اینکه بخاطر خودم
چانیول رو مجبور به همچین کاری کردن ایجاد نمیشد...ته تهش مقصر همه ی
اتفاقات خودم بودم...اگه من یه معلم ساده نبودم....و یکدفعه وسط زندگی چان
پیدام نمیشد...بعد از اینکه پدر ورشکسته و بیچارش تصمیم به ازدواج اون
Crazy
20
میگرفت اینقدر زجر نمیکشید...تازه شاید برای اولین بار عاشق همسرش
میشد...
هرچقدر که از بی وفایی و نبودش شکایت کنم بیخودیه...چون من تنها قربانیه
این ماجرا نیستم...
ارکیده هارو داخل گلدون شیشه ای روی کانتر گذاشتم و دوتا لیوان اب
داخلش ریختم...نباید پژمرده میشدن حداقل تا وقتی که عروس خانوم میرسید...
هیچوقت روزی که همراه چانیول به دیدنش رفتم و ازش خواهش کردم تن
به این قرارداد نفرین شده بین پدرش و اقای پارک نده و اون در کمال
وقاحت تو چشمام نگاه کرد و گفت
_چرا باید همسری مثل چانیول رو از دست بدم؟!
رو فراموش نمیکنم...
تکه کیک شکلاتی که داخل یخچال بهم چشمک میزد رو برداشتم و پشت میز
نشستم...
باید یه چیزی میخوردم تا حداقل جون داشته باشم امشب حسابی عروس خانوم
رو حرص بدم...
Crazy
21
***
روی دور ترین کاناپه و تاریکترین نقطه ی سالن نشسته بودم و همونطور که
به دسته گلی که داخل دستم بود نگاه میکردم دعا میکردم شیفت نگهبانی که
شب دیدمش تموم شده باشه و موقع اومدن چانیول چیزی بهش نگفته
باشه....
با صدای چرخیدن کلید روی در، نگاهم رو بالا اوردم و چانیول رو دیدم که بعد
از باز کردن در بدون اینکه سرش رو بالا بگیره از جلوی در کنار رفت و سوران
با لباس سفید و بلندش جلوتر از اون وارد اپارتمان شد....
تو چهره ی هردوشون خستگی موج میزد ولی بر خلاف لبخند محو سوران ،
چانیول اخم غلیظی داشت...
سوران یکراست به سمت اشپزخونه رفت و غرغر کنان شیشه ی اب رو از
یخچال بیرون کشید
_هیچ اتفاقی نمیوفتاد اگه در طول جشن از اون اخم کوفتیت کم میکردی...
Crazy
22
نگاهم به سمت چانیول که روبروی اینه کنسول پشت به من ایستاده بود
کشیده شد...
"اخم کرده بود؟! چه خوب"
_دارم باتو حرف میزنم!!چرا جوابمو...
با ناتموم موندن جمله ی سوران و صدای شکستن لیوان به سمتش چرخید و
متوجه نگاه متعجبش روی خودم شدم
_تو اینجا چه غلطی میکنی؟!
با جیغ بلندش چانیول به سمتم چرخید و با تعجب به من که خیلی راحت روی
کاناپه لم داده بود خیره موند...
_ب..بک؟!
پلکی زد و به سمتم اومد که سریعتر خودم رو جمع و جور کردم و بی توجه به
قلبی که به تپش افتاده بود لبخندی زد...
_امروز یه چیزی رو فراموش کردم...
نگاه سوران بین من و چانیول چرخید و اخم روی پیشانی اش غلیظ تر شدن
Crazy
23
_ازت پرسیدم چطور اومدی اینجا؟!
بازم سوران رو نادیده گرفتم و اینبار دسته گل رو با یه لبخند به سمت چانیول
گرفتم... مسلما چانیول میفهمید برای اینکه اشکام نریزه لبخند زدم...نمیفهمید؟؟!
_مبارک باشه اقای پارک...
بالاخره گفتم...با همون حرص و عصبانیتی میخواستم گفتم....همونطور که بارها
تمرین کرده بودم گفتم ولی برخلاف تمام تمریناتم اینبار هیچ اشکی درکار
نبود...
نگاهش از ارکیده ها بالا اومد و روی صورت احتمالا بی روحم متوقف شد...
_چرا اومدی اینجا بک؟!
لحنش حتی از لبخند منم غمیگنتر بود ولی من دیگه ظریفتی برای دلسوزی
نداشتم....تنها کسی که دلم براش میسوخت خودم بودم که داشتم ذره ذره از
بین میرفتم...
_نمیخوای بگیریش؟! ناراحت میشما...
Crazy
24
تکونی به دست بی جونم که ارکیده هارو نگه داشته بود دادم و اون با اخم
غلیظی که از همون اول سرجاش مونده بود گلارو از دستم بیرون کشید و
پرت کرد گوشه ی دیگه ی سالن...
_پرسیدم امشب...اینجا...با این گلای لعنتی دقیقا چی میخوای؟! میخوای چی رو
ببینی؟
دستام رو داخل جیب شلوارم فرو کردم و نفس عمیقی کشیدم...نباید کم
میاوردم...زود بود هنوز...
_فکر نمیکنم برای اومدن به خونه ی خودم نیاز به اجازه ی کسی داشته
باشم....این سوالارو من باید از همسر شما بپرسم...
به سمت سوران چرخیدم و ابرو هام رو بالا انداختم
_داخل خونه من چه غلطی میکنید خانوم محترم؟!
صدای تکخند حرصی چانیول رو کنار گوشم نادیده گرفتم و به چشمهای مبهوت
سوران زل زدم...
_تا فردا که قراره سهمم رو به اقای پارک بفروشم نصف این اپارتمان مال
منه ... پس لطفا بفرمایید بیرون...
Crazy
25
نگاه ناباورش رو به سمت چانیول کشید ولب زد
_چی میگه این؟!
از تصور واکنش چانیول نیشخندی روی لبهام نشست و برای اولین بار حس
کردم چقدر لذت داره بدجنس بودن...البته اگه اون قسمت از مغزم رو که از
عذاب دادن چانیول عذاب میکشید رو نادیده میگرفتم...
_چی داری میگی بک؟! ما باهم حرف زدیم...
به سمتش چرخیدم و ابروهام رو بالا انداختم
_کدوم حرف؟! من که چیزی یادم نمیاد...
زیر لب چیزی شبیه "یادت میارم" گفت و از بازوم گرفت به سمت اتاق
خواب رفت و تن بیحال منم پشت سرش کشیده شد...
به محض باز کردن در اتاق تقریبا پرتم کرد داخل و من تلو تلو خوران روی
تخت فرود اومدم...
با کوبیدن شدن در بهم سرم که هنوزم گیج میرفت رفت رو بلند کردم و به
چشمای سرخش خیره شدم...نفس نفس میزد و عجیب بود که من هنوزم
نمیترسیدم...
Crazy
26
_این مسخره بازیا چیه؟! بهت گفتم پس فردا از شرم خلاص میشی....لازم بود
که بیای اینجا و این دختره رو بندازی به جون من؟!
خواستم چیزی بگم که تصویرش جلوی چشمام تار شد...دستام رو به سرم
گرفتم ولی قبل از اینکه با صورت روی زمین بیوفتم شونه هام رو
گرفت...سرم رو سنگین تر از همیشه حس میکردم و گردنم و توان صاف نگه
داشتنش رو نداشت...
_بک؟! چته پسر؟! رنگت چرا پریده؟!
صدای نگرانش توی گوشم میپیچید..."رنگم پریده؟؟!چرا اینقدر دیر فهمید؟"
تکون دیگه به بازوهام داد
_با توام...چه بلایی سرت اومده نکنه....
با وحشت جملش رو ناتموم گذاشت و اینبار دستای گرمش صورت سردم رو
قاب گرفتن
_معده درد داشتی بک؟!
صداش میلرزید و قلب لعنتی منم لرزید برای لرزش صدای همیشه
پرابهتش...
Crazy
27
سرم رو اروم تکون دادم و اینبار صدای خشمگینش باعث شد چشمام رو باز
کنم
_نرفتی بیمارستان؟!
این فاصله ی کم...این نفسای گرم...از همیشه محتاج ترم میکرد و نگاه خشم
الودش نشون میداد خبری از بوسه و نوازش یا حتی یه اغوش ساده هم
نیست....چونم به ارومی لرزید و اشکهام جاری شد....چی میشد اگه همین
دستای لعنتیش رو دور شونه هام حلقه کنه؟! خوبه خوب میشدم....مطمئنم.....
_مثل همیشه...
با حرص غرید دستاش رو از صورتم فاصله داد و من در عرض چند ثانیه
پشیمون شدم از خواسته های زیادیم...همونم کافی بود برام...کلافه موهاش رو
بهم ریخت و بعد از چند لحظه دوباره به سمتم اومد
_میتونی راه بری؟!
درحالی که دوباره جلوی پای منی که لبه تخت نشسته بودم زانو میزد پرسید و
من که حالا کمی بهتر شده بودم سوالی نگاهش کردم...
_میخوام ببرمت بیمارستان...
Crazy
28
کوتاه توضیح داد و من مثل بچه هایی که قهر کرده باشن بخاطر بی توجهی
والدینشون، اخمی کردم و خودم رو روی تخت عقب کشیدم...
_من جایی نمیام...
مچ پام که درحال بالا اومدن از تخت بود رو گرفت و فشاری که بهش اورد
باعث شد ابروهام رو توی هم بکشم...
_لج نکن بکهیون...امشب به اندازه کافی مسخره بازی در اوردی...
_من نه حالا لج کردم و نه چند دقیقه پیش شوخی....برای امشب دست
عروستو بگیر و ببر جایی جز اینجا...
با لحنی شبیه لحن قاطع خودش گفتم و باعث شد حلقه دستش از دور مچم باز
بشه
_این چیزیه که تو میخوای؟! امشب...ارومت میکنه؟!
_آره...
فورا حواب دادم تا فرصت فکر کردن به خودم ندم...مسلما این چیزی نبود که
امشب ارومم کنه...
Crazy
29
بعد از نفس عمیقی سرش رو تکون داد و از روی زمین بلند شد...
_تا راضیش میکنم همینجا بمون...
به سمت در رفت و من دلم ضعف رفت برای شونه های افتاده و قدمای
خستش....
یدفعه چشمام پر شد...دلم گرفت از اینجوری رفتنش....خداحافظی نمیکرد؟!
با متوقف شدن قدماش سرم رو بلند کردم و به شونه های پهنش خیره شدم
_روی عسلی کنار تخت یه بسته شکلات هست...بخور تا بیهوش نشدی....
فردا میبینمت شب بخیر...
از اتاق بیرون رفت و من همونطور که زانوهام رو بغل میکردم به بسته ی
فندقی رنگ روی عسلی خیره شدم...
صدای جرو بحث از داخل سالن میومد و من هنوزم نگاهم رو از شکلاتا نگرفته
بودم.... بالاخره در ورودی اپارتمان با صدای بدی بهم کوبیده شد و دوباره من
موندم و سکوت خونه ای که خودمم خیلی خوب میدونستم فقط بخاطر وضعیت
بد مالی چان قراره محل اقامت موقت اون و همسرش بشه...احتمالا هم
Crazy
30
بعد از عذابی که زندگی کردن بدون من داخلش براش داره مجبور به فروشش
میشه...من بیرحم همه چیز رو میدونم و بازم به خودم حق میدم...
دستم رو به سمت جعبه شکلات دراز کردم و باعث شدم چندتا از گلبرگای
روی تخت به زمین بریزه...
یکدفعه نگاهم داخل اتاق چرخید من قرار بود امشب اینجا بخوابم؟؟! اتاق
سوران؟!چقدر ترسناک....
***
شکلات دیگه ای داخل دهنم گذاشتم و دوباره با عجله دستام رو داخل جیب
کتم فرو کردم تا یخ نزنن بیشتر از این...
تمام راه رو پیاده برگشتن باعث شده بود فرصت پیداکنم برای فکر کردن...
به عنوان کسی که فردا اخرین روز اقامتش داخل این کشور بود هنوز کلی کار
برای انجام دادن داشتم...نه برای عذاب دادن چان یا حتی سوران...فقط
برای اروم کردن خودم...
Crazy
31
در نرده ای و بزرگ حیاط خونه رو باز کردم و وارد حیاطی شدم که روزا هر
قدرم که زیبا بود شبا به طرز باور نکردنی ای ترسناک میشد... از مسیر سنگ
فرش شده ای که تا جلوی ساختنون ادامه داشت گذشتم و بعد از ورود به
خونه ی دوست داشتنیم در رو پشت سرم بستم...
طبق روال چند ماه اخیر تاریک بود....خیلی تاریک...
اپاژور بنفش رنگ رو روشن کردم و اولین چیزی که مقابل چشمهام ظاهر شد
ارکیده های داخل سالن بود...کمی اونطرف تر ماگ قهوه ای که چان نصفه
رهاش کرده بود هم هنوز سرجاش بود...
تن یخ زدم رو روی کاناپه رها کردم و شکلات دیگه ای از جیبم بیرون
کشیدم... یعنی امشب کجا رفته بودن؟! هتل؟!
چه خوب میشد اگه سوران دختر توداری بود و تموم حرص امشب رو میریخت
تو خودش...ولی خب اینطور نبود....احتمالا تا حالا پدر چانیول رو در اورده بود....
به ساعت نگاه کردم..."چهارصبح" چقدر کند میگذشت زمان...قرار بود امروز
چان رو دوباره ببینم...چرا افتاب در نمیومد؟!
Crazy
32
کفشام رو در اوردم و روی کاناپه دراز کشیدم تا شاید خستگی و خواب بتونه
کمکی به پیشرفت زمان بکنه...
نمیدونم چقدر گذشت تا خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم ساعت حدود یازده بود
و یه نفر به طور اعصاب خورد کنی در حال در زدن بود...
با خمیازه ی کشداری از روی کاناپه بلند شدم و به سمت در رفتم...به محض
باز کردنش با اجومای مهربونی که به تازگی همسایم شده بود روبرو شدم
_خواب بودی پسرم؟!
با لحن نگرانی پرسید و باعث شد لبخندی بزنم
_بله راستش یکم دیر خوابیدم دیشب...
نفس راحتی کشید و لبخند مهربونی زد
_نگرانم کردی بچه...برات غذا اورده بودم...
ظرف غذایی که تو دستش بود رو سمتم و گرفت و منم بعد از تشکر
بلندبالایی به خونه سوت و کور خودم برگشتم...
Crazy
33
بدون اینکه در ظرف رو باز کنم داخل اشپزخونه رهاش کردم و به سمت اتاقم
رفتم چون برعکس تمام اجوماهای مهربون داخل دراماها دستپخت این یکی
افتضاح بود...
یه دست لباس راحتی از کمدم برداشتم و بعد از دوش سریعی از حموم
بیرون اومدم بی معطلی چمدونم رو که خیلی وقت بود اماده کرده بودم رو از
کمد بیرون کشیدم و بعد از اضافه کردن چند دست لباسی که برای استفاده
داخل کمد نگه داشته بودم دوباره بستمش و روی تخت گذاشتمش....
موهای خیسم رو سشوار کشیدم و برای هزارمین بار توی این مدت حسرت
خوردم بابت نبود چانیولی که با کلی نوازش موهام رو شونه کنه...زمان بی
رحمانه میگذشت و منی که منتظر چان بودم وقت خودم رو با پرپر کردن گلایی
که کم کم پژمرده میشدن میگذروندم....
فردا صبح پرواز داشتم و تحویل دادن خونه بهونه ی خوبی بود برای دوباره
دیدنش...
ولی چرا نمیومد؟! چند ساعتی از ظهر گذشته بود و من فقط خودم رو با چندتا
شکلاتی که از دیشب مونده بود سیر کرده بودم...
Crazy
34
"نکنه بخاطر دیشب ازم ناراحته هنوز؟ "
یکدفعه از ذهنم گذشت ولی دوباره با عصبانیت ردش کردم
"نه نه خودش گفت که میاد"
ولی زمانی که میگذشت و خورشیدی که کمرنگ و کمرنگتر میشد نشون میداد
چانیول قرار نیست بیاد...
هر لحظه که بیاد میاوردم امشب اخرین شبیه که اینجام یکی از خاطرات شیرینی
که اینجا درست کرده بودم مقابل چشمام جون میگرفت...زمانی که تصمیم
گرفتیم داخل اون اپارتمان زندگی کنیم هیچ مشکلی با رفتن از اینجا نداشتم
شاید چون میدونستم اونجا قراره با چانیول باشم....لحظاتی بهتر و خاطراتی بهتر....
ولی حالا....من دیگه قرار نبود برگردم.... امروز اخرین روز و امشب اخرین
شب بود....
چانیول بعد از من اینجارو نگه میداشت یا میفروخت؟! کی بعد از من اینجا
زندگی میکرد؟!
داشتم به جنون میرسیدم...شقیقه هام رو ماساژ دادم و چشمام رو روی محیط
دلگیر خونم بستم....
Crazy
35
اینجارو خیلی دوست چون با پولی که به زحمت در اورده بودم خریده بودمش
چون سه سال تمام با چان اینجا زندگی کردم مگه میشه دوستش نداشته باشم؟!
با یادآوری شغلم و شاگردای بدرد نخورم هوفی کشیدم مطمئنا تو ژاپنم مجبور
بودم همین شغل رو ادامه بدم و خب بدون چانیولی که تمام شب من و
شاگردای خلم رو مسخره کنه تا شاید بخندم به بدبختیام، تحمل این شغل مشکل
ترین کار دنیا به نطر میرسید....
چانیول بخاطر تامین هزینه های سفر و اقامتم مجبور شد ماشین و اپارتمانش
رو بفروشه و این زندگیه اونجارو سختر میکرد....چون وقتی با پول اون...خاطرات
اون...عشق اون زندگی میکنی ممکن نیست فرصتی برای فراموش کردنش
پیدا کنی....
با بلند شدن صدای زنگ گوشیم تقریبا شیرجه زدم به سمت میز و تماسی که
از طرف چان بود رو قبول کردم
_الو...
_سلام بک....
Crazy
36
برخلاف لبخندم سلام خشکی کردم...بعد از افتضاح دیشب زیادی ناجور نبود
شوق و ذوق داشتن؟؟!
_یه کاری برام پیش اومده...ببخش که تاحالا معطلت کردم...نمیتونم امروز بیام
اونجا...فردا میام دنبالت...ساعت هشت بلیط...
نذاشتم حرفش رو کامل کنه و قطع کردم.... جای اون لبخند لعنتی یه بغض
سنگین نشسته بود توی گلوم...میخواستم امشب غرور رو بذارم کنار و بغلش
کنم....ببوسمش...برای اخرین بار....
گوشی رو به دیوار روبرو کوبیدم و سرم رو به شیشه ی سرد میز تکیه دادم....
شانس خوب تموم کردنش رو نداشتم....اصلا من هیچوقت شانس نداشتم....
حس میکردم تمام درو دیوار و وسایل خونه داره بهم میخنده...دستی به صورت
خیسم کشیدم و نگاهم رو توی خونه تاریکم چرخوندم...من که نباشم...چان که
نباشه...بودن این خونه به چه دردی میخوره؟!
Crazy
37
نگاهم دوباره ثابت شد روی بلیط های روی میز....من فردا میرفتم...برای
همیشه میرفتم چه عیبی داشت یکم دیوونگی؟؟! چه عیبی داره به هر قیمتی که
شده چان رو بکشونم اینجا... نگرانش کنم...نگرانم بشه میاد...نمیاد؟؟!
بلیط رو از روی میز برداشتم و به همراه چمدونم گذاشتم داخل حیاط و یک
راست رفتم سمت پارکینگ... چندتا بطری ای که چانیول محض احتیاط همیشه
پر از بنزین نگه میداشت رو برداشتم و برگشتم سمت ساختمون...
دیوونه شده بودم...حتما دیوونه شده بودم که میخواستم خونه ای که عاشقشم رو
بخاطر چانیول اتیش بزنم....بخاطر دوباره دیدنش....بخاطر داشتن توجهش...برای
اخرین بار بغلش....به هرحال من دیگه قرار نبود اینجا باشم پس فرقی نمیکرد
برام بودن یا نبودن این خونه....
همه ی اینا ظاهر قضیه بود یا شاید هم توجیهش ولی وقتی مقدار کم بنزینی که
داشتم رو به طور مساوی بین اجزای خونه تقسیم میکردم ته ته ذهنم فقط به
یه چیز فکر میکردم...سوزوندن خاطرات....سوزوندن جایی که عمرش بیشتر از
رابطه ی ما بود....
تمام مدت گریه میکردم وقتی روی میز دونفرمون...تخت دونفرمون...کاناپه ی
دونفرمون...بنزین میریختم...
Crazy
38
اره باید میسوختن وقتی من و چانیول هم دیگه نبودیم...
کارم که تموم شد داشتم از شدت گریه نفس نفس میزدم...فندکی که تو دستم
بود رو روشن کردم و قدم قدم عقب اومدم.... در خونه رو باز نگه داشتم و از
فاصله چند قدمی پرتش کردم داخل...
روی بنزینایی که روی کفپوش چوبی ریخته بودم افتاد و اتیش شعله کشید...
همونجا ایستادم و ذره ذره سوختن خونه ای که عاشقش بودم رو نگاه کردم...ته
دلم پشیمون بودم... شایدم نبودم... اون روزا اینقدر حالم خراب بود که ترجیح
میدادم فقط به خودم حق بدم...
حتی وقتی که همسایه ها بیرون ریختن و با جیغ داد ازم خواستن عقب بایستم
هم نگاهم رو از خونم نگرفتم...از میون در نیمه باز و پنجرها خیلی خوب
میتونستم شعله هایی که همه ی وسایلش رو در بر میگرفت ببینم...دوده هایی
که روی صورتم مینشست با اشکام قاطی میشد و قیافم رو شبیه بی خانمانا
کرده بودم...
چه جالب که حالا واقعا هم بی خانمان شده بودم....
Crazy
39
وقتی که اتش نشان ها رسیدن تقریبا نصف سقف فروریخته بود،بماند که
بقیش هم بعد از خاموش کردن ریخت...
با رسیدنشون تغییری تو ماجرا ایجاد نشد جز اینکه من رو عقب بکشن تا اوار
نریزه روی سرم...منی که مبهوت بودم از دیوونگیهام رو روی یه چهار پایه
گوشه ی حیاط نشوندن و بعد از انداختن پتویی روی شونه هام چمدونم روهم
گذاشتن بغل دستم....
پلیس هم چند دقیقه بعد رسید...چون احتمالا همسایه ها دیده بودن که من در
سکوت در حال تماشای نمایشمم...
سوالای مختلفی پرسیدن و من چیزی نگفتم...مطلقا چیزی نگفتم تا زمانی که
افسر پرسید آیا کس دیگه ای هم با من زندگی میکنه یانه و من فقط روی یه
تکه کاغذ شماره ی چان رو نوشتم....
حالا دیگه واقعا بهش احتیاج داشتم...
تی شرت نازکی تنم بود و پتویی که دورم پیچیده شده بود هم چیزی از سرمای
درونم کم نمیکرد...
Crazy
40
نمیدونم چقدر گذشت..یک ساعت.. دوساعت...فقط میدونم وقتی اتیش
خاموش شد و از خونمون چیزی جز یه ویرونه نموند ماشین چان جلوی در
متوقف شد و مرد من سراسیمه داخل حیاط دوید ... نمیتونست منو ببینه چون
گوشه ی حیاط بودم و از طرفی منظره ی روبروش دیدنی تر بود... خونه ی
سوخته ی قشنگمون...
به سمت یکی از اتش تشان ها دوید و چیزی ازش پرسید و وقتی مرد
میانسال روبروش به من اشاره کرد بی معطلی به سمتم چرخید .... قفسه ی
سینش به شدت تکون میخورد و از حالت برافروخته ی چهرش بخوبی میشد
متوجه نگرانی بیش از حدش شد...چرا ادم نمیشم؟! چرا مدام درحال نگران
کردنشم؟
پتویی که دورم پیچیده شده بود رو باز کردم و با سرعتی که از خودم سراغ
نداشتم به سمتش دویدم... تو اون لحظه حتی حال خراب چانیولم برام چندان
اهمیتی نداشت مهم من بودم که داشتم میمردم از دوری....از تنهایی....
خودم رو به سینه ی تختش کوبوندم و همزمان با دستایی که دور شونه هام
حلقه شد دستام رو دور کمرش حلقه کردم....
Crazy
41
نه میتونستم چیزی ببینم و نه چیزی بشنوم...فقط میتونستم بوسه هایی که روی
گردن و موهام مینشست رو حس کنم...بعد از مدتها احساس سرما نمیکردم
دیگه حتی خونه سوختمم مهم نبود...
***
_بخور دیگه...داری میمیری...
با عصبانیت غرید و من فقط خندیدم...حرصش درمیومد ولی مهم نبود...
نیم نگاهی به ساندویچ داخل دستم انداختم و بدون اینکه خودم به سمتش
برگردم ساندویچ رو جلوی صورتش تکون دادم
_تو هم بخور...تنهایی نمیتونم...
با حس نگاه خیره ش سرم رو به سمتش چرخوندم
_بک میشه به منم بگی دقیقا مشکلت چیه؟!
دستی که روی هوا معلق مونده بود رو عقب کشیدم و با اخم محوی به روبرو
و دونه های برفی که روی شیشه ی ماشین مینشست خیره شدم
Crazy
42
_باید به جای این بازجوییا خدا رو شکر کنی که خودم سالمم...
صدای خنده ی عصبیش رو کنار گوشم شنیدم...
_راست میگی...باید خداروشکر کنم که سطح دیوونگیت درحدی نبود که خودتم
اتیش بزنی با خونه ی بیچارمون....
_تو دیوونم کردی...
تقریبا داد کشیدم و به سمت صورت متعجبش چرخیدم...
_تو و این زندگی مسخره ای که واسم ساختی دیوونم کردین....
سرم درحال انفجار بود و نگاه غمگین چان به تموم حسای بدم دامن زده بود...
خواستم در رو باز کنم ولی قبل از اینکه دستم به در برسه صدای پرتحمکش تو
گوشم پیچید" بشین سرجات" و چند لحظه بعد ماشین تقریبا درحال پرواز بود....
حس خوبه بوسه ها و بغلش زیاد موندگار نبود چون پلیسا باهاش حرف زدن و
احتمالا بهش گفتن که سوزوندن خونه کار خودم بوده و خب از اون به بعدش
حدس زدن واکنش چان زیاد سخت نیست...
Crazy
43
بعد از کلی حرف زدن با مامورا و متفرق کردن همسایه ها ، من و چمدونم
رو شوت کرد داخل ماشینش...
_امشب باید هتل بمونی...
هومی زیر لب گفتم و نگاهمو به دستای استخونی و بزرگش روی فرمون
دوختم...حلقه نداشت....
دیشب داشت ولی حالا نه...
_فردا شیش صبح بیدار شو...
_خودت بیا و بیدارم کن...میدونی که خوابم سنگینه...
نرم خندید و باشه ی کوتاهی گفت...
زندگیمون به طرز مسخره ای خنده دار شده بود.... در مورد چان نمیدونم ولی
خودم بخاطر فکر و خیال زیاد دیر خوابم میبرد و دیر هم بیدار میشدم....
شب و روزم رو گم کرده بودم یجورایی...
شاید شما هم اگه دلیل خواب راحت شبتون و لبخندای روزتون رو از دست
بدین همینجوری بشید.....
Crazy
44
همیشه فکر میکردم ازدواج دو نفر با خودش حس تملک رو میاره...ولی من
هنوزم چان رو مال خودم میدونستم حتی بعد از ازدواجش...
_چرا این کارو کردی؟!
_کدوم کار؟؟!
خودم رو به ندونستن زدم و بالاخره خشمی که به خاطر حال و روز بد من
سرکوب شده بود خودشو نشون داد
_کدوم کار؟! بس کن بک...
_نه جدی میگم....نمیفهمم منظورتو...
_بخاطر خدا بک دست بردار...تو همین چندساعت پیش خونمون رو سوزوندی
و عین دیوونه ها ایستادی و فروریختنش رو تماشا کردی...
"خونمون" چه خوب که هنوز اونجا رو خونه ی هر دومون میدونست...
_دیگه بدردم نمیخورد...
_تو هر چیزی که بدردت نمیخوره رو میسوزونی؟؟! از فردا منم دیگه بدردت
نمیخورم چطوره همین امشب به حسابم برسی...
Crazy
45
پوزخندی زدم و نگاهم رو به نیم رخ عصبیش دادم...
_فکر خوبیه...اینطوری دست اون عفریته هم بهت نمیرسه...
با لحنی جدی گفتم و منتظر موندم تا ریکشنش به شوخیه بی مزه ام رو ببینم...
من برای چان بی ازار ترین موجود روی زمین بودم...
ولی خب یکم...یکم فرق داشت واکنشش با تصوراتم...
با چشمای گرد به سمتم چرخید و من تونستم رگه های سرخی رو داخل سفیدی
چشمهاش ببینم
_خوبه...حالا با چی؟؟! طناب؟؟!چاقو؟! اسلحه ی نداشتت؟؟! یا اینکه منم
میسوزونی؟!
چیزی نگفتم و تو سکوت سرم رو پایین انداختم...من از نظرش چی بودم یه
دیوونه؟!
_دارم ازت میترسم بک....جدا ازت میترسم...اول که اون نمایش مسخره ی
گل و قهوه و خود آزاریت...بعدشم که دیشب و حرص دادن اون دختر روان
پریشتر از خودت...امروزم که یه نمایش بی نقص و همگانی داشتی...مطمئنا
امشبم نوبت منه...
Crazy
46
دلم میخواست داد بزنم من فقط دلتنگتم...من دوستت دارم...نمیخوام
تقسیمت کنم...نمیخوام برم...
ولی فقط پوزخندی زدم و نگاهم رو به خیابونای خیس از بارون دادم...
مگر نه اینکه کسی که عاشقته میتونه حرفات رو از چشمات بخونه؟؟! خب وقتی
چان نمیتونست چیزی بخونه دیگه هر توضیحی بیخودی به حساب میومد چون
اونقدر عاشق نبود که باور کنه...
نمیدونم....شاید بازم داشتم بیخودی به خودم حق میدادم و چانیول بیچاره حق
داشت که متعجب بشه از تغییر رفتار یهویی من...شاید ولی منه تنها دوست
داشتم باورکنم که مظلوم واقع شدم...
با توقف جلوی هتل نفس عمیقی کشیدم و همونطور که به چمدونم روی
صندلی عقب اشاره میکردم لب زدم
_بیارشون برام...
با لحن دستوری گفتم تا حتما بیاد باهام.....پیاده شدم و به سمت ورودی هتل
رفتم...چان واقعا فکر میکرد من میتونم بهش اسیب بزنم؟! اهی کشیدم و
موهای مشکی رنگم رو بهم ریختم...میخواستم هرجور شده به چان ثابت کنم من
Crazy
47
به هیچ وجه نمیتونم همچین کاری بکنم و برای اثبات این دوباره افکار مسخره
ای به ذهنم هجوم اورد...مسلما این دیگه ادامه اخرین دیوونگیم بود...
داخل لابی هتل منتظر بودم و وقتی چان با کلید اتاقی به سمتم اومد بلند
شدم و چمدونی که وقتی چند دقیقه پیش وارد هتل شده بود کنار دستم گذاشته
بود رو به دنبال خودم تا اسانسور کشیدم...
اگه نمیگفتم چمدون رو بیاره داخل ماشین خداحافظی میکرد...اگه حالام منتظر
میموندم اینجا ازم خداحافظی میکرد...
وارد اسانسور شدم و منتظر شدم تا برسه...
اخمی که روی پیشونیش بود نشون میداد کلافه شده...کارت رو به سمتم گرفت
و لب زد
_طبقه چهارم. اتاق 97 ....
بدون هیچ واکنشی یا حتی نیم نگاهی به دستش، به چهره ی درهمش خیره
موندم...
_بگیرش دیگه...
Crazy
48
با حرص گفت و من به محض ورود مرد چاقی به اسانسور طبقه ی چهارم رو
انتخاب کردم...
راه فراری نبود...چون میدونستم نمیتونه بدون کارت اتاق اینجا ولم کنه....
فقط ده سانت مونده بود تا در اسانسور کاملا بسته بشه که هم زمان با قرار
گرفتن پاش لای در صدای خشدارش رو شنیدم....
_لعنت بهت...
ناخواسته خندیدم سعی کردم بی توجه به چان که کنار دستم جا میگرفت به تصویر
بی روح خودم داخل اینه مشغول باشم...
اسانسور داخل طبقه ی چهارم توقف کرد و من اینبار حتی چمدونم روهم
برنداشتم و سمت اتاقم رفتم...
_این رفتارا یعنی چی؟؟!
بدون اینکه چیزی بگم به کارت داخل دستش و در بسته روبروم اشاره کردم و
اون فقط تونست با کلافگی چرخی به چشمهاش بده...
Crazy
49
در رو برام باز کرد و من همنطور که به دکوراسیون فیروزه ای رنگ اتاق نگاه
میکردم رفتم داخل ولی صدای قدمهای اون رو نشنیدم... به عقب برگشتم و
با تعجب نگاهش کردم...
_چرا وایسادی هنوز؟؟! بیا داخل چمدونم بیار...
تکخندی زد و دستهاش رو جلوی سینش جمع کرد
_این رفتارا یعنی چی؟! میشه روشنم کنی؟!
خندیدم و شونه هام رو بالا انداختم...
_میخوام بکشمت دیگه...
سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد و بعد از گذاشتن از کنار من چمدون
رو داخل اورد...روی تخت کاربنی رنگ گذاشتش و خواست به سمت در اتاق
بره که قدم قدم عقب رفتم و هم زمان با تکیه به در ، بستمش و به چشمای
متعجب چان خیره شدم...
_چیکار میکنی؟
_فقط پنج دقیقه...پنج دقیقه بهم فرصت بده و بعد اگه خواستی برو...
Crazy
50
مشکوک نگاهم کرد ومن حس کردم برای اینکه از شدت بدبختی دوباره به گریه
نیوفتم مجبورم بخندم...
_نترس کاریت ندارم...نمیکشمت...
چند لحظه در سکوت نگام کرد و در اخر به ارومی سرش رو تکون داد
_فقط پنج دقیقه...
به سرعت سمت دری که گوشه ی اتاق بود و احتمالا دستشویی، رفتم و
درش رو پشت سرم بستم... صورتم که هنوز رد اشکها و دوده ها کم و بیش
روش دیده میشد رو شستم و نفس نفس زنان به چهره ی خیسم داخل اینه
خیره شدم
_دقیقا میخوای چه غلطی بکنی؟
هیچی نمیدونستم....هیچی....
بوسه هایی که امروز از روی نگرانی به سر و صورتم زده بود هواییم کرده
بود...مغزم از کار افتاده بود انگار...تا اینجا اورده بودمش و نمیدونستم چطور بگم
امشب که اخرین شبه...میخوامش...
Crazy
51
ضربه ی ارومی به پیشونیم زدم، مثل اینکه دوریش واقعا روی عقلم تاثیر
گذاشته بود...میرفتم بیرون بهش چی میگفتم؟! واسه اخرین بار باهام بخواب؟؟!
از این خفت بار تر نمیشد....
شاید بهتر بود میرفتم بیرون و میگفتم پشیمون شدم و ازش میخواستم بره...
هوفی کشیدم و اومدم بیرون، نزدیک در ایستاده بود و منتظرم بود هنوز...
از فکری که یه لحظه از ذهنم گذشت قلبم به تپش افتاد...امشب شبه من
بود... چه اشکالی داشت بازم دیوونگی کنم؟؟! مگه از دیروز تا به حال بد دیده
بودم از این دیوونگی ها؟؟!
تو یه لحظه تمام تفکراتم راجع به پشیمونی رو دور دیختم و دویدم
سمتش...شایدم پرواز کردم اون فاصله ی کوتاه رو...نمیدونم... فقط وقتی به
خودم اومدم که نوک پنجه هام ایستاده بودم و لبهام رو به لبهای دوست
داشتنیش رسونده بودم...
دستام رو دور گردنش حلقه کرده بودم و با ولع میبوسیدمش...چقدر طول کشید؟!
اینم نمیدونم...فقط وقتی که درد انگشتام عاصیم کرد مجبور شدم عقب بکشم و
Crazy
52
روی پاهام بایستم...ولی به ثانیه نکشید که دستش دور کمرم حلقه شد و اینبار
اون بود که به سمت من خم میشد...
در مورد اولین بوسه شنیدین؟؟! هر کسی که از طعم بوسه ی اول حرف میزنه
حتما هنوز برای اخرین بار کسی رو نبوسیده... هرکسی که تجربه اش کرده
میگه"مثل نوشیدن اصیل ترین و خوش طعم ترین شراب دنیا از یه جام
سمیه" اون لحظه دلت میخواد هیچوقت تموم نشه ولی وقتی سالها بعد بهش
فکر میکنی و دردی داخل سینت حس میکنی با خودت میگی کاش هیچوقت
نمی بوسیدمش چون عذاب یاداوریش تا اخر عمر باهات میمونه....
اون شب من میبوسیدمش برای اخرین بار...
خاطرات اون شب خیلی مبهمه تو ذهنم شاید چون تو یه خلسه ی شیرین
فرو رفته بودم که لذت بردن ازش روبه ثبت کردن خاطرات ترجیح میدادم...
فقط یادمه بعد از بوسیدنش به گریه افتادم...از ذوق یا از غصه رو نمیدونم ولی
به گریه افتادم...تو بغلش هق زدم و چان بعد از مدتها نوازشم کرد...بدون اینکه
امید الکی بده یا اینکه کلمه ای حرف بزنه....فقط من بودم که گلایه میکردم...از
دلتنگیم میگفتم... از تنهاییم...از معده دردایی که این مدت ده برابر شده بود...از
حسادتام...از حسرتام....از دیوونگی هام و دلایل بچگانشون...گفتم و گفتم و
Crazy
53
گفتم.... از اخرین خواستمم گفتم....باخجالت گفتم...همونطور که سرم رو توی
گردنش فرو کرده بودم گفتم....گفتم و اون خندید.... ولی من بکهیون نبودم اگه
نمیفهمیدم تلخیه خندش رو....
راضی نمیشد...نه اینکه منو نخواد، نه...نمیخواست فردا که از خواب بیدار میشم
بجای اینکه تا ظهر تو بغلش بمونم و اون نازم رو بکشه مجبور باشم خداحافظی
کنم....اونم واسه همیشه...
بازم به فکر من بود...به فکر منه بدجنس و بی رحمی که هنوزم نقشه ی
اخرین دیوونگیم رو دور ننداخته بودم....
بهش گفتم مهم نیست...گفتم میخوام از امشب یه خاطره ی خوب داشته باشم
گفتم و گفتم تا راضی شد و مثل قبلنا با خنده گفت"من تسلیمم"
همه چیز عالی بود....اینقدر خوب که حالا وقتی بهش فکر میکنم بیشتر شبیه رویا
به نظر میرسه....حرکت انگشتاش روی تنم و رد بوسه هاش روی پوست
شیری رنگم...تمامش رو به خاطر میسپردم و بالاخره وقتی تحمل نکردم حجم
غمی که هر لحظه بیشتر روی سینم سنگینی میکرد و دوباره به گریه افتادم اشکهام
رو بوسید و گفت دوستم داره دوستم داره دوستم داره دوستم داره دوستم داره
دوستم داره....
Crazy
54
چندبار گفت؟! نمیدونم....فقط تا زمانی که از لذت به رعشه افتاده بودم یا حتی
بعدتر از اون وقتی از خستگی تو بغلش بیحال شدم و خواب رفتم میشنیدم
صداش رو...
"دوستت دارم دوستت دارم دوست دارم دوستت..."
***
اون روز صبح برخلاف همیشه زود بیدارشدم شاید چون تمام شب گذشته با
خودم تکرار کرده بودم"باید زودتر از چان بیدارشم"
نگاهی به صورت غرق خواب چان انداختم و تلخندی زدم...
این میشد اخرین بار؟؟! اهی کشیدم و روی تخت نیم خیز شدم...
چمدونم کمی اونطرف تر بهم دهن کجی میکرد...انگار داشت بلند بلند میخندید و
میگفت"رویای شیرین دیشبت تموم شد...حالا باید منو برداری و گمشی از
زندگیش بیرون"
نگاهم رو ازش گرفتم وتی شرت سورمه ای رنگم رو از روی زمین برداشتم
و تنم کردم...
Crazy
55
برای نجات این زندگی که کاری ازم برنمیومد برای نجات خودم چی؟؟!
میتونستم خودم رو از اون زندگیه مزخرفه بدون چانیول نجات
بدم...نمیتونستم؟؟!
به سمتش چرخیدم موهای پرش برخلاف همیشه نامرتب و روی پیشونیش
ریخته بودن... بوسه ی عمیقی روی گونش زدم و باعث شدم لای پلک هاش
رو باز کنه...
_بیدارشدی عروسک؟؟!
با صدای خشدار و خواب الودی گفت و من بعد از بوسه ای که به لاله ی
گوشش زدم عقب نکشیدم و زمزمه وار گفتم
_من میخوام دوش بگیرم....هنوز زوده واسه بیدار شدن....بخواب، یک ساعت
دیگه بیدارت میکنم...
سرش رو تکون داد و من بی معطلی از روی تخت پایین اومدم و به سمت
حموم رفتم...
شیر اب رو باز کردم تا بخاطر نشنیدن صدای اب شک نکنه....
Crazy
56
قلبم دیوانه وار میزد ولی ترس از مرگی که همه ازش حرف میزدن حتی
نصفه ترس نبوده چان هم نبود....
زندگیه من تموم میشد چه این کارو میکردم چه نمیکردم. در نبود چان زندگی
من تموم میشد...
کسی چه میدونه شاید اگه به اون پرواز میرسیدم هم بعد از یه مدت دوباره
همین تصمیم رو میگرفتم...
از کنار ردیف شامپو و صابون ها یه تیغ تمیز برداشتم و یه گوشه نشستم...
وانی که چند قدم باهام فاصله داشت، بهم چشمک میزد و من حتی در اون
شرایطم نمیخواستم شبیه دراماهای ابکی عمل کنم...توی وان خودکشی کردن
مد شده بود انگار...
حموم رو کاملا بخار گرفته و تن منم کم کم داشت خیس میشد...
به تیغی که بین انگشتام نگه داشته بودم نگاه کردم و دوباره مرور کردم دلایلم
رو...
چان نیست...چان نیست...چان نیست...چان نیست...
دلایل خودخواهانم کافی بود...نبود؟؟!
Crazy
57
اینقدر کافی بود که تفکری که همیشه راجع به کسایی که خودکشی میکردن داشتم
رو کنار بذارم و اولین تیغ رو روی رگم بکشم...همیشه با خودم میگفتم اونا
ترسو ترین موجودات روی زمینن که برای فرار از مشکلاتشون دست به
همچین کاری میزدن...
حالام هم همین طرز فکر رو داشتم با این تفاوت که فهمیده بودم از بعضی از
مشکلات باید فرار کرد چون راهی برای درست کردنشون نیست و فقط میشه
تحملشون کرد...منم که ادمه تحمل نبود چان نبودم...
مسخره اس ولی بعد از اون همه شعار قبول کرده بودم منم ترسوام...از نبود
چان میترسم...
نفهمیدم ضربه های بعدی رو کی زدم فقط یادمه وقتی وسط یه لکه ی بزرگ
قرمز رنگ بی رمق افتاده بودم و همونطور که به خونی که از رگم بیرون میزد
خیره شده بودم بوسه های شب گذشته رو مرور میکردم و ضربه هایی که به در
میخورد رو نادیده میگرفتم...
در شکسته شد و فریاد بلند چانیول گوشم رو پر کرد....
Crazy
58
این بخش هم مثل شب قبلش ناواضحه تو خاطراتم ولی نه بخاطر خوشحالی و
لذت...بخاطر اینکه فقط چندقدم تا مرگ فاصله داشتم....
یادمه چان به گریه افتاد بود...اینقدر که گریه های مردونش تو ذهنم شفاف
نقش بسته هیچ چیز دیگه از اون اتفاق به طور کامل یادم نیست...تا حالا شده
از خودتون متنفر بشید؟؟! من اون شب از بکهیونی که با بی رحمی اشک
چانیول رو درآورده بود متنفر شدم....
بغلم کرد و از اون حموم به قول خودش نفرین شده بیرون دوید...رو تختی
کاربنی رنگ رو پاره کرد و محکم دور مچم بست تا شدت خونریزی رو کم کنه
ولی من تمام مدت به صورتش و اشکهایی که خیسش میکرد خیره مونده
بودم....
حرفهاش دقیق یادم نیست ولی انگار داشت لعنت میفرستاد....شاید به
من...به خودش...به زندگیمون....نمیدونم...
دیدم تار شده و دیگه توانایی پلک زدن هم نداشتم...
یادم نمیاد تاکی بهوش بودم ولی اخرین کلمه ای که شنیدم وقتی بود که با
پتوی زخیمی که دورم پیچیده شده بود روی صندلی ماشین نشوندم و لب زد
Crazy
59
_تحمل کن...تحمل کن دیوونه ی من...
***
همیشه دلم میخواست بدونم وقتی کسایی که خودکشی کردن بعد از یه مدت به
هوش میان و خودشون رو زنده میبینن چه حسی دارن؟؟!
اینو وقتی فهمیدم که بعد از دو روز تو بیمارستان بهوش اومدم...هیچ چیزی
نبود جز خجالت از کسایی که دوستت دارن و ناامیدی....اینکه حتی مرگ هم
پست زده...
تمام تنم درد میکرد و از شدت بیحالی حتی نمیتونستم پلک هام رو باز نگه
دارم ولی همون چند لحظه هم کافی بود برای دیدن چانیولی که انگار ده سال
پیرتر شده بود...
دکترا و پرستارا روی سرم اوار شدن و بعد از کلی معاینه و چک کردن وضعیتم
تو چشمام زل زدن و گفتن "معجزست که زنده ام"
چانیول مدام ازشون تشکر میکرد و من از بین پلکای نیمه بازم برای بار دوم
اشکای مردم رو دیدم...اینبار از سر شوق....
Crazy
60
تشنم بود و گلوم به سوزش افتاده بود...سرفه ی خشک و بیجونی زدم که توجه
چانیول که درحال بستن در اتاق بود جلب شد و به سمتم اومد...
سوالی نگاهم کرد و من تمام توانم روبه کار گرفتم تا بتونم بگم"آب" و
دوباره با بیحالی چشمام رو بستم...
فورا لیوان ابی رو نمیدونم از کجا اورد و بعد از بردن یکی از دستاش زیر سرم
و فاصله دادنش از بالش مماس با لبام قرار داد و من تشنه حتی نتونستم
نصف لیوان رو خالی کنم...
_چیز دیگه ای میخوای؟!!
به چشمای غمگینش خیره شدم و سرم روبه طرفین تکون دادم...
چه خوب که به روم نمیاورد...سرم رو روی بالش گذاشت و من دوباره بخواب
رفتم...
دو روز بعد هم به همین منوال گذشت و من روز پنجم بالاخره مرخص
شدم...البته به اصرار خودم...
چون تحمل نداشتم هرکسی که از راه میرسه ازم دلیل خودکشیم رو بپرسه و
بخاطر صورت داغونم تاسف بخوره...
Crazy
61
از صورتم چیزی نگفتم؟؟! خدای من...
به طرز وحشتناکی شبیه ارواح شده بودم...قبل از خودکشی بخاطر خونریزی های
معده به اندازه کافی خون از دست داده بودم و حسابی رنگ پریده بودم ولی
این اتفاق....در یک کلمه نابود شده بودم... زیر چشمام حدود پنج سانتی کبود
شده بود...لبهامم سفید و ترک ترک شده بود و کافی بود چند کلمه حرف بزنم
تا خونریزی کنن...
حتی تزریق چند واحد خونم نتونسته بود به رنگ پریدگیم کمک کنه و رنگ صورتم
به کبودی میزد...
لبه تخت نشسته بودم و هر از چندگاهی به پاهای اویزونم تکونی میدادم... در
اتاق باز شد و چانیول با یه دست لباس که احتمالا از چمدونم برداشته بود به
سمتم اومد...کتونی هارو جلوی پام روی زمین گذاشت و دستهاشو به سمت
پیراهن صورتی رنگ بیمارستان دراز کرد و شروع کرد به باز کردن دکمه
هاش...
نگاهم رو به صورت مهربونش دوختم جمله ای که تمام این مدت میخواستم
بگم رو به زبون اوردم
Crazy
62
_ببخش منو....
نگاهش به چشمام دوخته شد ولی چیزی نگفت و بعد از چند ثانیه به کارش
ادامه داد
_من و برسون هتلی جایی...نمیخوام مزاحمت باشم....
پیراهن رو از شونه های استخونیم پایین کشید
_میریم خونه....
کوتاه گفت و ابروهای من بالا پرید
_ک..کدوم خونه؟؟!
لبخند محوی زد و پلیور قرمز رو تنم کرد...
_همین چند شب پیش اومده بودی داخلش و ادعا میکردی صاحبشی...یادت
رفت؟؟!
_اپارتمانت رو میگی؟؟!
با تعجب و پرسیدم و چان با لحن مهربون و اخمی تصنعی لب زد
_آپارتمانمون...
Crazy
63
از صفت جمعی که بکار برده بود قلب بیجونم دوباره به تپش افتاد....
خواست دستش رو به سمت شلوارم ببره که دستش رو گرفتم و با کنجکاوی
پرسیدم
_پ..پس...سوران چی؟! اون چی میشه؟!
_نمیدونم...من معالمه ای که اونا خواستن رو انجام دادم و از این به بعد
دیگه برام مهم نیست چی میشه...چون میخوام تورو ببرم خونمون و اینقدر
ازت پرستاری کنم تا خوبه خوب شی....
لبخندی روی لبهای خشکم نشست ولی خیلی زود پاک شد چون سعی کردم
اینبار دیگه کمتر خودخواهی کنم...
_ولی پدرت چی؟؟! بدهیاتون چی میشه؟؟! نه نه من میرم..طبق قرارمون
میرم..قول میدم...
_شما جایی نمیری وقتی پشت در حموم خوابیده بودم همچین بلایی سرت
اومد، وای به حال اینکه من تو سئول بخوابم و تو توکیو...به پدرم و بقیه
چیزاهم فکر نکن...اصلا تا وقتی که حالت خوب میشه جز من به هیچی فکر
نکن...
Crazy
64
خندیدم و بی اختیار لب زدم"دیوونه"
_دیوونگی هم یکی از صفاتیه از شما کسب کردم...
نفس عمیقی کشیدم و اینبار پرسیدم خواستم رو
_چان...بخشیدی منو؟!
بعد از چند لحظه سکوت با یه اخم محو شروع کرد به مرتب کردن موهام...
_نه...چون به کسی که از جونمم عزیزتر بود اسیب زدی و باعث شدی تمام
مدت حس بی مصرف بودن داشته باشم...
نه اون روز و نه هیچ روز دیگه ای چانیول من رو نبخشید ولی برام مهم نبود
چون من باز مردی که عاشقم بود رو بدست اورده بودم...هرچند سخت.... ولی
من داشتمش...برای همیشه داشتمش....
)شماهم به وقتش بخاطر خودتان...بخاطر عشقتان... دیوانگی کنید...
Crazy
65
خودتان را راحت کنید...شبیه دیوانه ها در خانه اش را بکوبید...در را که باز کرد،
بپرید بغلش و ببوسیدش...تا بخواهد به خودش بیاید شما عاشقش کرده اید....
خیالتان راحت...هیچ جای قانون دوست داشتن جرم نیست تازه ان هم وقتی
معشوق مدت هاست حدس لحظه ی حمله را زده....(
The End ❄